کار ما پلک زدن، جا زدن و نق زدن است

پا برهنه وسط بیت، صدایت کردیم
توی وزن غلط بیت، صدایت کردیم

پا برهنه همگی در وسط ریل ظهور
دل پر از یأس ولیکن به زبان، میل ظهور

از در بازترین بیت تو وارد نشدیم
و علی رغم حضورت، متقاعد نشدیم

از پس ابر به خورشید ندادیم سلام
مرگ مان باد که یک بار نگفتیم: امام!

واژه را از سر لج، خرج قوافی کردیم
شعر گفتیم و بدین گونه تلافی کردیم

پا برهنه وسط بیت چه حالی دارد
بادها می رسد اما چه خیالی دارد؟

پا برهنه وسط برّ و بیابان ماندیم
اشک ها منتظر یوسف کنعان ماندیم

راستش از همه جا و همه کس بی خبریم
همه مقهور همین اسم حقوق بشریم

وز وز این همه زنبور عسل ما را کشت
بوی گندابه ی منشور ملل ما را کشت

قصد ایمان جوانان تو کرده ابلیس
و قوانین زمین را وتو کرده ابلیس

دوری ات سخت ترین مسئله ی شرعی بود
اتوبان های هوس مزبله ی فرعی بود

منتظر باش که خورشید برآید از شرق
منتظر باش بگیرد همه دنیا را برق

منتظر باش برادر که فیوزت بپرد
خواب تلخِ سر شب از سر روزت بپرد

چهره در هم کش و لبخند نزن، اخمو باش
ای جادوگر اُز! منتظر جادو باش

منتظر باش و از عقربه ها یاد بگیر
کمتر از حوصله ی باغچه ایراد بگیر

منتظر باش که تا جاده ببلعد ما را
منتظر باش که ماهی بخورد دریا را

منتظر باش نهنگ تو به یونس برسد
منتظر باش که وقت گل نرگس برسد

منتظر باش که این جاده به منزل برسد
بارهای کج افتاده به منزل برسد

منتظر باش دل یخ زده تا آب شوی
منتظر باش نه آن سان که چو مُرداب شوی

منتظر بنشین اما نه روی صندلی ات
پشت میزت، پس خوابت، عقب تنبلی ات

منتظر باش که تا چشم زمین نم بکشد
صبر کن بنده، مگر چای خدا دم بکشد

چای را بِهْ که خلیلانه چو زمزم بخوری
چای داغ است، صلاح است که کم کم بخوری

منتظر باش کف بحر، خَزف سبز شود
زیر پای هیجان تو علف سبز نشود

منتظر باش که صهبای چهل روزه شوی
آن قدر صاف شو ای بحر، که در کوزه شوی

تا هر آن روز که از دل نفسی می آید
منتظر باش که فریاد رسی می آید

پابرهنه وسط بیت، تو را می جوییم
خیره در شش جهت بیت، تو را می جوییم

کاش این زاغچه تن، فاخته می شد با تو
می رسیدی، دل ما ساخته می شد با تو

تویی آن نور که از بیت عتیق آمده ای
خسته از معرکه ی دشنه و تیغ آمده ای

خلق گفتند شما دین جدید آوردید
بدعتی در شب این قوم، پدید آوردید

بی تو دنیازدگان خطبه ی دین می خوانند
گورکن ها همه از نظم نوین می خوانند

رسم بوزینگی و عشوه مجاز است این جا
حق کشی مستحب و رشوه مجاز است این جا

ایل ها یک شبه از قحط علف خشکیدند
تانک ها پشت مقامات نجف خشکیدند

باز هم آب بر اولاد علی(ع) می بندند
چکمه پوشان همه بر غیرت ما می خندند

کار ما پلک زدن، جا زدن و نق زدن است
کار ما کار نه، در گوش شقایق زدن است

نسل ما از گل بابونه بدش می آید
مثل ماری است که از پونه بدش می آید

نسل ما سوخته ی دهشت و بیم است هنوز
پدرش رفته سفر، سخت یتیم است هنوز

نسل این قرن اگر پشت به خنجر نکند...
قرن تلخی است، خدا قسمت کافر نکند

نکند پشت در بسته بماند آدم
لَنگِ یک آدم وارسته بماند آدم

کاش ما این همه بر خویش نمی بالیدیم
بر سر فطرت مان شیره نمی مالیدیم

کاش تا خیمه ی سبزت برسد فریادم:
من از آن روز که در بند توام آزادم

مثل آن دشت که در خاطره اش باران نیست
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

آسمان کنج لبش خال...نه! ماهی دارد
خودمانیم، عجب چشم سیاهی دارد

07 اردیبهشت 1391 3304 0

شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند

کشتی باورمان نوح ندارد بی تو
زندگی نیز دگر روح ندارد بی تو

لحظه ها در غم هجر تو کفن پوشیدند
همه ی خاطره ها زهر بلا نوشیدند

عرشیان در دل تاریک زمین چال شدند
کوفیان رنگ عوض کرده و دجال شدند

ماه در بند خسوف است پس از غیبت تو
و جهان لانه ی بوف است پس از غیبت تو

باغ می خشکد و نارنج عزا می ترکد
گوش در طنطنه ی سنج عزا می ترکد

تو نبودی و گلستان نبی(ص) پرپر شد
سوخت خورشید به هر خیمه و خاکستر شد

ماه از غصه ترک خورد در آن دشت بلا
طفل معصوم کتک خورد در آن دشت بلا

یک طرف جنتی از آیه ی قرآنی بود
یک طرف دوزخی از لشکر سفیانی بود

عشق در خاک نشست و تن بی سر رویید
بر زمین خون خدا ریخت، کبوتر رویید

باد در دامن آن قافله ساقی نگذاشت
یک گل سرخ در آن باغچه باقی نگذاشت

آسمان تیره شد و پشت زمین تیر کشید
تا خزان خم شد و بر جدّ تو شمشیر کشید

آری این آیت حق مثل علی(ع) مظلوم است
او جگر گوشه ی زهرا(س)است، ولی مظلوم است

او که گهواره اش از شهپر جبراییل است
دایه ی این گل احمد(ص)خود میکاییل است

آن که با شور دعا بر عرفات آتش زد
عطشش بر جگر نهرِ فرات آتش زد

بین تقدیر و عطش هروله می کرد حسین(ع)
رفتنش خون به دل قافله می کرد حسین(ع)

تا زمین پرده غم بر رخ آن ماه انداخت
آسمان دسته ی زنجیر زنی راه انداخت

کربلا عاشق سرمست فراوان دارد
و شهیدانی از این دست فراوان دارد

تو نبودی و گل نورس بستان پژمرد
دختر کوچکی از بی پدری سیلی خورد

باز هم پهلوی تبدار گل یاس شکست
مشک، سوراخ شد و قامت عباس شکست

بهر جانبازی و ایثار هوا عالی بود
همه بودند فقط جای شما خالی بود

دشت، آبستن زخم است خودت می دانی
چهره ی آب، پراخم است، خودت می دانی

روز و شب بی تو ببین شام غریبان شده است
و سری بر سر نی قاری قرآن شده است

نخل ها هم پس از این واقعه شاعر شده اند
ذاکر حرّ و حبیب ابن مظاهر شده اند

داغ هفتاد و دو آلاله بی سر با توست
سیصد و سیزده آیینه ی باور با توست

اشک غم بر دل فرزند علی(ع)نازل کرد
حج او نیمه تمام است ، تواش کامل کن

علم افتاد و علمدار زمین خورد، بیا
چهره ی مادرتان فاطمه(س)چین خورد، بیا

شهر از کینه پر است آه و مسلم تنهاست
بی تو در ظهر عطش حضرت قاسم(ع) تنهاست

ای سیه پوش غم و غربت زهرا(س)، برگرد!
زایر هر شب و هر لحظه ی مولا(ع)، برگرد!

خود ز پیشانی سجاد بیا تب بردار
بار سنگین غم از سینه ی زینب(س)بردار

شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند
مثنوی ها همه در بند قوافی شده اند

واژه ها نیز به عشق تو گرفتار شدند
«چشم بیمار تو را دیده و بیمار شدند»

جاده ها چشم به راه اند، بیا، زود بیا!
جان به لب آمده، ای مهدی موعود(عج)، بیا!

07 اردیبهشت 1391 1605 0

اما تویی تلاوت سرهای سوخته

از چشمه های خشك و شررهای سوخته
تا آه سرد و اشك سحرهای سوخته
 
از شمس های سر به نی آسمان نشین ...
تا دست و بال خُرد قمرهای سوخته
 
از حرف سخت مثل فراقت فراری ام ...
اما تویی تلاوت سرهای سوخته
 
دارد نشان سبز امید ظهور تو ...
پس كوچه های غربت و درهای سوخته
 
همت كن ای نُهم پسر اسمه شفاء ...!
دریاب حال فطرس و پرهای سوخته
 
نُه سم چشیده منتظر پادزهر تو
آرامش شرار جگرهای سوخته
 
برگرد از صلیب مسیح نجات بخش!
بر نبش قبر نحس پدرهای سوخته
 
برگرد تا فراق و غزل های انتظار
گردند شاه بیت خبرهای سوخته

07 اردیبهشت 1391 1394 0

بازگشتن نیست در قاموسِ پیش آهنگ ها

بازگشتن نیست در قاموسِ پیش آهنگ ها
هر چه باداباد، پیش آیید، ای خرسنگ ها!

پشت سر می مانمت، ای اتفاق پیش رو!
کمتر از ذرعی است زیر گام من فرسنگ ها

در عبور از آزمون ها دست چین کردندمان
دور باد از ما حضور فربهان و لنگ ها

دور شو، اسفندیارِ حیله گردان! کور شو
این منم، من، رستمی پرورده ی سیرنگ ها

هان؟ چه خواهی کرد؟ ای پیشانی تقوا فروش!
پینه هایت را سپر کن ، آنک آنک سنگ ها

می رسد مردی که افسار زمان در دست اوست
کز صدای پای او رم می کنند آونگ ها

اسب ها را زین کنید، ای شب نوردان! می رویم
بازگشتن نیست در قاموسِ پیش آهنگ ها

03 اردیبهشت 1391 1492 0

افسوس، وعده های خدا در کتاب ماند

وقت اذان گذشت، وَ خورشید خواب ماند
افسوس، وعده های خدا در کتاب ماند

نم پس نداد ابریِ بی خیرِ آسمان
تنها درختِ ناحیه بی آفتاب ماند

خوابِ هزارساله ی غیبت ربودمان
شیواترین سلامِ خدا بی جواب ماند

از لشکر نهنگ کسی زنده برنگشت
دریا دوباره در کفِ مشتی حباب ماند

دعوای ما حواله به روز حساب شد
دنیا به نامِ نامیِ عالی جناب ماند

این جاده های گیج به جایی نمی رسند
مقصد فریب بود، دروغِ سراب ماند

03 اردیبهشت 1391 1067 0

صبحی گره از زمانه وا خواهد شد

صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار برملا خواهد شد
در راه، عزیزی است که با آمدنش
هر قطب نما، قبله نما خواهد شد

31 فروردین 1391 6128 0

به عزت و شرف لا اله الا الله...

به تازه کردن اندوه من می‌آیند، آه...
مسافران که هر از گاه می رسند از راه

نشسته است به راهت هزار چشمِ سپید
تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سیاه

نمانده است تو را هیچ یاد یار و دیار
نمانده است مرا هیچ غیر آه و نگاه

من آه می‌کشم و باز بیشتر شده است
مهِ زمین و دم آسمان و هاله ی  ماه

حساب روز و شب و سال و ماه دستم نیست
تو خود به یاد بیاور قرار خود را گاه

گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند
به عزت و شرف لا اله الا الله...

24 فروردین 1391 8342 2

آن جانِ جهانِ جود بر می گردد

آن جانِ جهانِ جود بر می گردد
بر اجدادش درود- برمی گردد
مردی که شنیده اید غیبت دارد
با آنکه نرفته بود برمی گردد

23 فروردین 1391 1527 0

طومارِ هزار شنبه را پیچیده

شب رفته و با سپیده بر می گردد
خورشیدِ داغ دیده بر می گردد
طومارِ هزار شنبه را پیچیده
در جمعه ی برگزیده بر می گردد

23 فروردین 1391 1530 0

پایان هزاره بود و خورشید نبود

شب بود و ستاره بود و خورشید نبود
پایان هزاره بود و خورشید نبود
برخاک خروسِ مُرده ای حک شده بود:
یک حنجرِ پاره بود و خورشید نبود

23 فروردین 1391 1660 0

گفتیم، هزار سال گفتیم و نشد

در پرده ی قیل و قال گفتیم و نشد
از پنجره ی خیال گفتیم و نشد
گفتند: بگو، تا دلت آرام شود
گفتیم، هزار سال گفتیم و نشد

23 فروردین 1391 1679 0

آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

چندی است شب هایی که مهتاب است بی خوابم
چندان که این امواج بی تابند، بی تابم

ای آب ها دلگیرم از ماهی و مروارید
آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

یاران به «بسم الله» گفتن رد شدند از رود
من ختم قرآن کردم و مغلوبِ گردابم

هر چند ماهِ آسمان بر من نمی تابد
من هرگز از این آستان رو بر نمی تابم

در حسرت مویی، چنین تسبیح در دستم
با یاد ابرویی، چنین پابند محرابم

تنها نه چشمانم، که جانم تشنه است این بار
حاشا که گرداند سرابی دور سیرابم

23 فروردین 1391 2655 0

تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

حریر نور غریبش، بر این رواق می افتد
اگر چه ماه شبی چند در محاق  می افتد

تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید*
تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

تو «ماه» ی و شده فواره برکه ای به هوایت
بگو نمی رسد؛ آیا از اشتیاق می افتد؟!

به روی طاقچه، گلدان تازه می نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه ی اتاق می افتد

بهار می رسد اما، چه فرق می کند آیا
برای شاخه ی خشکی که در اجاق می افتد


*ولی تو بایدی و اتفاق می افتی (محمدسعید میرزایی)

23 فروردین 1391 2621 1

گِله کم نیست، ولی لب ز سخن خواهم بست

دلم امروز گواه است کسی می آید
حتم دارم خبری هست...گمانم باید...

فال حافظ هم، هر بار که می گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می آید!

باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد؟
مست موسیقی گامی شده باشد شاید

ماه در دست، به دنبال که این گونه زمین
مست می گردد و یک لحظه نمی آساید؟!

گِله کم نیست، ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

23 فروردین 1391 2187 0

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

كه چرا عشق به انساننرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:

 كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم

گشته به كنعان نرسیده است؟

چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد،

زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد.

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛

برسد كاش صدایم به صدایی...

 

عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو كجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت،

نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!

به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

 دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ  نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی

 که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛

‌ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛

 ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ...

خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... توکجایی...


23 فروردین 1391 27703 19

ساعات خوب زندگی‏ ام در حرم گذشت‏

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت‏
دست مرا بگیر كه آب از سرم گذشت‏

مانند مرده ‏ای متحرك شدم، بیا
بی تو تمام زندگی‏ ام در عدم گذشت‏

می‏ خواستم كه وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه كه می‏خواستم گذشت‏

دنیا كه هیچ، جرعه ی آبی كه خورده ‏ام‏
از راه حلق تشنه ی من، مثل سم گذشت‏

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده‏ ایم‏
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت‏

تا كی غروب جمعه ببینم كه مادرم‏
یك گوشه بغض كرده، كه این جمعه هم گذشت‏

مولا! شمارِ درد دلم بی‏ نهایت است‏
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت‏

حالا برای لحظه‏ا ی آرام می‏ شوم‏
ساعات خوب زندگی‏ ام در حرم گذشت‏

20 فروردین 1391 7071 0

از مرز ابرهای بهاری عبور کرد

از مرز ابرهای بهاری عبور کرد
چشمی که رد پای شما را مرور کرد

تنها به شوق لمس شما ابر بی‌امان
یک شهر را به وسعت باران نمور کرد

روزی هزار مرتبه تقویم نا‌امید
تاریخ روز آمدنت را مرور کرد

تأثیر یک غروب غم‌انگیز جمعه بود
مضمون این غزل که به ذهنم خطور کرد

اصلاً خیال روی شما سال‌های سال
دیوان شاعران جهان را قطور کرد

20 فروردین 1391 4215 0

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفأل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد...

20 فروردین 1391 8403 1
صفحه 12 از 12ابتدا   8  9  10  11  [12]  انتها