ای بهار کی ظهور می کنی؟

ای نسیم سرخوشی که از کرانه ها عبور می کنی
ای چکاوکی که کوچ تا به جلگه های دور می کنی

ای شهاب روشنی که از دیار آفتاب می رسی
وین فضای قیرگونه را پر از طنین دور می کنی

آی ابر دل گرفته مهاجری که خاک تیره را
آشنای تند بارش شبانه ی بلور می کنی

ای ترنّمی که پا به پای رودها و آبشارها
خلوت سواحل خموش را فضای شور می کنی

آی راهیان که از دیار ما عبور می کنید
پرسشی کنید از او که ای بهار کی ظهور می کنی؟


19 مهر 1391 955 0

بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند...

کولیان جنوب شیکاگو نوجوانان شاخ آفریقا
دختران  جوان اورشلیم موبدان قلمرو بودا

همه در انتظار یک روزن در دل برگ های تقویمند
چشمشان خیره مانده سوی افق،دلشان در امید فرداها...

کودکان گرسنه ی هایتی،مادران اسیر بحرینی
بغض دارند...بغض دلتنگی،گله دارند از خدا حتی

بوی باروت می رسد از مصر...از یمن بوی تند خودسوزی
بچه های یتیم غزه هنوز ناامیدند از همه اما...
...
...
...
...
...
...

بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند
درد تو چیست جز یتیمی که بی غدا مانده آن سوی دنیا


ما هم این گوشه از جهان خوبیم ،حالمان..ای... بدون تو بد نیست...
سامری ها فریبمان دادند...دور دیدیم چشم موسی را
...


(مربع)


یک شب جمعه...
جمکران...
باران
مهر و سجاده ای به سبک کمیل
آسمانها به سجده افتادند،کاش می شد شما همین فردا...



08 شهریور 1391 2987 9

...

جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم...


02 شهریور 1391 2257 0

...

عید است و سعید است

اگر ماه تو باشی...


28 مرداد 1391 2214 0

کاش «حوّل حالنا»یی تر شود احوال ما

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه گم
رویت این ماه یعنی نامه ی اعمال ما

خاصه این شب ها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شب ها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شب های قدر
کاش «حوّل حالنا»یی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربّنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه ی چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما


27 مرداد 1391 2584 0

چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را

شنیده بود شهادت طنین گامت را
چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را

پرنده ها پر خود را به خونت آغشتند
که هر کجا برسانند عطر نامت را

چه سربلند و صبور آمد از سفر خواهر
که تا ادامه دهد راه ناتمامت را

صدای خون تو را منتشر کند در خاک
به آب های جهان بسپرد پیامت را

کجاست آن که به گریه مدام می خواند
کبوتران هراسان تشنه کامت را؟

کجاست؟ کاش بیاید به زودی آن موعود
بگیرد ای گل صد پاره انتقامت را
 

18 مرداد 1391 218 0

تقدیر مرا نور نگاه تو رقم زد

باید که شب چشم تو را قدر بدانم


17 مرداد 1391 2408 0

تو موج جاری دریا در آب مردابی

چه كُند می‌گذرد لحظه‌های دور از تو
نمی‌كنند مگر لحظه‌ها عبور از تو

هزار پنجره در هر گذر گشوده شده ست
به شوق دیدن یك لحظه‌ی حضور از تو

خوش آن دمی كه بیاید خبر كه آمده‌ای
خوش آن شبی كه شود شهر، غرق نور از تو

زمانه با تو چه شیرین، زمانه بی‌تو چه تلخ
مگر بیایی و افتد به دهر شور از تو

مرا به صبر نصیحت مكن كه نتوانم
كه زنده باشم و باشم دمی صبور از تو

تو چشم مائی و ما را جز این دعایی نیست
كه چشم بد همه جا باد كور و دور از تو

***

تو مثل برگ گلی مثل قطره‌ی آبی
تو صاف و ساده و پاكی، لطیف و شادابی

ستاره‌ی سحری، آفتاب صبحدمی
تو روشنائی شب‌های پاك مهتابی

تو سرخی گل سرخی، تو سبزی چمنی
سپیدی گل یاسی، تو آبی آبی

تو مثل خوشه‌ی انگور شوخ و شیرینی
تو مثل رشته‌ی گوهر عزیز و كمیابی

تو مژده‌ای، تو امیدی، تو خنده‌ای، تو نویدی
تو موج جاری دریا در آب مردابی

تو دلنواز منی، قبلهٔ نماز منی
تو چلچراغ شبستان، تو شمع محرابی

هزار شكر كه در زندگی تو بخت منی
هزار شكر كه حتی دمی نمی‌خوابی

16 مرداد 1391 1804 1

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه ...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد
گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند
به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

 به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها
به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان
گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!

15 مرداد 1391 4961 3

تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ای آخرین ستاره به فردا! تو مانده ای
خورشید ناپدید شد، اما تو مانده ای

مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خسته ی شبِ هیجا! تو مانده ای

«السابقون» مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو مانده ای

ما گم نمی شویم که سکان به دست توست
ای ناخدای عرصه ی دریا! تو مانده ای

ما هم جگر به گوشه ی دندان گرفته ایم
زیرا تو -ای شریفِ شکیبا!- تو مانده ای

پایین نگاه می کنم و جمله رفته اند
رو می کنم به جانب بالا: تو مانده ای

تعظیم می کنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو مانده ای

تنها تویی و ما به جماعت نشسته ایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو مانده ای

ما مانده ایم و معرکه، ما مانده ایم و تیغ
الاّ همین بهانه که: آقا! تو مانده ای


08 مرداد 1391 2256 0

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست


08 مرداد 1391 2102 0

این جمعه آه می رسی از راه یا هنوز؟

ای انتظار جاری ده قرن تا هنوز
بی تو غروب می شود این روزها هنوز

اما هنوز چشم جهانی براه توست
این جمعه آه می رسی از راه یا هنوز؟

با اشتیاق رویت تو رو به آسمان
هر چشم خیره است ولی ابرها هنوز...

باران پاک رحمتی و خاک می کشد
هر لحظه انتظار نزول تو را هنوز

تو وعده ی خدایی و جاری است یاد تو
در خواهش مکرر هر ربنا هنوز

در انتظار جمعه تو ندبه می کند
(ناحیه ی مقدسه ی) کربلا هنوز

05 مرداد 1391 1640 0

از عشق، بلای ناگهانی تر نیست!

شهری ز قمِ تو، جمکرانی تر نیست
وز شهرت شهر تو، جهانی تر نیست

آبی است اگر چه رنگ دریا اما
از خاک ره تو آسمانی تر نیست

عالم همه دلباخته ی توست ولی
از فاطمه صاحب الزمانی تر نیست

گر تیر به چشم دشمنان خواهی زد
از قدّ خمیده ام کمانی تر نیست*

نالید جرس که: مرد راهی گر هست
از کودک اشک، کاروانی تر نیست

ما با رصد ستاره ها فهمیدیم
کز دامن چشم، کهکشانی تر نیست

پاییزترین فصول را سنجیدیم
از فصل جدایی ات خزانی تر نیست

عشق است و عروج تا به اوج ملکوت
وز عقل من و تو نردبانی تر نیست

از سنگ بنای عشق در عالم خاک
دیرینه تری و باستانی تر نیست

ماناست اگرچه نقش ارژنگ ولی
از کِلک بدیع عشق، مانی تر نیست

سُکر غزل مرا اگر دریابی
دانی که از این باده مغانی تر نیست

این مصرع «پروانه» مرا کشت که گفت:
از عشق، بلای ناگهانی تر نیست!

 


*قد خمیده ی ما، سهلت نماید اما/ بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد(حافظ)

04 مرداد 1391 2339 1

تمام جاده چراغانی نفس هایت

کجای وسعتی از آفتابگردان ها
نشسته ای به تماشای ما پریشان ها؟

کجای این شب مهتاب می زنی لبخند
به روی مزرعه ی آفتاب گردان ها

شهید باغ اشارات چشم های تواند
که مانده اند در اوصاف شان غزل خوان ها

تمام جاده چراغانی نفس هایت
نشسته اند به پابوسی ات خیابان ها

زمین قلمرو گل های آفتابی توست
زمان پر از هیجان شکوفه باران ها

دوباره دست تکان می دهی از آن سوها
دوباره شور شگفتی ست در نیستان ها

کنار تپه ی نرگس مسافری می خواند
خوشا هوای تو و جشن گل به دامان ها

درآ که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را
پرندگان پراکنده اند انسان ها

بهار می رسد از راه تازه مثل ظهور
خوش است فرصت گل چیدن از فراوان ها
 

28 تیر 1391 217 0

دارد زیاد می شود ابن زیادها

رفته است آن حماسه ی خونین ز یادها
دارد زیاد می شود ابن زیادها

آقای عشق! پرچم سبز و مقدّست
این روزها رها شده در دست بادها

بعد از تو کفر و ظلم، زمین را گرفته است
دنیا شده است مضحکه ی عدل و دادها

غیر از کتیبه های محرّم نمانده است
در ذهنِ کِرم خورده ی این بی سوادها

آیا زمان آن نرسیده است در جهان
نفرین شوند باز هم این قوم عادها؟

کی می شود که طالب خونت بیاید و...
نام تو تا همیشه بماند به یادها؟

15 تیر 1391 1635 0

که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات

نفس رسیده به جایی که مرگ می خواهد
خدا کند که بیایی که مرگ می خواهد،

بدون درک حضور شما مرا ببرد
مخواه قبل ظهور شما مرا ببرد

که در تمام وجودم رسوب کرده غم ات
که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات

نیامدی که ببینی چه قدر غم داریم
نیامدی که ببینیم مرد کم داریم

در احتمال ضعیف جهان نمی گنجی
خداست ضامنت ای واقعی ترین منجی!

خیال زخمی ما را بیا و راحت کن
نماز مغرب این جمعه را امامت کن

تمام عمر غریبانه پیش تان بودم
نگو برای زیارت هنوز هم زودم

که در تمام وجودم رسوب کرده غم ات
که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات ...

15 تیر 1391 1304 2

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآسمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز

14 تیر 1391 2118 2

رویای روشن

فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!

08 تیر 1391 2811 0

ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

از راه می رسند بهاران و عیدها
مانده ولی به راه تو چشم امیدها

زخم فراق در دلمان کهنه می شود
آقا در آستانه سال جدیدها

مانند آفتاب لب بام تا به کی
دل خوش کنیم بی تو به وعده وعیدها

دلتنگی مرا به تماشا گذاشتند
هر جمعه برگ زردی از این سر رسیدها

مانند ماست در تب و تاب فراق تو
هر شب جنون سر به گریبان بیدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

می آیی از نواحی سرسبز آسمان
با بیرقی به سرخی خون شهیدها

08 تیر 1391 1156 1

تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک و سرد و دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

08 تیر 1391 1298 0
صفحه 9 از 12ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  بعدی   انتها