می رسد فصل بهاری ماندگار

 

بال در بال پرستو های خوب
می رسد آخر، سوار سبزپوش
جامه ای از عطر نرگس ها به تن
شالی از پروانه ها بر روی دوش

پیش پای او، به رسم پیشواز
ابر با رنگین کمان، پل می زند
باغبان هم، باغبان نوبهار،
بر سر هر شاخه ای گل می زند

تا می آید، پرده ها از خانه ها
باز توی کوچه ها سر می کشند
مرغ های خسته و پربسته هم
از میان پرده ها پر می کشند

در فضای باغ غوغا می کند
باز هم فوّاره ی گنجشک ها
هرکجا سرگرم صحبت می شوند
شاخه ها درباره ی گنجشک ها

باز می پیچد میان خانه ها
بوی اسفند و گلاب و بوی عود
می رسد فصل بهاری ماندگار
فصلی از عطر و گل و شعر و سرود

 


01 خرداد 1395 2125 0

میان دفتر من از تو یادگار پر است

 

فقط نه صبح من از ابرهای تار پر است
گلوی جاده هم از بغض انتظار پر است

بیا که زردی پائیز با تو بی معناست
چرا که عهد تو از سبزی بهار پر است

اگر که دفترت از خاطرات من خالی ست
میان دفتر من از تو یادگار پر است

به خاک های مسیرت نگاه کن گاهی
که زیر هر قدمت قلب بی قرار پر است

مگیر خرده اگر منتسب شدیم به تو
چرا که دور و بر گل همیشه خار پر است

چگونه یاد تو از خاطرم گذر نکند
که لحظه لحظه ام از لطف بی شمار پر است

مرا خراب خودت کن به خلق وا مگذار
دل خراب من از دست روزگار پر است

پس از دعای فرج کربلاست حاجت ما
ودر سر همه سودای آن مزار پر است


01 خرداد 1395 858 0

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم 
یا نه چراغستانی از جادو بچینم
 
باید پی تکرار تو تا بی‌ نهایت 
آیینه‌ ها را با تو رو در رو بچینم
 
فانوس‌ های روشن دلتنگی ‌ام را 
تا کی در این دالان تو در تو بچینم؟
 
یا کوزه‌ های تشنه کامم را شبانه 
پُر مِی کنم پنهان و در پستو بچینم
 
کی می‌ رسی از راه ای خورشید ای پیر 
کز دست تو کشکول ‌ها یاهو بچینم
 
کی می‌ رسی تا من هزاران گوشه آواز 
از مسجد آدینه تا خواجو بچینم
 
لب‌ های شور من به هم می‌ چسبد آرام 
گر بوسه‌ای شیرین از آن کندو بچینم
 
یک شب در این دالان قدم بگذار تا من 
یک عمر نرگس بو کنم شب ‌بو بچینم
 
امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ 
تا سفره ‌ای رنگی برای او بچینم 

17 اردیبهشت 1395 1247 0

اما تو با نیامدنت نیز حاضری

تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصه مال توست، بیا مهربان‏ترین!
کاری بکن، چقدر به میدان نیامدن؟

این خانۀ پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن

باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن

اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی از این‏‎سان نیامدن

اشیاء خانه جملۀ تاریکِ رفتن‎‏اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 


09 اردیبهشت 1395 1022 0

صدای پای بهار آمد و بهار نیامد

صدای پای بهار آمد و بهار نیامد
سکون و صبر و قرارم سر قرار نیامد

به شوق دوست دلی داشتم نیامد و خون شد
به پای یار سری داشتم به کار نیامد

غمت به باد فنا داد عقل مختصرم را
چرا که با دل دیوانه ام کنار نیامد

به انتحار، خودم را مگر به او برسانم!
که هرچه هرچه نشستم، به انتظار نیامد

به خواب دیده ام آن مرد آن سوار می آید
نگو دوباره که اسب آمد و سوار نیامد

تمام کار و کس ما تویی که غایبی اما
چرا کسی به غم بی کسی دچار نیامد

"چو پرده دار به شمشیر می زند"، به امیدش
مقیم پرده نشستیم و پرده دار نیامد

إذا السماء خمید و إذا النجوم کدِر شد
إذا الجبال ترک زد، إذا البحار نیامد...

 


28 اسفند 1394 1251 0

تو ناگاهان می آیی مثل این ناگاه بی فرصت


به پایت ریختم اندوه یک دریا زلالی را
بلور اشک ها در کاسه ی ماه هلالی را

چمن، آیینه بندان می شود صبحی که می آیی
بهارا! فرش راهت می کنم گل های قالی را

نگاهت شمع آجین می کند جان غزالان را
غمت عین القضاتی می کند عقل غزالی را

چه جامی می دهی تنهایی ما را؟ جلال الدّین!
بخوان و جلوه ای بخشای این روح جلالی را

شهید یوسفستان توأم؛ زلفی پریشان کن
بخشکان با گل لبخند هایت خشک سالی را

سحر، از یاس شد لبریز، دل های جنوبی مان
نسیم نرگست پر کرد ایوان شمالی را

افق هایی که خون رنگ اند، عصر جمعه ی مایند
تماشا می کنم با یاد تو هر قاب خالی را

کدامین شانه را سر می گذارم وقت جان دادن؟
کدام آیینه پایانی ست این آشفته حالی را؟

تو ناگاهان می آیی مثل این ناگاه بی فرصت
پذیرا باش از این دلتنگ، شعری ارتجالی را


28 اسفند 1394 779 0

بخوان دعای فرج را، که صبح نزدیک است


بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد

بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار، بسی فتنه زیر سر دارد

تو در هجوم حوادث، صبور باش، صبور
که صبر میوه ی شیرین تر از ظفر دارد

در آستان ولا، جای ناامیدی نیست
بهشت پاک اجابت هزار در دارد

دل شکسته بیاور، که با شکسته دلان
نسیم مهر خدا، لطف بیشتر دارد

بخوان دعای فرج را، که صبح نزدیک است
که شام خسته دلان مژده ی سحر دارد

صفا بده دل و جان را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیّت سفر دارد

زمین چو پر شود از عدل، آسمان ها را
شمیم غنچه ی نرگس، ز جای بردارد

بخوان دعای فرج را، زِ پشت پرده ی اشک
که یار، چشم عنایت به چشم تر دارد

دهند مژده به ما از کنار خیمه ی سبز
که آخرین گل سرخ از شما خبر دارد

مراقبت بکن از دل، که یوسف زهرا
زِ پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد

برآر دست دعایی، که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن ماهروی بردارد

غروب و دامنه ی نور آفتاب و شفق
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد


12 آذر 1394 4292 0

برای یاس حیاط از تو گفتم و گل داد

 

برای از تو سرودن، زبان ما بسته ست
که در برابر تو، شعر، دست و پا بسته است

به هر دری که زدم رو به تو گشوده نشد
دلم شکسته، فقط چشم بردعا بسته ست

چگونه نور تو را پشت ابر باید دید؟
که اشک، راه تماشای چشم را بسته ست

برای یاس حیاط از تو گفتم و گل داد
چه قدر غنچه به تو عاشقانه وابسته ست

«دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو»
که راه چاره ی ما بی قرارها بسته ست

تو آسمان و زمینی، تو نور و باران، تو…
چه قدر از تو نشان هست و چشم ما بسته ست

 


21 آبان 1394 1748 0

سقای حرم، سید و سالار آمد

فردا همه گویند سپهدار آمد
سقای حرم، سید و سالار آمد
 
در دشت خروش و ولوله می افتد
گویند اباالفضل علمدار آمد

01 آبان 1394 1812 4

کعبه تنهاست کعبه مظلوم است

داغ ما مستدام مي ماند
بغض ما بي کلام مي ماند
 
عاشقان مي دوند سمت وصال
عشق در ازدحام مي ماند
 
حجر الاسود ِ هميشه غريب
در غم ِ استلام مي ماند

کعبه تنهاست کعبه مظلوم است
کعبه مثل امام مي ماند

کربلايي دوباره در راه است
حج اگر ناتمام مي ماند

زخم چندين هزار ساله ي ما
تا دم انتقام مي ماند

دل امت در انتظار فرج
بين رکن و مقام ...


08 مهر 1394 2182 1

هوا پس است پس از تو مدام توفان است

هوا پس است پس از تو مدام توفان است
خدای من چه تقاصی؟ کدام تاوان است؟

تو آب هستی اگر خوابِ آب می بینم،
کویر در خطر انتقام باران است

غزل که شأن نزولش تویی دل انگیز است
وگرنه بر لب مردم غزل فراوان است

نماز باغچه هارا اقامه خواهی کرد
بایست! قبله تو هستی، امام: گلدان است

چگونه معجزه ات را دروغ می بینند؟
تو یک نگاه عمیقت تمام قرآن است

مشخص است که بی تو دچار کابوسم
و خواب تشنگی ام تا سحر پریشان است

 


06 مهر 1394 868 0

جاده ها سینه خیز در راه اند

جاده پای پیاده راه افتاد
نقشه ی راه ، دست ماه افتاد

دیده می شد دوباره تنگ غروب
کوه و شال بنفش رنگ غروب

ابری از دور داشت رد می شد
نقطه چین می گذاشت....رد می شد

جاده دنبال نقطه چین ها رفت
راه پیچید و ماه ، تنها رفت

جاده ها گرچه همسفر بودند
همگی از تو بی خبر بودند

نامت از ابرها فرو می ریخت
پشت سر، پیش پا فرو می ریخت

دهن خشک خاک ، تر می شد
نفس جاده تندتر می شد

خارها بی درنگ گل می داد
صخره و تخته سنگ گل می داد

اتفاقات خوب  ناگاه اند
جاده ها سینه خیز در راه اند


31 شهریور 1394 1655 0

به فکر مایی و ما فکر آب و نان هستیم

 

همیشه شامل الطاف بیکران هستیم
چرا که تحت نظرهای آسمان هستیم

به یاد مایی و ما یاد هر کسی جز تو
به فکر مایی و ما فکر آب و نان هستیم

اگر که ابر تویی ما کویر بی آبیم
اگر بهار تویی ما همه خزان هستیم

به انتظار خودت امتحان مکن ما را
که ما رفوزه ی هر روزامتحان هستیم

اباالرّحیم تو هستی و با وجود تو ما
همیشه صاحب بابای مهربان هستیم...


22 شهریور 1394 349 0

اگر فقیر و یتیم و اسیر آمده ایم

 

اگر فقیر و یتیم و اسیر آمده ایم
به آستانه ی نعم الامیر آمده ایم

دوباره با سبد دست های خالی مان
به شوق آن کرم دستگیر آمده ایم

سر قرار تو هستی همیشه آن ماییم
که یا نیامده یا اینکه دیر آمده ایم

به غیر اشک، کلافی نداشتیم... ببخش
پر از غمیم اگر سر به زیر آمده ایم

مجیر مردم دنیا! برای آمدنت
به گریه نزد خدای مجیر آمده ایم

حسین ساده ترین راه بردن دل توست
و ما به سوی تو از این مسیر آمده ایم


22 شهریور 1394 349 0

ای کاش ببینیم همه ماه نهان را (انتظار)


ای کاش ببینیم همه ماه نهان را
همراه طلوع تو شروع رمضان را

با تلخی اشک غمت افطارنمودیم
از مأذنه هر بار شنیدیم اذان را

چندی ست که چشمان زمین بی تو ندیده ست
از باد صبا آن نفس مشک فشان را

تلخند زبان ها بگذار از تو بگویند
تا نام تو تغییر دهد طعم دهان را...

هر گاه که با تو به مناجات نشستیم
یک بار هم احساس نکردیم زمان را...


22 شهریور 1394 390 0

تو مثل دیگران هستی؟ که من چون دیگران باشم؟


به من گفتند مثل دیگران در فکر جان باشم
تو مثل دیگران هستی؟ که من چون دیگران باشم

دو چشم مست، جلاد و دو ابرو تیغ تاتاری
نگو نه، تیغ را بالا ببر تا در امان باشم

اگر پیرم چرا یک جمعه پیش من نمی آیی
که صبح شنبه شاید مرده، شاید هم جوان باشم

برایت هر چه می خواهد دل تنگم غزل گفتم
فقط یک لحظه موسی باش شاید من شبان باشم

جهان مرده ست بی تو سال ها، برگرد خوب من!
که من خود شاهد بر گشتن جان جهان باشم

خدا گفته حبیب اوست مهمان، تو چه می گویی؟
حبیبت نیستم بگذار قدری میهمان باشم

 


13 شهریور 1394 1302 0

بغض آسمان


آسمان
بغض کرده است
از میان ابرها
رود های خشک را
نگاه می کند


04 شهریور 1394 1190 0

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها


سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی

اگر زاد رهی دارم، همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهی»

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش
تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد، این یعنی
نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

از این سرگشتگی، سمت تو پارو می زنم، مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

به طبع طوطیان هند عادت کرده ام؛ هندو
همه شب «رام رام»ی گفت و من «الله الله»ی

هلال نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای «آل یاسین» خوانده ام با شعر کوتاهی

اگر عصری ست، یا صبحی، تو آن عصری، تو آن صبحی
اگر مهری ست، یا ماهی، تو آن مهری تو آن ماهی

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی


02 شهریور 1394 208 0

خیری ندیده ایم از این اختیارها


برگرد ای توسل شب زنده دارها
پایان بده به گریه ی چشم انتظارها

از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو
«حاجت روا شوند هزاران هزارها»

یک بار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها...

ما را به جبر هم که شده سربه زیر کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها

باید برای دیدن تو «مهزیار» شد
یعنی گذشتن از همگان «محض یار»ها...

یک بار هم مسیر دلم سوی تو نبود
اما مسیر تو به من افتاده بارها

شب ها بدون آمدنت صبح ظلمت اند
برگرد ای توسل شب زنده دارها

این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند
ای ایّها العزیز تمام ندارها

 


02 شهریور 1394 3072 1

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟


21 مرداد 1394 2058 0
صفحه 3 از 12ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها