در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

بانوی گل و آینه


باران زد و گلزار به وجد آمد و باز

بلبل سرسجاده ی گل غرق نیاز

 

از طرف چمن باد صبا رقص کنان

شمشاد جوان مست می و چنگ نواز

 

دشت از پر طاووس یکی جامه به تن

هم غنچه برون کرده تن از پرده ی راز

 

از آب روان بانگ اذان آید و کوه

در سجده ی شکر آمده با سوز و گداز

 

عالم چه نکو گشته به لطف قدمش

بانوی گل و آینه  و عشق و نماز

 

از عرش برین پنجره ای باز شده ست

جنت به زمین آمده از سمت فراز

 

اکملت و لکم عشق به بانوی بهشت

سلطان محبت است و دلها چو ایاز

 

او آمدو معراج شد از دامن زن

زن وادی طور است و مقدس چو حجاز

ای آنکه به شهر عشق مدخل طلبی

زن گوهریکدانه ی عشق است و جواز

 

 

 

 


21 اسفند 1395 79 0

احمد...عزیز

برای احمد عزیزی

با کفش های مکاشفه
زیر باران پروانه ها
همسفر سیل گل سرخ
از خوابنامه و باغ تناسخ عبور کرد
شرجی آوازش ملکوت تکلمی بپا کرده در عرش
سالهای سال خلسه ی مستانه اش
ترجمه ی زخم دلش بود
سفر بخیر احمد عزیز...

علیرضا نجفی/اهواز

17 اسفند 1395 75 0

يا صديقه الشهيده

آرام تر اي شهركه ديگرخبري نيست!
جز سايه ي من در گذرت ،رهگذري نيست

آسوده بينداز زسر شال ورها كن
گيسوي پر از فتنه ي خود را ،خطري نيست

آهوي من از بيشه ي تنگ تو رميده است
صياد بزن تير كه با من سپري نيست

يك مرد گذر مي كند از كوچه ات اما
از عاشقي وچشم به راهي خبري نيست

اين درد همان بت شكن معبدصبر است
آشفته ترين بت كه به دوشش تبري نيست!

بيهوده صدايم نزن اي پهنه ي دلگير!
برشانه ي اين پنجره ها بال وپري نيست

دلتنگ شده كوچه ي بن بست بهارت
از بوي خوش ياس كه ديگر اثري نيست

حق داري اگر بر در اين خانه نيايي!
برسفره ي هيهات كه شير وشكري نيست

جز آه علي در دل پرحوصله ي چاه
بربالش آرامشت آشفته سري نيست

آن حرمت در کوچه زمین خورده ،خدا بود
آیا تو ندیدی که شبیهش بشری نیست؟!

هجده قدم از عرش جداشد كه ببيني:
اعجاز كريمانه به شق القمري نيست!

برگرد به شب هاي پريشانيت اي شهر!
در قهوه ي فالت به گمانم ،سحري نيست.

#ناهيد رفيعي

17 اسفند 1395 91 1

در ادامه ي غزل ماه...

...درادامه ي غزل رهبرعزيزم كه شاعران رخصت ادامه ي آن
رايافتند✔️


درنگي كرده بودم كاش در بزم جنون من هم
لبي تر كرده زان صهباي جام پرفسون من هم

هزاران كام در راه است ودل مشتاق ومن حيران!
كه ره چون مي توانم يافتن سوي درون من هم✨

برانگيزد اگر عطر تنش بخت زليخا را
برآرم يوسف جان را زچاه تن برون من هم

وگر برخيزد از ناي جهان آواي شبديزي
كنم رقص جنون در جامه ي رنگين خون من هم

بريزي گر به جام حسرت من باده ي مستي
زنم چنگي به ساز وعود وتار وارغنون من هم

بيفروزي تو گر آتش به شام تاراقبالم
برآشوبم بر اين بخت سياه واژگون من هم

وگر بگذاري آن تيغ دودم را در كفم اين بار
دماري مي كشم از گرده ي نفس زبون من هم

نشد تا در هوس اندازم اين حواي رقصان را
شبيه سيب سرخي در تب فصل جنون من هم

خداوندا بزن انگشت در فنجان فالم تا
بگيرم سهمي از اقبال وبخت لاله گون من هم

#ناهيد_رفيعي

17 اسفند 1395 124 0

پر چانه ها


برای هر کچلی، شانه ها شبیه همند
میان گورستان، خانه ها شبیه همند

مگر هوا بخوری، زندگی کنی دمِ عید
نبود و بودنِ یارانه ها شبیه همند

به هر طرف بروی؛ بحثِ انتخابات است
ولی جماعتِ پرچانه ها شبیه همند

برایِ صید تو باشد نزاع صیادان
به دامشان نروی! دانه ها شبیه همند

خودی نمانده، همه بیخودی شدند اینجا
"مسلم است که بیگانه ها شبیه همند"

سیدباقر موسوی

15 اسفند 1395 55 1

ساکنان دوزخ


فرموده به امتش چنین پیغمبر
همسر بستانید که باشد بهتر
چون اکثر ساکنان دوزخ بی شک
هستند میان مردم بی همسر

#سیدباقر_موسوی

پ.ن
قال رسول الله صلى الله عليه :اکثر اهل النار العزاب.
بيشترين اهل جهنم انسانهاى عزب و بى همسرند

15 اسفند 1395 87 0

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده !

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده ،
تو عروسی ، که به سر شاخه ای از یاس زده

نکنم پیش تو هرگز ، هوس باغ بهشت ...
که لبت طعنه به شیرینی گیلاس زده !

تو خودت معجزه هستی و ... بجز خالق عشق
چه کسی دست به این خلقت حساس زده ؟

به تو دلبسته ام آری ! ... چه سوالیست عزیز ؟
که چرا دزد ، به یک معدن الماس زده ؟

تو خدا بودی و من ، بنده ی بی طاقت تو ...
که شدم خسته از ایمان و ، از اخلاص ، زده !

چه کنم دلبرکم ... قلب تو سنگ است ... دریغ !
چه کسی دیده که سنگی ، دم از احساس زده ؟

  



#محسن_نظری


15 اسفند 1395 161 1

مرج البحرین

مرج البحرین یلتقیان
علی و فاطمه دو دریایند
شیعیان دُرِّ دریاها
فاتحان ثریّایند

انّما یرید الله
شان زهرا(س) و خانه ی اوست
پاکی محض و محض پاکیها
آشکارا ترین نشانه ی اوست

سوره کوثر است
خیر کثیر
داده افطار خود به یتیم
بعد مرد اسیر و فقیر

قطره ی اشک او خورشید
جلوه ی روی او ماه است
هر چه دارد زمین از اوست
کهکشان پیش او پر کاه است


نقش انگشتر خدا زهراست
سدره المنتهی زهراست
نام نامی ی بر کتیبه ی عرش
که نوشته است با طلا زهراست

جبرییل آمد و شد داشت
خانه ای که ...و ما ادراک؟
فهم این جمله سنگین است
همچنانکه روایت لولاک

رمز بین خدا و زمین
فاطمه،جبریل و گفت وشنود
فاطمه سر لن ترانی ها
فاطمه راز کشف و شهود

فاطمه چشمه نور است
فاطمه بیت معمور است
فاطمه مادر عشق است
فاطمه از بدی دوراست

علیرضا نجفی
اسفند،95








13 اسفند 1395 82 0

منتظر

دوباره باد موافق به آتش کینه است
بساط کینه که از سالهای دیرینه است
دلم شده مانند جنگلی نشسته به مه
دوباره روضه ی مسمار در سینه است
تمام باغ گل و گلشن نژاد بهار
اسیر جور علفهای هرز پر چینه است
محاصره، باران سنگ و تیغ و تگرگ
نصیب فتنه و تقدیر تلخ ٱیینه است
در التهاب عجیبی نشسته در تشویش
زمین که منتظر روزهای آدینه است

علیرضا نجفی

10 اسفند 1395 90 0

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من
ای آشنای خاطر دیرآشنای من

در کوچه های خسته ی هر شب،خیال تو
بگذار تا قدم بزند پابه پای من

کوتاهی از من است که هرگز نمی رسد
تا اوج بی نیازی حسنت صدای من

ای حسرت همیشه، ز بس دور مانده ای
حتی نمی رسد به تو دست دعای من

سعدی نمی شوم ولی از شوق تو پر است
این شعرهای ساده ی بی ادعای من

من خسته ام از اینهمه من، کاش دست عشق
یکبار هم تو را بنشاند به جای من

رضا طهماسبی


https://t.me/reza_tahmasebi


07 اسفند 1395 111 2

"از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است"



هر دم شنیده هایم با دیده در تضاد است
گوشم اگرچه راضی، چشمم در انتقادست

در چشم ها سیاهی در گوش ها سپیدی
بین نقیضه هایم در صورتم عناد ست

سرمشقمان غلط بود، دیدم به چشم این را
اما شنید گوشم ، تقصیر از مداد است

با گوش خود شنیدم، از رونق زمانه
اما به چشم دیدم ، این رونقِ کساد است

حق با کدامشان است؟ این را شما بگویید
از بین چشم و گوشم گویا یکی زیاد است

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

01 اسفند 1395 123 0

گل که باشی ...


گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...

هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!

چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...

ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن

چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند

نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...

(شهاب مرادی ۱۵ شهریور۹۴)

https://telegram.me/shahab12moradi

30 بهمن 1395 198 0

برای شهدای آتش نشان

... کسی چه میداند ، شاید آخرین زمزمه ی مردان سوخته در آتش ، سلام بر فاطمه (س) بود...


بوی دود است و خون و خاکستر
آتشی شعله ور ... تنی بی سر ...
ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی کربلاست ، بی منبر

یک نفر یا حسین میگوید
پیکری روی دست می آید ...
روضه ی کربلای فریاد است
آب و آتش ، حماسه ای دیگر

آسمان شعله میکشد انگار
قلبها ، شعله شعله میجوشد
ابر خولی شده ، نمی بارد
سر شده همنشین خاکستر

ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی آتش است و کوچه و در
یک نفر سوخت ، زیر لب میگفت:
السلام علیک ، یا مادر ......

#شهاب_مرادی
@shahab12moradi




30 بهمن 1395 70 0

نقش عشق

بیا که تا نفس آید زعشق دم بزنیم

تمام قاعده ها را دمی بهم بزنیم

 

برای شستن غم های مانده بر شانه

به زیر نم نم باران کمی قدم بزنیم

 

هوا اگرچه مه آلوده و رسیدن سخت

بیا که بال و پری جای پا رقم بزنیم

 

بیا بخاطر قلبی که می تپد با تو

به باغ فاصله ها تیشه ی عدم بزنیم

 

زمانه اهل مدارا نمی شود هرگز

بیا که مشت گَره بر رُخ ستم بزنیم

 

همیشه به چشمانمان حدیث دلتنگی ست

بیا برای نگاهی زبان قلم بزنیم

 

بیا که آینه دار عروس دل باشیم

 و نقش مهر و وفا را به جام جم بزنیم

 


30 بهمن 1395 149 0

عاشقانه ای بی دلیل

وچه سختست زندگی بی تو*
روزهایی که میشودتکرار*
در نفس های قلب پر طپش ام
می زنم سر به سینه بل اجبار

خوابهایم عقیم و بی فرجام*
خوابهایی شکسته وغمبار*
کاش میشددوباره بازآیی*
باصدای تومیشدم بیدار*
جرم من عاشقیست میبینی*
چقدر ساده می کنم اقرار
اینکه مجنون لیلی ام هستم
هرگزازدل نمیکنم انکار*
زیرباران کنارتوخوبم*
منکه حتی ندیدمت یکبار* ۲۳:۵۱

25 بهمن 1395 111 0

راز

چشمان سیاه تو چه رازی دارد

لبخند ملیح تو چه نازی دارد

گیسوی تورا دیدم وبا خود گفتم

این قصه عجب سر درازی دارد....

24 بهمن 1395 131 2

تب

می گذاری دست روی داغی پیشانی ام
خنده ای بی جان تر از من می کنی ارزانی ام

مانده ام باید چگونه ناگهان باور کنم
این تو هستی که به نام کوچکم می خوانی ام

در نگاه این و آن انگار می بینم تو را
گاه گاهی که دچار این جنون آنی ام

هیچ تغییری نکرده حرف چشمانت هنوز
من برای تو همان بانوی شهرستانی ام

خواب دیدم زیر نور ماه و باران می دویم
روز و شب در انتظار آن شب بارانی ام

23 بهمن 1395 156 1

ریا

ریا

این نقابی ست زتزویر وریا،بردارید

تا به کی شام غریبانه سحر پندارید

 

دامن خشک زمین و نفس داغ بلا

دانه ها خرد و عقیمند که هی می کارید

 

باید این معرکه ها دار مجانین بشود

آخر انکار چه حاصل که همه بیمارید

 

مرغ امین به قفس کرده و دستی به دعا

ابری ازجنس غبار است نخواهد بارید

 

نه چو منصور به حقید و نه عیسا نفسید

فارغ از دار و به گردن شکنی چون دارید

 

رنگ زردی ست به سر تا قدم برگ امید

بس که شلاق خزانید و پی آزارید

 

باغ اخلاص گرفتار تبر های ریاست

تا که برگِرد گل عشق همه چون خارید

 

مطربی مست ِمی و باده برآورد خروش

داغ پیشانی یتان را همه هیچ انگارید


19 بهمن 1395 121 2

دُردانه ام ! چه می بَری از من ، قرار را ؟

 

دُردانه ام ! چه می بَری از من ، قرار را ؟
بنشین دمی ! ... که با تو ببینم بهار را

آه ای طلوعِ معجزه ، ای عشقِ بت شکن !
بشکن سکوت تلخ و بُتِ انتظار را ...

سرخ است آنچنان لبِ نوشَت ، که میشود
شیرین کنی به کامِ دلم ، زهر مار را !

برگرد ، روزگار من از مرگ بدتر است
برگرد ، تا به خون بکشم ... روزگار را

ای عقل ! زیر بارِ خِرَد ، درد تا به کی؟
یک بار بر زمین بزن این ، کوله بار را

در خواب ، بوسه بر لب رویایی اش زدم ،
آیا ، ... به بنده می دهد این افتخار را ؟

 

#محسن_نظری

 

 


18 بهمن 1395 181 1

دروغ


عمری به دروغ، مصلحت می گفتیم
در بستر توجیه چه راحت خفتیم
در ماله کشی سخت مهارت داریم
استاد تمام حرف های مفتیم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

16 بهمن 1395 124 1
صفحه 8 از 207ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها