مهربانم! چشم بارانی چه می آید به تو

مهربانم! چشم بارانی چه می آید به تو
این ردای سبز روحانی چه می آید به تو

آن نگاه زیرچشمی با وقارت می کند
این تبسم های پنهانی چه می آید به تو

حرکت آن خال مشکی با تکان های لبت
تا که شب «والیل» می خوانی چه می آید به تو

موی مجنون، ریش درویشی چه می آید به من
ناز لیلا، اخم سلطانی چه می آید به تو

اخم کن! آخر نمی دانی که وقتی ابرویت
چین می اندازد به پیشانی، چه می آید به تو

بی قرارِ رفتنی، موجی بزن دریای من!
گرچه آرامی، پریشانی چه می آید به تو

قیصرِ رومی حجازی! آن عبور با شکوه
با سواران خراسانی چه می آید به تو

خال تو آن نقطه ی پایان دفترهای ماست
خال در این بیت پایانی چه می آید به تو

04 تیر 1391 3040 1

می شود همه ی پایتخت ها تهران

تمام نقشه ی جغرافیاست خط و نشان
که می شود همه ی پایتخت ها تهران

حکومت تو و تأسیس کشوری واحد
و مرز می رود از بین در تمام جهان

سرود ملی دنیا نوشته خواهد شد
به دست من؛ یکی از شاعران کشورتان

تویی، تو، حاکم وقت سیاسیِ دنیا
تویی، فقط و فقط صاحب زمان، این سان

و فصل تاجگذاری غنچه های انار
بهار، قبله ی عالم می آید آن دوران

پرنده ها همه را بار عام خواهی داد
که رفته است قفس پشت میله ی زندان

درخت ها به ردیف ایستاده اند همه
به تو سلام نظامی دهند با هیجان

و کوه ها، درجه دارهای ارتش تو
پر از ستاره برف است شانه ی ایشان

و سرشماری سربازهات پیوسته
به ابرهای جهان، پادگانی از باران

و ساعت شنی انتظار، صحرا؛ من
شده است ثانیه ها دانه ریگ های روان

تو رودخانه ای و سد شده، زمان سر راه
خبر بگیر از این تشنه، باش در جریان

04 تیر 1391 1942 1

که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

به تمنای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت، کون و مکان چشم به راه

به تماشای تو، ای نور دل هستی! هست
آسمان کاه کشان، کاه کشان چشم به راه

رخ زیبای تو را یاسمن آیینه به دست
قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد
در سراپرده ی چشمان خود آن چشم به راه

نازنینا نفسی اسب تجلی زین کن!
که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

آفتابا دمی از ابر برون آ... که بوَد
بی تو منظومه ی امکان، نگران، چشم به راه

04 تیر 1391 2357 0

مرا ذوق شنیدن می کشد، شوق تماشا هم

نَمی از چشم های توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از رد پای توست جنگل، کوه، صحرا هم

تو از تورات و انجیل و زبور، از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین مات شکوهت، آسمان ها هم

جهان نیلی است طوفانی، جهان دلمرده ظلمانی
تویی تو نوح، موسی هم، تویی تو خضر، عیسی هم

نوایت نغمه ی داوود، حسنت سوره ی یوسف
مرا ذوق شنیدن می کشد، شوق تماشا هم

«تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا»
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم

اسیر روی ماه تو، هوا خواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم

«تمام روزها بی تو شده روز مبادا»* نه
که می گرید به حال و روز ما روز مبادا هم

همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی تو تیره و تلخ است چون دیروز فردا هم

جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم



*هر روز بی تو روز مباداست«قیصر امین پور»

18 خرداد 1391 1797 0

تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم
دوباره دور تفاخر شده است ابراهیم

گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شده است ابراهیم

دمیده بر ریه ی شهر دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شده است ابراهیم

مذاق اهل محبت در این زمانه ی بد
اسیر طعم تکاثر شده است ابراهیم

چه زود گم شده در کوچه های عادت عشق!
زمین دچار تنفر شده است ابراهیم

ببین تو عزّت لات و منات و عزّی را
تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی
زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم!

18 خرداد 1391 3473 1

ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف!

ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف!
ایمانِ عاشقانه ی جان های مختلف!

روحِ سلام در تنِ هستی که زنده ای
همواره در نسوجِ زبان های مختلف

رویای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربانِ کران های مختلف

تنها به آبروی تو آرام مانده است
آتش فشانی فوران های مختلف

ما مانده ایم چون رمه هایی رها شده
در گرگ و میشِ ذهنِ شبان های مختلف

دارد یقینِ چوبی مان تیغ می خورد
در آتشِ هجومِ گمان های مختلف

آقا! درآ به عرصه ی هیجای روزگار
ما را بگیر از هنجان های مختلف

17 خرداد 1391 1285 0

برای این دلِ تنهاترم دستی ببر بالا

غزل تر از غزل، گُل تر ز گل، زیباتر از زیبا
تو از« الله اکبر» آمدی از« اشهد ان لا...»

شهادت می دهم معراج یعنی چشم های تو
شهادت می دهم چشمِ تو یعنی سوره ی «اسرا»

غریبه نیستی، این روزها بسیار دلتنگم
برای این دلِ تنهاترم دستی ببر بالا

دلم زرد است ، شب هایم همه سرد است، یا خورشید
بقیعستانِ اشکم بسته شد یا «قُبّة الخضرا»

تو می گویی، زمانِ دیدن هم، باز هم فردا!
و من می گویم امشب، زودتر، حالا، همین حالا!

04 خرداد 1391 1432 0

یتیم می شود خاک، اگر که برنگردی

تو صد مدینهْ داغی، تو صد بقیعْ دردی
یتیم می شود خاک، اگر که برنگردی

تمامِ شب نیفتاد، صدایِ گریه ی باد
چه بادهای زردی! چه کوچه های سردی!

دو قریه آن طرف تر، بپیچ سمتِ لبخند
شکوفه می فروشد، بهارِ دوره گردی

کسی می آید از راه، چه ناگهان! چه ناگاه!
خدایِ من، چه روزی! خدایِ من، چه مردی!

از آسمان چارُم، مسیح بازگشته است
زمین ولی چه تنهاست! مگر تو بازگردی...

04 خرداد 1391 1260 1

با روزه ی سکوتت، آتش مزن به جانم

پیدا تری ز خورشید، ای ماه بی نشانم
تا از تو می سرایم، گُل می شود دهانم

معنای آدمیت، فهم شکفتن توست
اردیبهشت محزون! حوّای مهربانم!

فوّاره ی خروشی، ای آه سرمه ای رنگ!
با روزه ی سکوتت، آتش مزن به جانم

با ابرها بگویید، دستِ مرا بگیرند
از دودمانِ آهم، ماندن نمی توانم

بیرون شو ای همایون، از پشت پرده ی غیب
تا در سه گاهِ مستی، شوریده تر بخوانم

04 خرداد 1391 1766 0

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی، شگفت کسی، آن چنان که می دانی

کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هر کجاآباد
بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

03 خرداد 1391 3560 0

دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن

گفته بودند تو نمی آیی، شک نکردم خودت قضاوت کن
حق من را که سال ها اینجا، منتظر بوده ام رعایت کن

گفته بودند: بین یارانت، جای یک دختر دهاتی نیست
باشد آقا فقط همین یک بار، چند لحظه قبول زحمت کن

دل من شور می زند آخر، که مبادا دل شما تنگ است
درد دل هم نمی کنی با من، لطف کن لااقل نصیحت کن

من همیشه به یادتان هستم، پای شالی، کنار گندم زار
اگر از این طرف گذر کردی، با درختان باغ صحبت کن

پدرم گفته بود: بعد از من، تو نگهبان باغ ها هستی
باید این سیب ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقت کن

در بهاری که می رسد از راه، آخرین مرد می رسد ناگاه
دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن

31 اردیبهشت 1391 951 0

آقا! تو شانه های زمان را تکان بده

از بس که درد می کشی و دم نمی زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است

خورشید اگر هنوز درخشنده مانده نیز
نام تو را در این شب تاریک گفته است

نام تو را تمامی گل ها به احترام
در ابتدای فصل بهاران سروده اند

در گوش ماه از خبر آن ظهور سبز
لبخند یک ستاره ی نزدیک گفته است

آیینه را مقابل چشمت نگاه دار
این بی غبار، دردِ تو را درک می کند

انگار با دهان نگاه و زبان اشک
با تو هزار نکته باریک گفته است

از آن چه رفته است به آیینه دارها
از آن چه می رود به دل بی غبارها

از آرزوی کهنه ی چشم انتظارها
از هر چه بود و رفت به تفکیک گفته است

هر کس به یاد توست تو می بینی اش به لطف
کو عاشقی که یار به حالش نظر نکرد؟

«ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست»
حافظ چه قدر درد تو را نیک گفته است!

فصل بهار می رسد و بغض کهنه ام
در بارش دعای فرج تازه می شود

گویا خدا رسیدن سال جدید را
پیش از زمینیان به تو تبریک گفته است!

نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد، جوانه زد

چتر اقاقیا به سر کوچه ها نشست
گیسوی باغ را نفس باد، شانه زد

گیسوی شهر، عطر تو را پخش می کند
بی شک عبور کرده ای از این کنارها

دلدادگان رفته، کفن پاره می کنند
صوت سلام می شنوم از مزارها

این انتظار، پشت زمین را شکسته است
آقا! تو شانه های زمان را تکان بده

تنها به دست تو کمرش راست می شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده

این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذره ای به ما بده از آن صبوری ات

بی تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت است دوری ات!

31 اردیبهشت 1391 1423 1

پس بوده ای و هستی و می آیی از راه

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر، آه!
اندوه مادر را حکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی

در سال های سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی آن که مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت کرده باشی

یا در میان کوچه های سرد و تاریک
نان و پنیر و عشق، قسمت کرده باشی

پس بوده ای و هستی و می آیی از راه
تا حقّ دل ها را رعایت کرده باشی

پس مردمک های نگاه ما عقیم اند
تو بوده ای بی آن که غیبت کرده باشی!

31 اردیبهشت 1391 1074 0

من و دل، نان به نرخ روز خوردیم

اگر چه زخم طاقت سوز خوردیم
غم دیروز را امروز خوردیم
ببخش ای خوب اگر در غیبت تو
من و دل، نان به نرخ روز خوردیم

28 اردیبهشت 1391 1931 0

دوباره جمعه ای رد شد دعا کن

دعا کن هر گلی پرپر نمیرد
کسی با چشم های تر نمیرد
دوباره جمعه ای رد شد دعا کن
دلم تا جمعه ی دیگر نگیرد

28 اردیبهشت 1391 1984 0

بیا تا جان بگیرد شادی ما

دلیل عشق مادرزادی ما
بیا تا جان بگیرد شادی ما
بجوشد رشته رشته از دل خاک
قنات تشنه ی آبادی ما

28 اردیبهشت 1391 1618 0

تو پنهان مانده ای تا تشنه باشیم

تو پنهان مانده ای تا تشنه باشیم
تمام روزها را تشنه باشیم
دلت می آید آیا این همه سال
تو جاری باشی و ما تشنه باشیم

28 اردیبهشت 1391 1362 0

به آن روزی که می آیی قسم خورد

به یک عشق معمایی قسم خورد
به راز یک شکیبایی قسم خورد
خدا «والعصر» گفت و از سر شوق
به آن روزی که می آیی قسم خورد

28 اردیبهشت 1391 1493 0

بیا که روز مبادای ما رسید از راه

چقدر پنجره را بی بهار بگذاری
و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری

مگر قرار نشد شیشه ای از آن میِ ناب
برای روز مبادا کنار بگذاری؟

بیا که روز مبادای ما رسید از راه
که گفته است که ما را خمار بگذاری؟

در این مسیر و بیابان بی سوار، خوشا
به یادگار خطی از غبار بگذاری

گمان کنم تو هم ای گل بدت نمی آید
همیشه سر به سر روزگار بگذاری

نیایی و همه ی سر رسیدهامان را
مدام چشم به راهِ بهار بگذاری

جواب منتظران را بگو چه خواهی داد
همین بس است که چشم انتظار بگذاری؟

به پای بوس تو خون دانه می کنیم و رواست
که نام دیگر ما را انار بگذاری

گمان کنم وسط کوچه ی دوازدهم
قرار بود که با ما قرار بگذاری

چراغ بر کف و روشن بیا، مگر داغی
به جان این شب دنباله دار بگذاری

27 اردیبهشت 1391 3303 0

بیا که زخمِ زبان های دوستان کاری است

بیا که آینه ی روزگار زنگاری است
بیا که زخمِ زبان های دوستان کاری است

به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران چاره نیست، ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست، کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه اینکه جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
«چه جای دم زدن نافه های تاتاری است»

27 اردیبهشت 1391 2428 0
صفحه 10 از 12ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  8  9  [10]  11  12  بعدی   انتها