از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا , بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام

25 بهمن 1392 1939 0

من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
از همان اول دل بی طاقتم مال تو بود
ترس از امواج دریا در دل من جا نداشت
ساحل آرامشم باریکه ی شال تو بود
ای بهار سبز! دنیایی دعاگوی تو شد
راز حوّل حالنا در أحسن الحال تو بود
هفت قرنِ پیش در شیراز و در "طرف چمن"
خواجه ی شیراز حتی تشنه ی فال تو بود
جمعه ها و ماه ها و سال ها مجنون شدند
این حکایت در غیاب چندصد سال تو بود
من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند
سینه ام آتش فشان نیمه فعال تو بود

23 بهمن 1392 2168 0

تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی  

بیابانها به گرد کوه ها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود روزی

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی  

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

سمند نور، زلف تیرگی ها را بر آشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی


21 دی 1392 3315 1

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏ رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ ها به دور شمع کسى چرخ مى‏ خورد
پروانه ‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در مى‏ زنیم و خانه ی گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏ دادم عشق را
حتى زبان ساده ی اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏ تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است
 


23 آذر 1392 2533 1

مادر نوشته اسم تو را روی آش ها

ای پاسخ تمام اگرها و کاش ها
مادر نوشته اسم تو را روی آش ها

دارد برای آمدنت نذر می کند
دستش همیشه پرشده ازاین تلاش ها

من ردپای آمدنت را کشیده ام
با رنگهای سبز و سپید گواش ها

ما لقمه لقمه نان ونمک می خوریم و بعد_
دنیا گم است بین بریز و بپاش ها

دین مرا دوباره به بازی گرفته اند
در گیرو دار همهمه ها اغتشاش ها

پایان جنگ های جهانی به دست توست
گل می شود گلوله ی داغ کلاش ها

تنها به عشق آمدنت شعر گفته است
امشب مداد آبی من با تراش ها

ای کاش صبح جمعه ی بعدی ببینمت
ای پاسخ تمام اگرها و کاش ها



 


08 آذر 1392 3465 9

بوی پیراهن خونین کسی می آید

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها


10 آبان 1392 2686 1

به تو فکر می کنم...

همه چیز را شست‌و‌شو دادم
از کاشی‌های آشپزخانه گرفته تا چشم‌هایم
حالا به شکل پیراهن کهنه‌ای
آویزان از بند
به چشم‌های شرقی‌ات فکر می‌کنم
به این‌که تو بیایی
آسمان آبی شود
من خودم را بردارم از روی بند
اتو بکشم و دوباره بپوشم
به عید فکر می‌کنم
و گلدان‌های خالی پر از خاک را
کنار پنجره می‌کارم
بهار از لب‌های تو شروع می‌شود
بدون تو
ماهی می‌میرد
و این سکه‌ها
برای خریدن پیراهنی نو کافی نیست
پدرم می‌گوید باید ترکم کنی
و دلتنگ نشوی برای خانه کاهگلی‌مان
پدرم وقتی این را می‌گوید
به شکل دریای طوفان زده است
من چشم‌های پدرم را دوست دارم
او هر روز چاه‌های عمیق را روشن می‌کند
و به دنبال ریشه‌ای‌ست
که در حیاط خانه‌مان سبز شود
چرا خاک چیزی فاش نمی‌کند؟
یا آسمان تو را فریاد نمی‌زند؟
بدون تو
مادرم غمگین است
و خواهر کوچک‌ام کیف‌اش را با کتاب‌های دست دوم پر می‌کند
و به مدرسه مهاجرین می‌رود
او هرگز مدادرنگی‌هایش را دوست نداشت
و از خط کشی‌های خیابان تنها عبور می‌کرد.
من برق چشم‌های خواهر کوچک‌ام را دوست دارم
برق چشم‌های “امید” برادر کوچک‌ام را دوست دارم
اما همیشه دستمالی خیس
آن‌ها را از من می‌گیرد
و من به شکل تکه پارچه‌ای
همیشه آویزان از بند
به تو فکر می‌کنم.


13 شهریور 1392 2460 0

ترتیب دیگری است، موالات دیگری است



گهی رحمان، گهی جبار می‌شد
گهی غفار و گه قهار می‌شد
عبایش را كه می‌پوشید مولا
خودش یك كعبه سیار می‌شد

***
جهان در آستان انفجار است
بیا دیگر كه وقت كارزار است
به جای ده نفر می‌جنگم آقا
اگر در لشگرت كمبود یار است

***
بخشی از قصیده‌ای در نعت پیامبر اكرم(ص)

از روی توست ماه اگر این‌سان منور است
از عطر نام توست اگر گل معطر است

آن چهره مشعشع و آن دیده پرآب
شأن نزول سوره والشمس و كوثر است

جن و پری سپاه سلیمان اگر شدند
روح‌الأمین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته آمین به راه توست
امر محال اگر تو بخواهی میسر است

دارد به سمت نام تو نزدیك می‌شود
آغاز هر اذان اگر الله اكبر است

نامت دو بار در صلوات آمد و مدام
«از هر زبان كه می‌شنوم نامكرر است»

حرفی تفاوت صلوات و صلات نیست
اجر صلات با صلواتت برابر است

كی می‌شود كه در غزلی جا دهم تو را
مدحت نیازمند غزل‌های دیگر است
 
با تو مدینه قبله حاجات دیگری است
نهج‌الفصاحه جلوه آیات دیگری است

بی معرفت به حق تو هر كس كه زنده است
حین حیات نوعی از اموات دیگری است

بت‌ها شكسته‌اند ولی این جهان چرا
همچون گذشته گستره لات دیگری است

این قوم، سربه‌راه به فرمان نمی‌شوند
موسی به طور در پی تورات دیگری است

نامت مبارك است ولی گوش ما چرا
وقت اذان به جانب اصوات دیگری است

دنیا منظم است ولی در نماز تو
ترتیب دیگری است، موالات دیگری است

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی
فرصت برای حال و مناجات دیگری است

در وصف تو اگر كه غزل چون قصیده شد
بی شك نیازمند به ابیات دیگری است

 
پیغمبران قبل تو هر یك جدا جدا
آورده‌اند نام تو را در كتاب‌ها
در آب نوح گفت و در آتش خلیل گفت
موسی به كوه طور و مسیجا به جلجتا

 
خورشید بی تو مشعل خوف و هلاك شد
اول به كوه زد، پس از آن در مغاك شد

از نیمه ربیع نخستین دو شب گذشت
ذكر فرشتگان همه روحی‌فداك شد

كس انتظار معجزه از سنگ‌ها نداشت
تا این كه سنگ در قدمت تابناك شد

از جلوه تو بود تب بت‌پرستی‌اش
مشرك اگر كه مرتكب اشتراك شد

آورده‌اند كافر در حال احتضار
بر لب دو بار نام تو آورد و پاك شد

شق‌القمر كه معجزه‌ای نیست، چون كه ماه
روی تو را كه دید خودش سینه‌چاك شد


03 مرداد 1392 1916 0

راه طور است، اگر شعله وری بسم الله



راه عشق است، اگر همسفری، بسم الله
اگر از غربت ما باخبری، بسم الله

عشق، صاحبدل بی نام و نشان می‌خواهد
تو اگر پیرو صاحبنظری بسم الله

جبل النور به اعجاز تو دلخوش کرده است
راه طور است، اگر شعله وری بسم الله

شهر از قصه بت‌های دغل، پر شده است
هر که در قافله دارد تبری، بسم الله

 "کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش"
ای که از قافله، جا مانده تری، بسم الله



سرخوش آن نامه که با نام تو آغاز شود
عقده‌ای بسته که با خنده تو باز شود

سینه از آتش یا رب غزل می‌سوزد
سرخوش آن آه که با سوز تو دمساز شود

می‌گشایی لب این پنجره آغوشت را
مگر از ما به هوای تو، پری باز شود
 
«چه مبارک نفسی هست و چه زیبا سخنی»
شاه بیتی که در آن قافیه «پرواز» شود



نیست نامی به درخشانی: بسم الله النور
«عرفه»، جلوه ی عرفانی  بسم الله النور

مروه  جان و صفای دل و احرام حضور..
هر چه داریم به قربانی بسم الله النور

بار الها! به شکوه تو قسم دل‌ها را
مبتلا کن به پریشانی بسم الله النور

وصل کن ذکر مرا بر نخ تسبیح «حسین»
ناخدای شب طوفانی بسم الله النور

تیغ ها تشنه عشقند نه مشتاق ترنج
یوسف آماده مهمانی بسم الله النور

 یک قدم مانده به خورشید...، تو خواهی آمد!
در یدت، بیرق نورانی بسم الله النور

عجل الله تعالی فرجک یا موعود!
ای رخت نیمه پنهانی بسم الله النور!

03 مرداد 1392 1223 0

به پس فردا یقین دارم، پس از فردا نمی ترسم

چنان بیزار از امروزم که از فردا نمی ترسم
که از فردا -اگر پنهان، اگر پیدا- نمی ترسم

نشاط ساحل ارزانی خیل گوش ماهی ها
من آن موج پریشانم که از دریا نمی ترسم

به دریا می زنم دل را، به دریا، هر چه باداباد
ز آتشبازی طوفان اژدرها نمی ترسم

خودم را می شناسم، بی دروغ و بی نقاب، آری
ز رویارویی آیینه ها حتی نمی ترسم

چنان در کربلای خون گرم خویشتن غرقم
که از شمشیرهای ظهر عاشورا نمی ترسم

به پس فردای موعودی که می گویند می آید
به پس فردا یقین دارم، پس از فردا نمی ترسم


08 تیر 1392 5684 0

ای ناگهان تر از همه اتفاق ها

ای ناگهان تر از همه اتفاق ها
پایان خوب قصه تلخ فراق ها

یکجا زشوق آمدنت باز می شوند
درهای نیمه باز تمام اتاق ها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق!
سر باز می کنند ترک ها به طاق ها

بی دستگیری ات به کجا راه می بریم؟
در این مسیر پر شده از باتلاق ها

باز آ، بهار من! که به نوبت نشسته اند
در انتظار مرگ درختان اجاق ها

ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن
تا گم شود ابهت پر طمطراق ها

01 تیر 1392 2051 0

بی ذره ای تقدّم و تأخیر می رسی

از ژرفنای مبهم تقدیر می رسی
با هیبتی به رنگ اساطیر می رسی

در کوچه های خیس زمان پرسه می زنی
وقتش که شد به لحظه ی تقدیر می رسی

در پیچ جاده ای که به مقصد نمی رسد
با اضطراب ممتد آژیر می رسی

در ملتقای خون و خطر، هم رکاب عشق
همراه با ترانه ی تکبیر می رسی

دکان دین فروشان را تخته می کنی
وقتی به لقمه های گلوگیر می رسی

کابوس هولناک شب بی ترانه را
فردا تویی که از پی تعبیر می رسی

با هر کسی شبیه خودش حرف می زنی
بی ذره ای تقدّم و تأخیر می رسی

اما برای این تن تنها که سال هاست؛
در انتظار توست، چرا دیر می رسی؟!


08 خرداد 1392 1225 0

هفته مجال هفت قدم مهربانی است

هفته مجال هفت قدم مهربانی است
شنبه شروع همدلی و همزبانی است

یک شنبه ها که می رسد از راه، این جهان
در انتظار حادثه ای ناگهانی است

روزی دوبار در تب و تاب دوشنبه ام
دنیا هنوز مات دو جنگ جهانی است

خیر الأمور اوسطها؛ پس سه شنبه ها
حال و هوای شعر فقط جمکرانی است

حتی چهارشنبه شبیه سه شنبه است
حتی چهارشنبه زمین آسمانی است

هر پنج شنبه منتظر روز جمعه ام
جمعه همیشه موسم خانه تکانی  است

تا در کنار ندبه ی او گریه می کنم
یاقوت های اشک، عقیق یمانی است

با عشق زنده ام به خدا بی حضور عشق
چیزی که مفت هم نمی ارزد جوانی است

03 فروردین 1392 1867 0

چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار

آری! هوا خوش است و غزل خیز در بهار
باریده است خنده یکریز در بهار

از باد نوبهار، حدیث است تن مپوش
باید درید جامه پرهیز در بهار

اما خدا نیاورد آن روز را که آه
گیرد دلی بهانه پاییز در بهار

بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟
چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار

با دیدنم پر از عرق شرم می شوند
گل های شادکامِ دل انگیز در بهار

می بینم ای شکوفه! که خون می شود دلت
از شاخه ی انار میاویز در بهار

28 اسفند 1391 2738 0

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زِ هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت، همه ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

27 اسفند 1391 8170 1

امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟

عشق از من و نگاه تو تشکیل می‌شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می‌شود

وقتی به داستان نگاه تو می‌رسم
یکباره شعر وارد تمثیل می‌شود

ای عابر بزرگ که با گامهای تو ...
از انتظار پنجره تجلیل می‌شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه‌های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می‌شود؟

آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟

بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می‌شود

آنروز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل می‌شود

26 اسفند 1391 2451 0

ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ ...

نامدگان و رفتگان، از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند، هان ای تو همیشه در میان

در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی، آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

 پیش تو، جامه در برم نعره زند که بر درم
 آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان


12 بهمن 1391 3918 0

ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف!

 

ای جان‌ِ جان‌ِ جان جهان های مختلف!
ایمان عاشقانه جان های مختلف!

 روح سلام در تن هستی که زنده‌ای
همواره در نسوج زبان های مختلف!

رؤیای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربان کران های مختلف!

ما مانده‌ایم چون رمه‌هایی رها‌شده
در گرگ و میش ذهن شبان های مختلف

دارد یقین چوبی‌مان تیغ می‌خورد
در آتش هجوم گمان های مختلف

آقا! در ‌آ به عرصه هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجان های مختلف

 

 


03 بهمن 1391 1742 0

گل سپید همیشه بهار! می آیی ...

گل سپید همیشه بهار! می آیی
برای رونق این لاله زار می آیی

هنوز نبض دلم این سؤال را دارد
که با شروع کدامین بهار می آیی؟

به پاس این همه آلاله هم شده بی شک
به شهر مردم چشم انتظار می آیی

سپیده سر زده ای آفتاب من پس کی
به چشم روشنی این دیار می آیی؟

اگر چه سخت ز تو دور مانده ایم اما
دلم خوش است که با ما کنار می آیی

و در سپیده ی یک جمعه سراسر نور
به اذن حضرت پروردگار می آیی

شکوه رزم علی را ندیده ام اما
شنیده ام که تو با ذوالفقار می آیی ...

02 بهمن 1391 2553 0

تاریخ بی قرار قضایای دیگری است...

دنیای با حضور تو دنیای دیگری است
روز طلوع سبز تو فردای دیگری است

بوی بهشت می وزد از کوچه باغ ها
خاک زمین بهاری گل های دیگری است

گل های مریم از گل نرگس معطرند
عیسی اسیر نام مسیحای دیگری است

دیگر زمان از این همه تکرار خسته است
تاریخ بی قرار قضایای دیگری است

فردای بی تو باز شبی از سیاهی است
فردای با تو روز به معنای دیگری است

با هر غروب جمعه دلم زار می زند
چشم انتظار جمعه ی زیبای دیگری است

با یادت ای مسافر شبْگریه ی بقیع
در جمکرانم و دل من جای دیگری است

02 بهمن 1391 2224 1
صفحه 8 از 12ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها