تو مثل دیگران هستی؟ که من چون دیگران باشم؟


به من گفتند مثل دیگران در فکر جان باشم
تو مثل دیگران هستی؟ که من چون دیگران باشم

دو چشم مست، جلاد و دو ابرو تیغ تاتاری
نگو نه، تیغ را بالا ببر تا در امان باشم

اگر پیرم چرا یک جمعه پیش من نمی آیی
که صبح شنبه شاید مرده، شاید هم جوان باشم

برایت هر چه می خواهد دل تنگم غزل گفتم
فقط یک لحظه موسی باش شاید من شبان باشم

جهان مرده ست بی تو سال ها، برگرد خوب من!
که من خود شاهد بر گشتن جان جهان باشم

خدا گفته حبیب اوست مهمان، تو چه می گویی؟
حبیبت نیستم بگذار قدری میهمان باشم

 


13 شهریور 1394 1347 0

بغض آسمان


آسمان
بغض کرده است
از میان ابرها
رود های خشک را
نگاه می کند


04 شهریور 1394 1247 0

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها


سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی

اگر زاد رهی دارم، همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهی»

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش
تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد، این یعنی
نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

از این سرگشتگی، سمت تو پارو می زنم، مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

به طبع طوطیان هند عادت کرده ام؛ هندو
همه شب «رام رام»ی گفت و من «الله الله»ی

هلال نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای «آل یاسین» خوانده ام با شعر کوتاهی

اگر عصری ست، یا صبحی، تو آن عصری، تو آن صبحی
اگر مهری ست، یا ماهی، تو آن مهری تو آن ماهی

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی


02 شهریور 1394 245 0

خیری ندیده ایم از این اختیارها


برگرد ای توسل شب زنده دارها
پایان بده به گریه ی چشم انتظارها

از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو
«حاجت روا شوند هزاران هزارها»

یک بار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها...

ما را به جبر هم که شده سربه زیر کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها

باید برای دیدن تو «مهزیار» شد
یعنی گذشتن از همگان «محض یار»ها...

یک بار هم مسیر دلم سوی تو نبود
اما مسیر تو به من افتاده بارها

شب ها بدون آمدنت صبح ظلمت اند
برگرد ای توسل شب زنده دارها

این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند
ای ایّها العزیز تمام ندارها

 


02 شهریور 1394 3770 1

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟


21 مرداد 1394 2136 0

برای لحظه ی آخر تو را کنار گذاشت


برای لحظه ی آخر تو را کنار گذاشت
خدا چقدر زمین را در انتظار گذاشت

هزار سال تو را با عسل به هم آمیخت
هزار معجزه در پیکر تو کار گذاشت

از آفریدن تو آن قَدَر به وجد آمد
که از وجود خودش در تو یادگار گذاشت

کشید دایره ای حول محور تو سپس
مسیر شعر مرا روی این مدار گذاشت

تو آمدی به زمین آسمان گریست، خدا
برای گریه ی او اسم مستعار گذاشت

همان دقیقه درختان مرده سبز شدند
همان دقیقه که نام تو را بهار گذاشت

 


10 مرداد 1394 2155 0

بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا

چه محشری است که آل ریا به پا کرده است
مگر که رو به بتی تازه اقتدا کرده است
 
تو را که نوری و قرآن ناطقی این بار
به استناد کدام آیه ای رها کرده است
 
قسم به سرخی خون عقیق های یمن
که درد،دِین خودش را به عشق ادا کرده است
 
بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا
که آل آل کسا را یمن صدا کرده است

خبر دهید به خورشید در شب ظلمت
دلم به شیوه ی پروانه جان فدا کرده است
 
چه باک از آتش نمرودیان که شعله ی آن
از این که عشق بسوزد در آن اِبا کرده است

تو ذوالفقار به دستی بیا که هر مظلوم
به روی وعده ی حقّت حساب وا کرده است

 


18 تیر 1394 1233 0

اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است

دلتنگی مرا به تماشا گذاشته است
اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است
 
همزاد با تمامی تنهایی من است
مردی كه سر به دامن صحرا گذاشته است
 
این كیست این كه غربت چشمان خویش را
در كوله‌ بار خستگی ‌ام جا گذاشته است
 
این كیست این كه این همه دل‌ های تشنه را
در خشكسال عاطفه تنها گذاشته است
 
خورشید چشم اوست كه هر روز هفته را
چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است

21 خرداد 1394 1773 2

اما تو با نیامدنت نیز حاضری

تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصه مال توست، بیا مهربان‏ترین!
کاری بکن، چقدر به میدان نیامدن؟

این خانۀ پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن

باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن

اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی از این‏‎سان نیامدن

اشیاء خانه جملۀ تاریکِ رفتن‎‏اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 


18 خرداد 1394 1199 0

نیامدی و چه بتخانه ها به پا نشده ست

تو یوسفی تو که لبریز بوی پیرهنی
تو یوسفی تو که یا ایّها العزیز منی

بگو چه ها که نکردیم بعد اینهمه سال
در انتظار تو ما، ما برادران تنی

به روز حادثه یک یک بهانه آوردیم
گریختیم همه هر طرف فقیر و غنی

غنی بهانۀ دار و ندار خود را کرد
فقیر گفت که من زنده ام ز بی کفنی!

سراغت از که بگیرم که خنده ام نکنند
کجای شهر به دنبال آهوی ختنی...؟

"حجابُک العربی" آفتابک العجمی
جمالک المدنی عاشقانک الیمنی

نیامدی و چه بتخانه ها به پا نشده است
تبر به دست بیا ای سوار آمدنی


11 خرداد 1394 1251 0

اين خاک نديده‌ست به خود بعد تو باران

 

از زلف پريشان تو دارم گله چندان
از زلف پريشان تو از زلف پريشان

زلفت گره انداخته در کار دلم سخت
اي دوست مرا از سر خود وا مکن آسان

پنهان نکند راز مرا پرده‌ی اشکم
عمري‌ست که دل باخته‌ام، از تو چه پنهان

از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت
حيرانم و حيرانم و حيرانم و حيران

يک شهر شود در پي‌ات آواره‌ی صحرا
کافي‌ست که من سر بگذارم به بيابان

هر لاله گرفته‌ست قنوت آمدنت را
اين خاک نديده‌ست به خود بعد تو باران

بازآي که در مقدم تو جان بفشانم
من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان

 

 


11 خرداد 1394 1370 0

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم...

رد می کنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان

شاید که دلداری دهی راننده ای را
وقتی شکایت می کند از راهبندان

می آوری تا کوپه کیف مادری را
که ناتوان راهی شده سوی خراسان

شاید صدامان کرده ای با نام کوچک
در غربت یکریز شهری نامسلمان

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم
که چای می ریزی برای ندبه خوانان

گاهی می اندیشم در این سرما کجایی؟
شاید کنار آتش یک مرد چوپان

شاید تو را هر جای دنیا دیده باشیم
در زیر باران...زیر باران... زیر باران...


11 خرداد 1394 3149 2

ای فرصت دوباره ی رویش برای خاک

زیبا ترین بهانه برای رها شدن!
از پیله های بسته ی دنیا جدا شدن

ای فرصت دوباره ی رویش برای خاک
ای انتظارِ غنچه به امّیدِ وا شدن

ای لهجه ی سکوت،زبانِ نگفته ها
تنها دلیل بغض برای صدا شدن

رویای صادقی که به خوابم نیامدی!
میترسم آن دقیقه ی از خواب پاشدن-

کابوسِ زندگی شده باشد ندیدنت
یعنی اسیرِ حسرتِ بی انتها شدن

حالا میانِ این همه حسرت برای تو
ماندم دراین سوال: چگونه شما شدن؟

آیا رسیده ام به جوابِ سوالِ خود؟
_از پیله های بسته ی دنیا جدا شدن_


30 اردیبهشت 1394 1822 1

تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها


قفس تا کی بماند در گمان این کبوترها؟
قفس را پاک کن از ازدحام سرد باورها

ببین! زخم تبر مانده ست بر پیشانی جنگل
و پشت هر کسی را می درد کابوس خنجرها

چه بارانی؟ که می بارد نمک بر زخم این کوچه
چه مهمانی؟ نمی کوبد کسی بر کوبه ی درها

درختان تا ابد میراث دار یادگاری ها
ولی ردّی ندارد از تو دیگر روح دفترها

دل تقویم ها پوسید از آدینه ها غربت
تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها

می آید مرد در باران، می آید آسمان بر دوش
تو تعبیر همان مردی که از سمت صنوبرها ـ

می آید با پرستوها می آید لانه می سازد
به پیشش سارها، گنجشک ها، آری! کبوترها

می آید مرد در باران، تو تعبیر همان مردی
که می آیی از اقیانوس از آن سوی بندرها

 

پ ن: یک بیت از شعر حذف شده

 


10 اردیبهشت 1394 1216 0

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

 

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولّد چشمان روشنش برسد
 
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
 
هزار دست، پر از خواهش اند و گوش به زنگ
که آن انارترین، روز چیدنش برسد
 
چه سال ها که در این دشت منتظر ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
 
بر این مشام و بر این جان، چه می شود؟ یا رب!
نسیمی از چمنش، بویی از تنش برسد
 
خدای من! دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد؟
 
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خدا کند که از آن دور، توسنش برسد

26 فروردین 1394 1848 0

بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را

 

گلستان شد جهان، پر کرد گل ویرانه ی ما را
کسی باور ندارد خواب خوش بینانه ی ما را
 
اگر بر دوش تخت پادشاهان را نمی بردیم
نمی رنجاند اکنون نعش یاران شانه ی ما را
 
قفس دیگر چه دارد تا در آن منت سرم باشد؟
بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را
 
بزن قید تبر را، بت شکستن چاره ی ما نیست
دهان بگشا و بشکن هیبت بتخانه ی ما را
 
نه در زندان نمی میریم، من دیدم به خواب خویش
که دستی می گشاید پیله ی پروانه ی ما را...‏

18 فروردین 1394 1625 0

بهار فصل قشنگي ست، بي تو اما نه

 
سوال:«عيد رسيده؟» جواب:«اين جا نه!»
بهار آمده امسال خانه ي ما؟ نه!
 
چهار فصل پياپي، اگر زمستان شد
يخ قديمي اين فصل مي شود وا؟ نه!
 
بدون تو همه ي سال برف بوده؟ بله!
تمام هم شده يک لحظه فصل سرما؟ نه!
 
بدون موج نگاهت، جهان که يک ماهي ست
رسيده است به آغوش گرم دريا؟ نه!
 
تمام زلزله ها لرزه ي نبودن توست
و هيچ بعد تو آرام بوده دنيا؟ نه!
 
تو ماه صفحه ي نقاشي جهان بودي
به روي صفحه ببين ماه مانده حالا؟ نه!
 
اگرچه اول تقويم ها نوشته بهار
بهار مي رسد از راه، بي تو آقا؟ نه!
 
بيا و پس تو خودت از خدا بخواه، که داد ـ
جواب خواهش ما را هميشه او با: نه!
 
خودت بگو به خدا که به چشم يک عاشق
بهار فصل قشنگي ست، بي تو اما نه.
 

07 فروردین 1394 1846 0

آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...

این شور تازه، هلهله ی عاشقانه ای ست
آهنگ پای قافله ی عاشقانه ای ست
 
«حسنت به اتفاق ملاحت» که می رسد
حسن ختام سلسله ی عاشقانه ای ست
 
نام تو می برند به آوای زیر و بم
دل می تپد؟...نه! زلزله ی عاشقانه ای ست
 
کارم نوشتن است به امید خواندنت
آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...
 
در دوری ات قصیده ی درد است این غزل
هرچند شعر یک دله ی عاشقانه ای ست
 
عاشق، درست اینکه شکایت نمی کند
گاهی، ولی گله، گله ی عاشقانه ای ست
 
گاهی همین «کجایی؟» و «کی می رسی؟» عزیز!
هرچند سخت، مسئله ی عاشقانه ای ست
 
اصلاً همین که جمعه ی این هفته هم گذشت
اما هنوز فاصله ی عاشقانه ای ست...
 
انگار صبر بغض گلویم تمام شد
اینک شروع مرحله ی عاشقانه ای ست
 
با چشم خیس، شعر تری می نویسمت
آن را فقط بخوان! صله ی عاشقانه ای ست

22 اسفند 1393 1400 0

نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!

 

                                                                       «مکش انتظار دیگر، گل آفتابگردان!
                                                                      که سپیده خورده خنجر، گل آفتابگردان!»
                                                                                               (خسرو احتشامی)
تو چراغ آفتابی، گل آفتابگردان!
نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!
 
گل آفتاب ما را لب کوه سر بریدند
نکند هنوز خوابی؟ گل آفتابگردان!
 
نه گلی فقط، که نوری، نه که نور، بوی باران
تو صدای پای آبی، گل آفتابگردان!
 
نه گلی، نه آفتابی، من و این هوای ابری
نکند به ما نتابی! گل آفتابگردان!
 
تو بتاب و گل بیفشان،«سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی»، گل آفتابگردان!

16 اسفند 1393 7253 0

وقتی که نیستی

 

وقتی که نیستی
حس می‌کنم که پنجره، دیوارِ دیگری است
حس می‌کنم که مزﮤ باران، عوض شده ست.

 


03 اسفند 1393 1826 0
صفحه 4 از 12ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها