در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

بعد از تو


رفتی و پاییزی ترین ایّام حاصل شد
وحشی ترین امواج دریا سهم ساحل شد

زیباترین تصویر ها را با خودت بردی
اینجا همه تصویر ها بعد از تو باطل شد

بعد از تو از این ابرها باران که نه ، امّا
هی درد پشت درد پشت درد نازل شد

دیگر ندارد رنگ و بوی عشق ، این دنیا
وقتی به کام بخت من زهر هلاهل شد

آیینه وقتی علت خاموشی ام را خواست ؛
این اشک ها بارید و توضیح المسائل شد

سهراب ! گفتی : « آب ها را گِل نباید کرد »
رفتی ، ندیدی بعد تو این آب ها گِل شد

آن قدر بدبختم که در این نابسامانی
حتی خدا در مرگ هم از بنده غافل شد

حنظله ربانی

07 شهریور 1395 136 0

گامهای اشک

پیوسته با بهانه ی چشمم به گریه می رسم
بی رویت ازتلاطم قلبم به گریه می رسم

گم می کنم نگاه عطش آفرینِ چشمِ تو
وقتی که بیقرار، زشوقم به گریه می رسم

می شویم اضطراب دلم را ز دست خود، ولی
با دست کودکانه ی ترسم، به گریه می رسم

کر می کنم ز ناله ی خود گوش آسمان و بعد
تا مرزهای مرگ و شکستم به گریه می رسم

گاهی هم از فراز نواهای بی نوایی ام
آسوده تر زهق هقِ مستم، به گریه می رسم

با التماسِ بغضِ سخنهای شعر ناشده،
شبها به یمن صحبت ماهم به گریه می رسم

من سالهاست کز هنر عشق، بی حضور تو
با دستهای شاعرِ اشکم به گریه می رسم

یک شب بیا به کلبه ی تنهایی ام سری بزن
بنگر چگونه از غم و دردم به گریه می رسم

از لحظه ای که آینه را ترک کرده ای، شکست
من هم زعکس چهره ی درهم به گریه می رسم

01 شهریور 1395 144 0

سربازی


وقت سربازی رسیده، گل پسرجان غم مخور
این دو سال از عمر خود را مختصر دان غم مخور
عده ای گشته معاف و عده ای امریه اند
بند "پ" دارند و بس! از تو چه پنهان غم مخور
گر نداری آشنا، حتما توکل کن که هست
جای هر بیچاره ای در مرز ایران غم مخور
هر چه نامردی ندیدی در نگهبانی ببین
کل نامردان شوند آخر پشیمان، غم مخور
با اضافه خدمت و با استرس هستی عجین
بی خیال غرغر سرهنگ و سروان، غم مخور
گرچه عمرت بر فنا شد، چاره ای در کار نیست
خاطر خود را نکن دیگر پریشان، غم مخور
مرد میدان می شوی در پادگان، چون نصف روز
سرکنی با یک پنیر و تکّه ای نان، غم مخور
در قیاس فیش خود با فیش صاحب منصبان
گر چه آن باشد به سان فیل و فنجان، غم مخور
پس مجردباش در خدمت که باشد پول تو
قدر خرج یک عرق گیر و دو تنبان غم مخور
غم مخور سرباز ما! غم خوردنت بی فایده است
این زمان هم می رسد آخر به پایان، غم مخور

#سیدباقر_موسوی

28 مرداد 1395 153 0

شوق پریدن

پای من خسته و جان میل رسیدن دارد
تن اسیر است و دلم شوق پریدن دارد
عقرب نفس، به هر جای تنم نیشی زد
این بدن هم نه دگر جای گزیدن دارد
در شب تارم و گمراه جهانم، اما
باز خورشید صبا عزم دمیدن دارد
من که هر بار خودم قبر خودم را کندم
قلب بی تاب ولی شور تپیدن دارد
چشم بیمار من آماده ی دیدارت نیست
لن ترانی تو دیگر نشِنیدن دارد
گر چه زندانی نفسم، دل من آزاد است
جان رنجور من امّید رهیدن دارد

#سیدباقر_موسوی

28 مرداد 1395 165 0

غزل خیز

آن ملائک که سحر مفتخرت می گردند
وقت پرواز دعا بال و پرت می گردند

هر کجایی بروی درس مشایخ آنجاست
لات و الوات محل در گذرت می گردند

در دلم مانده مگس های به ظاهر انسان
مثل پروانه چرا دور و ورت می گردند

گر چه مشتاق قدم های امامی هستند
پشت ابرم بروی در به درت می گردند

جنگلی در دل دریا، چه غزل انگیزست
چشم هایی که فقط در نظرت می گردند

آن لبت را علما حدّ وسط می دانند
دوستانم چه سریع هم نظرت می گردند

یاسمن، سوسن ونرگس به خدا شاکی اند
بلبلانی که سحر دور سرت می گردند

کوله ات را که ببندی غزلم می ریزد
شعر هایم نگران، همسفرت می گردند

26 مرداد 1395 275 2

یونس

سلام

 

 

آری، امان نباشدم از نام و ننگ ها

همچون وجود پنجره از بیم سنگ ها

 

یوسف چه بی گناه گرفتار چاه شد

یونس دوباره رفت به کام نهنگ ها

 

در ذهن خاطرات تو تکرار می شوند

آن خاطرات روشن، ... آن شوخ و شنگ ها

 

یاسی و نقره ای و شرابی و گندمی

وقتی امان نمی دهدم خواب رنگ ها...

 

مشغول می شوم که فراموششان کنم

با بوم ساده ی غزل و آب رنگ ها

 

بدمستی رها قلمو توی دست من

مرغ خیال را بپراند ز سنگ ها

 

تصویر ماه و یک شب تاریک و پهن دشت،

تصویر ماه، گوشه ی چشم پلنگ ها

 

موی قلم که می وزد و موج می زند

موی تو را به یاد می آرد خدنگ ها

 

هرباره می گریزم و انکار می کنم

پرتاب می شوند سوی بوم رنگ ها

 

اما رها نکرده به من باز می رسند

انکارهای یاد تو چون بومرنگ ها

 

دیگر صلاح نیست که حاشا کنم تو را

طرفی نبسته است کسی زین درنگ ها

 

یوسف چه بی گناه گرفتار چاه شد

یونس دوباره رفت به کام نهنگ ها


25 مرداد 1395 207 0

بدونِ چرا

تو را به رسمِ وفا دوست می دارم
تو را برایِ خدا دوست می دارم

چرا،چگونه و کی ؟ من نمی دانم!
تو را بدونِ چرا ! دوست می دارم

نفس کشیدن من بی تو ناممکن
تو را به جایِ هوا دوست می‌دارم

درونِ سینه ی من، دردِ هجرانت
تو را زِبهرِ شفا ، دوست می دارم

به وقتِ گریه، مُدامی که دلتنگم
تو را زمانِ دعا دوست می دارم

صفایِ خانه یِ من، وزنِ اشعارم
بیا بیا که تو را دوست می دارم


#محمد_لطیف_پور
24 مرداد 1395

25 مرداد 1395 159 0

امام رضا!

آن لحظه که دل پر زده پرواز قشنگ است
از جان به لب آمده آواز قشنگ است

ای اشک سرازیر شو و غوطه ورم کن!
عشقی که رسیده ست به ابراز قشنگ است

وا کن گره از کار من ای شاه خراسان!
از جانب دستان تو اعجاز قشنگ است

خورشید برآورد سر از مشرق چشمت
هرچیز از آن نقطه ی آغاز قشنگ است

با هیچ کسی ذره ای از خویش نگفتیم
چون با تو شدن همدم و همراز قشنگ است

بر خوان تو انگار که در خانه ی خویشیم
مهمانیِ در خانه ی دلباز قشنگ است

صدبار اگر زائر درگاه تو باشیم
چون روز نخستین حرمت باز قشنگ است

ما مشتری ثابت درگاه رضاییم
از ضامن آهو بخری ناز قشنگ است


محمد فرخ طلب فومنی

23 مرداد 1395 168 0

نسیمی از خراسان می رسد با عطر ِ شب بوها


هوایی سوی شرقم خسته ام از غرب و این سوها
نسیمی از خراسان می رسد با عـطر ِشـب بوها

به آن اقـلیم شور انگیز و عشق آلود می کوچـند
مهاجر وار بـا رویـای قـقـنـوسی ، پـرسـتـوهــا

مـگر بـالا گرفـتی عـشق، دستی بـر دعا امـشب
که بـاران خورده مینای حرم چون طاق مینوها ؟

کـجا این گـونه حیرانند عـشـاقی بـه مـعشـوقی
که می لرزنـد ایـنجا از شـعف دسـتان و زانـوها؟

پریشان کرده گیـسو هر پری برگـرد ِگـوهـرشاد
چراغان کرده رخسـارِ خـراسـان روی مـه روها

چـنـان دل هـا خـرامـانـند در دلتـای آرامــش
که می رقصند گـویـی در شـبستان ِحـرم قوهـا

در ایـن درگـاه می بنـدم دخـیل اسـتجـابـت را
شفیعم می شود شاهی به رسـم و راه ِ دلجـوهـا

غریـبی می کنـد شاید دلـم پـیش ضـریـح امـا
پــنـاه آورده ام تنـها ، شـبیه بــچـه آهــو هـا

23 مرداد 1395 139 0

کبوترانه

·        دل ، باز کبوترانه در پرواز است

·        ای شاه چقدر خانه ات دلباز است

·        در دست ، مرا بگیر و پرواز بده

·        بگذاردلم فکر کند شهباز است

 

·        از عشق ، اگر که ناگزیری خوب است

·        با عشق ، اگر خوب بمیری خوب است

·        در آخر عمر ، وقت رفتن ، ای دل

·        در کوی رضا جای بگیری خوب است

 

 

·        دل نیز کبوتری است بر بام شما

·        آواره دیگری است بر بام شما

·        اینجا که ملایک همه مهمان تواند

·        دل نیز فقط پری است بر بام شما

 

 

·        بی عشق نمی شود سبب می خواهد

·        دلتنگی و شور و تاب و تب می خواهد

·        باید تو بخواهی که بیایم آقا

·        پابوس تو آمدن طلب می خواهد

 



23 مرداد 1395 173 0

ایزدیکتا

(دوقافیه ای) 
غرقِ دریای گنـــــاهم ٬ایـــزدِ یکتـــا ببخش 
شرمگین‌وروسیاهم٬ذاتِ‌بی‌همتاببخش 

کُن‌عطا چشمی‌نبیند غیرِ ذاتِ اقدست 
نیست‌پاکی‌درنگاهم٬عـالیِ اعلا ببخش 

دست بر دامـانِ اهلِ بیتِ پیغمـبر شَوَم 
بر پناهِ بی‌پناهم ٬ حضرتِ زهرا ببخش 

بارگاهش محفلِ‌انس‌و شمـایی‌ازبهشت 
بر رضـا آن پادشاهم٬عروة‌الوثقا ببخش 

تکّهْ چوبی ومن و پهنـایِ دریایی وسیع 
بی‌تو مثلِ‌برگِ‌کاهم‌هسـتِ‌ناپیدا ببخش 

هستْ‌امیـدم فقط بر آستانت ای‌عظیم 
بر دعای شامگاهم٬در شبِ زیبــا ببخش 

سَربه‌دیوارش‌گــذارم‌زیرباران‌روزوشب 
خانه‌ات شد پایگاهم٬مالکِ فردا ببخش 

واسع و حیّ و جمیل‌و واجد کُلِّ جمـال 
نامِ زیبایت گواهم٬احسن الاسماببخش 

چشمِ‌حامی‌هست‌برلطفِ‌توای‌یزدانِ‌پاک 
جزرضایِ‌تونخواهم٬دارم‌استدعا ببخش


23 مرداد 1395 102 0

دل می‌سوزد

وقتْ‌تَنگ‌است٬ خدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 
حِلّهْ‌جَنـگ‌است٬ خـدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

پادشــــاهانِ عـــــرب دل به تلاویو دهند 
اینکه‌ننگ‌است٬ خدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

غزّه پُر گَشتـــه زِ قتلِ زن و کــــودک حالا 
جَنگِ‌سنگ‌است٬ خدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

همگی‌جایِ‌خــــودش نیک ٬ولی‌مـیهن‌چه 
چشم‌تنگ‌است٬ خدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

جبههْ یک نعمت ودانشکـده‌ای عالی بود 
این‌قشنگ‌است٬ خدایی٬ دلمانْ‌می‌سوزد 

حال در دستِ جــــوانانِ وطن جــایِ قلم 
پُر سُرَنگ‌است٬ خـدایی٬ دلمانْ‌می‌سوزد 

کوچه‌ها پُر شــده از رنگ و لعابِ بسیـار 
چون‌فَرَنگ‌است٬خـدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

شده جانبــــاز زِ نـــاداری و دردش عاصی 
این‌چوزنگ‌است٬خدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

پـــــدر از خجلتِ دستـــــانِ تُهی هر لحظه 
گیج‌ومَنگ‌است٬خــدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

وضعِ خوب‌ولبِ‌خنـدان و خوشیِ مَردُم 
یک جَفَنگ‌است٬خـــدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

آنـکه دزدید زِ امــــوالِ مــنِ حـــــــامی و تو 
شوخ‌وشَنگ‌است٬خدایی‌دلمانْ‌می‌سوزد 

وَعْده بسیــــــار شنیــدیم ولی بی انجام 
آب‌ورنگ‌است٬ خدایی٬دلمانْ‌می‌سـوزد 

صاحبِ زور بَرَد ثـــــروتِ مـــَردُم ٬ گویند 
او زرنـــــگ‌است٬ خدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد 

درکِ این درد و عذابی که بُوَد ٬ محتاجِ 
یک درنگ‌است٬ خدایی٬دلمانْ‌می‌سوزد


23 مرداد 1395 145 3

بابا رجب

سلام

به یاد بابا رجب، جانباز شهید

 

 

هرصبح ثناگویت، نزدیک و چه از دورت

هرباره تفقد شد آن زائر رنجورت

ای ضامن آهوها، آقای غریبستان

همواره بنوشانش از باده ی انگورت

در کنج حرم مداح، اینبار که رخصت خواست

تا روضه ی مادر خواند از بازو و از صورت...

بابارجب عادت داشت انگار گریزش را

عهدی که وفا کرد او، با سیرت و بی صورت


20 مرداد 1395 161 1

زخم ناسور

کاشکی بود یکی تا زِ دلم غم بِبرد 
دردِ آمیـخته با غصـــه و مـــاتم ببرد 

تشنه‌ام‌تشنه‌یِ‌جاویدْشدن٬بامِهرش 
کاش آیــد که مـــرا تا لبِ زمزم ببرد 

شده‌دلْ‌تنگ‌برایِ‌سـخنی‌ازسَرِعشـق 
کیست‌تاحرفِ‌مـرامحضرِمَحرم‌ببرد 

تاکه افتــد نظرم‌بر رُخِ او٬ لال شَوَم 
خبرازخجلت‌واز شرمِ‌من٬آن‌دَم‌ببرد 

شـــانه بشکست ‌٬ زِ بارِ گُنهِ بسیـــارم 
بهــرِ آن یــار ٬ نشــــانی زِ قَدِ خَم ببرد 

ترسم‌آزرده شَــوَدروحِ‌لطیفش٬راوی 
معصیت‌هایِ‌مـرا ٬ نَم‌نَم‌و کَم‌کَم‌ببرد 

زخمِ ناسـور بریده‌ زِتَنَم تاب ٬ کَسی 
خبری زین‌که نیـازم شـده‌مرهم ببرد 

حالْ‌محتاجِ‌نگاهیْ‌شده‌حامی٬ای‌کاش 
روزگارش به‌هواخواهیِ همدم ببرد 

کاش آیدگُلِ زیبـایِ من از پَرده‌بُرون 
تا٬ زِ دل غصـه‌واز دیده‌یِ‌من٬نَم ببرد


19 مرداد 1395 214 1

زخم ناسور

کاشکی بود یکی تا زِ دلم غم بِبرد 
دردِ آمیـخته با غصـــه و مـــاتم ببرد 
تشنه‌ام‌تشنه‌یِ‌جاویدْشدن٬بامِهرش 
کاش آیــد که مـــرا تا لبِ زمزم ببرد 
شده‌دلْ‌تنگ‌برایِ‌سـخنی‌ازسَرِعشـق 
کیست‌تاحرفِ‌مـرامحضرِمَحرم‌ببرد 
تاکه افتــد نظرم‌بر رُخِ او٬ لال شَوَم 
خبرازخجلت‌واز شرمِ‌من٬آن‌دَم‌ببرد 
شـــانه بشکست ‌٬ زِ بارِ گُنهِ بسیـــارم 
بهــرِ آن یــار ٬ نشــــانی زِ قَدِ خَم ببرد 
ترسم‌آزرده شَــوَدروحِ‌لطیفش٬راوی 
معصیت‌هایِ‌مـرا ٬ نَم‌نَم‌و کَم‌کَم‌ببرد 
زخمِ ناســور بریده‌ زِتَنَم تاب ٬ کَسی 
خبری زین‌که نیـازم شـده‌مرهم ببرد 
حالْ‌محتاجِ‌نگاهیْ‌شده‌حامی٬ای‌کاش 
روزگارش به‌ هـواخواهیِ همدم ببرد 
کاش آید گُلِ زیبـایِ من از پَرده‌بُرون 
تا٬ زِ دل غصه و از دیده‌یِ‌من٬نَم ببرد

19 مرداد 1395 107 0

چه خوب می شکنی !!

به خون نشسته دو چشمم ، چه سرخ پیرهنی !

مرا دوباره بسوزان عذاب خواستنی!

به دست طالب خود تیغ میکشی اما

چگونه بگذرم از تو ؟ که دلبر چمنی

تویی که عالمی از عطر موی لَختت مست

منم که عود تو ام ، مست بوی مرگ منی!

دوباره حرف دلت را صریح می گویی

برنجم از تو ؟ نه اصلا ! که گفته بد دهنی؟!

دلی که دست تو دادم در اوج می بینم

بلند کردی و آماده ی زمین زدنی

سپرده ام به تو آیینه را و مختاری

بزن هزار تَرَک کن چه خوب می شکنی!


17 مرداد 1395 214 0

شهر ما خانه ی ما

 

ایـنقَـدَر پای مـرا ، داخـل اخــبار نکش !
هی مرا نقطه نکن ! نقشه ی پرگار نکش

نفسم از تو و از زندگی ام ، سخت گرفت
توی ایوان دلم این همه سیگار نکش !

من که زندانی چشمان تو هستم ، شب و روز
جان من دور و برم این همه دیوار نکش

دکترم گفت : که از قلب مریضت بهراس
هی مرا پشت سرت با دل بیمار ، نکش !

نیست در شهر ، کسی بی خبر از قصه ی ما
پس گلم ! عاشقی ام را همه جا ، جار نکش !

یا نگو عشق تو ، سنگین شده روی کمرم
یا رهایم کن و با خون جگر ، بار نکش !

شهر ما خانه ی ما هست ، ولی رفتنی ام !
بعد من ، نقش مرا بر در و دیوار نکش ...

محسن نظری


16 مرداد 1395 193 0

چشمان چنگیزی

هی چنگ می زد ، چنگ می زد ، چنگ می زد
چنگیز چشمانش که دم از جنگ می زد

می آمد و سرسبزی ام را سرخ می کرد
با خون من لب های خود را رنگ می زد

یک آسمان آیینه با خود داشت اما
بر عکس آن آیینه ها نیرنگ می زد

آهسته آهسته قدم می ریخت در شهر
دل - شیشه های عابران را سنگ می زد

با این که نام از شهر " عشق - آباد " هم داشت
در عشق بازی ها کمیتش لنگ می زد

ای کاش ! دست از دشمنی می شست ، ای کاش !
دستی به من می داد و قید جنگ می زد


حنظله ربانی

13 مرداد 1395 147 0

برای پیشوای ششم شیعیان

بسم رب النور

غزلی شش بیتی
به پیشگاه پیشوای ششم شیعیان:

روشن تر از تمام جهان، آسمان تو
باغ ستاره هاست مگر آستان تو؟

پرچم به دوش مردم آزاده داده ای
تا هر کرانه فتح شود با نشان تو

روشن به نور مهر تو بحرین تا یمن
مشعل به دست های تو و شیعیان تو

مانند کوه صبر، هنوز ایستاده اند
در روزهای رنج و بلا، دوستان تو

جغرافیای سرخ زمین دشت لاله هاست
گسترده در تمام جهان بوستان تو

زودا که صبح "صادق" موعود می رسد
خورشید فتح می دمد از آسمان تو


*صدها درود بر تو و بر خاندان تو*

عذرا رشیدنژاد


09 مرداد 1395 175 0

نیلوفرانه


سهم زمین بی تو بجز التهاب نیست
این روزگار بی تو بغیر از عذاب نیست
پاسخ نمی دهند به ما هیچ از آسمان
یعنی که روزگار سوال و جواب نیست
وقتی که روح خسته گرفتار حیرت است
فرقی میان بهشت خدا و عقاب نیست
فریاد العطش که رسیده به آسمان
واحیرتا کسی به تمناّی آب نیست
نیلوفرانه دور و بر سرو ها بپیچ
وقتی که راه چاره بجز پیچ و تاب نیست
اهل نماز و روزه و ایمان به آخرت
دارم عجب یکی به فکر حساب نیست
در این کویر پوچ هوسهای نا تمام
تقدیر و سرنوشت بغیر از سراب نیست
آتشفشان صبر که سر ریز می شود
جز اشک سرد حاصل قلبی مذاب نیست
در انزوای خلوت و تنهاییت بمان
داروی درد های درون غیر خواب نیست
مرداب سیرتی که غرق شب است را
میلی به روشنایی و عطر گلاب نیست
دست دعای ما که بلند است العجل
اما بهر دلیل دعا مستجاب نیست
آقا بیا که وضع جهان را عوض کنی
حالا که راه چاره بجز انقلاب نیست

علیرضا نجفی مرداد 95

07 مرداد 1395 170 0
صفحه 8 از 202ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها