به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
دل اهالی این کوچه را تصرف کن

قدم بزن وسط شهر باصدای بلند
به عابران پیاده غزل تعارف کن

وبی بهانه تبسم کن و نگاهت را
شبیه آینه ها عاری از تکلف کن

سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
وچشم های خودت را پر از تأسف کن


صدای ضبط,اتوبان,هوای بارانی
به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
بهشت را به همین سادگی تصرف کن


01 مرداد 1396 5799 7

بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم

من از نجابت گل های لاله ، ساده ترم
شبیه پاکی لبخند مادرم، پدرم

پدر که آمده از کربلا و سوغاتیش
حریر چادری ساده ایست روی سرم_

هبوط کرد شبی که فرشته باران بود
و من که خیس عروجم که غرق بال و پرم

چقدر خاطره تعریف می کند مادر
چه نرم دست مرا می گرفت توی حرم

پدر که شانه به شانه...قدم...قدم.. آرام
و السلام علیکم ...و چشم های ترم

که میخکوب به درگاه چوبی خورشید
بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم

ولی چه ساده گذشتم چه ساده تن دادم
به ابرهای سیاه و حسود دور و برم

چقدر دور شدم از نجابت مادر
چقدر دور شدم از اصالت پدرم

کسی نمانده که دستی بگیرد از دستم
پلی نمانده که نشکسته است پشت سرم

ولی نخواه دلم را از این حرم بانو
به هر محل بکشم مثل آبرو ببرم


21 تیر 1396 6596 8

صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

صداي ذکر تو شب را فرشته باران کرد
عبور تو لب «شيراز» را غزل خوان کرد
 
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ي توست»
بيا که چشم و دلت شهر را چراغان کرد
 
چو خواهرت که ز «درياچه ي نمک» دل برد
هواي زلف تو درياچه را «پريشان» کرد
 
نه شيخ شهر، تو شاهي که با چراغ رسيد
و برق عشق تو ما را گرفت و انسان کرد
 
ولي چه حيف که آن طره ي خيال انگيز
چه زود آمد و دل برد و روي پنهان کرد
 
چه اشک ها که ضريحت به گونه ها جاري
چه دردها که خدا با دل تو درمان کرد
 
شرابِ خون تو جوشيد و جان «حافظ» را
به جرعه اي غزل از جام غيب مهمان کرد
 
و گنبد تو براي دل کبوترها
چه مهربان شد و پرواز را چه آسان کرد
 
سفر اگر چه چنين ناتمام ماند، ولي
صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

26 فروردین 1396 2586 1

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 1008 0

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند

فرعون طوس آورده امشب ساحرانش را
شايد بيندازد عصاي ميهمانش را

مهمان می آید در يد بيضايش آورده ست
درياچه‌اي از نورهاي بي کرانش را

با هر شگردي ريسمان‌ها را مي‌اندازند
هر عالمي رو مي کند اوج توانش را

موساي اين قصه ولي ترسي به جانش نيست
او خوب مي‌داند روند داستانش را

لب مي‌گشايد نورباران مي‌شود دربار
مي‌گسترد بر عقلِ کل‌ها کهکشانش را

سرها فروافتاده و لب‌ها فروبسته
پس مي‌کشد آرام هرکس ريسمانش را

امروز «يوم الزينة»ی دربار مأمون است
روزي که عشق از آنِ خود کرد آستانش را

شاهِ زمين خورده پشيمان زير لب مي‌گفت:
«لعنت به من! اصلا نمي‌کردم گمانش را

يا جاي او اينجاست ديگر يا که جاي من
يا بايد از خود بگذرم يا اينکه جانش را...»

سقراط‌ها قربانيِ حکم حسودانند
روا مکن مأمون بياور شوکرانش را

يک روز مي‌خندد به ناکاميِ تو هرکس
خورده است با قصد تبرک زعفرانش را

 


09 آذر 1395 2923 1

اولین حبّه را كه می‌خوردی، كفر می‌رفت تا اذان بدهد ...

اولین حبّه را كه می‌خوردی، كفر می‌رفت تا اذان بدهد
دست شیطان به تیغ زهرآگین فرق خورشید را نشان بدهد

اولین حبّه را كه می‌خوردی، «ابن‌ملجم» به قصر وارد شد
دست بر شانۀ خلیفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد

دومین حبّه زیر دندانت له شد و قطره‌قطره پایین رفت
كه از آن میزبان بعید نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد

دومین حبّه را كه می‌خوردی، «جعده» هم در كنار «مأمون» بود
جگری تكه‌تكه می‌شد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد

سومین حبّه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل می‌شد
تشنه‌ات بود و این عطش می‌خواست پردۀ دیگری نشان بدهد

قصر در لحظه‌ای بیابان شد، ماه افتاد و نیزه‌باران شد
پدرت نیزه‌ای به گردن كرد تا سرش را به آسمان بدهد

سومین حبّه را فرو بردی، از ندیمان یكی به «مأمون» گفت:
شمر اذن دخول می‌طلبد تا به تو نامۀ امان بدهد

چارمین حبّه خم شدی از درد، سر به تعظیم دوست زانو زد
مردِ تسلیم را همان بِهْ كه كمرش را رضا كمان بدهد

دیدی از پشت پرده جدّت را كه سر از سجده برنمی‌دارد
بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به دیگران بدهد

پنجمین حبّه پرده‌هایی كه حائل مرگ و زندگی بودند
پیش چشمت كنار می‌رفتند تا حقیقت خودی نشان بدهد

سینه سرشار علم یافته شد، ذره‌ذره جهان شكافته شد
پنجمین قاتل از در آمد تا رنگ دیگر به داستان بدهد

آه از این داستان حزن‌انگیز، مرگ این كهنه‌راویِ صادق
قصه‌ای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكی زمان بدهد

توی آن پنجۀ سبك‌بارت خوشه از بار زهر سنگین بود
مثل بار رسالت جدّت كه بنا بود یادمان بدهد

كه حقیقت چگونه باطل شد، اصل‌مان را چه‌سان بدل كردند
پای‌مان را در این سرابستان دست یك پای راه‌دان بدهد

بعد «منصور» نیز وارد شد...
هفتمین حبّه را فرو بردی ناگهان با اشارۀ پدرت
سقف زندان شكست تا سرداب جای خود را به كهكشان بدهد

قفل و زنجیر و دست و گردن و پا اوج پرواز را طلب می‌كرد
آسمان نیل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد

هفتمین حبّه هفتمین خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسلیم شد، كنار كشید، تا به پروازت آسمان بدهد

تو پریدی به پیشواز خطر، مثل «مأمون» به پیشواز پدر
بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد

هشتمین حبّه، نه، نمی‌دانم مرگ با چند قطره جرأت كرد
درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد

تو قفس را شكستی و در عرش پدرت هشت حبۀ انگور
در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضه‌الجنان بدهد

در كنار شكستۀ قفست چند سگ توی قصر زوزه‌كشان
چكمه‌های خلیفه لیسیدند، تا به آن جمع استخوان بدهد

قاتلان تو و نیاكانت جسدت را نظاره می‌كردند
باز هم در سپیده‌ای تاریك كفر می‌رفت تا اذان بدهد...

قرن‌ها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غریب و خون‌آلود
از تب زخم بچه‌آهویی بی‌صدا بر درِ حرم جان داد

...


09 آذر 1395 5968 5

رسیدم تا به نیشابور فهمیدم مسلمانم

همه گویند مجنونم همه گویند «دیوانَه م»
دلیل عاقلانه بودنش را من نمی دانم

همیشه رود می فهمد که جریان چیست در پایان
شبیه برکه ها در حسرت دریا نمی مانم

صراط المستقیم من! رئوف من! رحیم من!
تو را این گونه می بینم تو را این گونه می دانم

تو با چشمان خود پشت سر من آب می ریزی
تو با دستان خود رد می کنی از زیر قرآنم

تمام راه، زحمت های من بر روی دوش توست
مرا شرمنده تر از این نکن حالا که مهمانم

اگر شمس الشموسی این تو و این چهره ی زردم
بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزانم

«ضمانتگاه» شاید باعث آرامشم باشد
که هم چون آهوی سرگشته ای از خود گریزانم

حدیث نور را من سلسله در سلسله خواندم
رسیدم تا به نیشابور فهمیدم مسلمانم

چرا هدهد نمی بینم میان آن کبوترها؟
میان صحن تو انگار در ملک سلیمانم

اگرچه چند باری آمدم مشهد به پابوست
خدا می داند از هر چه نرفتن ها پشیمانم

به من لطفی کن ای چشمه به حق آن لب تشنه
به من لطفی کن ای باران که عطشانم ببارانم

شب جمعه ست فردا لحظه ی موعود می آید
میان جمکران در محضر تو ندبه می خوانم

همیشه با حضور تو حکایت همچنان باقی ست...


04 شهریور 1395 2013 1

این جا درستی همگان در شکستگی ست

این جا طلسم گنج خدایی شکسته باش
پابوس لحظه های رضایی شکسته باش

در کوهسار گنبد و گلدسته های او
حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش

وقتی به گریه می گذری در رواق ها
سهم تمام آینه هایی! شکسته باش!

هر پاره ات در آینه ای سیر می کند
یعنی اگر مسافر مایی، شکسته باش

این جا درستی همگان در شکستگی ست
تا از شکستگی به در آیی، شکسته باش

در انحنای روشن ایوان کنایتی ست
یعنی اگرچه غرق طلایی، شکسته باش

آن جا شکستی و طلبیدند و آمدی
این جا که در مقام فنایی شکسته باش

 


19 مرداد 1395 2062 1

من خسته بودم و پدرم مشتاق


 
مادر مرا گرفت در آغوشش، در کنج زیر پله هراسان بود
در خانهء کدام یک از اقوام، این دفعه بمبِ سرزده مهمان بود

گرمای بی ملاحظهء بادم، ناراحت از گلایهء شمشادم
جمع تضاد، زندهء مردادم، در من شروع، نقطهء پایان بود

عمرم در آرزو سپری می شد، در حسرت دوچرخه و کفشی نو
آن روزها که وسعت این دنیا، در چشم من مسیر دبستان بود

یک دست توی جعبهء شیرینی، یک دست سوی شربت در سینی
حق داشت کودکی ام اگر یک سال، چشم انتظار نیمهء شعبان بود

من خسته بودم و پدرم مشتاق، او تندتند سوی اذان می رفت
ناگاه بهجتی به دلم می ریخت، آن مسجدی که در "گذر‌‌خان" بود

در راه بازگشت پدر با من، از روزهای رفته سخن می گفت
از اینکه فقر، خواهر او را کشت، از اینکه فقر، سایهء آنان بود

از اینکه در حرارت تابستان، حتی حصیر بادبزن می سوخت
از اینکه نفتِ توی علاءالدین، تنها حریف فصل زمستان بود

باز از پدر بزرگ که شاعر بود، از کربلا نرفتن او می گفت
می گفت خواب دیده غبارآلود، نعلین هاش گوشهء ایوان بود

باهم قدم زنان به حرم رفتیم، قد می کشید شوق تماشایم
آنچه مرا به شعر فرا می خواند، "تصویر صحن خلوت و باران" بود

مرداد و آذر و دی و شهریور، آبان و مهر و تیر چه فرقی داشت
هروقت آمدم به حرم این جا، اردیبهشت های فراوان بود


14 مرداد 1395 1712 0

ای دختر خورشید ای خواهر دریا

ای دختر خورشید ای خواهر دریا
زهراترین زینب زینب ترین زهرا

ماه مقیم قم مهتاب بیت النور
در سایه ­سار توست سرتاسر دنیا

فهم حقیر ما پایین تر از پایین
وصف بلند تو بالا تر از بالا

لبخند معصومت مهر رضایت زد
بر شوق خواهرها عشق برادرها

تنها به دست توست ای سوره­ ی انفاق
دنیای ما امروز عقبای ما فردا

ماییم و چشمی تر ای چشمه­ ی کوثر
بر ما عطایی کن از فیض اعطینا

وقتی ضریحت را با گریه می ­بوسیم
در چشممان پیداست آن قبر نا پیدا

باز از تو می­ گویم یا حضرت زینب
باز از تو می خوانم یا حضرت زهرا

از آه لبریزم از اشک سرشارم
این قطره را دریاب دریاب ای دریا


12 مرداد 1395 3713 2

دو قطره اشک چکید این هم از جواز زیارت

دل شکسته...تن خسته، آمد از در ساعت
سلام داد و کمی مکث کرد باز به عادت
اجازه هست که در سایه ی نگاه تو باشم!?
چقدر زود رسید این سوال او به اجابت
دو قطره اشک چکید این هم از جواب سلامت
دو قطره اشک چکید این هم از جواز زیارت
نشست گوشه ی صحن و به گنبد تو نظر دوخت
برایت از خود گفت از زمانه کرد شکایت
همین که خواست برای تو شعر تازه بخواند
سرش گرفت جنون و دلش گرفت طراوت
بلند شد وسط صحن...با چه وجد و غروری
و خواند آن غزلی را که گفته بود برایت:

تمام فصل های من کنار تو بهار شد
ببین چه ساده می شود به عشق تو دچار شد

زیارتت بهشت را به ارمغان می آورد
خوشا به حال آن کسی که با تو همجوار شد

فقط به خاطر حریم روح پرور تو بود
اگر کسی در این کویر خشک ماندگار شد

یکی یکی به خاک قم چکید اشک های تو
در انتظار دیدن برادرت انار شد


همیشه اولین و آخرین پناه من تویی
همیشه بی قراری ام کنار تو قرار شد

......


قرار بعدی خود را گذاشت با تو به فردا
دلش میان حرم ماند و رفت از در ساعت

 


28 بهمن 1394 1376 0

دختر " وَ الکاظمینَ الغَیظ " اوست...

"دختری از اهل بیت آفتاب"
دختر لبخندهای مستجاب

از تبار لا فتی الا علی
وارث مَن عنده علمُ الکتاب

نورِ نور نور نور نور نور
نابِ ناب ناب ناب ناب ناب

ناب یعنی خالص و پاک و طهور
سوره ی کوثر، شراب اندر شراب

نور یعنی خواهر شمس الشموس
" بوی گل را از که جوییم از گلاب "

دختر " وَ الکاظمینَ الغَیظ " اوست
" آفتاب آمد دلیل آفتاب "

ای دل من در پناه کوی تو
مثل بال کفتران بی اضطراب

مریما از نزد جبرائیل، عشق
هاجرا از بهر اسماعیل، آب

مهربان باران تندِ بی دریغ!
بی کران آیینه ی پُر آب و تاب!

هم به جان خسته ی زینب، ببخش
هم به نام نامی زهرا، بتاب


01 بهمن 1394 1188 0

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

...و به همراه همان ابر که باران آورد

مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد

بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد

دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید

دشت هم از نفس چادر او گل می چید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید

من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است

شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است

آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید

عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید

عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید

ماند تا آینهء مادر دنیا باشد

حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد

صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز

چشم در راه برادر شد اگر هفده روز

روز و شب  پلک ترش روضه مرتب می خواند

شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند.


20 دی 1394 3135 3

بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

مریض آمده اما شفا نمی خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی خواهد
 
برای پیش تو بودن بهانه‌ ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد
 
دلیل ناله‌ ی ما یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی خواهد
 
فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟...
 

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد
 
ببین به گوشه‌ ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟
 
تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟
 
نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی خواهد

23 آذر 1394 1384 1

لطف «خورشید خراسانی» که در من جاری است


کیست این همزاد توفانی که در من جاری است؟
چیست این شور فراوانی که در من جاری است؟

از تمام شهر می پرسم، که پاسخ می دهد؟
چیست این اندوه تابانی که در من جاری است؟

برد از دستم خدایی را که روزی داشتم
سحر آن زلف پریشانی که در من جاری است؟

می برد با خویش هر سو چون پر کاهی مرا
عشق، این توفان پنهانی که در من جاری است

سبز خواهم شد شبیه دست های بالغش
از زلالی های بارانی که در من جاری است

جان شب آلوده ام را روز روشن می کند
لطف «خورشید خراسانی» که در من جاری است

 


20 آذر 1394 1026 0

عشق با کوچه های نیشابور، خانه در خانه آشناتر شد

 

کاروان از مدینه راه افتاد، کوچه ها گونه هایشان تر شد
هر کسی خواست عاشقت باشد، از قفس بال زد، کبوتر شد

رفتن از سرزمین مادری ات، نظم تاریخ را به هم می ریخت
ناگهان سال اول هجری، نوبت آخرین پیمبر شد

بصره آمد به پیشواز اما، چشم هایت به نیزه ها افتاد
بوی سیب آمد و لبت خشکید، عشق افتاد بار بی سر شد

سجده می کرد پیش پایت شوش، تا رسیدی اذان مغرب شد
عطر ناب عبای تو پیچید، راه تا بهبهان معطر شد

سعدی آمد قصیده بنویسد، هر چه از عشق دیده بنویسد
آه! شیراز، شهر شعر و چراغ، با تو و مشهدت برادر شد

می گذشتی، نسیم می رقصید، اصفهان گریه کرد در راهت
بعد زاینده رود شکل گرفت، عطر پیراهن تو قمصر شد

خاک بوسید گام های تو را، تو مسیرت همه قدمگاه است
به ابرکوه عشق پاشیدی، سروهایش همه تناور شد

دسته دسته به سویت آهوها، عاشقانه به راه افتادند
عشق با کوچه های نیشابور، خانه در خانه آشناتر شد

مشهد آواز آشنایی بود، راه آرامش و رهایی بود
هشتمین آسمان! شهید شدی، نوبت آسمان دیگر شد  

 


22 شهریور 1394 342 0

بال های مادرم


دور گنبد طلا
یک کبوتر سفید
گرم چرخ خوردن است
بال های او
رنگ چادر نماز مادر من است


04 شهریور 1394 1328 0

من دلم را داده ام در این هیاهوها به تو

ای سلام گرم خورشید از فراسوها به تو
شب پناه آورده با انبوه شب بوها به تو

بغض خود را ابرها پیش تو خالی می کنند
از غم صیاد می گویند آهوها به تو

ای ضریحت عشق! از هر لذتی شیرین تر است
لحظه ای که می رسد دست النگوها به تو

چون کبوتر دست برمی داشتند از رسم کوچ
فکر می کردند اگر روزی پرستوها به تو

نسخه ی درماندگان است آب سقاخانه ات
ای که دارد بستگی تأثیر داروها به تو

نغمه ی نقاره یک سو، یک طرف هو هوی باد
من دلم را داده ام در این هیاهوها به تو


03 شهریور 1394 1669 0

زورم نمی رسد به بلیط هواپیمای تو

شلوغ
شلوغ  
 مثل همیشه شلوغ
آن قدر که از هیچ زاویه ای پیدایت نمی کنم
و هیچ گوشه ای از آسمان طلایی نیست...
شلوغ
شلوغ
مثل همیشه شلوغ
اما نه مثل همیشه معطر
اما نه مثل همیشه پر از حس کبوتر...
راستی  امروز چرا هیچ کس
وسط خیابان و پیاده رو
ناگهان به سمت روشن شهر
تعظیم نمی کند؟
چرا امروز ناگهان
تسبیح و جانماز و انگشتر
 نایاب شده است؟
اصلا از تشنگی مردم
فلکه آب کو؟
و در ظلمات مانده ام
فلکه برق؟
طبرسی غیبش زده
که راننده ای داد می زند:خاوران، مشیریه!
و راننده ای دیگر: امام حسین، هفت تیر!
و دیگری: شوش، راه آهن، ترمینال جنوب!

شلوغ
شلوغ
مثل همیشه شلوغ
مثل همین شعر شلوغ...
آب رفته ام
آب رفته ام
آب رفته ام
و مثل مورچه ای می پلکم
زیر دست و پاها
و مثل مورچه ای در خیابانها
از زیر چرخها
فرار می کنم
و مثل مورچه ای زورم نمی رسد به بلیط هواپیمای تو
به بلیط قطار تو
حتی به بلیط اتوبوس تو
زورم نمی رسد به صاحب هتل هایت
زورم نمی رسد به صاحب رستوران هایت
زورم نمی رسد به بازار رضایت
زورم نمی رسد به این شعر افسار پاره کرده...
پس حق دارم عقده ای شوم
ق دارم قاطی کنم
و حق دارم
میدان خراسان تهران را با خراسان تو اشتباه بگیرم.


03 شهریور 1394 2491 0

روستایی ام مرا ببخش...

 

با سلام و عرض احترام

آه حضرت رضا سلام

آفتاب گرم بی دریغ!

ماه کوچه های بامرام!

روستایی ام مرا ببخش

می زنم صدا تو را به نام

تربت تو مسجد النبی!

دیدن تو مسجد الحرام!

هم تویی زمین کربلا

هم تویی خرابه های شام

روزگارتان چگونه است؟

باد روزگارتان به کام

خنده ی سپیدتان شروع

گریه ی کبودتان تمام

حال من؟ گرفته و بد است

مثل میوه ای همیشه خام

گریه کرده ای بدون اشک؟

خوانده ای قصیده بی کلام؟

دست و پنجه نرم کرده ای

پا به پای زخم و التیام؟

قطره قطره شعر گفته ای

با ستاره های پشت بام؟

بیت های گرچه تند و تیز

با خلوص دارد این پیام:

لااقل سری به من بزن

این من شکسته سر مدام

راستی به جز برادر و

مادر و عمو و عمه هام

هم اتاقی ام رسانده است

گرم خدمت شما سلام

دست بوس تا ابد منم

لطف آن جناب مستدام

دوستدار حضرت شما

شاعری غریب والسلام...

 

نامه را کبوتری گرفت

رو به سوی گنبد امام


03 شهریور 1394 2764 2
صفحه 2 از 5ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  بعدی   انتها