که کار منتظرانت، همیشه بیداری ست

 

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخمِ زبان های دوستان، کاری ست
 
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران، چاره نیست؛ ناچاری ست
 
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست؛ کوچه بازاری ست
 
چه قاب ها و چه تندیس های زرّینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری ست!
 
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری ست
 
به این خوشیم که یک شب به نام تان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری ست
 
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری ست
 
به قول خواجه ی ما در هوای طرّه ی تو
«چه جای دم زدن نافه های تاتاری ست؟» 

14 اردیبهشت 1396 2420 0

این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس، گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد
و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

08 اردیبهشت 1396 28442 5

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

01 اردیبهشت 1396 79193 32

بهار آمد بهار من نیامد

بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گل عذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ، گل ها
گلی بر شاخسارمن نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان را انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد

همه یاران کنار از غم گرفتند
چرا شادی کنار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری
گذشت و شهسوار من نیامد

سر از خواب گران برداشت عالم
سبک رفتار، یار من نیامد

به کار دوست طی شد روزگارم
دریغ از من به کار من نیامد

 


05 فروردین 1396 6894 0

بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ی یاسین نخواهد شد

فریبت می دهند این فصل ها تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!

27 اسفند 1395 7726 5

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
 
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
 
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
 
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
 
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟

26 اسفند 1395 2888 0

رفت و روب کرده ایم خانه را برای تو

ای نسیم خوش نفس
کی می آیی از سفر؟
کی از آبشار گل
می  کنی مرا خبر؟

شاپرک به دور خود
پیله ای تنیده است
وقت پر گشودنش
بی گمان رسیده است

کی برای شاپرک
بال در می آوری؟
یا برای قاصدک
بال و پر می آوری؟

رفت و روب کرده ایم
خانه را برای تو
تا دوباره پر شود
از صدای پای تو

ای نشانه ی بهار!
ای نسیم خوش خبر!
خسته ایم و منتظر
کی می آیی از سفر؟

 


26 اسفند 1395 1912 0

مي رسد بهار و من بي شكوفه ام هنوز

آه مي كشم تو را با تمام انتظار
پر شكوفه كن مرا اي كرامت بهار

در رهت به انتظار صف به صف نشسته است
كارواني از شهيد ، كارواني از بهار

اي بهار مهربان در مسير كاروان
گل بپاش و گل بپاش،گل بكار و گل بكار

بر سرم نمي كشي دست مهر اگر مكش
تشنه محبت اند لاله هاي داغدار

دسته دسته گم شدند سهره هاي بي نشان
تشنه تشنه سوختند نخل هاي روزه دار

مي رسد بهار و من بي شكوفه ام هنوز
آفتاب من بتاب، مهربان من ببار


25 اسفند 1395 2923 2

و کفش کهنه ام را در مسیری تازه می پوشم


دوباره روزهای سال شمسی رو به پایان است
ولی خورشید من در پشت ابر تیره پنهان است

ندارد غیر فرشی کهنه و یک قاب آیینه
ببین خانه تکانی در دل ساده چه آسان است

نبود امسال هم بابا سر سفره نمی داند
که من گرمای دستش را... ولی او در پی نان است

حواسش هست اما با من و دلواپسی هایم
دم رفتن به مادر گفته عیدی لای قرآن است

و کفش کهنه ام را در مسیری تازه می پوشم
وگرنه کفش نو در راه بی مقصد فراوان است

عدالت چون درختی خشک هر شب خواب می بیند
بهاری را که در راه است یوسف را که زندان است


24 اسفند 1395 1486 0

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 1355 0

چقدر دلخورم از این جهان بی موعود...

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآسمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز


18 آذر 1395 3472 0

که جان به آخرین خبر سپرده ام

 

نه دلسپرده ام نه سرسپرده ام
به آتش تو خشک و تر سپرده ام

قنوت نیمه شب اثر نمی کند
تو را به گریۀ سحر سپرده ام

رسیدن تو را به خواب دیده ام
به کوچه گفته ام به در، سپرده ام
 
نشانی تو را به کاروانیان
به شهرهای دُور و بر سپرده ام
 
چه نامه ها به هر طرف نوشته ام
به قاصدان معتبر سپرده ام
 
به آشنا سفارش تو کرده ام
به هر غریب رهگذر سپرده ام
 
تو نیستی و بُت درست می کنند
به صیقلی ترین تبر سپرده ام_

بت بزرگ را نصیب من کند!
که جان به آخرین خبر سپرده ام

به راهی آمدم که بر نگشتنی ست
به کاسه آب پشت سر سپرده ام



28 خرداد 1395 1253 0

همه محتاج اماميم، خودت را برسان

 
بي تو آواره ي شاميم، خودت را برسان
آفتابِ لب باميم، خودت را برسان
 
اي به تدبير تو محتاج، جنون منديِ ما!
تيغِ گم کرده نياميم، خودت را برسان
 
خُرد منگر به چموشي و حروني رمه را
پيش فرمان تو راميم، خودت را برسان
 
 
پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد
سبز پوشانِ قياميم، خودت را برسان
 
نفسي تازه کن، اي وارث اعجاز مسيح!
زير دندان جذاميم، خودت را برسان
 
 
کافر و مؤمن، آواره و شبگرد، همه
همه محتاج اماميم، خودت را برسان
 

02 خرداد 1395 2758 0

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!
دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!

رو از من شکسته مگردان که سال هاست
رو کرده ام به سمت شما، ایّها العزیز!

جان را گرفته ام به سرِ دست و آمدم
از کوره راه های بلا، ایّها العزیز!

وادی به وادی آمده ام، از درت مران
وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود
این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!

ما، جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!

خالی تر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!


02 خرداد 1395 11055 14

مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببين باقی است روی لحظه هايم جای پای تو

اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو



صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي ای موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم برای تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟
 

 

 

............

با حذف یک بیت


02 خرداد 1395 4531 0

می رسد فصل بهاری ماندگار

 

بال در بال پرستو های خوب
می رسد آخر، سوار سبزپوش
جامه ای از عطر نرگس ها به تن
شالی از پروانه ها بر روی دوش

پیش پای او، به رسم پیشواز
ابر با رنگین کمان، پل می زند
باغبان هم، باغبان نوبهار،
بر سر هر شاخه ای گل می زند

تا می آید، پرده ها از خانه ها
باز توی کوچه ها سر می کشند
مرغ های خسته و پربسته هم
از میان پرده ها پر می کشند

در فضای باغ غوغا می کند
باز هم فوّاره ی گنجشک ها
هرکجا سرگرم صحبت می شوند
شاخه ها درباره ی گنجشک ها

باز می پیچد میان خانه ها
بوی اسفند و گلاب و بوی عود
می رسد فصل بهاری ماندگار
فصلی از عطر و گل و شعر و سرود

 


01 خرداد 1395 8209 5

میان دفتر من از تو یادگار پر است

 

فقط نه صبح من از ابرهای تار پر است
گلوی جاده هم از بغض انتظار پر است

بیا که زردی پائیز با تو بی معناست
چرا که عهد تو از سبزی بهار پر است

اگر که دفترت از خاطرات من خالی ست
میان دفتر من از تو یادگار پر است

به خاک های مسیرت نگاه کن گاهی
که زیر هر قدمت قلب بی قرار پر است

مگیر خرده اگر منتسب شدیم به تو
چرا که دور و بر گل همیشه خار پر است

چگونه یاد تو از خاطرم گذر نکند
که لحظه لحظه ام از لطف بی شمار پر است

مرا خراب خودت کن به خلق وا مگذار
دل خراب من از دست روزگار پر است

پس از دعای فرج کربلاست حاجت ما
ودر سر همه سودای آن مزار پر است


01 خرداد 1395 1340 1

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم 
یا نه چراغستانی از جادو بچینم
 
باید پی تکرار تو تا بی‌ نهایت 
آیینه‌ ها را با تو رو در رو بچینم
 
فانوس‌ های روشن دلتنگی ‌ام را 
تا کی در این دالان تو در تو بچینم؟
 
یا کوزه‌ های تشنه کامم را شبانه 
پُر مِی کنم پنهان و در پستو بچینم
 
کی می‌ رسی از راه ای خورشید ای پیر 
کز دست تو کشکول ‌ها یاهو بچینم
 
کی می‌ رسی تا من هزاران گوشه آواز 
از مسجد آدینه تا خواجو بچینم
 
لب‌ های شور من به هم می‌ چسبد آرام 
گر بوسه‌ای شیرین از آن کندو بچینم
 
یک شب در این دالان قدم بگذار تا من 
یک عمر نرگس بو کنم شب ‌بو بچینم
 
امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ 
تا سفره ‌ای رنگی برای او بچینم 

17 اردیبهشت 1395 1805 0

اما تو با نیامدنت نیز حاضری

تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصه مال توست، بیا مهربان‏ترین!
کاری بکن، چقدر به میدان نیامدن؟

این خانۀ پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن

باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن

اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی از این‏‎سان نیامدن

اشیاء خانه جملۀ تاریکِ رفتن‎‏اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 


09 اردیبهشت 1395 1567 0

صدای پای بهار آمد و بهار نیامد

صدای پای بهار آمد و بهار نیامد
سکون و صبر و قرارم سر قرار نیامد

به شوق دوست دلی داشتم نیامد و خون شد
به پای یار سری داشتم به کار نیامد

غمت به باد فنا داد عقل مختصرم را
چرا که با دل دیوانه ام کنار نیامد

به انتحار، خودم را مگر به او برسانم!
که هرچه هرچه نشستم، به انتظار نیامد

به خواب دیده ام آن مرد آن سوار می آید
نگو دوباره که اسب آمد و سوار نیامد

تمام کار و کس ما تویی که غایبی اما
چرا کسی به غم بی کسی دچار نیامد

"چو پرده دار به شمشیر می زند"، به امیدش
مقیم پرده نشستیم و پرده دار نیامد

إذا السماء خمید و إذا النجوم کدِر شد
إذا الجبال ترک زد، إذا البحار نیامد...

 


28 اسفند 1394 1984 0
صفحه 3 از 12ابتدا   1  2  [3]  4  5  انتها