من از دوازده آیینه برنمی گردم

وجود چیست؟ زیانی که سود می خوانند
نماز مرده ی ما را چه زود می خوانند
 
پرندگان گره خورده بر نخ قالی
هر آنچه در قفس تار و پود می خوانند
 
از این دروغ بزرگ است، این دروغ بزرگ
که اهل حوصله آن را وجود می خوانند
 
در این بهار به یک جام بس مکن ساقی
دوباره دور بزن، چنگ و عود می خوانند
 
به پنج پنجره سوگند، پنج پنجره ای
که از مناظر عُظمی سرود می خوانند
 
من از دوازده آیینه بر نمی گردم
اگر چه گاه رخم را کبود می خوانند
 
چهارده علم سبز موج زن دارم
که التهاب مرا سمت رود می خوانند

25 مهر 1393 910 0

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم...


زمان چه بی هدف و ناگزیر در گذر است
زمان بدون شما یک دروغ معتبر است

زمین دوباره اسیرِ خداییِ بت هاست
دوباره دست "هبل" روی شانه ی تبر است

عبور کن و به دروازه های شهر بگو
از این به بعد در این شهر اسم شب"سحر" است

رسیده ای تو ولی آن چنان به آرامی
که قاصدک هم از این اتفاق بی خبر است

بدون اذن تو که شرط پرکشیدن هاست
پرنده می پرد اما اسیر بال و پر است

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم
زمین سری، که به فکر نوازش پدر است

 

با حذف دو بیت


18 مهر 1393 1625 1

باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!


تا کی به پای حسرت باران بایستیم؟
با چتر در میان بیابان بایستیم؟

مثل مترسکی همه ناچار و ناگزیر
در زیر سایه های کلاغان بایستیم؟

هر فرد میله ی قفس خالی خود است
تا کی میان این همه زندان بایستیم؟

ای رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده کنار درختان بایستیم
::
یک جمعه گفته ای که می آیی، ولی بگو
باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!

 


15 مهر 1393 1412 0

روز هوای پاک است..


فراق تو را آه نمی توان کشید
امروز
روز هوای پاک است..

 


09 مهر 1393 1552 0

نرگس گل زمستان است


نرگس گل زمستان است
زمستان است
گل نرگس!

 


09 مهر 1393 5818 0

عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره

 
مي دونم که من نبايد بنويسم از نگاهت
اوني که ستاره هم نيس چي بگه از روي ماهت
 
مي دونم که من نبايد شاعر چشم تو باشم
چش سفيديه اگه من بگم از چشم سياهت
 
نه عقيق و دُر و ياقوت و نه فيروزه و الماس
آرزوم اينه بشم ريگ و بيفتم سر راهت
 
حق دارم برات بميرم، حق داري نخواي ببينيم
خوبياي تو گواهم، بدياي من گواهت
 
يه درخت خشک و بي جون، چي داره بگه به جنگل؟
چي بگم جز اينکه ننگم واسه ي گل و گياهت
 
عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره
ولي اون واميسه وقتي برسه به ايستگاهت
 
اونايي که مي سوزونن دلتو هر روز و هر شب
يه شب آتيش مي زنه دنياشونو شعله هاي آهت
 
با گناهاي من و ما، شدي زندوني غربت
به جز اين که بي گناهي، نبوده چيزي گناهت
 
ديوا مي گن که شبه، شب، خورشيدم بايد بخوابه
يه قبيله ديو بد ذات، دل خوشن به اشتباهت
 
ولي تو مياي به ميدون، نمي خوابي و مي جنگي
همه ي دلاي عاشق، مي شن اون موقع سپاهت
 
نمي دونم که کجايي، ولي هرکجا که هستي
حرف آخر من اينه که خدا پشت و پناهت
 

04 مهر 1393 1404 0

چشم ما روشن که در دست تو قرآن و گل است


سبزپوشا با خودت بخت سپید آورده ای
گل به گل هر جا بهاری نو پدید آورده ای

تو همان ابر کریمی که زمین تشنه را
از شکفتن های پی در پی نوید آورده ای

شور بخشیدی گلوی کوچک گنجشک را
قفل آواز قناری را کلید آورده ای

باغ ما را نیست دیگر بیمی از بیداد باد
ای نسیم مهربان! عطر امید آورده ای

چشم ما روشن که در دست تو قرآن و گل است
جان ما سرخوش که با خود بوی عید آورده ای

 


30 شهریور 1393 544 0

شب ها هزار ساله شدند و نیامدی


ماه که ای؟! ستاره ی شب های کیستی؟
مجنونِ هر شبِ که و لیلای کیستی؟

شب ها هزار ساله شدند و نیامدی
ای ماه! در کمین تماشای کیستی؟

تنهایی سه کنج کدامین سه شنبه ای؟
نی ناله های جمعه شب نای کیستی؟

ای صبح ناگهان زمین! خیمه ات کجاست؟
بخت سپید و روشن فردای کیستی؟

راه کدام دشت به شهر تو می رسد
چادر نشین خلوت صحرای کیستی؟

شور کدام رودی و بوی کدام دشت؟
دین کدام چشمه و دنیای کیستی؟

ای خسته از تمدن این شهر سوت و کور
دنبال سوز «دشتی» و آوای کیستی؟

 


28 شهریور 1393 1449 0

بارها پرسیده ام از خود "سحر کی می رسد؟"

 

گفته ای یک روز می آیی نگاهم می کنی
عشق را خورشید شب های سیاهم می کنی

دست های گرم خود را بر سر من می کشی
چشم های خویش را مهتاب راهم می کنی

راز هستی چیست؟ روزی چون گلم می پروری
روز دیگر چون خزان ، یکسر تباهم می کنی

من نماز آه را در چشم هایت خوانده ام
وقتی-ای خورشید- می تابی ّ و ماهم می کنی

ذره ذره تا سبکبالی کنم تا آفتاب
آینه در آینه خالی از آهم می کنی

در شب سردی که از ماه و ستاره خالی ام
در ضمیرم می نشینی و پگاهم می کنی

بارها پرسیده ام از خود "سحر کی می رسد؟"
گفته ای روزی که می آیی نگاهم می کنی

 


27 شهریور 1393 831 0

قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد

گرچه سخت است به فکری هوس نان نرسد
قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!
 
قصه ای نیست که -حتی شده در آخر آن-
بوی یک یوسف گم گشته به کنعان نرسد
 
عشق احساس خطر کردن و رفتن به رهی ست
که در آن هیچ سری ساده به سامان نرسد!
 
راهی آمیخته با "خواهش" و "عرفان" و "وصال"
که بدون یکی از این سه به پایان نرسد!
 
«در نمازم خم ابروی...» چه معنی دارد؟
گر سر رشته این شعر به عرفان نرسد؟
 
همه محتاج به عشقید چه باید بکنید
گر چنین زرد بمانید و بهاران نرسد؟
 
زندگی حاصل آمیزش"عشق" و "نفس"است
گر یکی زین دو نباشد به شما جان نرسد!

21 شهریور 1393 3204 1

یک شب به چشم های تو ایمان می آورم


یک شب به چشم های تو ایمان می آورم
در راه سبز آمدنت جان می آورم

در امتداد غربت این جاده ها عزیز
ایمان به بی پناهی انسان می آورم

گفتی که قلب های پریشان بیاورید
باشد، به روی چشم، پریشان می آورم

عمری شبیه عابر این چشم های خیس
هر شب، برای پنجره باران می آورم

وقتی که چشم های تو لبخند می زنند
از من تو جان بخواه، به قرآن می آورم!

 


18 شهریور 1393 1285 0

چه می شد اگر با باران برگردی

یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟

07 شهریور 1393 1394 1

خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست

آسمان از نفس افتاد نویدی بفرست
خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست
 
آسمان گور شد و گور...کفن ها را برد
عهد دیگر شد، تابوت جدیدی بفرست
 
آسمان ابر شد و قبر شد و دنیا مرد
آفتابی بده! باران امیدی بفرست
 
آفتابی که جگر سوخت بیابان ها را
دل مجنون مرا سایه بیدی بفرست
 
روز از نو شد و غم نو شد و نو شد روزی
نوبهاری برسان، مژده ی عیدی بفرست
 
چقدر با تو بگوییم رها کن ما را؟
همه  دلبسته ی خویشیم کلیدی بفرست

06 شهریور 1393 1228 0

جمعه ها سرگردان


آفتاب گردان
جمعه ها سرگردان
... شاید
خورشید از مغرب بتابد!

 


30 مرداد 1393 2091 0

اما درهای بسته امیدوارترند...

این آخرین نامه
از آخرین کسی است
که برای تو می نویسد
نمی گویم به شهر ما بیا
که حتی سایه های درختان سبزند
و زیستن روان تر از آب
سرایت کرده به سنگ
اما هستند، درختانی که
طبق عادت
شکوفه نمی کنند
نمی گویم
ماشین های شهرم 
هر صبح
روشن می شوند
که اولین مسافر، تو باشی
نه
حتی کم اند اتوبوس های صدتومانی
که آزادی را به دماوند می آورند
و از این همه مسافر
که از دهان مترو بیرون می زنند
یکی شان تو نیستی
یکی شان بهار نیست.
نمی گویم
درها
به امید دیدارت باز می شوند
اما درهای بسته امیدوارترند
همین چند خبر کافی ست
تا هوای شهرم را داشته باشی

24 مرداد 1393 1889 0

بی‌هیچ واسطه به خداوند می‌رسی

در یک بهار سبز خوشایند می‌رسی
یک روز در اواخر اسفند می‌رسی


وقتی که دسته‌دسته کبوتر به اذن عشق
از آسمان فرود بیایند می‌رسی


از نسل ارتفاعی و از پشت آسمان
بی‌هیچ واسطه به خداوند می‌رسی


در این سکوت سرد تو را داد می‌زنم:
پس کی به داد مردم در بند می‌رسی؟


تا یازده ستاره برایت شمرده‌ام
با این حساب با عدد چند می‌رسی؟

 


17 مرداد 1393 1096 1

حياط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد

 
به دنبال تو مي گردم که با فانوس باران ها
به دنبال تو مي گردند اين شب ها خيابان ها
 
به دنبال تو مي گردم، همان طوري که مي گردند
پي يک قطره باران چشم هاي باز گلدان ها
 
چقدر اين روزها جاي تو در هر کوچه اي سبز است!
چقدر اين روزها سبزند در اين شهر ميدان ها!
 
تمام جوجه ها از تخم هاشان سر درآوردند
ترک خورده است در اين روستا ديوار زندان ها
 
حياط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد
پرستو خانه خواهد ساخت زير سقف ايوان ها
 
يخ درياچه هر شب تردتر، هر روز تازک تر...
بزودي باز مي گردند قوها و پليکان ها!
 

15 مرداد 1393 1386 0

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

غمی که با خون دل خریدم درِ دکانی نمی فروشم

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

 

اگر که میخانه را به نامم زدی می آیم و گرنه ساقی!

خمار هفتاد ساله ام را به استکانی نمی فروشم

 

از آستانی که کلبُهم باسطٌ ذِراعَیهِ بِالوَصیدم

نمی روم،هست و نیستم را به استخوانی نمی فروشم

 

مگر زلیخا بیاید و سکّه هاش هم وزن عشق باشد

که یوسفم را دگر به هر خسته کاروانی نمی فروشم

 

نمی نشینم که باد از هر طرف دلش خواست بر من افتد

غریق گرداب ها شدن را به بادبانی نمی فروشم

 

در آب افتاده عکس ماهی که موج ها بی قرار رویش

خیال تصویر ماه خود را به کهکشانی نمی فروشم

 


08 مرداد 1393 1021 0

بر هم زده اي خواب آسوده ي کورش را!


مي آيي
تا مسجدت را بنا کني
جنب ميدان فلسطين
يا بر خرابه هاي تخت جمشيد
از زير دروازه ي قرآن که رد شوي
شهر تو را مي پذيرد
در حالي که
بر هم زده اي
خواب آسوده ي کورش را!

 

 


01 مرداد 1393 354 0

تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟

رفیق حادثه هایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیه هایی شبیه زنجیری
 
در این رسانه ی دنیا میان برفک ها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری
 
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمارِ مردم کشتی نکرده تغییری
 
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تأخیری
 
شبیه کودک زاری شدم که در بازار...
تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟

31 تیر 1393 2639 2
صفحه 6 از 12ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها