ای فرصت دوباره ی رویش برای خاک

زیبا ترین بهانه برای رها شدن!
از پیله های بسته ی دنیا جدا شدن

ای فرصت دوباره ی رویش برای خاک
ای انتظارِ غنچه به امّیدِ وا شدن

ای لهجه ی سکوت،زبانِ نگفته ها
تنها دلیل بغض برای صدا شدن

رویای صادقی که به خوابم نیامدی!
میترسم آن دقیقه ی از خواب پاشدن-

کابوسِ زندگی شده باشد ندیدنت
یعنی اسیرِ حسرتِ بی انتها شدن

حالا میانِ این همه حسرت برای تو
ماندم دراین سوال: چگونه شما شدن؟

آیا رسیده ام به جوابِ سوالِ خود؟
_از پیله های بسته ی دنیا جدا شدن_


30 اردیبهشت 1394 2514 1

تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها


قفس تا کی بماند در گمان این کبوترها؟
قفس را پاک کن از ازدحام سرد باورها

ببین! زخم تبر مانده ست بر پیشانی جنگل
و پشت هر کسی را می درد کابوس خنجرها

چه بارانی؟ که می بارد نمک بر زخم این کوچه
چه مهمانی؟ نمی کوبد کسی بر کوبه ی درها

درختان تا ابد میراث دار یادگاری ها
ولی ردّی ندارد از تو دیگر روح دفترها

دل تقویم ها پوسید از آدینه ها غربت
تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها

می آید مرد در باران، می آید آسمان بر دوش
تو تعبیر همان مردی که از سمت صنوبرها ـ

می آید با پرستوها می آید لانه می سازد
به پیشش سارها، گنجشک ها، آری! کبوترها

می آید مرد در باران، تو تعبیر همان مردی
که می آیی از اقیانوس از آن سوی بندرها

 

پ ن: یک بیت از شعر حذف شده

 


10 اردیبهشت 1394 1414 0

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

 

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولّد چشمان روشنش برسد
 
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
 
هزار دست، پر از خواهش اند و گوش به زنگ
که آن انارترین، روز چیدنش برسد
 
چه سال ها که در این دشت منتظر ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
 
بر این مشام و بر این جان، چه می شود؟ یا رب!
نسیمی از چمنش، بویی از تنش برسد
 
خدای من! دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد؟
 
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خدا کند که از آن دور، توسنش برسد

26 فروردین 1394 2315 0

بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را

 

گلستان شد جهان، پر کرد گل ویرانه ی ما را
کسی باور ندارد خواب خوش بینانه ی ما را
 
اگر بر دوش تخت پادشاهان را نمی بردیم
نمی رنجاند اکنون نعش یاران شانه ی ما را
 
قفس دیگر چه دارد تا در آن منت سرم باشد؟
بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را
 
بزن قید تبر را، بت شکستن چاره ی ما نیست
دهان بگشا و بشکن هیبت بتخانه ی ما را
 
نه در زندان نمی میریم، من دیدم به خواب خویش
که دستی می گشاید پیله ی پروانه ی ما را...‏

18 فروردین 1394 1874 0

بهار فصل قشنگي ست، بي تو اما نه

 
سوال:«عيد رسيده؟» جواب:«اين جا نه!»
بهار آمده امسال خانه ي ما؟ نه!
 
چهار فصل پياپي، اگر زمستان شد
يخ قديمي اين فصل مي شود وا؟ نه!
 
بدون تو همه ي سال برف بوده؟ بله!
تمام هم شده يک لحظه فصل سرما؟ نه!
 
بدون موج نگاهت، جهان که يک ماهي ست
رسيده است به آغوش گرم دريا؟ نه!
 
تمام زلزله ها لرزه ي نبودن توست
و هيچ بعد تو آرام بوده دنيا؟ نه!
 
تو ماه صفحه ي نقاشي جهان بودي
به روي صفحه ببين ماه مانده حالا؟ نه!
 
اگرچه اول تقويم ها نوشته بهار
بهار مي رسد از راه، بي تو آقا؟ نه!
 
بيا و پس تو خودت از خدا بخواه، که داد ـ
جواب خواهش ما را هميشه او با: نه!
 
خودت بگو به خدا که به چشم يک عاشق
بهار فصل قشنگي ست، بي تو اما نه.
 

07 فروردین 1394 2250 0

آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...

این شور تازه، هلهله ی عاشقانه ای ست
آهنگ پای قافله ی عاشقانه ای ست
 
«حسنت به اتفاق ملاحت» که می رسد
حسن ختام سلسله ی عاشقانه ای ست
 
نام تو می برند به آوای زیر و بم
دل می تپد؟...نه! زلزله ی عاشقانه ای ست
 
کارم نوشتن است به امید خواندنت
آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...
 
در دوری ات قصیده ی درد است این غزل
هرچند شعر یک دله ی عاشقانه ای ست
 
عاشق، درست اینکه شکایت نمی کند
گاهی، ولی گله، گله ی عاشقانه ای ست
 
گاهی همین «کجایی؟» و «کی می رسی؟» عزیز!
هرچند سخت، مسئله ی عاشقانه ای ست
 
اصلاً همین که جمعه ی این هفته هم گذشت
اما هنوز فاصله ی عاشقانه ای ست...
 
انگار صبر بغض گلویم تمام شد
اینک شروع مرحله ی عاشقانه ای ست
 
با چشم خیس، شعر تری می نویسمت
آن را فقط بخوان! صله ی عاشقانه ای ست

22 اسفند 1393 1672 0

نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!

 

                                                                       «مکش انتظار دیگر، گل آفتابگردان!
                                                                      که سپیده خورده خنجر، گل آفتابگردان!»
                                                                                               (خسرو احتشامی)
تو چراغ آفتابی، گل آفتابگردان!
نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!
 
گل آفتاب ما را لب کوه سر بریدند
نکند هنوز خوابی؟ گل آفتابگردان!
 
نه گلی فقط، که نوری، نه که نور، بوی باران
تو صدای پای آبی، گل آفتابگردان!
 
نه گلی، نه آفتابی، من و این هوای ابری
نکند به ما نتابی! گل آفتابگردان!
 
تو بتاب و گل بیفشان،«سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی»، گل آفتابگردان!

16 اسفند 1393 10134 0

وقتی که نیستی

 

وقتی که نیستی
حس می‌کنم که پنجره، دیوارِ دیگری است
حس می‌کنم که مزﮤ باران، عوض شده ست.

 


03 اسفند 1393 2294 0

خبر اینکه: ... باید بیایی!

 

خبر اینکه: لبریز بارانم امروز
خبر اینکه: دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ
خبر اینکه: ... باید بیایی!

 


03 اسفند 1393 2440 0

نگاه توست

 

همین بارانِ آهسته
همین نجوایِ گنجشکان
همین عطری که می‌آید ؛
نگاه توست.

 


03 اسفند 1393 1969 0

تا آمدنت چند خيابان بلند است؟


ساعت به قرارِ افقِ دورِ تو چند است؟
تا آمدنت چند خيابان بلند است؟

خورشيد کلافي است نه در شأن عزيزش
اي مصر! مگر يوسف در چاه تو چند است؟...

از دست تو اي دير به دست آمده، اي دور!
آدينه قروني متمادي گله مند است

گنجشک خيال تو چرا پر زده هر سو؟
دل گوشه ي امني است که خالي ز گزند است

خوابيده زمان در جسد ساعت ديوار
وقتي نفس عقربه هايش به تو بند است

 

....

با حذف بیت...


01 اسفند 1393 1476 0

نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما

به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما
 
به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به خطّ آبله، اسرار پایداری ما
 
مدام داغ جوان دیده ایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما
 
به سربلندی سرویم و استواری کوه
به رودهای جهان رفته بی قراری ما
 
نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم
بلندتر شده طومار بردباری ما
 
بهار می رسد و پیش پای آمدنش
خوشا که سرخ شود جامه ی بهاری ما 

14 بهمن 1393 4044 5

رد پای تو در برف...

یک جهان حرف دارد
یک جهان حرف
رد پای تو
          در برف...


29 دی 1393 3682 0

این حالت درخت ها را هیچ وقت نمی فهمی

دست هایشان
بالاست
این حالت درخت ها را هیچ وقت نمی فهمی
تسلیم شده اند؟
در حین بدرود خشکشان زده؟
دعا می خوانند؟
یا همشگفت با مناره ها
اشاره می کنند
به گام های تو
بر پله های پر پیچ و خم؟

29 دی 1393 1620 0

بوی بهشت می دهد اوراق دفترم

در این غزل كه نام تو را باز می برم 
بوی بهشت می دهد اوراق دفترم 
 
یك بار داغ سرخ شما در دلم نشست 
پیچیده عطر یاد شما باز در سرم 
 
گفتم كه «من منجّم كورم كه سال ها 
چشم انتظار چون تو شهابی و اخترم» 
 
اما هنوز دامن هفت آسمان تهی ست 
یعنی هنوز من به شما رشك می برم 
 
ای كاش بعد این همه سال انتظار، باز 
می آمدی به خواب غزل های دیگرم 
 
حتی نمانده فرصت بیتی اگر مرا 
می جویمت هنوز در این بخت آخرم 

26 دی 1393 1488 0

یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها


شب که روشن می شود آبی ترین فانوس ها
یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها

با کدامین شعله رقصیدی که حالا سال هاست
بال می گیرند از خاکسترت ققنوس ها

قرن ها بیهوده می گردم نمی یابم تو را
نامی از تو نیست در خمیازه ی قاموس ها

مهربان من به اشراق نگاه شرقی ات
کی رهایم می کنی از حلقه ی کابوس ها

کی می آیی که به گلبانگ اذان روشنت
لال خواهد شد زبان خسته ی ناقوس ها
::
در مبارک باد یک آدینه می آیی و من
دست برمی دارم از دامان این مأیوس ها

 


22 دی 1393 2101 0

هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم
در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

 


19 دی 1393 1798 0

از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خارخار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم درآیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام


14 آذر 1393 8873 2

تاریخ در غیاب تو بی تاب است


مرد هزاره ی دوم
بلند قامت تاریخ
در روشنای برج زمان ایستاده ای
با عطر دیرپای جمالت
در گوشه گوشه ی این عالم شگفت

ای خواهش مسلم انسان
حتی خیال و خواب تو
رمزی ست از حضور
و یادگار سبز قدم هایت
در کوچه های سرخ تظلّم
بر جای مانده است
تو زحمت مداوم انسان را
بر دوش می کشی
و حجت خدای  محمّد"ص"
در راستای نام تو تفسیر می شود
تو مرد برگزیده ی اعصاری
و ارتباط روح تو با خالق بزرگ
در محتوای عشق نمی گنجد
در خشکی مقدر دریا
موسایی
در شعله های سرکش نمرود
ابراهیم

ای باور بزرگ زمان بی کرانه ای
عشقی
حماسه ای
فضیلت نوری
در وادی تو خیل خرابان روانه اند
آن گونه بی قرار که بی خویش اند
بیمارند
درویش اند
آخر تو ای امید مکرر
کجاست معبر پنهانت؟

تاریخ در غیاب تو بی تاب است
آشفته خواب و خسته
به بیراهه می رود
هر برگ سرخ این کتاب پریشان روز
در خاک می تپد

اما تو سرفراز و شکیبا
در تارک بلند جهان ایستاده ای
و خلق بی قرار قرون
در پی تو شعر رهایی را تکرار می کنند

ای آیت عدالت موعود
ای عمق انتظار
درگیرو دار حادثه
دریاب عاشقان حضورت را...

 


07 آذر 1393 2081 0

دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد


دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد
شاید سلام ما به سلامت نمی رسد

حالا چقدر دوری و دیری غریبه نیست
حالا که سال هاست پیامت نمی رسد

ای باصفا!به جان تو !خورشید، آینه
یک ذره هم به گرد مرامت نمی رسد

روزی ست خشک می شود ایمان هر درخت
باران که هیچ، نم نم نامت نمی رسد

حالا که دور، دور هم آوا شدن شده ست
از دور هم طنین کلامت نمی رسد

باری سلام، بار هزارم، هنوز هم
آیا سلام ما به سلامت نمی رسد؟

 


30 آبان 1393 689 0
صفحه 5 از 12ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها