در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

شکاف کعبه

زمین قدر وجودت را نفهمید
زمان اکسیر بودت را نفهمید
رکوعت را قنوتت را نمازت
جهان راز سجودت را نفهمید
مناجات و جهاد و گریه هایت
قیامت را قعودت را نفهمید
شکاف کعبه ی وقت ورودت
زیان کوچ زودت را نفهمید
تورا هم صحبت با چاه میدید
وجود پر زسودت را نفهمید
هزاران بار اقیانوس بودی
ولی یک قطره رودت را نفهمید
شعاع شعله ی آتشفشانت
بماند، آه دودت را نفهمید
صدای جبرییل و قدسیان نه
نوای چون سرودت را نفهمید
نعال پاره ی پر وصله را دید
ولی کشف و شهودت را نفهمید
زمان قدر وجودت را نفمید
زمین اکسیر بودت را نفهمید
علیرضا نجفی
فروردین 96

22 فروردین 1396 67 0

نگاه آخر

جانم رسیده جانا
برلب از این حکایت

کن باده را پر از می
تامن کنم نگاهت

جانان من تو بنگر
کزمهرتونکاهم

بنما نگاهم امشب
درتابِ یک نگاهم

این دل پرازصبوری
باشد ولی نجوید

غیرازسرشک دیده
غیراز غزل نگوید

درگوشه ای فتادم
ساقی دگرندارم

پایی برای رفتن
شوری به سر ندارم

جانا دگر ندارد
چشمم توان دیدن

ازبین این همه گل
تک تک زشاخه چیدن

در راه این گلستان
آخر رسیده برلب

جانم ولی بودعشق
چونان شراب پرتب

جانا توان من را
برد آن نگاه آخر

دل بر پیاله بندم
یابرشراب و ساغر

ابوالفضل یوسفی مقدّم

20 فروردین 1396 63 0

ای دل و دلدار ما

ای دل و دلدار ما شاد امدی در دام ما
ای تو امان هر صبا شاد امدی بر بام ما
در همه هستی منم زهر ده این مستی منم
در همه شادی منم شاد امدی ای کام ما
مست و پریشان منی خام امدی ای خام ما
ای دل و دستار ما شاد امدی در نام ما
ای تو دوا و من بلا شاد امدی ای خوش لقا 
کار دلم رام شد شاد امدی ای رام ما
ای تو غنی و من رها شاد امدی ای خوش نما
ای لب و هر شام ما شاد امدی در جام ما

19 فروردین 1396 80 0

میم یعنی«منا»

میم یعنی کاظمین و نینوا
میم یعنی جمکران و سامرا

میم یعنی ساحل عشق و جنون
میم یعنی جسم و جان از هم جدا

میم یعنی مرگِ در حال دعا
گفتن لبیکِ ربُّ المنتهی

میم یعنی قصه ی پروانگی
میم یعنی پرکشیدن تا سما

میم یعنی پرزدن با قلب پاک
ذکر لب ها یکصدا یا للعطا

میم یعنی پاسخ حق این بود
عاشقان بیت من ، صد مرحبا

میم یعنی ذکر لب ها شد رضا
شد حسین و فاطمه ، شد مرتضی

میم یعنی شیعه و سنّی شهید
قبل رفتن ، کارشان حمد و ثنا

میم یعنی لاله ی گلگون کفن
شد تنش عریان به زیر دست و پا

میم یعنی خیل بی حدّ شهید
میم یعنی عید قربان شد عزا

میم یعنی ناله ی یا للعطش
میم یعنی کربلایی در منا

میم یعنی من هنوزم زنده ام
میم یعنی چکمه های شرطه ها

میم یعنی که منا شد قتلگاه
شد به دنیا محشر کبری به پا

میم یعنی خاطرات تلخ ما
میم یعنی خون و کشتار و کُما

میم یعنی گریه های بی صدا
از گلوی قلب زوّار منا

میم یعنی عاشقان مُحرم شدند
تا که گردند مَحرم ربُّ المُنا

میم یعنی سوره های بندگی
میم یعنی آیه ی راه هدی

میم یعنی محسن و یعنی حسن
میم یعنی حجّ و اخلاص و نسا

میم یعنی هجرتی تا کوی حق
اجر آن تنها بود کار خدا

میم یعنی رهبرم سید علی
قدرتش با دست حق بی انتها

میم یعنی مرگت ای آل سعود
چون دهد او یک نظر ما را ندا

گر شوید ای موذیان دشمن به ما
می دهیم جان شما را بر فنا

میم یعنی بمب و موشک در یمن
میم یعنی مرگ شعر لاله ها

میم یعنی بیرق دارالعزا
جای ریسه در حیاط خانه ها

میم یعنی کودکی با بغض و آه
پرسد از مادر که کو بابای ما؟

رفته او نزد خدا یا خانه اش؟
رفته او از نزد ما آخر چرا؟

میم یعنی گریه های یک رفیق
روز آخر در مدینه بی صدا

میم یعنی یاد حجّاج منا
با وجود بُهت و حسرت در دعا

میم یعنی مهدی آل عبا
اکفیانی یا کمیل مصطفی

میم یعنی سینه هامان گشته تنگ
جان زهرا یوسف زهرا،بیا

میم یعنی کاظمین و سامرا
میم یعنی جمکران و کربلا

میم یعنی خانه ی امن خدا!
میم یعنی مشعر و یعنی منا...


18 فروردین 1396 64 0

تقدیم به ملکه ی شهرم...

هرصبح پشت پنجره نور تو میتابد
باران به شوق بوسه بر روی تو میبارد
هرصبح میبویم نسیم صبحگاهی را...
بانو! هوای شهرمن عطر تو را دارد!

باران که میبارد، دلم شوق حرم دارد
پرمیکشم سوی تو مانند کبوترها
تصویر گنبد در نگاه زایران ‌جاریست...
باران دوچندان کرده زیبایی صحنت را

انسو نشسته خاطرات کودکی هایم
در جشن تکلیف شقایق های نه ساله...
در پرسه های بی مهابا در شبستان ها...
در جست و خیز قاصدک در دشت الاله...

باز اشک هایم واژه واژه میچکد بر شعر
پیچیده بین واژه ها عطر هوای تو
شاعرشدم تنها به شوق اینکه روزی باز
من هم شوم مانند«پروین» خاک پای تو...

راضیه مظفری

16 فروردین 1396 57 0

مادر

مادری‌بودودلی‌خوش‌به‌نگاهی٬گاهی
دستِ‌پُرمِهروصدایش‌به‌پگاهی٬گاهی

کاشکی بودکه سَر بر قدمش بگذارم
منم و غصه و این بارِ گنـاهی ٬‌ گاهی

در دلِ ظلمتِ افکارِ پریشـان شده ام
به‌شـبِ‌تیــره‌چنــــــانْ‌تابشِ‌مـــاهی٬گاهی

گرچه‌رفته‌ست‌ولی‌بازهوادارِمن‌است
یادِ او مــانعِ بر هــر سـَرِ چاهــــی ٬ گاهی

پندهایش که نموده دلِ مــا را روشن
نـــورِ تابنـــــــده بـُوَد آخـــرِ راهی ٬ گاهی

گر غمی در دلِ ما بود ٬ هزاران در او
حلقه‌یِ اشک‌به‌آن‌چشمِ‌سیاهی٬‌گاهی

حال٬تنهــاغمِ‌دل‌مانده‌وافسوس‌و درد
نیست‌جز فاتحه‌و اشکی‌و‌آهی٬گاهی

14 فروردین 1396 73 1

سوژه های خنده (شعر طنز)

آن اوایل خدا که روحش را
در سرشتم نهاد خندیدم
هی به هر سوژه از زمانی که
زندگی هدیه داد خندیدم

مهر یک نوعروس را دیدم:
یک هزار و چهارصد سکه
قید "عند المطالبه" زیرش
من به داماد شاد خندیدم

عالمی با سواد در مکه
گفت جنس فرشته از مرد است!
چون خدا گفته جنسش از زن نیست!
من به این اجتهاد خندیدم

رفته بودم اداره ای کوچک
کمتر آنجا فساد مالی بود
چون که کار اداری ام حل شد
من به ریش فساد خندیدم

یک نفر رشوه کلانی خورد
رد او را زدند مأموران
تا به یک "کله گنده" برخوردند...
من به این اقتصاد خندیدم

چون که در یک خبرگزاری گفت
از زبان منابعی آگاه
شک نکن رشوه را فلانی خورد
من به این استناد خندیدم

روی شیب ملایم بازار
مردمان با شتاب سُر خوردند!
ناقدی از "حقوق" مردم گفت
من به آن "کم سواد" خندیدم

در خبر ها مرور می کردم:
رد شدن از رکود راکد را
جایتان واقعا که خالی بود
من که آن شب زیاد خندیدم


12 فروردین 1396 85 2

هادی دلها

نو سروده ای نیمایی تقدیم به امام هادی -علیه السلام-

دوباره نم نم باران؛
دوباره قصهٔ تکراری زندان!
چه زندانی؟
چگونه حبس می‌گردد جهان
در خانه‌ای کوچک؟!
بله، بی شک
زمین خونِ جگر خورده
که قلب هادی آل نبی این‌گونه آزرده...
زمین مـُرده!
زمان آن تکه های شادی اش را هم
فروبرده...
وَ فروردینِ پاییزی
در اندوهت تمام لاله‌هایش را
( ببین! ) انگار پژمرده!

تویی که سوگ پنهانی!
در این دنیای ظلمانی
تویی هادی!
وَ می‌دانی
که چشم عالمی در ماتمت امشب
مثال چشمهٔ خون است...
تویی که علمت از درک بشر حتی
همین امروز بیرون است
کرامات جهان‌گیرت از این اعداد افزون است
تو اقیانوسی از حکمت
که تنها یک نم از علمت
فرات و شطِ کارون است
و ابراهیم از اینکه
تو‌ هستی در میان نسلش از الله ممنون است!
***
دوباره نم نم باران؛
دوباره قصهٔ تکراری یک حبس تاریخی
که آتش می‌زند بر زندگی‌هامان!
و ما باید بسوزیم از غم پروانه‌ای زیبا
که خود می سوخت عمری گوشهٔ دنیا
چرا؟!...زیرا
که او هادی دلها بود!
ولی می‌سوخت در این شعلهٔ گمراهی و ظلمت!
که نورانی کند ما را!

12 فروردین 1396 53 0

سراب

چه قدر قصه بگویم که غصه خواب شود؟
چرا همیشه سر عشق زیر آب شود؟

به باجه باجـه ی دل تنـگی ام بـدهکارم
چه قدر از تو بگویم که بی حساب شود؟

طـبیعـت « مـن ِ »انـگور را عـوض کـردی...
که طـعم هـر غزلـم تلـخی شـراب شود؟

نیـامدی و دل کاسـه های صــبْر، شکست
که جـوجه آخـر پاییـزمان کـبـاب شود ؟!

به بـُعـد چـنـدم تـنـها شـدن، مـرا مـسپار
نـرو، که حـجم غـرورم فـقـط سـراب شود!

10 فروردین 1396 75 0

'گفتگو


گفتم که زعشقت شده ام شهره و نامی

در شهر شناسند مرا مردم عامی

 

استاد وفا گشتم و تعریف نباشد

جمعند به درسم همه عشاق تمامی

 

برکوی و گذر صحبت دیوانگی ام هست

گاهی ز ارادت  بفرستند پیامی

 

ابرو به هم آورد وپریشان شدو باخشم

گفتا به ره خویش برو ،عاشق خامی

 

عاشق نبودآنکه بجز صحبت معشوق

محتاج شود بهر دعایی و سلامی

 

بی نام و نشانی  و غریبی ست تب عشق

حتی به مزارت ننویسند کلامی


08 فروردین 1396 53 0

بوی وصل

از صبا بشنیده ام من باز بوی خویشتن
زنده شد در من خیال و آرزوی خویشتن

تاک انگور دل از ابر سیاه می شکفت
مستی ام آمد به یاد و طرف جوی خویشتن

از سماع بید مجنون گل دریده پرده ها 
در چمن هر بلبلی مشغول هوی خویشتن

سوسن آزاده با یک صد زبان دل کند
با غزالان غزل خوان گفتگوی خویشتن

نوبهار آمد زمستان رفت از یاد زمان
جابجا کرده است دنیا ساز و گوی خویشتن

لاله جام سرخ را با آب شبنم غسل داد
داغ دل نم می زند او با سبوی خویشتن

مرغک مینای جان با شوق وصل روی خود 
آشیان سازد به عشق آباد کوی خویشتن

تشنه جام تو ای ساقی افسون نیستم
می خورم می از لبان خوبروی خویشتن

«آصف» افسون هوس از سینه و سر دور کن
همچو نرگس چشم شو در جستجوی خویشتن


07 فروردین 1396 107 0

جبریل گفت مادر سادات درگذشت

گل بود و دوست داشت که از خار بشنود
دل بود و دوست داشت که از یار بشنود

در های و هوی جنگ، عجب دوست داشت شاه
فریاد لا فتی صد و ده بار بشنود

شاهی که احمد است وزیرش تعمدا
باید کسی شود که خداوار بشنود

اصلا اساس و پایه ی عالم بر این بود:
دلداده صوت حضرت دلدار بشنود

یعنی همین که در شب معراج، مصطفی-
از حق صدای حیدر کرار بشنود!

بعد از نبی به خانهٔ حیدر لگد زدند
گوشی نبود ناله ی آوار بشنود

با هر نفس سه ماه زنی مُرد و زنده شد
نگذاشت خانه ناله ی بیمار بشنود

جبریل گفت «مادر سادات درگذشت»
عمداً بلند گفت که مسمار بشنود

اصلا زمین نخورد به عمرش علی؛ ولی-
غش میکند اگر خبر یار بشنود

تشییع ماه بود شبانگاه و آفتاب
یک دم نزد که گوش ستم‌کار بشنود

او مثل شیر بود ولی گفت با خودش:
آهسته گریه کن ،،، نکند مار بشنود

«گاهی کنایه آب کند سنگ سخت را
با در کسی نگفت که دیوار بشنود»*

*بیت آخر متعلق به استاد محمد سهرابی می باشد

05 فروردین 1396 58 0

دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

روی بخار شیشه با انگشت لرزانم...
نام تو میگرید به احوال پریشانم
چیزی برایت یاد من را زنده خواهدکرد؟
یک شعر...یا عطری زنانه...یا...نمیدانم!
ای ساحل مغرور...دلتنگم شبیه موج
گاهی به تو سر میزنم...اما نمیمانم
دارم برایت شال میبا...راستی آیا-
اصلا تو سردت هست بی گرمای دستانم؟
::
باشد...اگر آرامشت را میزند بر هم
دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

راضیه مظفری

01 فروردین 1396 92 2

اخوانیه لاریجانیه

از نمره صد، صد است لاریجانی
منصور و مؤید است لاریجانی

در گفتن "تصویب شد" و "بنشینید"
استاد و سرآمد است لاریجانی

هرگز نزده تیغ به ریشش، هرگز!
از بس که مقید است لاریجانی

در بستن و تصویب سریع برجام
مشهور و زبانزد است لاریجانی

امروز پس از نقض صریح برجام
یک ناقد ارشد است لاریجانی

در اینکه اصولی است یا اصلاحی
همواره مردد است لاریجانی

حزب دگری از او طرفداری کرد
با حزب خودش بد است لاریجانی

هر دوره رئیس مجلس ما شده است
چون لایق مسند است لاریجانی

با اینکه نمایندگی از قم دارد
کمتر به قم آمده است لاریجانی

01 فروردین 1396 90 2

دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم

روی بخار شیشه با انگشت لرزانم...
نام تو میگرید به احوال پریشانم
چیزی برایت یاد من را زنده خواهد کرد؟
یک شعر...یا...عطری زنانه...یا...نمیدانم!
ای ساحل مغرور..دلتنگم شبیه موج
گاهی به تو سرمیزنم...اما نمیمانم
دارم برایت شال میبا...راستی! آیا-
اصلا تو سردت هست بی گرمای دستانم؟
::
باشد...اگر آرامشت را میزند برهم
دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

راضیه مظفری

01 فروردین 1396 79 1

رقصِ بهار

میلادِ طبیعت و بهـــاران آمد 
صدقاصدکِ‌سپیدورقصان‌آمد 

افسون‌کُنَداین‌شکوه٘ هـرآدم را 
آوازِ خـوش و نغزِ هَزاران آمد 

شدپهنه‌ی‌دشت‌پُرگُلِ‌آبی‌وسرخ 
سرمستیِ‌گُل،شکوفه باران آمد 

بامــوجِ قشنگ،سبزه آرایی شد 
یک‌جرعه٘‌نَفَس٘‌به‌سینه٘‌مهمان‌آمد 

بیدارشده زمین و رخ می‌شوید 
آبی‌خُنَک‌ازچشمه‌یِ جوشـان آمد 

شد محوِ هنرمنـدیِ ایزد،حــامی 
احسن٘ به زبان‌و دیده‌و جـان آمد 

با دستِ توانـــایِ خــداوندِ بزرگ 
تصــویرِ یــگانه ای به دوران آمد

01 فروردین 1396 89 0

نقش انگشتر خدا

مرج البحرین یلتقیان
علی و فاطمه دو دریایند
شیعیان دُرِّ ناب دریاها
فاتح دانش ثریّایند

انّما یرید الله
شان زهرا(س) و خانه ی اوست
پاکی محض و محض پاکیها
آشکارا ترین نشانه ی اوست

سوره کوثر است
خیر کثیر
داده افطار خود به یتیم
بعد مرد اسیر و فقیر

قطره ی اشک او خورشید
جلوه ی روی او ماه است
هر چه دارد زمین از اوست
کهکشان پیش او پر کاه است


نقش انگشتر خدا زهراست
سدره المنتهی زهراست
نام نامی ی بر کتیبه ی عرش
که نوشته است با طلا زهراست

جبرییل آمد و شد داشت
خانه ای که ...و ما ادراک؟
فهم این جمله سنگین است
همچنانکه روایت لولاک

رمز بین خدا و زمین
فاطمه،جبریل و گفت وشنود
فاطمه سر لن ترانی ها
فاطمه راز کشف و شهود

فاطمه چشمه نور است
فاطمه بیت معمور است
فاطمه مادر عشق است
فاطمه از بدی دوراست

علیرضا نجفی
اسفند،95

28 اسفند 1395 58 0

یعنی که تو ای بهار ! از ساداتی

" رباعی "

اعجازِ بلند ِ " قاضی الحاجاتی "

قرآن مصوّری ، پر از آیاتی


دستار تو سبز و احترامت واجب

یعنی که تو ای " بهار" ! از ساداتی

حنظله ربانی

28 اسفند 1395 75 2

چایخانه


همیشه چشم و لبت بهترین دوای من است
دلیلِ عاشقی ام اشکِ چشمهای من است

هوای چشمهای تو کی می رود ز سر بیرون؟
که نور چشم تو،روشناییِ هوای من است

لبت حکایت قند است و سرخین مثال چای
مگیر خرده اگر چایخانه، جای من است!

به سوز چایی اول قسم، که وقت رفتن تو
رقیب خنده کنان گفت او برای من است

سیاهیِ آسمان ، گریه های ممتدِ ابر
بساطِ روضه ی دنیا، در عزای من است

شعری از محمد_لطیف_پور
.

25 اسفند 1395 79 0

بهار

لشکر از سمت حَمَل آمد و یاران بهار

حمله بُردند به اردوی زمستان نزار

 

چمن آزاد شد از بند کلاغان و به دشت

نغمه ی مرغ سحر آمد و اوای هزار

 

رعد نقاره زنان آمد و باران زپیَش

کرد برکوی و گذر گوهر شه وار نثار

 

بخت نو رخت شکوفه به تن باغ کشید

چشمه جاری شد ودادازکف خود صبر وقرار

 

غنچه انداخته چادر زسر و بلبل مست

به طرب آمده با جام می و بوس و کنار

 

لاله روئید و درختان هم در رقص و کنون

گل و آیینه و آب است به هر شهر و دیار

(مرتضی برخورداری)


25 اسفند 1395 115 0
صفحه 7 از 207ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها