پایان هزاره بود و خورشید نبود

شب بود و ستاره بود و خورشید نبود
پایان هزاره بود و خورشید نبود
برخاک خروسِ مُرده ای حک شده بود:
یک حنجرِ پاره بود و خورشید نبود

23 فروردین 1391 1423 0

گفتیم، هزار سال گفتیم و نشد

در پرده ی قیل و قال گفتیم و نشد
از پنجره ی خیال گفتیم و نشد
گفتند: بگو، تا دلت آرام شود
گفتیم، هزار سال گفتیم و نشد

23 فروردین 1391 1272 0

آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

چندی است شب هایی که مهتاب است بی خوابم
چندان که این امواج بی تابند، بی تابم

ای آب ها دلگیرم از ماهی و مروارید
آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

یاران به «بسم الله» گفتن رد شدند از رود
من ختم قرآن کردم و مغلوبِ گردابم

هر چند ماهِ آسمان بر من نمی تابد
من هرگز از این آستان رو بر نمی تابم

در حسرت مویی، چنین تسبیح در دستم
با یاد ابرویی، چنین پابند محرابم

تنها نه چشمانم، که جانم تشنه است این بار
حاشا که گرداند سرابی دور سیرابم

23 فروردین 1391 1646 0

تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

حریر نور غریبش، بر این رواق می افتد
اگر چه ماه شبی چند در محاق  می افتد

تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید*
تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

تو «ماه» ی و شده فواره برکه ای به هوایت
بگو نمی رسد؛ آیا از اشتیاق می افتد؟!

به روی طاقچه، گلدان تازه می نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه ی اتاق می افتد

بهار می رسد اما، چه فرق می کند آیا
برای شاخه ی خشکی که در اجاق می افتد


*ولی تو بایدی و اتفاق می افتی (محمدسعید میرزایی)

23 فروردین 1391 1819 1

گِله کم نیست، ولی لب ز سخن خواهم بست

دلم امروز گواه است کسی می آید
حتم دارم خبری هست...گمانم باید...

فال حافظ هم، هر بار که می گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می آید!

باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد؟
مست موسیقی گامی شده باشد شاید

ماه در دست، به دنبال که این گونه زمین
مست می گردد و یک لحظه نمی آساید؟!

گِله کم نیست، ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

23 فروردین 1391 1684 0

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

كه چرا عشق به انساننرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:

 كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم

گشته به كنعان نرسیده است؟

چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد،

زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد.

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛

برسد كاش صدایم به صدایی...

 

عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو كجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت،

نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!

به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

 دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ  نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی

 که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛

‌ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛

 ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ...

خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... توکجایی...


23 فروردین 1391 17977 10

ساعات خوب زندگی‏ ام در حرم گذشت‏

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت‏
دست مرا بگیر كه آب از سرم گذشت‏

مانند مرده ‏ای متحرك شدم، بیا
بی تو تمام زندگی‏ ام در عدم گذشت‏

می‏ خواستم كه وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه كه می‏خواستم گذشت‏

دنیا كه هیچ، جرعه ی آبی كه خورده ‏ام‏
از راه حلق تشنه ی من، مثل سم گذشت‏

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده‏ ایم‏
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت‏

تا كی غروب جمعه ببینم كه مادرم‏
یك گوشه بغض كرده، كه این جمعه هم گذشت‏

مولا! شمارِ درد دلم بی‏ نهایت است‏
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت‏

حالا برای لحظه‏ا ی آرام می‏ شوم‏
ساعات خوب زندگی‏ ام در حرم گذشت‏

20 فروردین 1391 5970 0

از مرز ابرهای بهاری عبور کرد

از مرز ابرهای بهاری عبور کرد
چشمی که رد پای شما را مرور کرد

تنها به شوق لمس شما ابر بی‌امان
یک شهر را به وسعت باران نمور کرد

روزی هزار مرتبه تقویم نا‌امید
تاریخ روز آمدنت را مرور کرد

تأثیر یک غروب غم‌انگیز جمعه بود
مضمون این غزل که به ذهنم خطور کرد

اصلاً خیال روی شما سال‌های سال
دیوان شاعران جهان را قطور کرد

20 فروردین 1391 3426 0

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفأل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد...

20 فروردین 1391 6631 1
صفحه 12 از 12ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  8  9  10  11  [12]  بعدی   انتها