تاریخ در غیاب تو بی تاب است


مرد هزاره ی دوم
بلند قامت تاریخ
در روشنای برج زمان ایستاده ای
با عطر دیرپای جمالت
در گوشه گوشه ی این عالم شگفت

ای خواهش مسلم انسان
حتی خیال و خواب تو
رمزی ست از حضور
و یادگار سبز قدم هایت
در کوچه های سرخ تظلّم
بر جای مانده است
تو زحمت مداوم انسان را
بر دوش می کشی
و حجت خدای  محمّد"ص"
در راستای نام تو تفسیر می شود
تو مرد برگزیده ی اعصاری
و ارتباط روح تو با خالق بزرگ
در محتوای عشق نمی گنجد
در خشکی مقدر دریا
موسایی
در شعله های سرکش نمرود
ابراهیم

ای باور بزرگ زمان بی کرانه ای
عشقی
حماسه ای
فضیلت نوری
در وادی تو خیل خرابان روانه اند
آن گونه بی قرار که بی خویش اند
بیمارند
درویش اند
آخر تو ای امید مکرر
کجاست معبر پنهانت؟

تاریخ در غیاب تو بی تاب است
آشفته خواب و خسته
به بیراهه می رود
هر برگ سرخ این کتاب پریشان روز
در خاک می تپد

اما تو سرفراز و شکیبا
در تارک بلند جهان ایستاده ای
و خلق بی قرار قرون
در پی تو شعر رهایی را تکرار می کنند

ای آیت عدالت موعود
ای عمق انتظار
درگیرو دار حادثه
دریاب عاشقان حضورت را...

 


07 آذر 1393 2204 0

دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد


دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد
شاید سلام ما به سلامت نمی رسد

حالا چقدر دوری و دیری غریبه نیست
حالا که سال هاست پیامت نمی رسد

ای باصفا!به جان تو !خورشید، آینه
یک ذره هم به گرد مرامت نمی رسد

روزی ست خشک می شود ایمان هر درخت
باران که هیچ، نم نم نامت نمی رسد

حالا که دور، دور هم آوا شدن شده ست
از دور هم طنین کلامت نمی رسد

باری سلام، بار هزارم، هنوز هم
آیا سلام ما به سلامت نمی رسد؟

 


30 آبان 1393 807 0

چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!

 

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!
 
غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین!
اگر شبانه بیایی به میهمانی من
 
چنین که بوی تنت در رواق ها جاری ست
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!
 
عجب حکایت تلخی ست نا امید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من؟!
 
در این تغزّل کوچک سرودمت، ای خوب!
خدا کند که بخندی به ناتوانی من
 
به پای بوس تو، آیینه دست چین کردم
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!

30 آبان 1393 2865 0

فردا روز ولادت باران است

فردا اکبر مؤذن میدان است
فردا روز ولادت باران است
 
فردا سر شمر می رود بر نیزه
فردا جشن رهایی انسان است

21 آبان 1393 2095 0

تیری به گلوی حرمله خواهد خورد

فردا دریای خون به پا خواهد شد
هر جای جهان کرب و بلا خواهد شد
 
تیری به گلوی حرمله خواهد خورد
سر از تن شمر هم جدا خواهد شد

18 آبان 1393 1608 0

در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم

 
اي آخرين مسافر و اي آخرين سوار!
تا کي در انتظار تو؟... تا کي در انتظار؟...
 
در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم
تا کي مي آيد از سفر آن آخرين قطار
 
تا کي پياده مي شوي و مي تکاني از
شال بلند يشمي ات ـ اي مهربان! ـ غبار
 
کي مي رسي و شانه به شانه کنار تو
پايين مي آيد از همه ي پله ها بهار
 
اي هر دو يک نفر! تو و آغاز سال نو
کي مي رسيد با چمداني پر از انار؟
 
ما تشنه ي توايم تو اي قامت بلند!
برخيز تا به سجده رود پيشت آبشار
 
«چون کائنات جمله به بوي تو زنده اند
اي آفتاب! سايه ز ما نيز برمدار»*
 
 
 
* چون کائنات جمله به موی تو زنده اند
 
ای آفتاب! سایه ز ما بر مدار هم
 
(حافظ)
 

 


16 آبان 1393 2006 0

من از دوازده آیینه برنمی گردم

وجود چیست؟ زیانی که سود می خوانند
نماز مرده ی ما را چه زود می خوانند
 
پرندگان گره خورده بر نخ قالی
هر آنچه در قفس تار و پود می خوانند
 
از این دروغ بزرگ است، این دروغ بزرگ
که اهل حوصله آن را وجود می خوانند
 
در این بهار به یک جام بس مکن ساقی
دوباره دور بزن، چنگ و عود می خوانند
 
به پنج پنجره سوگند، پنج پنجره ای
که از مناظر عُظمی سرود می خوانند
 
من از دوازده آیینه بر نمی گردم
اگر چه گاه رخم را کبود می خوانند
 
چهارده علم سبز موج زن دارم
که التهاب مرا سمت رود می خوانند

25 مهر 1393 1146 0

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم...


زمان چه بی هدف و ناگزیر در گذر است
زمان بدون شما یک دروغ معتبر است

زمین دوباره اسیرِ خداییِ بت هاست
دوباره دست "هبل" روی شانه ی تبر است

عبور کن و به دروازه های شهر بگو
از این به بعد در این شهر اسم شب"سحر" است

رسیده ای تو ولی آن چنان به آرامی
که قاصدک هم از این اتفاق بی خبر است

بدون اذن تو که شرط پرکشیدن هاست
پرنده می پرد اما اسیر بال و پر است

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم
زمین سری، که به فکر نوازش پدر است

 

با حذف دو بیت


18 مهر 1393 1925 1

باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!


تا کی به پای حسرت باران بایستیم؟
با چتر در میان بیابان بایستیم؟

مثل مترسکی همه ناچار و ناگزیر
در زیر سایه های کلاغان بایستیم؟

هر فرد میله ی قفس خالی خود است
تا کی میان این همه زندان بایستیم؟

ای رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده کنار درختان بایستیم
::
یک جمعه گفته ای که می آیی، ولی بگو
باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!

 


15 مهر 1393 1705 0

روز هوای پاک است..


فراق تو را آه نمی توان کشید
امروز
روز هوای پاک است..

 


09 مهر 1393 1817 0

نرگس گل زمستان است


نرگس گل زمستان است
زمستان است
گل نرگس!

 


09 مهر 1393 8134 0

عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره

 
مي دونم که من نبايد بنويسم از نگاهت
اوني که ستاره هم نيس چي بگه از روي ماهت
 
مي دونم که من نبايد شاعر چشم تو باشم
چش سفيديه اگه من بگم از چشم سياهت
 
نه عقيق و دُر و ياقوت و نه فيروزه و الماس
آرزوم اينه بشم ريگ و بيفتم سر راهت
 
حق دارم برات بميرم، حق داري نخواي ببينيم
خوبياي تو گواهم، بدياي من گواهت
 
يه درخت خشک و بي جون، چي داره بگه به جنگل؟
چي بگم جز اينکه ننگم واسه ي گل و گياهت
 
عمريه قطار دنيا داره مي ره سمت دره
ولي اون واميسه وقتي برسه به ايستگاهت
 
اونايي که مي سوزونن دلتو هر روز و هر شب
يه شب آتيش مي زنه دنياشونو شعله هاي آهت
 
با گناهاي من و ما، شدي زندوني غربت
به جز اين که بي گناهي، نبوده چيزي گناهت
 
ديوا مي گن که شبه، شب، خورشيدم بايد بخوابه
يه قبيله ديو بد ذات، دل خوشن به اشتباهت
 
ولي تو مياي به ميدون، نمي خوابي و مي جنگي
همه ي دلاي عاشق، مي شن اون موقع سپاهت
 
نمي دونم که کجايي، ولي هرکجا که هستي
حرف آخر من اينه که خدا پشت و پناهت
 

04 مهر 1393 1689 0

چشم ما روشن که در دست تو قرآن و گل است


سبزپوشا با خودت بخت سپید آورده ای
گل به گل هر جا بهاری نو پدید آورده ای

تو همان ابر کریمی که زمین تشنه را
از شکفتن های پی در پی نوید آورده ای

شور بخشیدی گلوی کوچک گنجشک را
قفل آواز قناری را کلید آورده ای

باغ ما را نیست دیگر بیمی از بیداد باد
ای نسیم مهربان! عطر امید آورده ای

چشم ما روشن که در دست تو قرآن و گل است
جان ما سرخوش که با خود بوی عید آورده ای

 


30 شهریور 1393 871 0

شب ها هزار ساله شدند و نیامدی


ماه که ای؟! ستاره ی شب های کیستی؟
مجنونِ هر شبِ که و لیلای کیستی؟

شب ها هزار ساله شدند و نیامدی
ای ماه! در کمین تماشای کیستی؟

تنهایی سه کنج کدامین سه شنبه ای؟
نی ناله های جمعه شب نای کیستی؟

ای صبح ناگهان زمین! خیمه ات کجاست؟
بخت سپید و روشن فردای کیستی؟

راه کدام دشت به شهر تو می رسد
چادر نشین خلوت صحرای کیستی؟

شور کدام رودی و بوی کدام دشت؟
دین کدام چشمه و دنیای کیستی؟

ای خسته از تمدن این شهر سوت و کور
دنبال سوز «دشتی» و آوای کیستی؟

 


28 شهریور 1393 1743 0

بارها پرسیده ام از خود "سحر کی می رسد؟"

 

گفته ای یک روز می آیی نگاهم می کنی
عشق را خورشید شب های سیاهم می کنی

دست های گرم خود را بر سر من می کشی
چشم های خویش را مهتاب راهم می کنی

راز هستی چیست؟ روزی چون گلم می پروری
روز دیگر چون خزان ، یکسر تباهم می کنی

من نماز آه را در چشم هایت خوانده ام
وقتی-ای خورشید- می تابی ّ و ماهم می کنی

ذره ذره تا سبکبالی کنم تا آفتاب
آینه در آینه خالی از آهم می کنی

در شب سردی که از ماه و ستاره خالی ام
در ضمیرم می نشینی و پگاهم می کنی

بارها پرسیده ام از خود "سحر کی می رسد؟"
گفته ای روزی که می آیی نگاهم می کنی

 


27 شهریور 1393 1416 0

قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد

گرچه سخت است به فکری هوس نان نرسد
قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!
 
قصه ای نیست که -حتی شده در آخر آن-
بوی یک یوسف گم گشته به کنعان نرسد
 
عشق احساس خطر کردن و رفتن به رهی ست
که در آن هیچ سری ساده به سامان نرسد!
 
راهی آمیخته با "خواهش" و "عرفان" و "وصال"
که بدون یکی از این سه به پایان نرسد!
 
«در نمازم خم ابروی...» چه معنی دارد؟
گر سر رشته این شعر به عرفان نرسد؟
 
همه محتاج به عشقید چه باید بکنید
گر چنین زرد بمانید و بهاران نرسد؟
 
زندگی حاصل آمیزش"عشق" و "نفس"است
گر یکی زین دو نباشد به شما جان نرسد!

21 شهریور 1393 6936 1

یک شب به چشم های تو ایمان می آورم


یک شب به چشم های تو ایمان می آورم
در راه سبز آمدنت جان می آورم

در امتداد غربت این جاده ها عزیز
ایمان به بی پناهی انسان می آورم

گفتی که قلب های پریشان بیاورید
باشد، به روی چشم، پریشان می آورم

عمری شبیه عابر این چشم های خیس
هر شب، برای پنجره باران می آورم

وقتی که چشم های تو لبخند می زنند
از من تو جان بخواه، به قرآن می آورم!

 


18 شهریور 1393 1603 2

چه می شد اگر با باران برگردی

یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟

07 شهریور 1393 1652 1

خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست

آسمان از نفس افتاد نویدی بفرست
خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست
 
آسمان گور شد و گور...کفن ها را برد
عهد دیگر شد، تابوت جدیدی بفرست
 
آسمان ابر شد و قبر شد و دنیا مرد
آفتابی بده! باران امیدی بفرست
 
آفتابی که جگر سوخت بیابان ها را
دل مجنون مرا سایه بیدی بفرست
 
روز از نو شد و غم نو شد و نو شد روزی
نوبهاری برسان، مژده ی عیدی بفرست
 
چقدر با تو بگوییم رها کن ما را؟
همه  دلبسته ی خویشیم کلیدی بفرست

06 شهریور 1393 1576 0

جمعه ها سرگردان


آفتاب گردان
جمعه ها سرگردان
... شاید
خورشید از مغرب بتابد!

 


30 مرداد 1393 2582 0
صفحه 6 از 12ابتدا   3  4  5  [6]  7  انتها