وقتی که نیستی

 

وقتی که نیستی
حس می‌کنم که پنجره، دیوارِ دیگری است
حس می‌کنم که مزﮤ باران، عوض شده ست.

 


03 اسفند 1393 1934 0

خبر اینکه: ... باید بیایی!

 

خبر اینکه: لبریز بارانم امروز
خبر اینکه: دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ
خبر اینکه: ... باید بیایی!

 


03 اسفند 1393 2038 0

نگاه توست

 

همین بارانِ آهسته
همین نجوایِ گنجشکان
همین عطری که می‌آید ؛
نگاه توست.

 


03 اسفند 1393 1705 0

تا آمدنت چند خيابان بلند است؟


ساعت به قرارِ افقِ دورِ تو چند است؟
تا آمدنت چند خيابان بلند است؟

خورشيد کلافي است نه در شأن عزيزش
اي مصر! مگر يوسف در چاه تو چند است؟...

از دست تو اي دير به دست آمده، اي دور!
آدينه قروني متمادي گله مند است

گنجشک خيال تو چرا پر زده هر سو؟
دل گوشه ي امني است که خالي ز گزند است

خوابيده زمان در جسد ساعت ديوار
وقتي نفس عقربه هايش به تو بند است

 

....

با حذف بیت...


01 اسفند 1393 1251 0

نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما

به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما
 
به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به خطّ آبله، اسرار پایداری ما
 
مدام داغ جوان دیده ایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما
 
به سربلندی سرویم و استواری کوه
به رودهای جهان رفته بی قراری ما
 
نمانده جای شکایت که در پیِ هر زخم
بلندتر شده طومار بردباری ما
 
بهار می رسد و پیش پای آمدنش
خوشا که سرخ شود جامه ی بهاری ما 

14 بهمن 1393 3383 5

رد پای تو در برف...

یک جهان حرف دارد
یک جهان حرف
رد پای تو
          در برف...


29 دی 1393 2904 0

این حالت درخت ها را هیچ وقت نمی فهمی

دست هایشان
بالاست
این حالت درخت ها را هیچ وقت نمی فهمی
تسلیم شده اند؟
در حین بدرود خشکشان زده؟
دعا می خوانند؟
یا همشگفت با مناره ها
اشاره می کنند
به گام های تو
بر پله های پر پیچ و خم؟

29 دی 1393 1464 0

بوی بهشت می دهد اوراق دفترم

در این غزل كه نام تو را باز می برم 
بوی بهشت می دهد اوراق دفترم 
 
یك بار داغ سرخ شما در دلم نشست 
پیچیده عطر یاد شما باز در سرم 
 
گفتم كه «من منجّم كورم كه سال ها 
چشم انتظار چون تو شهابی و اخترم» 
 
اما هنوز دامن هفت آسمان تهی ست 
یعنی هنوز من به شما رشك می برم 
 
ای كاش بعد این همه سال انتظار، باز 
می آمدی به خواب غزل های دیگرم 
 
حتی نمانده فرصت بیتی اگر مرا 
می جویمت هنوز در این بخت آخرم 

26 دی 1393 1193 0

یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها


شب که روشن می شود آبی ترین فانوس ها
یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها

با کدامین شعله رقصیدی که حالا سال هاست
بال می گیرند از خاکسترت ققنوس ها

قرن ها بیهوده می گردم نمی یابم تو را
نامی از تو نیست در خمیازه ی قاموس ها

مهربان من به اشراق نگاه شرقی ات
کی رهایم می کنی از حلقه ی کابوس ها

کی می آیی که به گلبانگ اذان روشنت
لال خواهد شد زبان خسته ی ناقوس ها
::
در مبارک باد یک آدینه می آیی و من
دست برمی دارم از دامان این مأیوس ها

 


22 دی 1393 1764 0

هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم
در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

 


19 دی 1393 1496 0

از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خارخار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم درآیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام


14 آذر 1393 6998 1

تاریخ در غیاب تو بی تاب است


مرد هزاره ی دوم
بلند قامت تاریخ
در روشنای برج زمان ایستاده ای
با عطر دیرپای جمالت
در گوشه گوشه ی این عالم شگفت

ای خواهش مسلم انسان
حتی خیال و خواب تو
رمزی ست از حضور
و یادگار سبز قدم هایت
در کوچه های سرخ تظلّم
بر جای مانده است
تو زحمت مداوم انسان را
بر دوش می کشی
و حجت خدای  محمّد"ص"
در راستای نام تو تفسیر می شود
تو مرد برگزیده ی اعصاری
و ارتباط روح تو با خالق بزرگ
در محتوای عشق نمی گنجد
در خشکی مقدر دریا
موسایی
در شعله های سرکش نمرود
ابراهیم

ای باور بزرگ زمان بی کرانه ای
عشقی
حماسه ای
فضیلت نوری
در وادی تو خیل خرابان روانه اند
آن گونه بی قرار که بی خویش اند
بیمارند
درویش اند
آخر تو ای امید مکرر
کجاست معبر پنهانت؟

تاریخ در غیاب تو بی تاب است
آشفته خواب و خسته
به بیراهه می رود
هر برگ سرخ این کتاب پریشان روز
در خاک می تپد

اما تو سرفراز و شکیبا
در تارک بلند جهان ایستاده ای
و خلق بی قرار قرون
در پی تو شعر رهایی را تکرار می کنند

ای آیت عدالت موعود
ای عمق انتظار
درگیرو دار حادثه
دریاب عاشقان حضورت را...

 


07 آذر 1393 1876 0

دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد


دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد
شاید سلام ما به سلامت نمی رسد

حالا چقدر دوری و دیری غریبه نیست
حالا که سال هاست پیامت نمی رسد

ای باصفا!به جان تو !خورشید، آینه
یک ذره هم به گرد مرامت نمی رسد

روزی ست خشک می شود ایمان هر درخت
باران که هیچ، نم نم نامت نمی رسد

حالا که دور، دور هم آوا شدن شده ست
از دور هم طنین کلامت نمی رسد

باری سلام، بار هزارم، هنوز هم
آیا سلام ما به سلامت نمی رسد؟

 


30 آبان 1393 489 0

چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!

 

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!
 
غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین!
اگر شبانه بیایی به میهمانی من
 
چنین که بوی تنت در رواق ها جاری ست
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!
 
عجب حکایت تلخی ست نا امید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من؟!
 
در این تغزّل کوچک سرودمت، ای خوب!
خدا کند که بخندی به ناتوانی من
 
به پای بوس تو، آیینه دست چین کردم
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!

30 آبان 1393 2386 0

فردا روز ولادت باران است

فردا اکبر مؤذن میدان است
فردا روز ولادت باران است
 
فردا سر شمر می رود بر نیزه
فردا جشن رهایی انسان است

21 آبان 1393 1748 0

تیری به گلوی حرمله خواهد خورد

فردا دریای خون به پا خواهد شد
هر جای جهان کرب و بلا خواهد شد
 
تیری به گلوی حرمله خواهد خورد
سر از تن شمر هم جدا خواهد شد

18 آبان 1393 1327 0

در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم

 
اي آخرين مسافر و اي آخرين سوار!
تا کي در انتظار تو؟... تا کي در انتظار؟...
 
در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم
تا کي مي آيد از سفر آن آخرين قطار
 
تا کي پياده مي شوي و مي تکاني از
شال بلند يشمي ات ـ اي مهربان! ـ غبار
 
کي مي رسي و شانه به شانه کنار تو
پايين مي آيد از همه ي پله ها بهار
 
اي هر دو يک نفر! تو و آغاز سال نو
کي مي رسيد با چمداني پر از انار؟
 
ما تشنه ي توايم تو اي قامت بلند!
برخيز تا به سجده رود پيشت آبشار
 
«چون کائنات جمله به بوي تو زنده اند
اي آفتاب! سايه ز ما نيز برمدار»*
 
 
 
* چون کائنات جمله به موی تو زنده اند
 
ای آفتاب! سایه ز ما بر مدار هم
 
(حافظ)
 

 


16 آبان 1393 1631 0

من از دوازده آیینه برنمی گردم

وجود چیست؟ زیانی که سود می خوانند
نماز مرده ی ما را چه زود می خوانند
 
پرندگان گره خورده بر نخ قالی
هر آنچه در قفس تار و پود می خوانند
 
از این دروغ بزرگ است، این دروغ بزرگ
که اهل حوصله آن را وجود می خوانند
 
در این بهار به یک جام بس مکن ساقی
دوباره دور بزن، چنگ و عود می خوانند
 
به پنج پنجره سوگند، پنج پنجره ای
که از مناظر عُظمی سرود می خوانند
 
من از دوازده آیینه بر نمی گردم
اگر چه گاه رخم را کبود می خوانند
 
چهارده علم سبز موج زن دارم
که التهاب مرا سمت رود می خوانند

25 مهر 1393 874 0

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم...


زمان چه بی هدف و ناگزیر در گذر است
زمان بدون شما یک دروغ معتبر است

زمین دوباره اسیرِ خداییِ بت هاست
دوباره دست "هبل" روی شانه ی تبر است

عبور کن و به دروازه های شهر بگو
از این به بعد در این شهر اسم شب"سحر" است

رسیده ای تو ولی آن چنان به آرامی
که قاصدک هم از این اتفاق بی خبر است

بدون اذن تو که شرط پرکشیدن هاست
پرنده می پرد اما اسیر بال و پر است

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم
زمین سری، که به فکر نوازش پدر است

 

با حذف دو بیت


18 مهر 1393 1579 1

باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!


تا کی به پای حسرت باران بایستیم؟
با چتر در میان بیابان بایستیم؟

مثل مترسکی همه ناچار و ناگزیر
در زیر سایه های کلاغان بایستیم؟

هر فرد میله ی قفس خالی خود است
تا کی میان این همه زندان بایستیم؟

ای رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده کنار درختان بایستیم
::
یک جمعه گفته ای که می آیی، ولی بگو
باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!

 


15 مهر 1393 1370 0
صفحه 5 از 12ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها