جاده ها سینه خیز در راه اند

جاده پای پیاده راه افتاد
نقشه ی راه ، دست ماه افتاد

دیده می شد دوباره تنگ غروب
کوه و شال بنفش رنگ غروب

ابری از دور داشت رد می شد
نقطه چین می گذاشت....رد می شد

جاده دنبال نقطه چین ها رفت
راه پیچید و ماه ، تنها رفت

جاده ها گرچه همسفر بودند
همگی از تو بی خبر بودند

نامت از ابرها فرو می ریخت
پشت سر، پیش پا فرو می ریخت

دهن خشک خاک ، تر می شد
نفس جاده تندتر می شد

خارها بی درنگ گل می داد
صخره و تخته سنگ گل می داد

اتفاقات خوب  ناگاه اند
جاده ها سینه خیز در راه اند


31 شهریور 1394 1850 0

به فکر مایی و ما فکر آب و نان هستیم

 

همیشه شامل الطاف بیکران هستیم
چرا که تحت نظرهای آسمان هستیم

به یاد مایی و ما یاد هر کسی جز تو
به فکر مایی و ما فکر آب و نان هستیم

اگر که ابر تویی ما کویر بی آبیم
اگر بهار تویی ما همه خزان هستیم

به انتظار خودت امتحان مکن ما را
که ما رفوزه ی هر روزامتحان هستیم

اباالرّحیم تو هستی و با وجود تو ما
همیشه صاحب بابای مهربان هستیم...


22 شهریور 1394 545 0

اگر فقیر و یتیم و اسیر آمده ایم

 

اگر فقیر و یتیم و اسیر آمده ایم
به آستانه ی نعم الامیر آمده ایم

دوباره با سبد دست های خالی مان
به شوق آن کرم دستگیر آمده ایم

سر قرار تو هستی همیشه آن ماییم
که یا نیامده یا اینکه دیر آمده ایم

به غیر اشک، کلافی نداشتیم... ببخش
پر از غمیم اگر سر به زیر آمده ایم

مجیر مردم دنیا! برای آمدنت
به گریه نزد خدای مجیر آمده ایم

حسین ساده ترین راه بردن دل توست
و ما به سوی تو از این مسیر آمده ایم


22 شهریور 1394 514 0

ای کاش ببینیم همه ماه نهان را (انتظار)


ای کاش ببینیم همه ماه نهان را
همراه طلوع تو شروع رمضان را

با تلخی اشک غمت افطارنمودیم
از مأذنه هر بار شنیدیم اذان را

چندی ست که چشمان زمین بی تو ندیده ست
از باد صبا آن نفس مشک فشان را

تلخند زبان ها بگذار از تو بگویند
تا نام تو تغییر دهد طعم دهان را...

هر گاه که با تو به مناجات نشستیم
یک بار هم احساس نکردیم زمان را...


22 شهریور 1394 547 0

تو مثل دیگران هستی؟ که من چون دیگران باشم؟


به من گفتند مثل دیگران در فکر جان باشم
تو مثل دیگران هستی؟ که من چون دیگران باشم

دو چشم مست، جلاد و دو ابرو تیغ تاتاری
نگو نه، تیغ را بالا ببر تا در امان باشم

اگر پیرم چرا یک جمعه پیش من نمی آیی
که صبح شنبه شاید مرده، شاید هم جوان باشم

برایت هر چه می خواهد دل تنگم غزل گفتم
فقط یک لحظه موسی باش شاید من شبان باشم

جهان مرده ست بی تو سال ها، برگرد خوب من!
که من خود شاهد بر گشتن جان جهان باشم

خدا گفته حبیب اوست مهمان، تو چه می گویی؟
حبیبت نیستم بگذار قدری میهمان باشم

 


13 شهریور 1394 1465 0

بغض آسمان


آسمان
بغض کرده است
از میان ابرها
رود های خشک را
نگاه می کند


04 شهریور 1394 1365 0

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها


سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی

اگر زاد رهی دارم، همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهی»

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش
تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد، این یعنی
نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

از این سرگشتگی، سمت تو پارو می زنم، مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

به طبع طوطیان هند عادت کرده ام؛ هندو
همه شب «رام رام»ی گفت و من «الله الله»ی

هلال نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای «آل یاسین» خوانده ام با شعر کوتاهی

اگر عصری ست، یا صبحی، تو آن عصری، تو آن صبحی
اگر مهری ست، یا ماهی، تو آن مهری تو آن ماهی

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی


02 شهریور 1394 317 0

خیری ندیده ایم از این اختیارها


برگرد ای توسل شب زنده دارها
پایان بده به گریه ی چشم انتظارها

از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو
«حاجت روا شوند هزاران هزارها»

یک بار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها...

ما را به جبر هم که شده سربه زیر کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها

باید برای دیدن تو «مهزیار» شد
یعنی گذشتن از همگان «محض یار»ها...

یک بار هم مسیر دلم سوی تو نبود
اما مسیر تو به من افتاده بارها

شب ها بدون آمدنت صبح ظلمت اند
برگرد ای توسل شب زنده دارها

این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند
ای ایّها العزیز تمام ندارها

 


02 شهریور 1394 4839 2

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟


21 مرداد 1394 2276 0

برای لحظه ی آخر تو را کنار گذاشت


برای لحظه ی آخر تو را کنار گذاشت
خدا چقدر زمین را در انتظار گذاشت

هزار سال تو را با عسل به هم آمیخت
هزار معجزه در پیکر تو کار گذاشت

از آفریدن تو آن قَدَر به وجد آمد
که از وجود خودش در تو یادگار گذاشت

کشید دایره ای حول محور تو سپس
مسیر شعر مرا روی این مدار گذاشت

تو آمدی به زمین آسمان گریست، خدا
برای گریه ی او اسم مستعار گذاشت

همان دقیقه درختان مرده سبز شدند
همان دقیقه که نام تو را بهار گذاشت

 


10 مرداد 1394 2274 0

بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا

چه محشری است که آل ریا به پا کرده است
مگر که رو به بتی تازه اقتدا کرده است
 
تو را که نوری و قرآن ناطقی این بار
به استناد کدام آیه ای رها کرده است
 
قسم به سرخی خون عقیق های یمن
که درد،دِین خودش را به عشق ادا کرده است
 
بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا
که آل آل کسا را یمن صدا کرده است

خبر دهید به خورشید در شب ظلمت
دلم به شیوه ی پروانه جان فدا کرده است
 
چه باک از آتش نمرودیان که شعله ی آن
از این که عشق بسوزد در آن اِبا کرده است

تو ذوالفقار به دستی بیا که هر مظلوم
به روی وعده ی حقّت حساب وا کرده است

 


18 تیر 1394 1328 0

اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است

دلتنگی مرا به تماشا گذاشته است
اشكی كه روی گونه ی من پا گذاشته است
 
همزاد با تمامی تنهایی من است
مردی كه سر به دامن صحرا گذاشته است
 
این كیست این كه غربت چشمان خویش را
در كوله‌ بار خستگی ‌ام جا گذاشته است
 
این كیست این كه این همه دل‌ های تشنه را
در خشكسال عاطفه تنها گذاشته است
 
خورشید چشم اوست كه هر روز هفته را
چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است

21 خرداد 1394 1913 2

اما تو با نیامدنت نیز حاضری

تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصه مال توست، بیا مهربان‏ترین!
کاری بکن، چقدر به میدان نیامدن؟

این خانۀ پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن

باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن

اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی از این‏‎سان نیامدن

اشیاء خانه جملۀ تاریکِ رفتن‎‏اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 


18 خرداد 1394 1259 0

نیامدی و چه بتخانه ها به پا نشده ست

تو یوسفی تو که لبریز بوی پیرهنی
تو یوسفی تو که یا ایّها العزیز منی

بگو چه ها که نکردیم بعد اینهمه سال
در انتظار تو ما، ما برادران تنی

به روز حادثه یک یک بهانه آوردیم
گریختیم همه هر طرف فقیر و غنی

غنی بهانۀ دار و ندار خود را کرد
فقیر گفت که من زنده ام ز بی کفنی!

سراغت از که بگیرم که خنده ام نکنند
کجای شهر به دنبال آهوی ختنی...؟

"حجابُک العربی" آفتابک العجمی
جمالک المدنی عاشقانک الیمنی

نیامدی و چه بتخانه ها به پا نشده است
تبر به دست بیا ای سوار آمدنی


11 خرداد 1394 1347 0

اين خاک نديده‌ست به خود بعد تو باران

 

از زلف پريشان تو دارم گله چندان
از زلف پريشان تو از زلف پريشان

زلفت گره انداخته در کار دلم سخت
اي دوست مرا از سر خود وا مکن آسان

پنهان نکند راز مرا پرده‌ی اشکم
عمري‌ست که دل باخته‌ام، از تو چه پنهان

از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت
حيرانم و حيرانم و حيرانم و حيران

يک شهر شود در پي‌ات آواره‌ی صحرا
کافي‌ست که من سر بگذارم به بيابان

هر لاله گرفته‌ست قنوت آمدنت را
اين خاک نديده‌ست به خود بعد تو باران

بازآي که در مقدم تو جان بفشانم
من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان

 

 


11 خرداد 1394 1443 0

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم...

رد می کنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان

شاید که دلداری دهی راننده ای را
وقتی شکایت می کند از راهبندان

می آوری تا کوپه کیف مادری را
که ناتوان راهی شده سوی خراسان

شاید صدامان کرده ای با نام کوچک
در غربت یکریز شهری نامسلمان

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم
که چای می ریزی برای ندبه خوانان

گاهی می اندیشم در این سرما کجایی؟
شاید کنار آتش یک مرد چوپان

شاید تو را هر جای دنیا دیده باشیم
در زیر باران...زیر باران... زیر باران...


11 خرداد 1394 3361 2

ای فرصت دوباره ی رویش برای خاک

زیبا ترین بهانه برای رها شدن!
از پیله های بسته ی دنیا جدا شدن

ای فرصت دوباره ی رویش برای خاک
ای انتظارِ غنچه به امّیدِ وا شدن

ای لهجه ی سکوت،زبانِ نگفته ها
تنها دلیل بغض برای صدا شدن

رویای صادقی که به خوابم نیامدی!
میترسم آن دقیقه ی از خواب پاشدن-

کابوسِ زندگی شده باشد ندیدنت
یعنی اسیرِ حسرتِ بی انتها شدن

حالا میانِ این همه حسرت برای تو
ماندم دراین سوال: چگونه شما شدن؟

آیا رسیده ام به جوابِ سوالِ خود؟
_از پیله های بسته ی دنیا جدا شدن_


30 اردیبهشت 1394 2002 1

تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها


قفس تا کی بماند در گمان این کبوترها؟
قفس را پاک کن از ازدحام سرد باورها

ببین! زخم تبر مانده ست بر پیشانی جنگل
و پشت هر کسی را می درد کابوس خنجرها

چه بارانی؟ که می بارد نمک بر زخم این کوچه
چه مهمانی؟ نمی کوبد کسی بر کوبه ی درها

درختان تا ابد میراث دار یادگاری ها
ولی ردّی ندارد از تو دیگر روح دفترها

دل تقویم ها پوسید از آدینه ها غربت
تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها

می آید مرد در باران، می آید آسمان بر دوش
تو تعبیر همان مردی که از سمت صنوبرها ـ

می آید با پرستوها می آید لانه می سازد
به پیشش سارها، گنجشک ها، آری! کبوترها

می آید مرد در باران، تو تعبیر همان مردی
که می آیی از اقیانوس از آن سوی بندرها

 

پ ن: یک بیت از شعر حذف شده

 


10 اردیبهشت 1394 1287 0

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

 

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولّد چشمان روشنش برسد
 
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
 
هزار دست، پر از خواهش اند و گوش به زنگ
که آن انارترین، روز چیدنش برسد
 
چه سال ها که در این دشت منتظر ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
 
بر این مشام و بر این جان، چه می شود؟ یا رب!
نسیمی از چمنش، بویی از تنش برسد
 
خدای من! دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد؟
 
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خدا کند که از آن دور، توسنش برسد

26 فروردین 1394 1977 0

بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را

 

گلستان شد جهان، پر کرد گل ویرانه ی ما را
کسی باور ندارد خواب خوش بینانه ی ما را
 
اگر بر دوش تخت پادشاهان را نمی بردیم
نمی رنجاند اکنون نعش یاران شانه ی ما را
 
قفس دیگر چه دارد تا در آن منت سرم باشد؟
بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را
 
بزن قید تبر را، بت شکستن چاره ی ما نیست
دهان بگشا و بشکن هیبت بتخانه ی ما را
 
نه در زندان نمی میریم، من دیدم به خواب خویش
که دستی می گشاید پیله ی پروانه ی ما را...‏

18 فروردین 1394 1722 0
صفحه 4 از 12ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها