در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دلِ عاشق

دورم‌زِتو ای دلبرِ من حالْ٬خراب‌است 
ازغصه‌یِ‌هجرانِ‌تواین‌سینه‌کباب‌است

آرامشِ من در سخنِ‌ گَرمِ تو زیبـــاست 
دنیاهمه٬بی‌عشقِ تولبــریزِ عذاب است 

در قصـــر ٬ بنـــــوشم عسلِ ناب ٬ بدونت 
درکامِ‌من‌هرجرعه‌یِ‌آن‌سربِ‌مذاب‌است 

از دوریِ تــو ٬ ای همـــه ‌یِ بـود و نبـــودم 
چشمم‌پُرِاَشک‌ست‌ودلم‌درتَب‌وتاب‌است 

این کلبه‌یِ عشقی که مهیاشــده بهرت 
بی‌هُرمِ‌نفس‌هایِ‌توبی‌رنگ‌ولعاب‌است 

پُرباشد اگر ٬جانِ‌من‌از ضربه‌یِ‌صدتیغ 
آن‌دستِ نوازشگرِ تو مَرهمِ ناب است 

گــر زَهـــرِ هـــــلاهل بدهی ٬ باز ٬ بنـــوشم 
ازسویِ‌توچون‌میرِسَدَم‌مثلِ‌شراب‌است 

بر گلشـنِ زیبــــــا ننهــم پـــای ٬ کــه بی تو 
ازمنظرِ حــامی چوبیابان‌و سراب‌است 

عُمری بنشینم به هوایِ تو شب و روز 
گرپیر شوَم٬باز دلم همچو شباب است 

چون‌جلوه‌کُنَدرویِ‌تودرصحنه‌یِ‌چشمم 
دیدارِتوای مونــسِ من عینِ‌ثواب است


09 آبان 1395 148 0

شعله نگاهت


در چشم من نشسته، تصویر روی ماهت
آتش زدی دلم را، با شعله ی نگاهت

محبوب من کجایی؟ طاقت نمانده دیگر
شد رنگ روزگارم چون چادر سیاهت

خود را میان این شعر گم کرده ام، عزیزم
اما هنوز مانده، چشمان من به راهت

زندانیِ تو هستم، در شعر بی کلامت
رحمی بکن به حالِ، محبوس بی گناهت

من منتظر نشستم تا جان دهم برایت
رخصت بده بیایم یک لحظه در پناهت

#سیدباقر_موسوی

06 آبان 1395 153 0

پیشکش

امشبی با من بمان، فردای یلدا پیشکش
یاد تو آرامشم، چشمان دریا پیشکش

صورتت قدیسه چون قرآن، که با غیر وضو
لمس هم ممنوع شد، بوسه زدن ها پیشکش

زیر باران چای لاهیجان چه می چسپد، ولی
خنده ات دلچسپ تر، خرما و حلوا پیشکش

در عقائد خوانده ام یک ناظمی دارد جهان
صورتت برهان کامل، نظم دنیا پیشکش

با تو استقلال و پیروزی به وحدت می رسند
سرخ و آبی چشم ولب هایت، تماشا پیشکش

بی تو هیچم آنقدر تنها که نامم شد "وحید"
یک نفس از من گذر کن، دم مسیحا پیشکش

قم - ۱۳۹۵/۸/۴

04 آبان 1395 242 2

واژه های فقیر



باید که به دست تو بمیرم بروم
یا کام ز وصل تو بگیرم بروم

اما ز درت ، چنین مپندار که من
اینگونه که میزنی به تیرم، بروم

آیینه و من پُریم زَاندیشه ی تو
کی بی نفست من از ضمیرم بروم؟

بیدار نماندنم دلیلی دارد
در خوابِ پر از تو، ناگزیرم بروم

این جانِ به لب رسیده در پای اجل
آنقدر نکرده دستگیرم، بروم

وقتست زدنیای غزلهای توام
با این همه واژه ی فقیرم بروم

از برزخ انتظار تا محشر دل
باید که به دست تو بمیرم بروم

1 مهر 95

02 آبان 1395 117 0

دل خون

دل خون

کی رنگ رُخ ازشراب گلگون داریم

از عشق فقط دلی پُراز خون داریم

 

هم آتش سینه هست و هم خون جگر

رنگی که به اعجاز دو مظنون داریم

 

شن های روان  شاهد راهند بپُرس

دیریست  شباهتی به مجنون داریم

 

چشمان به خون نشسته و چین فراق

هم موی سپید و قلب محزون داریم

 

بدر تو و تصویر هلال رُخ ما

در آینه نقش تین و زیتون داریم

 

سرسبزترین بهار اقبال شماست

ماییم که اقبال دگرگون داریم

 

این بار غم عشق که بر شانه ی ماست

از دولتی دایه ی گردون داریم

 

دل را به جویی ساده خرید و بفروخت

تقدیر که باشد نه چه و چون داریم


02 آبان 1395 113 0

سهم دلتنگی



سهمِ دلِ تنگ من ز چشمان تو ، کو؟
آرامش جانِ من ز هجران تو ، کو؟

جان بر لب من رسید، عهد تو کجاست؟
سهمِ لب تشنه ام ز پیمان تو کو ؟

ناکام نشسته ام ز وصلت به خزان
کامی که بگیرم از بهاران تو ،کو؟

قسمت که نمی شود، بیایی به برم
در خواب و خیال من خرامان تو، کو؟

از دست برآیدم ، بگویم غمِ دل
آن دست که می رسد به دامان تو، کو؟

باران سرشکِ من چو آراست، چمن
گفتم به خدای باغ، باران تو کو؟

با خلق جهان به مهر و با من به جفا
گنجایشم از غم فراوان تو، کو؟

سخت است رسیدنم به شرحی که گذشت
ای غنچه دهن وصال آسانِ تو، کو؟

آواره ی عشقت از ازل من بودم
بی تاب تر از من ات پریشان تو، کو؟

فارغ ز مکان و لامکان می گردی
جولان تو تا کجاست؟ کیهان تو، کو؟

25 مهر95

01 آبان 1395 134 0

همسایه

رفته بودم نان بگیرم از سر میلانمان(1)
دلبری یک مرتبه آمد جلو چشمانمان

گیسوان ناز خود را از عقب کش بسته بود
چشم و ابروی قشنگش، برده بود ایمانمان

بس که زیبا بود، چشمم روی او جا مانده بود
رفته بود از دستمان با یک نظر دامانمان

رفتم و گفتم که همسایه! دلم را برده ای
آتش عشقی زدی بر روح و جسم و جانمان

پس بده لطفا به بنده یک شماره از خودت
تا که دردِدل کنم چونکه تویی درمانمان

گفت باشد، سیو کن، من اکبر بهبودی ام
همکلاست بوده ام وقت دبیرستانمان!

(1) در لهجه مشهدی میلان به معنای کوچه است

30 مهر 1395 108 0

شام غریبان

از زمزم سرخ اشک آبش بدهید
یک پوشش نرم از سحابش بدهید


لب تشنه و بی کفن غنوده است حسین
امشب شمدی ز ماهتاب اش بدهید





امشب بده ای ماه خدا را مددی
ازبرگ گل ناز بیاور سبدی

خورشید خشن تاخته برجسم حسین
برکش به رخش ز ماهتابت شمدی



ابوالفتح کرمی

30 مهر 1395 122 0

شهد شیرین لبانت را عسل نامیده اند !

شهد شیرین لبانت را ، عسل نامیده اند
لحظه ای دور از تو بودن را ، اجل نامیده اند

من برایم معنی اش ، بوسیدن لبهای توست
آنچه را "حی علی خیر العمل" نامیده اند !

حلقه ای دورت کشیدم ، تا که مال من شوی
بعد از آن سیاره ی من را ، زحل نامیده اند !

سالها جان کندم و چیزی نگفتی ، جز سکوت !
پاسخ تلخ تو را ، عکس العمل نامیده اند

بس که پیش چشم این نامردمان خندیده ام
حاصل شب گریه هایم را غزل نامیده اند

 

#محسن_نظری


29 مهر 1395 397 0

عشق حسین

دانی که چرا به سینه بلوا شده است
بر کرب و بلا عاشق و رسوا شده است


 روزی که گشوده شد دو چشمم به جهان
آوای خوشی به گوش نجوا شده است


هم ناف بریده گشته با نام حسین
هم تربت او به کام حلوا شده است


28 مهر 1395 127 0

خورشید که بر روی زمین خم شده باشد

می رفت...،ولی پشت و پناه حرمش بود
مـردی کـه شـبـیه پـدرِ مـحترمـش بود

مـی رفـت کـه بر بـرکه ی بی تاب بتابد
ماهـی که فـلک چـله نشین درمَش بـود

نخلی که تـناورتـر از او نیست در این باغ
بیگـانـه نـمک گیـر عـطـا و کـرمش بود

می رفـت و بـرادر نـگـران ِخـم ِ ابـروش
خـواهـر نـگران از سـفر ِلاجــرمـش بـود

خواهـر نگران بـود... بـرادر نـگران بـود
در خیمه ولـی جـور ِعـطش بـارگران بـود

این راه چه هموار وچه دشوار و مَهاب است
بـاید بـرود، چـون جـگر عشق کباب است

شـاید بـرسانـد به حَـرم جـرعـه ای از آب
تا تَر کـند از عـشق ، لـب کـودک بی تاب

انـگار کـه مـهریه ی مرضیّه دریغ است -
از سلسله ی نور ، کـه درعلقمه تیغ است !

قـدّی چـه رفـیع و سـرِزلـفی چه پریشان
این سرو چه میخواهد از این رودِ خروشان؟

در شـعله اگـر سـوخته بـال و پـرِ جمعی
در مـعرکه ی عـشق فـروزان شده شمعی

لب هـای بـه هـم دوخته از سوز عطش را
در آب ِچنان آینه چون دیـد ، سـرش را -

چـرخـانـد بـه سمت حـرم و سوی برادر
پـوشید بر آن روی و نگـاه و نـظـرش را

افـتـاد بـه یـاد ِ لـب ِ عـطـشـان رقـیـه
آن غـنـچـه ی تـفتیده ز هُرم و اثرش را

می خـواست که باران شود آهسته ببـارد
انـداخت اگـر مَشک و عنان و سـپرش را !

درخون که تپید آینه،خورشید عیان کرد
در غـربـت این منـظره، چشمانِ ترش را

خورشید که بر روی زمین خم شده باشد
از داغ بـرادر ، کـه شـکستـه کـمـرش را

یعنی که دگر از مـَه کامل خبری نیست
شـمـس آمد و آورده هلالِ قـمـرش را !

27 مهر 1395 134 0

روضه

به نام خدا

 

میان سینه زنان، از حسین دم بزند

نوای طبل، مکرر که زیر و بم بزند

 

خوش آمدید عزاخانه ی حسین اینجاست

هلا که سینه زنش، سینه در حرم بزند

 

سیاهی سر ایوان به زیر افتاده

کمک کنید به قاسم، که رنگ غم بزند

 

تب علی که نیافتاده، زینبم، برخیز

سری به او بزن از درد ناله کم بزند

 

و دستمال سفیدش که روی پیشانی است

به عمه جان بده تا او دوباره نم بزند

 

رباب تاب ندارد، علی اصغر را

به دست مرثیه خوان داده تا که دم بزند

 

گمان کنم که نخورده است شیر، می ترسم

صدای گریه ی او روضه را به هم بزند

 

بیا، کجایی اباالفضل؟ خواهرت تشنه است

کنار دیگ بمان تا سکینه هم بزند

 

دل عزیز گرفته، به روضه خوان برسان

در انتهای مراثی گریز هم بزند

 

و روضه خوان به فرازی رسیده که پدرت

تمام سال کشید انتظار، دم بزند

 

دو ساعتی است ندیدم علی اکبر را

بگو مقابل بابا، کمی قدم بزند

 

رقیه دست به دامان آسمان شده تا

برای قافله تقدیر خوش، رقم بزند

 

و فکر می کند اینبار، ساروان، شاید

به کودکان حرم تازیانه کم بزند....

 

تاسوعا-مهر ماه 95

التماس دعا

 

 


25 مهر 1395 168 0

مرکب نی

مستی از خاطر پیمانه ی می خواهد رفت
آبرو یک
شبه از گندم ری خواهد رفت
ذوالجناح آمده ،گو باز رود چونکه حسین
تا به کوفه به سر مرکب نی خواهد رفت

24 مهر 1395 147 0

آن زمان مداح تو از سکه ها بیزار بود

روزگاری روضه ات در صحنه ی پیکار بود
روضه خوانی فارغ از هر درهم و دینار بود

نغمه های بلبلانت آبروها را خرید
کی صدای ذاکرانت گرمی بازار بود؟

مزد مداحی برایت سرب های آتشین
آن زمان مداح تو از سکه ها بیزار بود

عاشقان خود را خریدند و رهایی یافتند
در دکان عاشقی، سرمایه ها ایثار بود

مدفن دلداگانت منبری شد تا ابد
یک چفیه بهتر از صدها عدد دستار بود

آن گلستان رفته و گل های تنها مانده اند
یاد باد آن روزها، اینجا پر از گلزار بود


سیدباقر موسوی

20 مهر 1395 165 0

خسته ام مرتضای آوینی

 

بین اوراق دفتر تاریخ
نسل ما را چه سرنوشتی بود
دین و دنیایمان جهنم شد
کاشکی بینمان بهشتی بود

انقلابی دوباره باید کرد 
هر کسی در اسارت خویش است
بین ما «ما» دوباره گم شده است
راه سختی هنوز در پیش است

ما غریب است و باز می‌پرسد
از کس و ناکس آن نشانی را
بر خیابان اگر چه میبیند
نام مرحوم طالقانی را

درد وقتی که درد بی دردی ست
نسخه ها اشتباه و سرسری است
دست ناپاک و فکر بعضی ها
عکس اندیشه مطهری است

انقلابی دوباره باید کرد
انقلابی درون تک تکمان
من و تو پایه های این وطنیم
من و تو که نمیگزد ککمان

بگذرم حرف ها بماند باز
بی شکیبم هنوز، میبینی؟
خوش به حال تو که شهید شدی
خسته ام مرتضای آوینی

 


20 مهر 1395 184 2

رباعی (جام بلا)

ازجام بلا اگر لبی تر باشد

بخشند هرآنچه را که بهتر باشد

این ننگ بزرگی ست که در وادی عشق

برپیکر شوریده دلان سر باشد


17 مهر 1395 199 3

"صید گهر"



نازنین تر که به بر می آید
درد از سینه بدَر می آید

باغ، گل در قدمش می ریزد
چون خرامان ز سفر می آید

مستیِ تازه به شب تقدیمست
وقتی از جایِ قمر می آید

کِی به توصیفِ رخش در عالم
کاری از دست هنر می آید؟

روز هجران و شب تنهایی
گرچه تلخ است، به سر می آید

هاتفم گفت ، دعا هرچه کنم
مستجاب است، سحر می آید

نغمه خوان کرده چنانم در عشق
کز دل آواز دگر می آید

و خدا نیز چنان عاشق اوست
گویی از صید گهر می آید

15 مهر 95

16 مهر 1395 119 0

آهنگ شهادت

دفتر مجازی شعر

در سایه روشن روی بر شمع محبت داشت
بیگانه با ظلمت دلی آیینه طینت داشت

از لحظه ی اول که سَدِِّ راه ِ مولا شد
در هم شکسته بود و احساس ندامت داشت

هر لحظه با شرم و نیاز و شور و دلتنگی
یک گوشه تنها با خدای خویش خلوت داشت

هر لحظه بیش از پیش درگیر نخستین روز
با خود به یاد حضرت خورشید صحبت داشت :

_من راه را بستم بر او با لشکری تشنه
او در دل صحرا به ما دریا کرامت داشت

در سینه اش جوشید نهر نور تا برلب
هرلحظه نام و یاد دریای سخاوت داشت

هنگام هر راز و نیازی در نماز خود
یاد نماز دلنشین همراه ِ حضرت داشت

هر لحظه زیر نور باران ِ هدایت رفت
با خود دمادم پند و پیکار و ملامت داشت

لحظه به لحظه هر قدم در راه ِ جانبازی
راهی درخشان سمت میدانگاه ِبیعت داشت

سرتا قدم هر لحظه عاشق بود و عاشق تر
تا لحظه ای که رو به خورشید ولایت داشت

تا لحظه ی آخر که با عزم جهاد و اذن
سردارمیدان دیده جان بر کف لیاقت داشت

آزاده مرد پیشگام حق طلب اَکنون
حُرّ ِ حسینی بود و آهنگ شهادت داشت
محمد یزدانی جندقی

15 مهر 1395 129 0

بیقرار

بیقرار

شب ها که بی قرار توام تار می زنم

گویی که ضجه بر سر آوار می زنم

 

می خوانم از وفای تو هرشب برای ماه

در دل ولی جفای تورا جار می زنم

 

چون نقطه ی فتاده به گرداب دایره

برقلب خسته سوزن پرگار می زنم

 

خواهم که برملا نشود آتش درون

برزخم کهنه مرهم انکار می زنم

 

وقت سحر که آب دوچشم از سرم گذشت

خود را به حکم عشق توبردار می زنم

 

وقتی به کینه زلزله ها هم قسم شدند

افتاده بر مزار خودم زار می زنم

 

از خویشتن بریده و با خود غریبه ام

وقتی که مست سجده دم از یار می زنم

 

خونی ست تازه به رگهای خانه  آن زمان

عکس تورا به سینه ی دیوار می زنم

                                                        

15 مهر 1395 138 0

پایان

بنام خدا
خستگیم و زدم زیر بغلم
دفترایی که پشتشون اشکه
تازه بعدِ یه عمر فهمیدم:
عشق و اینا همش فقط کشکه
***
رفتنم مونده توی جاکفشی
من توو کوچه با دمپایی ابری!
انتظارام و کندم از رو مُچم
راه میرم تووی راه بی صبری!
***
کاپشنم داره اشک میریزه!
برگه هامم یه خرده خیس شدن!
جوب کوچه تا خرخره برگه!
این درختام «کاسه» لیس شدن!!!!!!!!!!
***
گوشیم و در میارم از جیبم...
همه چیم و «دلیت اکانت» کنم!
بسه دیگه!!! چقد شب تا صبح
تنهاییم و توو گوشی سانت کنم؟!
***
برگه هام و یکی یکی دارم
میریزم توو ادامه ی کوچه
ای بابا...
لعنتی!
یادم افتااد...
دور دورا...
لواشک...
آلوچه...
***
{کاش می شد بفهمه این روزا
مثل قرقی بهش حواسم بود...
آرزوم بوده آخرا یک بار:
اول لیستای تماسم بود...}
***
جلد مشکیِّ خیس دفترم و
میندازم تووی سطل شهرداری
کاش میشد توو جلدش و بخونی...
کاش می شد که اون و برداری...
***
میرم از پله های پُل بالا
من و یه کوه خستگی؛ با هم
زیر لب هم علیرضا آذر:
...«هم نمی دانم آنچه می خواهم»...
***
***
***
صحنه ی بعدی مرده شور خونست!
کاش می شد ببینمت توو راه...
قبر اون گوشه منتظر مونده...
حیف که مرده ها نمیگن:«آه»...
#احسان_اسکندری
.
.
.
.
چشمم آندم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا سر صبح قیامت نگران خواهد بود...

15 مهر 1395 127 0
صفحه 8 از 204ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها