تقدیر مرا نور نگاه تو رقم زد

باید که شب چشم تو را قدر بدانم


17 مرداد 1391 2315 0

تو موج جاری دریا در آب مردابی

چه كُند می‌گذرد لحظه‌های دور از تو
نمی‌كنند مگر لحظه‌ها عبور از تو

هزار پنجره در هر گذر گشوده شده ست
به شوق دیدن یك لحظه‌ی حضور از تو

خوش آن دمی كه بیاید خبر كه آمده‌ای
خوش آن شبی كه شود شهر، غرق نور از تو

زمانه با تو چه شیرین، زمانه بی‌تو چه تلخ
مگر بیایی و افتد به دهر شور از تو

مرا به صبر نصیحت مكن كه نتوانم
كه زنده باشم و باشم دمی صبور از تو

تو چشم مائی و ما را جز این دعایی نیست
كه چشم بد همه جا باد كور و دور از تو

***

تو مثل برگ گلی مثل قطره‌ی آبی
تو صاف و ساده و پاكی، لطیف و شادابی

ستاره‌ی سحری، آفتاب صبحدمی
تو روشنائی شب‌های پاك مهتابی

تو سرخی گل سرخی، تو سبزی چمنی
سپیدی گل یاسی، تو آبی آبی

تو مثل خوشه‌ی انگور شوخ و شیرینی
تو مثل رشته‌ی گوهر عزیز و كمیابی

تو مژده‌ای، تو امیدی، تو خنده‌ای، تو نویدی
تو موج جاری دریا در آب مردابی

تو دلنواز منی، قبلهٔ نماز منی
تو چلچراغ شبستان، تو شمع محرابی

هزار شكر كه در زندگی تو بخت منی
هزار شكر كه حتی دمی نمی‌خوابی

16 مرداد 1391 1713 1

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه ...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد
گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند
به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

 به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها
به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان
گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!

15 مرداد 1391 4784 3

تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ای آخرین ستاره به فردا! تو مانده ای
خورشید ناپدید شد، اما تو مانده ای

مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خسته ی شبِ هیجا! تو مانده ای

«السابقون» مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ما گم نمی شویم که سکان به دست توست
ای ناخدای عرصه ی دریا! تو مانده ای

ما هم جگر به گوشه ی دندان گرفته ایم
زیرا تو -ای شریفِ شکیبا!- تو مانده ای

پایین نگاه می کنم و جمله رفته اند
رو می کنم به جانب بالا: تو مانده ای

تعظیم می کنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو مانده ای

تنها تویی و ما به جماعت نشسته ایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو مانده ای

ما مانده ایم و معرکه، ما مانده ایم و تیغ
الاّ همین بهانه که: آقا! تو مانده ای


08 مرداد 1391 2171 0

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست


08 مرداد 1391 1927 0

این جمعه آه می رسی از راه یا هنوز؟

ای انتظار جاری ده قرن تا هنوز
بی تو غروب می شود این روزها هنوز

اما هنوز چشم جهانی براه توست
این جمعه آه می رسی از راه یا هنوز؟

با اشتیاق رویت تو رو به آسمان
هر چشم خیره است ولی ابرها هنوز...

باران پاک رحمتی و خاک می کشد
هر لحظه انتظار نزول تو را هنوز

تو وعده ی خدایی و جاری است یاد تو
در خواهش مکرر هر ربنا هنوز

در انتظار جمعه تو ندبه می کند
(ناحیه ی مقدسه ی) کربلا هنوز

05 مرداد 1391 1548 0

از عشق، بلای ناگهانی تر نیست!

شهری ز قمِ تو، جمکرانی تر نیست
وز شهرت شهر تو، جهانی تر نیست

آبی است اگر چه رنگ دریا اما
از خاک ره تو آسمانی تر نیست

عالم همه دلباخته ی توست ولی
از فاطمه صاحب الزمانی تر نیست

گر تیر به چشم دشمنان خواهی زد
از قدّ خمیده ام کمانی تر نیست*

نالید جرس که: مرد راهی گر هست
از کودک اشک، کاروانی تر نیست

ما با رصد ستاره ها فهمیدیم
کز دامن چشم، کهکشانی تر نیست

پاییزترین فصول را سنجیدیم
از فصل جدایی ات خزانی تر نیست

عشق است و عروج تا به اوج ملکوت
وز عقل من و تو نردبانی تر نیست

از سنگ بنای عشق در عالم خاک
دیرینه تری و باستانی تر نیست

ماناست اگرچه نقش ارژنگ ولی
از کِلک بدیع عشق، مانی تر نیست

سُکر غزل مرا اگر دریابی
دانی که از این باده مغانی تر نیست

این مصرع «پروانه» مرا کشت که گفت:
از عشق، بلای ناگهانی تر نیست!

 


*قد خمیده ی ما، سهلت نماید اما/ بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد(حافظ)

04 مرداد 1391 2247 1

تمام جاده چراغانی نفس هایت

کجای وسعتی از آفتابگردان ها
نشسته ای به تماشای ما پریشان ها؟

کجای این شب مهتاب می زنی لبخند
به روی مزرعه ی آفتاب گردان ها

شهید باغ اشارات چشم های تواند
که مانده اند در اوصاف شان غزل خوان ها

تمام جاده چراغانی نفس هایت
نشسته اند به پابوسی ات خیابان ها

زمین قلمرو گل های آفتابی توست
زمان پر از هیجان شکوفه باران ها

دوباره دست تکان می دهی از آن سوها
دوباره شور شگفتی ست در نیستان ها

کنار تپه ی نرگس مسافری می خواند
خوشا هوای تو و جشن گل به دامان ها

درآ که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را
پرندگان پراکنده اند انسان ها

بهار می رسد از راه تازه مثل ظهور
خوش است فرصت گل چیدن از فراوان ها
 

28 تیر 1391 138 0

دارد زیاد می شود ابن زیادها

رفته است آن حماسه ی خونین ز یادها
دارد زیاد می شود ابن زیادها

آقای عشق! پرچم سبز و مقدّست
این روزها رها شده در دست بادها

بعد از تو کفر و ظلم، زمین را گرفته است
دنیا شده است مضحکه ی عدل و دادها

غیر از کتیبه های محرّم نمانده است
در ذهنِ کِرم خورده ی این بی سوادها

آیا زمان آن نرسیده است در جهان
نفرین شوند باز هم این قوم عادها؟

کی می شود که طالب خونت بیاید و...
نام تو تا همیشه بماند به یادها؟

15 تیر 1391 1550 0

که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات

نفس رسیده به جایی که مرگ می خواهد
خدا کند که بیایی که مرگ می خواهد،

بدون درک حضور شما مرا ببرد
مخواه قبل ظهور شما مرا ببرد

که در تمام وجودم رسوب کرده غم ات
که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات

نیامدی که ببینی چه قدر غم داریم
نیامدی که ببینیم مرد کم داریم

در احتمال ضعیف جهان نمی گنجی
خداست ضامنت ای واقعی ترین منجی!

خیال زخمی ما را بیا و راحت کن
نماز مغرب این جمعه را امامت کن

تمام عمر غریبانه پیش تان بودم
نگو برای زیارت هنوز هم زودم

که در تمام وجودم رسوب کرده غم ات
که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات ...

15 تیر 1391 1227 2

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآسمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز

14 تیر 1391 1955 2

رویای روشن

فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!

08 تیر 1391 2640 0

ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

از راه می رسند بهاران و عیدها
مانده ولی به راه تو چشم امیدها

زخم فراق در دلمان کهنه می شود
آقا در آستانه سال جدیدها

مانند آفتاب لب بام تا به کی
دل خوش کنیم بی تو به وعده وعیدها

دلتنگی مرا به تماشا گذاشتند
هر جمعه برگ زردی از این سر رسیدها

مانند ماست در تب و تاب فراق تو
هر شب جنون سر به گریبان بیدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

می آیی از نواحی سرسبز آسمان
با بیرقی به سرخی خون شهیدها

08 تیر 1391 1100 1

تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک و سرد و دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

08 تیر 1391 1238 0

در ندبه ها به زور دعا عاشقت شدیم

لطفی کن و نپرس چرا عاشقت شدیم؟
حتماً دلیل داشت که ما عاشقت شدیم

در حیرتم که عشق از آثار دیدن است
ما کورها ندیده چرا عاشقت شدیم؟

اثبات می کنیم؛ بفرما! قسم که هست
باور نمی کنی؟ به خدا! عاشقت شدیم؟!

کی عاشقت شدیم فراموشمان شده
حالا مهم که نیست کجا عاشقت شدیم

گفتند پشت ابری و ما بی حواس ها
چون کودکان سر به هوا عاشقت شدیم

دیدیم سخت بود کمی لایقت شویم
در ندبه ها به زور دعا عاشقت شدیم

بی اعتنا به میل تو و آبروی تو
گفتیم مثل شاه و گدا عاشقت شدیم

این میوه ها رسیده و یاران گرسنه اند
اینجا که کوفه نیست، بیا! عاشقت شدیم

06 تیر 1391 1901 0

مهربانم! چشم بارانی چه می آید به تو

مهربانم! چشم بارانی چه می آید به تو
این ردای سبز روحانی چه می آید به تو

آن نگاه زیرچشمی با وقارت می کند
این تبسم های پنهانی چه می آید به تو

حرکت آن خال مشکی با تکان های لبت
تا که شب «والیل» می خوانی چه می آید به تو

موی مجنون، ریش درویشی چه می آید به من
ناز لیلا، اخم سلطانی چه می آید به تو

اخم کن! آخر نمی دانی که وقتی ابرویت
چین می اندازد به پیشانی، چه می آید به تو

بی قرارِ رفتنی، موجی بزن دریای من!
گرچه آرامی، پریشانی چه می آید به تو

قیصرِ رومی حجازی! آن عبور با شکوه
با سواران خراسانی چه می آید به تو

خال تو آن نقطه ی پایان دفترهای ماست
خال در این بیت پایانی چه می آید به تو

04 تیر 1391 2966 1

می شود همه ی پایتخت ها تهران

تمام نقشه ی جغرافیاست خط و نشان
که می شود همه ی پایتخت ها تهران

حکومت تو و تأسیس کشوری واحد
و مرز می رود از بین در تمام جهان

سرود ملی دنیا نوشته خواهد شد
به دست من؛ یکی از شاعران کشورتان

تویی، تو، حاکم وقت سیاسیِ دنیا
تویی، فقط و فقط صاحب زمان، این سان

و فصل تاجگذاری غنچه های انار
بهار، قبله ی عالم می آید آن دوران

پرنده ها همه را بار عام خواهی داد
که رفته است قفس پشت میله ی زندان

درخت ها به ردیف ایستاده اند همه
به تو سلام نظامی دهند با هیجان

و کوه ها، درجه دارهای ارتش تو
پر از ستاره برف است شانه ی ایشان

و سرشماری سربازهات پیوسته
به ابرهای جهان، پادگانی از باران

و ساعت شنی انتظار، صحرا؛ من
شده است ثانیه ها دانه ریگ های روان

تو رودخانه ای و سد شده، زمان سر راه
خبر بگیر از این تشنه، باش در جریان

04 تیر 1391 1878 1

که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

به تمنای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت، کون و مکان چشم به راه

به تماشای تو، ای نور دل هستی! هست
آسمان کاه کشان، کاه کشان چشم به راه

رخ زیبای تو را یاسمن آیینه به دست
قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد
در سراپرده ی چشمان خود آن چشم به راه

نازنینا نفسی اسب تجلی زین کن!
که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

آفتابا دمی از ابر برون آ... که بوَد
بی تو منظومه ی امکان، نگران، چشم به راه

04 تیر 1391 2256 0

مرا ذوق شنیدن می کشد، شوق تماشا هم

نَمی از چشم های توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از رد پای توست جنگل، کوه، صحرا هم

تو از تورات و انجیل و زبور، از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین مات شکوهت، آسمان ها هم

جهان نیلی است طوفانی، جهان دلمرده ظلمانی
تویی تو نوح، موسی هم، تویی تو خضر، عیسی هم

نوایت نغمه ی داوود، حسنت سوره ی یوسف
مرا ذوق شنیدن می کشد، شوق تماشا هم

«تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا»
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم

اسیر روی ماه تو، هوا خواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم

«تمام روزها بی تو شده روز مبادا»* نه
که می گرید به حال و روز ما روز مبادا هم

همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی تو تیره و تلخ است چون دیروز فردا هم

جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم



*هر روز بی تو روز مباداست«قیصر امین پور»

18 خرداد 1391 1715 0

تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم
دوباره دور تفاخر شده است ابراهیم

گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شده است ابراهیم

دمیده بر ریه ی شهر دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شده است ابراهیم

مذاق اهل محبت در این زمانه ی بد
اسیر طعم تکاثر شده است ابراهیم

چه زود گم شده در کوچه های عادت عشق!
زمین دچار تنفر شده است ابراهیم

ببین تو عزّت لات و منات و عزّی را
تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم

تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی
زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم!

18 خرداد 1391 3393 1
صفحه 9 از 12ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  بعدی   انتها