نگه دار دست مرا با نگاهی

رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی

فلک آستانی ملک پاسبانی
ضمان کارگاهی جنان بارگاهی

سلام ای غریبی که در صبح محشر
ندارم به جز مُهر مِهرت گواهی

خیالت به سر خون هجرت به گردن
به شوق تو کردم چه شال و کلاهی

شلوغ است دورت ولی شد فراهم
عجب خلوتی خلوت دلبخواهی

چو آیینه از بس که دل نازکی تو
توان تا حریمت رسیدن به آهی

تو آیینه آیینه نوری و نوری
تو مهری چه مهری تو ماهی چه ماهی

تو را مهر گفتم؟ تو را ماه خواندم؟
عجب کسر شأنی عجب اشتباهی

که مهر است در محضرت مرده شمعی
که ماه است پیش رخت روسیاهی

گرفته ست خورشید اذن دمیدن
ز نقاره خانه دم هر پگاهی

تویی شرط توحید و بی تو یقینا
همه نیست توحید جز لاإلهی

اگر ابر لطفت به محشر ببارد
نماند ثوابی نماند گناهی

به لطف تو کاه ثواب است کوهی
به بذل تو کوه گناه است کاهی

لب دره ی نفس لغزیده پایم
نگه دار دست مرا با نگاهی

منم آن گنهکار امیدواری
که دارد ز لطف تو پشت و پناهی

ندانم چگونه برآیم ز شکرش
اگر راه دادی مرا گاه گاهی

الهی مرا از حریمش مکن دور
مرا از حریمش مکن دور الهی

10 خرداد 1397 211 0

که باشد بارگاه بضعه ی خیر‌النساء اینجا


دوای درد بی‌درمان اگر خواهی بیا اینجا 
که یابی درد بی‌درمان عالم را دوا اینجا

گرت دردی بُود در دل و گر باشد تو را مشکل
بیا دست دعا بردار سوی کبریا اینجا

بیا بر درگه اخت‌الرضا دست توسل زن
که یابی استجابت را پذیرای دعا اینجا

مکن از درد و رنج و ابتلا یادی در این وادی
که خندد مبتلا در هر نفس بر ابتلا اینجا

مشام جان اگر خواهی معطر گرددت باری
بیا تا بشنوی بوی بهشت جانفزا اینجا

گدای درگه معصومه ی پاکیزه گوهر شو
که از قید تعلق‌ها تو را سازد رها اینجا

بزن دست توسل را به درگاه عطای او
که باشد بحر جود و معدن لطف و عطا اینجا 

گدای درگه او شو که گردد شامل حالت
هزاران گونه لطف و رحمت و جود و سخا اینجا

گدای درگه معصومه شو تا در شرف یابی
شهان را بر در لطف و عطایش جبهه‌سا اینجا 

بنازم بارگاه دختر موسی‌بن جعفر را
که خاکش می‌دهد آیینه ی جان را جلا اینجا

بُود این وادی رحمت که هر ساعت ز هر جانب
به گوش آید صدای جانفزای ربنّا اینجا

در این بیت مقدس با ادب بنشین که اهل دل
زیارت کرده مهدی را نه یک ره، بارها اینجا

در این بیت مقدس چون شوی واصل مشو غافل 
که باشد بارگاه بضعه ی خیر‌النساء اینجا

اگر از تربت گم گشته ی زهرا نشان جویی
گشا چشم بصیرت را که یابی برملا اینجا

به جز این درگه رحمت کجا پویی؟ که را جویی؟
طبیب اینجا، حبیب اینجا، دوا اینجا، شفا اینجا

در این درگه که لطف حق بود بر جمله ارزانی
چرا بیرون نگردد زآستین دعا اینجا؟

چرا بر خود نبالد احمدی کاو را عطا کرده
به لطف حضرت معصومه‌اش طبع رسا اینجا

یقین دارم که از احسان دخت موسی کاظم 
قبول افتاده شعرش زابتدا تا انتها اینجا

10 خرداد 1397 90 0

خاطرم جمع است می خوانی به دقّت نامه را

می نویسم در میان بغض و حسرت ،نامه را
باز دلتنگت شدم ، بفرست دعوتنامه را

تا کبوترهای گنبد پستچی های منند 
می رسانم آسمانی تر به دستت نامه را

شهر من از مشهدت دور است و نزدیک است دل
دل خودش می آورد گاهی به سرعت نامه را

گاه اشکی ،گاه شوقی ،گاه شعر تازه ای
می نویسم باز هم در چند قسمت نامه را

کاش وقتی درد دلهایم به دستت می رسند
واکنی یک گوشه ی آرام و خلوت نامه را

عاقبت این سطرها با خط نستعلیق من
خواندنی تر می کند تا بی نهایت نامه را

غصّه های کوچکم را هم برایت گفته ام
خاطرم جمع است می خوانی به دقّت نامه را

خواب دیدم باز هم اردوی مشهد می برند
تا گرفتم از پدر دیشب  رضایتنامه را-

صبح شد ، تب داشتم ، دیدم کنار بسترم
مادرم با گریه می خواند زیارتنامه را
 

25 مرداد 1396 281 0

شما که گنبد آهنین دارید

می دونم دردای بی دوا داریم
کارای نکرده این هوا! داریم

می دونم با اینکه خیلی می دویم
همه مون کفشای تابه تا داریم

شاید اون رونق قبلو نداره
ولی ما تو کلبه مون صفا داریم

دلم اما میگیره از اونایی
که میگن صفا چیه؟ کجا داریم؟

بعضیامون دلامون اون وریه
اون ورا چن تایی آشنا داریم

عینک دودی رو ورنمی داریم
تا ببینیم که کجا، ‌چیا داریم

اونایی که رفتنو نمی دونم
ما ولی اینجا برو بیا داریم

سایه ی شاه چراغو تو شیراز
تو خراسون یه امام رضا داریم

شما که گنبد آهنین دارین!
بدونین ما گنبد طلا داریم.
 

13 مرداد 1396 308 0

آیا اجازه میدهی اینجا بمانم؟

ابری سیاهم، لکه ای در آسمانم
سنگین شده بر شانه ام بار گرانم

می بارم و می بارم و می بارم از نو
جاریست بر روی زمین اشک روانم

با هر نسیم کوچکی این سو و آن سو
دنبال رد خانه ات بی خانمانم

خورشید این گنبد بگو با من چه کرده است؟
شبنم به شبنم طرحی از رنگین کمانم

چشم ترم اذن دخول آمدن داد
باید که قدر اشکهایم را بدانم

امشب به صحن تو پناه آوردم آقا
آیا اجازه میدهی اینجا بمانم؟
 

13 مرداد 1396 233 0

نامم اگر غلامرضا هست...


مضمونِ بکر غیر تو پیدا نمی کنم
جز مدح دوست، لب به سخن وا نمی کنم

معنای پاکِ اسم تو در هیچ واژه نیست
من با پیاله دست به دریا نمی کنم

در وصف آستین سخن را به هیچ روی
صد سینه حرف دارم و بالا نمی کنم

من ذرّه ام که خانه ی خورشید خویش را
از هیچ کس به جز تو تقاضا نمی کنم

ای گنبد همیشه مطهّر به عطر اشک
جز در حریم کوی تو مأوا نمی کنم

در آستان بخشش تو چون حضور شمع
جز با سرشک و شعله مدارا نمی کنم

آن قدر سربلند بر ایوان نشسته ای
کز دور هم به جز تو تماشا نمی کنم

پیش تو دست مثل علف می زنم به خاک
چون سرو، سر به سوی ثريّا نمی کنم

نامم اگر غلام رضا هست، خویش را
با نردبان اسم تو بالا نمی کنم

 


11 مرداد 1396 215 0

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی

تقدیم به گوهرشاد بیگم، بانوی خردمند و نیکوکار دوره ی تیموری و بانی مسجد گوهرشاد

شفایت را شبی نزدیک، از غمباد می بینم
حکیم عاشقی از جانب بغداد می بینم

برقصان چارقدهای سپیدت را پری بیگم!
تو را از امپراتوران صلح آباد می بینم

پسر!... آن هم سه تا... با چشم های آبی روشن
ببین! خاتون من! در طالعت اولاد می بینم

و پشت پرده ی چشمانت ای بانوی تیموری
نگارستانی از نقاشی بهزاد می بینم

مجالی هست هی کن مادیان بادپایت را
برایت عمرِ طولانی تر از هشتاد می بینم

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی
تو را از خادمان صحن گوهرشاد می بینم

10 مرداد 1396 260 0

این بیت های در هم هندی عراقی را...


از من پذیرا باش شعری اتفاقی را
از بین انبوه قوافی یک اقاقی را

شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار
این بیت های در هم هندی عراقی را

بعد از تو آهوها پی صیاد می گردند
دنیا ندیده ست اینچنین سبک و سیاقی را

مستانگی ها را چگونه شرح باید داد
وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را

زاینده رودم در سرشتم ردّی از دریاست
تا کی بگیرم سرنوشتی باتلاقی را

آقا به من فرصت ندادند این کبوترها
در نامه بنویسم تمام اتفاقی را...

دیگر مرا تاب سرودن بیش از اینها نیست
لطفا شما بنویس از این لحظه باقی را


10 مرداد 1396 212 0

باد زانو می زند گلدسته را بو می کند

باد زانو می زند...گلدسته را بو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، صبح ها
صحن و ایوان طلا  را آب و جارو می کند

می نشیند  کنج بست" شیخ حر عاملی"
یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

تا اذان صبح..مانند نگهبان درت
ذکر برمی دارد و ...آهسته "یاهو" می کند

خادمی می گفت: با چشم خودش دیده ست باد
آن به آن مثل گلی گلدسته را بو می کند

چشم می دوزد به چشم زائران تشنه ات
دور سقاخانه و فواره "هو هو" می کند

باد عاشق.. با پر طاووس مخصوص حرم
صحن را آغشته از گلهای شب بو می کند
::
عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت
هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کن

10 مرداد 1396 208 0

تمام گریه ها از دامنت لبخند برگشتند

هلا دریا! چه راحت پر کند عشقت سبوها را
چه راحت می پذیری در خودت این خُرده "جو"ها را

تو را هر کس که پیدا می کند، گم می کند خود را
تمنای تو شیرین می کند این جست و جوها را

تو آن دست پراز مهر خدا در آستین هستی
که دستانت برآورده است عمری آرزوها را

تمام گریه ها از دامنت لبخند برگشتند
مصفّا می کند حال و هوایت خلق و خو ها را

اگر بازار رمّالان شهر از سکه افتاده است،
تو بر هم می زنی قول و قرار پیشگوها  را

چه نوری داده زیر سقف ایوانت نمازم را
چه شوری داده حوض صحن جمهوری وضوها را

اگر هر بار عهدم را شکستم با تو، می آیم
دلم گرم است پاسخ می دهی بی چشم و رو ها را

بگو نقاره ها را تا به سازی تازه بنوازند
که پاسخ داده حضرت بر سلامم "أدخلوها" را
 

09 مرداد 1396 210 1

آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم...

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

08 مرداد 1396 5830 8

به زهرا رسیدم پس از جستجوها

به دریا رسیدم پس از جستجوها
به دریای پهناور آرزوها
 
به دریای محضی که این خاک سوزان
گرفته از امواج او آبروها

سلام ای که لطف کریمانه ی تو
کشانده دلم را به این سمت و سو ها

سلام ای که گشته شب بارگاهت
به لطف نگاهت شب آرزوها

شراب طهور است و تسنیم نور است
که در این حرم می چکد از سبوها

چه شعری چه شوری چه عطری چه نوری
به جانم بتابان از این رنگ و بوها

هیاهوی اشک است و آه و تبسم
مرا غوطه ور کن در این های و هو ها

به مدح تو گفتند و گفتیم اما
تو هستی فراتر از این گفتگوها

که موسی بن جعفر به وصف تو فرمود
فداها ابوها فداها ابوها

به شوق مدینه به اینجا رسیدم
به زهرا رسیدم پس از جستجوها

03 مرداد 1396 298 0

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد
شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد

نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است
قلبم از اشتیاق زیارت بایستد

بانو سلام کاش زمان با همین سلام
در آستانه در ساعت بایستد

و گردش نگاه تو در بین زائران
روی من – این فتاده به لکنت – بایستد

تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام
در محضر شما دو سه رکعت بایستد

بانو اجازه هست که بار گناه من
در کنج صحن این شب خلوت بایستد؟

در این حرم هزار هزار آیه ی عذاب
هم وزن با یک آیه ی  رحمت بایستد

باید قنوت حاجت بی‌انتهای ما
زیر رواق‌های کرامت بایستد

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید
طاقت نداشت تا به قیامت بایستد

آنکس که جای فاطمه در قم نشسته است
در روز حشر هم به شفاعت بایستد

تو خواهر امام غریبی و این غزل
با بیت‌هاش در صف بیعت بایستد

من واژه واژه عطر تو را پخش می‌کنم
حتی اگر نسیم ز حرکت بایستد

این شعر مست تکیه زده بر ضریح تو
مستی که روی پاش به زحمت بایستد
 


02 مرداد 1396 3006 2

به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
دل اهالی این کوچه را تصرف کن

قدم بزن وسط شهر باصدای بلند
به عابران پیاده غزل تعارف کن

وبی بهانه تبسم کن و نگاهت را
شبیه آینه ها عاری از تکلف کن

سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
وچشم های خودت را پر از تأسف کن


صدای ضبط,اتوبان,هوای بارانی
به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
بهشت را به همین سادگی تصرف کن


01 مرداد 1396 4069 5

بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم

من از نجابت گل های لاله ، ساده ترم
شبیه پاکی لبخند مادرم، پدرم

پدر که آمده از کربلا و سوغاتیش
حریر چادری ساده ایست روی سرم_

هبوط کرد شبی که فرشته باران بود
و من که خیس عروجم که غرق بال و پرم

چقدر خاطره تعریف می کند مادر
چه نرم دست مرا می گرفت توی حرم

پدر که شانه به شانه...قدم...قدم.. آرام
و السلام علیکم ...و چشم های ترم

که میخکوب به درگاه چوبی خورشید
بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم

ولی چه ساده گذشتم چه ساده تن دادم
به ابرهای سیاه و حسود دور و برم

چقدر دور شدم از نجابت مادر
چقدر دور شدم از اصالت پدرم

کسی نمانده که دستی بگیرد از دستم
پلی نمانده که نشکسته است پشت سرم

ولی نخواه دلم را از این حرم بانو
به هر محل بکشم مثل آبرو ببرم


21 تیر 1396 5932 8

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند

هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند

از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند

گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند

کاش من هم عبور ترا دیده بودم
کوچه های خراسان ترا می شناسند

09 تیر 1396 447 0

صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

صداي ذکر تو شب را فرشته باران کرد
عبور تو لب «شيراز» را غزل خوان کرد
 
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ي توست»
بيا که چشم و دلت شهر را چراغان کرد
 
چو خواهرت که ز «درياچه ي نمک» دل برد
هواي زلف تو درياچه را «پريشان» کرد
 
نه شيخ شهر، تو شاهي که با چراغ رسيد
و برق عشق تو ما را گرفت و انسان کرد
 
ولي چه حيف که آن طره ي خيال انگيز
چه زود آمد و دل برد و روي پنهان کرد
 
چه اشک ها که ضريحت به گونه ها جاري
چه دردها که خدا با دل تو درمان کرد
 
شرابِ خون تو جوشيد و جان «حافظ» را
به جرعه اي غزل از جام غيب مهمان کرد
 
و گنبد تو براي دل کبوترها
چه مهربان شد و پرواز را چه آسان کرد
 
سفر اگر چه چنين ناتمام ماند، ولي
صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

26 فروردین 1396 2089 1

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 682 0

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند

فرعون طوس آورده امشب ساحرانش را
شايد بيندازد عصاي ميهمانش را

مهمان می آید در يد بيضايش آورده ست
درياچه‌اي از نورهاي بي کرانش را

با هر شگردي ريسمان‌ها را مي‌اندازند
هر عالمي رو مي کند اوج توانش را

موساي اين قصه ولي ترسي به جانش نيست
او خوب مي‌داند روند داستانش را

لب مي‌گشايد نورباران مي‌شود دربار
مي‌گسترد بر عقلِ کل‌ها کهکشانش را

سرها فروافتاده و لب‌ها فروبسته
پس مي‌کشد آرام هرکس ريسمانش را

امروز «يوم الزينة»ی دربار مأمون است
روزي که عشق از آنِ خود کرد آستانش را

شاهِ زمين خورده پشيمان زير لب مي‌گفت:
«لعنت به من! اصلا نمي‌کردم گمانش را

يا جاي او اينجاست ديگر يا که جاي من
يا بايد از خود بگذرم يا اينکه جانش را...»

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند
روا مکن مأمون بياور شوکرانش را

يک روز مي‌خندد به ناکاميِ تو هرکس
خورده است با قصد تبرک زعفرانش را

 


09 آذر 1395 2534 1

اولین حبّه را كه می‌خوردی، كفر می‌رفت تا اذان بدهد ...

اولین حبّه را كه می‌خوردی، كفر می‌رفت تا اذان بدهد
دست شیطان به تیغ زهرآگین فرق خورشید را نشان بدهد

اولین حبّه را كه می‌خوردی، «ابن‌ملجم» به قصر وارد شد
دست بر شانۀ خلیفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد

دومین حبّه زیر دندانت له شد و قطره‌قطره پایین رفت
كه از آن میزبان بعید نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد

دومین حبّه را كه می‌خوردی، «جعده» هم در كنار «مأمون» بود
جگری تكه‌تكه می‌شد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد

سومین حبّه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل می‌شد
تشنه‌ات بود و این عطش می‌خواست پردۀ دیگری نشان بدهد

قصر در لحظه‌ای بیابان شد، ماه افتاد و نیزه‌باران شد
پدرت نیزه‌ای به گردن كرد تا سرش را به آسمان بدهد

سومین حبّه را فرو بردی، از ندیمان یكی به «مأمون» گفت:
شمر اذن دخول می‌طلبد تا به تو نامۀ امان بدهد

چارمین حبّه خم شدی از درد، سر به تعظیم دوست زانو زد
مردِ تسلیم را همان بِهْ كه كمرش را رضا كمان بدهد

دیدی از پشت پرده جدّت را كه سر از سجده برنمی‌دارد
بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به دیگران بدهد

پنجمین حبّه پرده‌هایی كه حائل مرگ و زندگی بودند
پیش چشمت كنار می‌رفتند تا حقیقت خودی نشان بدهد

سینه سرشار علم یافته شد، ذره‌ذره جهان شكافته شد
پنجمین قاتل از در آمد تا رنگ دیگر به داستان بدهد

آه از این داستان حزن‌انگیز، مرگ این كهنه‌راویِ صادق
قصه‌ای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكی زمان بدهد

توی آن پنجۀ سبك‌بارت خوشه از بار زهر سنگین بود
مثل بار رسالت جدّت كه بنا بود یادمان بدهد

كه حقیقت چگونه باطل شد، اصل‌مان را چه‌سان بدل كردند
پای‌مان را در این سرابستان دست یك پای راه‌دان بدهد

بعد «منصور» نیز وارد شد...
هفتمین حبّه را فرو بردی ناگهان با اشارۀ پدرت
سقف زندان شكست تا سرداب جای خود را به كهكشان بدهد

قفل و زنجیر و دست و گردن و پا اوج پرواز را طلب می‌كرد
آسمان نیل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد

هفتمین حبّه هفتمین خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسلیم شد، كنار كشید، تا به پروازت آسمان بدهد

تو پریدی به پیشواز خطر، مثل «مأمون» به پیشواز پدر
بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد

هشتمین حبّه، نه، نمی‌دانم مرگ با چند قطره جرأت كرد
درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد

تو قفس را شكستی و در عرش پدرت هشت حبۀ انگور
در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضه‌الجنان بدهد

در كنار شكستۀ قفست چند سگ توی قصر زوزه‌كشان
چكمه‌های خلیفه لیسیدند، تا به آن جمع استخوان بدهد

قاتلان تو و نیاكانت جسدت را نظاره می‌كردند
باز هم در سپیده‌ای تاریك كفر می‌رفت تا اذان بدهد...

قرن‌ها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غریب و خون‌آلود
از تب زخم بچه‌آهویی بی‌صدا بر درِ حرم جان داد

...


09 آذر 1395 5398 5
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها