در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

ارث

معاون اول دستگاه قضا: یکی از مشکلات نظام فرزندان مسئولان است

انگار که از نوح پیمبر
ارثی به شما سران رسیده

هم عمر زیاد بهر خدمت
هم بچه ی تخس و دم بریده

سیدباقر موسوی

16 بهمن 1395 117 0

بلاتکلیف

دلم تنگ و نفس تنگه
چرا بارون نمیگیره
خدا هم داره میبینه
که کارون داره می میره
میگم ای آسمون آخه
چرا اینجا نمی باری
فقط ابرای مشکی رو
بالای شهر می آری
بجای آب که خاکه
بجای گل که خاشاک
اگر که ما گنهکاریم
دل این بچه ها پاکه
دل مردم پر از درده
نه پاییز نه زمستونه
هوا مونم بلاتکلیف
نه گرمایی و نه سرده
خدایا خاک می باره
چرا بارون نمی باره
نمی دونم چه کردیم و
یا اینکه کی نمی زاره
خدایا ...شهر و یاری کن
هوامونو بهاری کن
خدایا اخمت و وا کن
بزن لبخند وکاری کن




12 بهمن 1395 227 1

ماه

حالا که برگشته ای

چراغها همه خوابند

ماه، مهمان خانه ی من است !


شهریار شفیعی




11 بهمن 1395 205 1

خاطره کودکی


خاطره کودکی

شعر می گویم و از شاعری ام دلشادم
باعث خنده ی مردم شده استعدادم

غرض این است بگویم به شما با شعرم
مانده از کودکی ام خاطره ای در یادم

پسری سر به هوا بودم و آتش پاره
پدرم با لگدش کرد مرا ارشادم

مادرم گفت: پسر! درس بخوان، آقا شو
عاقبت خر شدم و داخل چاه افتادم

روز و شب یکسره در مسئله ها غرق شدم
عمر خود را الکی در پِیِ دانش دادم

 شده ام کارگری با پُزِ دانشگاهی
حال من مانده ام و زندگیِ بر بادم

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

10 بهمن 1395 212 2

دانشگاه



"بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران"
بر حال و روز زارِ، سطحِ سواد داران

در هر محله ی شهر، دانشگهی بنا شد
با قصد کسبِ ثروت کردند ابتکاران

هر کس که قهر کرده، از مادر عزیزش
آمد بدون کنکور، در جمع بی شماران

دادند دست آنها، یک کاغذ کذایی
آمار این جماعت شد جزو افتخاران

حالا نه کار دارند نه یک مهارتی هم
تامین شغل آنهاست، رویای روزگاران

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

10 بهمن 1395 156 2

بال تو سوخت تا كه بماند وبال ما




بال تو سوخت تا كه بماند وبال ما

افتاد روي شانه ي تو باز شال ما


ساكت شدي تا كه بماند به روزگار

آواي بي ملاحظه ي قيل وقال ما


سيبي رسيده بودي وافتادي از درخت

برشاخه ماند تا ثمر ترش وكال ما


آتش فرو نشست به امداد دست هات

بيرون كشيدي از دهن شعله فال ما


ما مانده ايم وسايه ي خاكستري سياه

شد آسمان به نام تو ، اين خاك مال ما

#ناهيد_رفيعي

10 بهمن 1395 118 2

آتش زبانه می زند از عشقتان هنوز

می سوزد از فراق شما باغبان هنوز

در سوگ داغ بیست گل ارغوان هنوز


سنگین شده است بغض و نفس ها به سینه ها

آتش زبانه می زند از عشقتان هنوز


آوار درد ریخته بر سینه هایمان

از چشم شهر می چکد اشک روان هنوز


مادر سوال می کند از یوسفش ... بگو ...

دارد امید دیدن سروی جوان هنوز


در لا به لای آن همه آوار و زخم و درد

خاکستری بجاست از آن قهرمان هنوز ؟


چشم انتظار آمدنت بود دخترک...

شاید نشسته کنجی از این بی کران هنوز


با لحظه لحظه سوختنت شعله می کشد

سر تا سر وجود وطن بی امان هنوز


اینگونه پر کشیدنت اصلا عجیب نیست

دلداده ای به غربت یاسی کمان هنوز


می خواستی مدافع زینب شوی ...؟ شدی...[i]

هستی مدافع حرم عمه جان هنوز


داری دفاع می کنی از مردمان شهر

با بالهای سوخته ات بی گمان هنوز


جسمت اسیر آتش و آوار و زخم هاست

روحت رها و مست سوی کهکشان هنوز


پرواز کن که حق تو بغض قفس نبود

پرواز کن که منتظر است آسمان هنوز

 

امامی - 1 بهمن 1395



[i] .آرزوی شهبد بهنام میرزاخانی برای دفاع از حرم حضرت زینب س


09 بهمن 1395 139 1

ویرانی

خرم آن خانه که در هجر تو ویران بشود

درگلو بغض تمنای تو پنهان بشود

 

آتش سینه بسوزاند و لب آه کنان

ابر مژگان بهم آویزد وباران بشود

 

آن سری را که به سامان شده با تحفه  عقل

در بیابان غمت بی سرو سامان بشود

 

دیده چون زائردلداه ی سرمست طواف

دل یاغی به خَم زلف تو زندان بشود

 

دانی از چیست که رخسار من از عشوه ی تو

چون بهاران رُخ قالی کرمان بشود

 

حُسن و گیرایی تو دَم زتجلی چوزند

کهکشانی به طرب آید و حیران بشود

 

برکتاب غم عشق تو و دیباچه ی آن

ای خوش آن عاشق دیوانه که عنوان بشود

 

چون مسیحایی هرکس که شود کشته ی تو

مست پیمانه ای از چشمه ی حیوان بشود

(مرتضی برخورداری)


07 بهمن 1395 129 0

دلم میخواست آتش ، مثل باران مهربان باشد

سربلند...

 

دلم می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد

و یا حداقل انسان کنارش در امان باشد

 

دوباره بغض سردرگم درون سینه می پرسد

چرا باید کسی جانش فدای دیگران باشد؟

 

 میان شعله ها سخت است جانت را بسوزانی

ولی خوب است انسان سربلند از امتحان باشد

 

صدای گریه ی پیرزنی غمدیده می آید

زنی که آمده صاحب عزای دو جوان باشد

 

تمام آرزوهایش در این آوار می سوزد

و من حق می دهم زانوی مادر ناتوان باشد

 

زمستان و هوایی سرد، دختر بچه می خواهد

سرش بر شانه ی بابای خوب و قهرمان باشد

 

چه غمگین است رنگ اضطراب طفل معصومی

که تقدیرش شده فرزند یک آتش نشان باشد

 

شهادت اوج پرواز است نزد شیرمردانی

که می خواهند نام نیک آنها جاودان باشد

.

.

.

فقط حرف مرا آتش نشان قصه می فهمد

دلش می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد...

 

 

احمد ایرانی نسب


06 بهمن 1395 168 1

سیمرغ سرخ حادثه

تقدیم به جان فشانان آتشنشان

از جان گذشته ای که دهی جان به دیگران
پروانه وار سوخته ای دور دلبران
وقتی که می روی دگر امید می رود
جاری شود سرشک قناری در آن زمان
هرجا که آتش است تو هم آب می شوی
از آتش است، اسم مدالت به این نشان
هرجا که احتیاط به خوابی عمیق رفت
دودش رود به چشم تو هرلحظه بی امان
آتش نشان شدی که نشانی تو آتشی
شد جانشین،شراره به شیرین و شادمان
از خودگذشتگیِ تو آواره کرده است
"جانم فدای میهن" و هم هر شعارمان
سیمرغ سرخ حادثه جوی نیازها
پرواز کن که زنده کنی نام قهرمان

#مجنون

04 بهمن 1395 188 2

بهنام

روی زمین و بین ما گمنام بودی

بیش از همه پیش خدا بهنام بودی

من شک ندارم بعد از آنکه پر کشیدی

با دوستان در کربلا یا شام بودی


03 بهمن 1395 160 2

خاطره کودکی

شعر می گویم و از شاعری ام دلشادم
باعث خنده ی مردم شده استعدادم

غرض این است بگویم به شما با شعرم
مانده از کودکی ام خاطره ای در یادم

پسری سر به هوا بودم و آتش پاره
پدرم با لگدش کرد مرا ارشادم

مادرم گفت: پسر! درس بخوان، آقا شو
عاقبت خر شدم و داخل چاه افتادم

روز و شب یکسره در مسئله ها غرق شدم
عمر خود را الکی در پِیِ دانش دادم

شده ام کارگری با پُزِ دانشگاهی
حال من مانده ام و زندگیِ بر بادم

سیدباقر موسوی

02 بهمن 1395 174 0

مثل شهیدان


بابای من شیر شجاعی که
جانش فدای نام ایران شد
بابای من خاکستر و تاول
بابای من بابای من جان شد
در شعله های های آتش تقدیر
بابای من مثل گلستان شد
او قهرمان سرزمینم بود
اسطوره و تندیس ایمان شد
بابای من جاوید می ماند
در زیر آواری که پنهان شد
بابای خوبم سوخت در آتش
بابای من مثل شهیدان شد
علیرضا نجفی –بهمن 95

پروانه ایم و عشق به آتش سرشت ماست
در شعله ها دود شدن سرنوشت ماست
خاکستر ما بسپارید دست باد
تابشنوی زباد که آتش بهشت ماست
علیرضا نجفی – بهمن 95

02 بهمن 1395 220 0

رفاقت تعطیل

در مکتب ما بی تو رفاقت تعطیل
با جاذبه ات سیر و سیاحت تعطیل

والله قسم عمر خودم را دادم
ای دوست خیانت به امانت تعطیل

30 دی 1395 217 1

بیداد کشته اند ، ستم پیشه کرده اند


آن رهزنان, که در دل شب ریشه کرده اند

 اینک برای مرگ تو اندیشه کرده اند

خنجر بدست,حنجر گیتی بریده اند

 بیداد کِشته اند,ستم پیشه کرده اند

دیوانه خو! به جان درختان تبر زدند؟

 آری ! تمام باغ پر از تیشه کرده اند!

تاریک زادگان شر اندیش خیره سر!

 هین! خون مردمان, همه در شیشه کرده اند

سروی نمانده است چه! غمبار سوختند

 آتش کشید,شعله که در بیشه کرده اند!


30 دی 1395 146 1

بيرون بكش زگور ،مسيح نمرده را

بيرون بكش ز گور، مسيح نمرده را
پيغمبران خون دل از خويش خورده را

دستي كه ماندي از دل اين گورها برون!
برسر بريز،خاك تن شهر مرده را

تاريخ زخم خورده ي انسان ؛مرور كن
جمهوري فراعنه ي سر سپرده را!

برهم بزن صلاة تراويح جهل را
برهم بريز نظم صفوف فشرده را

حك كن به خط داغ بريل اين ترانه را
اين واژه هاي لخت شمرده شمرده را

اي ابر تنگدست جنوبي ،نمي ببار!
اين چشمه هاي تشنه ي باران نخورده را!



#ناهيد رفيعي

29 دی 1395 131 0

بعد از صلح

تمام روز

برای رسیدن به او جان می کندم

که شب

تنها از زندگی

بالشمان مشترک شود

اما من

هیاهوی میدان مرکزی شهر بودم

قبل از اعدام 

و او

آرامش کشوری ویران بود

بعد از صلح...


شهریار شفیعی 


28 دی 1395 203 0

دربه در

از آن زمان که زهجر تو دربه در شده ام

نبوده ای که ببینی شکسته تر شده ام

 

قدی خمیده و مویی سفید و رویی زرد

دگر نمانده شکوهی و مختصر شده ام

 

تویی بهار دل انگیزِ تاج گُل بر سر

منم خزان زده باغی که بی ثمر شده ام

 

از آن زمان که میان تو و دلم جنگ است

برای نیزه ی غم های تو سپر شده ام

 

تمام حرف دلم را زدیده ام برخوان

که با ندیدن روی تو خون جگر شده ام

 

ندارم از تو گلایه که تحفه ی عشق است

اگر هلال غریب شب و سحر شده ام

 

تمام هستی من کوله ای و بر دوشم

برای هستی گمگشته در سفر شده ام

 

دوباره ابر غم است و غروب دلتنگی

دوباره بی تو اسیر شبی دگر شده ام


25 دی 1395 227 0

قصه

این قصه بعید است که ته داشته باشد
در خاطر خود خاطره انباشته باشد

یا او که مرا با تو درانداخته چیزی
جز دانه غم در دلمان کاشته باشد

مانند کسی که همه زندگی اش را
با ساده دلی معجزه انگاشته باشد

طوریست که انگار کسی منظره ها را
از حافظه پنجره برداشته باشد

ناچارتر از گم شده ای در دل تاریخ
که پرچمی از دود برافراشته باشد

ما یک نه به فرمان خدایان اُلمپیم
یک نه که خودش را بله پنداشته باشد

15 دی 1395 223 0

پايان قصه ى روباه وزاغ !!!

‎با كشتي شكسته به طوفان زديد باز
‎بي ساربان به قلب بيابان زديد باز

‎با سايه ي توهم خود هي قدم زديد
‎تاريخ ورشكسته اي از ما رقم زديد

‎گم شد ميان خنده ي تان اقتدارشير
‎تا دم زديد با نفس گرگهاي پير

‎خود داده ايد يوسف مارا به دست گرگ
‎وامانده ايد آخر اين حسرت بزرگ

‎حالا كه جام غيرت ما راشكسته ايد
‎افسوس گرد سفره ي خالي نشسته ايد

‎هرگز به پير قافله مايل نبوده ايد
‎حتي كمي به تجربه قائل نبوده ايد

‎هي ساربان گفت وشما باز،كر شديد
‎اما به دزد قافله نزديك تر شديد

‎والله مرغ الكنشان عندليب نيست!
‎اين نقشه ي رفاقتشان جز فريب نيست!

‎صد پند از درآمد ودروازه باز بود
‎دست شما به دامن شيطان دراز بود

‎دين وغرور وعزتتان تاشكارشد
‎تصوير پشت پرده ي تان آشكارشد

‎پيش ازعمل به نقطه ي پايان رسيده ايد
‎حالا به حرف ملت ايران رسيده ايد

‎آن قدرت وتفاخر وتدبير هسته اي
‎حالا شده است كشتي طوفان شكسته اي

‎هم غيرت وغرور جوانان تباه شد
‎هم رويتان به پيش شهيدان سياه شد

‎برجام فصل بي ثمر وخشك باغ بود
‎پايان تلخ قصه ي روباه وزاغ بود✔️



‎#ناهيد_رفيعي

13 دی 1395 198 2
صفحه 9 از 207ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها