چشم انتظار اولین باران

 

اوضاع... ای... بد نیست، مشغولم

با چند تخته پاره و ارّه

کنج کویری لخت

خو کرده با تنهایی پیشین

با رنج نجاری

با طعن بسیاران

مشغول کشتی ساختن

چشم انتظار اولین باران

 


01 خرداد 1393 1070 1

گر بیایی خانه ای می سازم از باران و شعر...

مبتلا کرده است دل ها را به درد دوری اش
نرگس پنهان من با مستی اش مستوری اش

آه می دانم که ماه من سرک خواهد کشید
کلبه ی درویشی ام را با همه کم نوری اش

آسمانی سر به سر فیروزه دارد در دلش
گوش ها مست تغزل های نیشابوری اش

یک دم ای سرسبزی یک دست در صورت بدم
تا بهاران دم بگیرد با گل شیپوری اش

ماه می گردد به دنبال تو هر شب سو به سو
آسمان را با چراغ کوچک زنبوری اش

آنک آنک روح خنجر خورده ی فردوسی است
لا به لای نسخه ی سرخ ابو منصوری اش

بوسه نه جمع نقیضین است در لب های او
روزگار تلخ من شیرین شده است از شوری اش

گر بیایی خانه ای می سازم از باران و شعر
ابرهای آسمان ها پرده های توری اش ...

25 اسفند 1392 6752 1

دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک، سرد، دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

16 اسفند 1392 1502 0

ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند

نیستی و سالهاست
 دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
                        مواجه اند

 نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
         پرندگان مرده را
                        نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
             دست دوستی
                       تکان نمی دهد

نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
           به سینه می زنند
ابرها هنوز
       روی حرف آفتاب
                     حرف می زنند


13 اسفند 1392 1556 3

در خواب من...

 

هر شب ـ شبیه ماه

در خواب من

چراغ تو تا صبح روشن است.

 


11 اسفند 1392 1576 0

ماه می‌خواهم ...

 

همه پنجره‌ها دلتنگند

ماه می‌خواهم و تصنیف قشنگی که تویی.

 


11 اسفند 1392 1731 0

در سکوت تو...

 

در سکوت تو

ابر می شوم

در صدای تو

آفتاب...

 


04 اسفند 1392 1834 0

خبر اینکه: ... باید بیایی!

 

خبر اینکه: لبریز بارانم امروز

خبر اینکه: دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ

خبر اینکه: ... باید بیایی!

 


04 اسفند 1392 1644 0

چه تنهایی ِ ناگواری

 

چه تنهایی ِ ناگواری

که ماهی که من می‌شناسم

در این کوچه‌ها رفت و آمد ندارد.

 


04 اسفند 1392 1637 0

برای تو ای روز اردیبهشتی...

 

چه اسفندها... آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند: این روزها می رسی

                                     از همین راه!

 


02 اسفند 1392 2675 0

جهان به جنگ خویش می رود

سال هزار و نهصد و چهارده

جهان به جنگ خویش می رود

هزار و نهصد و هجده

جهان از جنگ خویش برمی گردد

به تأخیر بیفت

سالهاست که صلح

در تأخیر نطفه می بندد

و تأخیر در بیست سالگی من

فکر کن

تنهایی ، سایه ی پیر تفنگی ست که می گوید

صلح

نه از کبوتر شروع می شود

نه از زیتون

بلکه نیایش کوچک گنجشک هایی است

که می دانند بهشت

نام قبیله ای است در همین نزدیکی. 

28 بهمن 1392 1173 1

از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا , بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام

25 بهمن 1392 1630 0

من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
از همان اول دل بی طاقتم مال تو بود
ترس از امواج دریا در دل من جا نداشت
ساحل آرامشم باریکه ی شال تو بود
ای بهار سبز! دنیایی دعاگوی تو شد
راز حوّل حالنا در أحسن الحال تو بود
هفت قرنِ پیش در شیراز و در "طرف چمن"
خواجه ی شیراز حتی تشنه ی فال تو بود
جمعه ها و ماه ها و سال ها مجنون شدند
این حکایت در غیاب چندصد سال تو بود
من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند
سینه ام آتش فشان نیمه فعال تو بود

23 بهمن 1392 1979 0

تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی  

بیابانها به گرد کوه ها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود روزی

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی  

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

سمند نور، زلف تیرگی ها را بر آشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی


21 دی 1392 3070 0

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏ رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ ها به دور شمع کسى چرخ مى‏ خورد
پروانه ‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در مى‏ زنیم و خانه ی گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏ دادم عشق را
حتى زبان ساده ی اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏ تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است
 


23 آذر 1392 2297 1

مادر نوشته اسم تو را روی آش ها

ای پاسخ تمام اگرها و کاش ها
مادر نوشته اسم تو را روی آش ها

دارد برای آمدنت نذر می کند
دستش همیشه پرشده ازاین تلاش ها

من ردپای آمدنت را کشیده ام
با رنگهای سبز و سپید گواش ها

ما لقمه لقمه نان ونمک می خوریم و بعد_
دنیا گم است بین بریز و بپاش ها

دین مرا دوباره به بازی گرفته اند
در گیرو دار همهمه ها اغتشاش ها

پایان جنگ های جهانی به دست توست
گل می شود گلوله ی داغ کلاش ها

تنها به عشق آمدنت شعر گفته است
امشب مداد آبی من با تراش ها

ای کاش صبح جمعه ی بعدی ببینمت
ای پاسخ تمام اگرها و کاش ها



 


08 آذر 1392 3235 9

بوی پیراهن خونین کسی می آید

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها


10 آبان 1392 2069 1

به تو فکر می کنم...

همه چیز را شست‌و‌شو دادم
از کاشی‌های آشپزخانه گرفته تا چشم‌هایم
حالا به شکل پیراهن کهنه‌ای
آویزان از بند
به چشم‌های شرقی‌ات فکر می‌کنم
به این‌که تو بیایی
آسمان آبی شود
من خودم را بردارم از روی بند
اتو بکشم و دوباره بپوشم
به عید فکر می‌کنم
و گلدان‌های خالی پر از خاک را
کنار پنجره می‌کارم
بهار از لب‌های تو شروع می‌شود
بدون تو
ماهی می‌میرد
و این سکه‌ها
برای خریدن پیراهنی نو کافی نیست
پدرم می‌گوید باید ترکم کنی
و دلتنگ نشوی برای خانه کاهگلی‌مان
پدرم وقتی این را می‌گوید
به شکل دریای طوفان زده است
من چشم‌های پدرم را دوست دارم
او هر روز چاه‌های عمیق را روشن می‌کند
و به دنبال ریشه‌ای‌ست
که در حیاط خانه‌مان سبز شود
چرا خاک چیزی فاش نمی‌کند؟
یا آسمان تو را فریاد نمی‌زند؟
بدون تو
مادرم غمگین است
و خواهر کوچک‌ام کیف‌اش را با کتاب‌های دست دوم پر می‌کند
و به مدرسه مهاجرین می‌رود
او هرگز مدادرنگی‌هایش را دوست نداشت
و از خط کشی‌های خیابان تنها عبور می‌کرد.
من برق چشم‌های خواهر کوچک‌ام را دوست دارم
برق چشم‌های “امید” برادر کوچک‌ام را دوست دارم
اما همیشه دستمالی خیس
آن‌ها را از من می‌گیرد
و من به شکل تکه پارچه‌ای
همیشه آویزان از بند
به تو فکر می‌کنم.


13 شهریور 1392 2257 0

ترتیب دیگری است، موالات دیگری است



گهی رحمان، گهی جبار می‌شد
گهی غفار و گه قهار می‌شد
عبایش را كه می‌پوشید مولا
خودش یك كعبه سیار می‌شد

***
جهان در آستان انفجار است
بیا دیگر كه وقت كارزار است
به جای ده نفر می‌جنگم آقا
اگر در لشگرت كمبود یار است

***
بخشی از قصیده‌ای در نعت پیامبر اكرم(ص)

از روی توست ماه اگر این‌سان منور است
از عطر نام توست اگر گل معطر است

آن چهره مشعشع و آن دیده پرآب
شأن نزول سوره والشمس و كوثر است

جن و پری سپاه سلیمان اگر شدند
روح‌الأمین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته آمین به راه توست
امر محال اگر تو بخواهی میسر است

دارد به سمت نام تو نزدیك می‌شود
آغاز هر اذان اگر الله اكبر است

نامت دو بار در صلوات آمد و مدام
«از هر زبان كه می‌شنوم نامكرر است»

حرفی تفاوت صلوات و صلات نیست
اجر صلات با صلواتت برابر است

كی می‌شود كه در غزلی جا دهم تو را
مدحت نیازمند غزل‌های دیگر است
 
با تو مدینه قبله حاجات دیگری است
نهج‌الفصاحه جلوه آیات دیگری است

بی معرفت به حق تو هر كس كه زنده است
حین حیات نوعی از اموات دیگری است

بت‌ها شكسته‌اند ولی این جهان چرا
همچون گذشته گستره لات دیگری است

این قوم، سربه‌راه به فرمان نمی‌شوند
موسی به طور در پی تورات دیگری است

نامت مبارك است ولی گوش ما چرا
وقت اذان به جانب اصوات دیگری است

دنیا منظم است ولی در نماز تو
ترتیب دیگری است، موالات دیگری است

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی
فرصت برای حال و مناجات دیگری است

در وصف تو اگر كه غزل چون قصیده شد
بی شك نیازمند به ابیات دیگری است

 
پیغمبران قبل تو هر یك جدا جدا
آورده‌اند نام تو را در كتاب‌ها
در آب نوح گفت و در آتش خلیل گفت
موسی به كوه طور و مسیجا به جلجتا

 
خورشید بی تو مشعل خوف و هلاك شد
اول به كوه زد، پس از آن در مغاك شد

از نیمه ربیع نخستین دو شب گذشت
ذكر فرشتگان همه روحی‌فداك شد

كس انتظار معجزه از سنگ‌ها نداشت
تا این كه سنگ در قدمت تابناك شد

از جلوه تو بود تب بت‌پرستی‌اش
مشرك اگر كه مرتكب اشتراك شد

آورده‌اند كافر در حال احتضار
بر لب دو بار نام تو آورد و پاك شد

شق‌القمر كه معجزه‌ای نیست، چون كه ماه
روی تو را كه دید خودش سینه‌چاك شد


03 مرداد 1392 1788 0

راه طور است، اگر شعله وری بسم الله



راه عشق است، اگر همسفری، بسم الله
اگر از غربت ما باخبری، بسم الله

عشق، صاحبدل بی نام و نشان می‌خواهد
تو اگر پیرو صاحبنظری بسم الله

جبل النور به اعجاز تو دلخوش کرده است
راه طور است، اگر شعله وری بسم الله

شهر از قصه بت‌های دغل، پر شده است
هر که در قافله دارد تبری، بسم الله

 "کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش"
ای که از قافله، جا مانده تری، بسم الله



سرخوش آن نامه که با نام تو آغاز شود
عقده‌ای بسته که با خنده تو باز شود

سینه از آتش یا رب غزل می‌سوزد
سرخوش آن آه که با سوز تو دمساز شود

می‌گشایی لب این پنجره آغوشت را
مگر از ما به هوای تو، پری باز شود
 
«چه مبارک نفسی هست و چه زیبا سخنی»
شاه بیتی که در آن قافیه «پرواز» شود



نیست نامی به درخشانی: بسم الله النور
«عرفه»، جلوه ی عرفانی  بسم الله النور

مروه  جان و صفای دل و احرام حضور..
هر چه داریم به قربانی بسم الله النور

بار الها! به شکوه تو قسم دل‌ها را
مبتلا کن به پریشانی بسم الله النور

وصل کن ذکر مرا بر نخ تسبیح «حسین»
ناخدای شب طوفانی بسم الله النور

تیغ ها تشنه عشقند نه مشتاق ترنج
یوسف آماده مهمانی بسم الله النور

 یک قدم مانده به خورشید...، تو خواهی آمد!
در یدت، بیرق نورانی بسم الله النور

عجل الله تعالی فرجک یا موعود!
ای رخت نیمه پنهانی بسم الله النور!

03 مرداد 1392 1139 0
صفحه 7 از 12ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها