زینب این بار آمده قبل از برادر جان دهد


خیمه گاه این بار در قم بود، مقتل توس بود
جاده ی مشهد به قم لبریز از فانوس بود

نامه با خط برادر داشت در دستان خود
خواهری از دور می آمد ولی مأیوس بود

بر لب خشکیده ی قم ذکر یا معصومه و
بر لب معصومه خانم ذکر یا قدّوس بود

بس که چشمش را به راهت دوخته از راه قم
خاک مشهد بیشتر در حسرت پابوس بود

رود غم های پدر، دریای دوری رضا
بر فراز ناقه ای انگار اقیانوس بود

زینب این بار آمده قبل از برادر جان دهد
این خودش متن زیارت نامه ی مخصوص بود

روضه ی دشت برادرهای از هم ریخته
داغ سنگین بود، روضه، روضه ی ناموس بود

در فراق هشتمین طاووس جنت جان سپرد
آنکه در دستان خدّامش پر از طاووس بود

 


02 شهریور 1394 236 0

این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست

 

می خواهم از مسیر کویری گذر کنم
با گردباد، زمزمه ای مختصر کنم
 
خطّ غبار، یکسره رسم است بر دلم
با بادگیرها مگر آواز سر کنم
 
روزی امام هشتم از این جاده رد شده ست
با ذکر این حدیث، شبی را سحر کنم
 
شاید به سایه سار همین سرو آمده ست
باید سؤال از شب و کوه و کمر کنم
 
از«مسجدالرضّا» کمی آهسته تر بپیچ
تا دل به زیر بارش گلدسته تر کنم
 
این جا اذان گریه ی مولا شنیدنی ست
این جا وضو خوش است به خون جگر کنم
 
این قطعه، جانماز امام شهید ماست
می خواهم ای دریغ، از این جا سفر کنم
 
حجّ است هشت فرسخ از این جاده رد شدن
باید مسافران حرم را خبر کنم
 
حس می کنم که نافله از دشت می وزد
وقت است تا که هروله را بیشتر کنم
 
این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست
باید در این مسیر سلوکی دگر کنم
 
این جا خوش است جامه دران غرق گریه شد
قطع درخت وسوسه با این تبر کنم
 
این جا خوش است ذکر شبانگاه در کویر
انگشتری به دست و عبایی به سر کنم
 
می ترسم از قیامت و سرگشتگی به حشر
یکباره استغاثه ی « این المفرّ» کنم
 
این جا درنگ کرد، کویر آبرو گرفت
بر سنگ، شرح واقعه ای معتبر کنم
 
گویی به صخره های هوا می خورد سرم
وقت است تا که قافیه را در به در کنم
 
امشب صدای روشنی از دور می رسد
خواهم شنید چشم به بالا اگر کنم:
 
« از این مسیر سمت سناباد رفته ام
تا خاک تشنه را به قدم عین زر کنم
 
از این مسیر آمده ام تا کویر را
با ربّنای نیمه شبم شعله ور کنم»
 
می بینمت، امام من! آشفته آمدم
تا از دلم گدازه ی عصیان به در کنم
 
می آیم از شمیم قدم گاه پر شوم
بر عطر ماه، پنجره را بازتر کنم
 
ختم قصیده، روضه ی ماه جوان توست
این را، امام! هدیه ی روز پدر کنم؟‍!

02 شهریور 1394 1382 1

چترم ، کلاهم ، عینکم ، بارانی ام جا ماند

چترم ، کلاهم ، عینکم ، بارانی ام جا ماند
ابری سیاه از گریه ی پنهانی ام جا ماند

خورشیدِ گنبد بست گرچه پلک خیسم را
داغ ضریحت باز بر پیشانی ام جا ماند

عطر دعاهایی که روی گونه می لرزید
در لحظه های بی سر و سامانی ام جا ماند

اشکم زیارت نامه شد در صحن آیینه
شور تماشا داشتم ، حیرانی ام جا ماند

خود را شکستم ، روحم از آیینه ها پر زد
کنج حرم تنها تن سیمانی ام جا ماند

قرآن گشودم ، آیه آیه اشک نازل شد
طوفان نوح آمد، دل طوفانی ام جا ماند

قلبم اگرچه کوپه کوپه دور شد از صحن
دور ضریحت طفل سرگردانی ام جا ماند

باران می آمد وقت رفتن ، در هتل اما
چترم ، کلاهم ، عینکم ، بارانی ام جا ماند

 


30 مرداد 1394 1662 1

«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست


مثل نسیم صبح و سحرگاه می رود
هرکس میان صحن حرم راه می رود

از هرچه غصه دارد و غم می شود رها
هر سائلی که خدمت این شاه می رود

وقتی فرشته های حرم بال می زنند
از سینه های شعله زده آه می رود

این جا بهشت روی زمین فرشته هاست
از این زمین فرشته به اکراه می رود

خورشید در طواف حرم وه! چه دیدنی ست
هرشب به پای بوسی آن ماه می رود

«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هرکه از این راه می رود

 


28 مرداد 1394 787 0

چشم من خیس و چشم پنجره خیس...

قبل از آن که هوای غربت شهر، روی تنهایی ام هوار شود
می روم ایستگاه... تا شاید این منِ خسته هم سوار شود

این منِ خسته از معادله ها، این منِ گُر گرفته از گله ها
می رود در هجوم فاصله ها، همدم کوپه ی قطار شود

همدم کوپه ی قطار شدم، چشم من خیس و چشم پنجره خیس
کاش این ابرهای پاییزی، بگذرد... بگذرد... بهار شود

دردها را یکی یکی گفتیم، خسته بودیم و چای می خوردیم
چای، یعنی که گاه با یک قند، تلخ، شیرین و خوش گوار شود

کوپه هم حرف های تلخی داشت، مثلا اینکه بین این همه درد
آرزوی مسافر قبلی، فقط این بود: مایه دار شود

یا همین جا... همین رئیس قطار، دائما روزنامه می¬خواند
تا خدای نکرده نرخ بلیط، نکند کمتر از دلار شود

(گرم صحبت شدیم، یادم رفت گز تعارف کنم؛ بفرمایید...
راستی! اصفهان دلش می خواست، لهجه اش مثل سبزوار شود)

آرزو کرد جای ریل قطار مثل آدم پیاده راه رود
یا شبیه کبوتران باشد؛ فکر کن... کوپه بالدار شود

آرزو کرد و گفت نوبت توست... آه! شاعر مگر چه می خواهد؟!
آرزو می کنم رواق امام، محفل شعر برگزار شود

جمعه بود و اداره ها تعطیل، شنبه باید دوباره برگردیم
کوپه هم مثل من دلش می خواست، امشب از کار برکنار شود

کف دستم نوشت کوپه ی هشت، واگن یک... قطار قم - مشهد
هرگز از خاطرم نخواهد رفت، بهترین یادگار قم - مشهد

 


09 تیر 1394 2050 6

و تو آن سخاوتی که می توان، در پناه آن گریست...


زیستن
در پناه سایه ات گریستن
با تمامت یقین
کاش
قلب ها
با سلام خاک آشنا نبود
ساده بود و سبز بود
مثل چشمه های روشن زلال
و خدای را
بی دریغ می سرود
::
ای خیال اجتناب ناپذیر!
از قبیله ی کدام سبزجامه ای
کافتاب
زائر نگاه توست
کهکشان برابر تو کوچک است
ای ستاره ی شکوهمند!
با تو
باید از بهار گفت
از پرنده
از درخت
و تو آن سخاوتی
که می توان
در پناه آن گریست...
::
بی قراری کبوتران برای توست
ابرها به دست بوسی ستاره می روند
باغ ها به دست بوسی بهار
و نگاه من که برکه ی مکدّری ست
دست بوس عشق توست
::
آستان تو
سرسرای آشتی ست
در مقابل تو می توان خلاصه شد
سبز شد
شکوفه داد
رنج تو
ادامه ی جراحت دل من است
ای بزرگوار
معنویت بهار
از نگاه توست
بی تو خاک
قحطی بنفشه است
قحطی درخت
سبزه
رود
ای غریب آشنا
در کجای آسمان دمیده ای
کاین چنین پرندگان به سوی تو
شوقناک
بال می زنند
::
با کبوتری که در دل من است
اعتماد
در نگاه من
بیشتر شکوفه می کند
باغ آفتاب
دیدنی است
باغ آیه های روشن خدا
::
در حریم عشق گام می زنیم
پر تپش تر از نسیم
با اراده ای سترگ
غربت زمین
غربت دل است
ای ستاره ی شکوهمند!
با تو می توان به روشنی رسید

 


27 بهمن 1393 2187 0

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را


لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرارست امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب وبلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش
 

 


01 دی 1393 1712 0

کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا

می روم گاهی خراسان گاهگاهی کربلا

یک طرف شمس الشموس و یک طرف شمس الضحی

 

هر دو تنها، هر دو دور افتاده، هر دو خون جگر

کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا

 

از علی هر کس نشان دارد به غربت مبتلاست

او حسین بن علی شد، این علی موسی الرضا

 

او جوانان بنی هاشم شهیدانش شدند

"ای جوانان عجم جان من و جان شما"

 

اصفهان، شیراز، مشهد، فکّه، خرّمشهر، فاو

سوریه، لبنان، فلسطین، کلُّ ارضٍ کربلا

 


28 آذر 1393 1326 0

زیارت...


تنها
آمده بودم زیارت
-السلام علیک یا...
که همسرم را آوردم
و پسرم را
می رفتم
که همه آمدند
حتی مادرم
که سال هاست رفته است

زیاد شدم
شلوغ شد
گم شدم
نشستم
انگشتانم را شمردم
-نه ، ده ، یازده...
چشمانم را
-سه ، چهار ، پنج...
زبانم سکوت جوانه می زد
که علامت رضاست
دلم را
نشد بشمارم
شاید نبود
شاید بی نهایت بود

بعدها مرا
در محل اشخاص گم شده بیابید.

 


29 آبان 1393 258 0

يک کبوتر که فيش دستش نيست ، آمده در حرم هوا بخورد

يکي از صحن انقلاب آمد ، رفت مهمانسرا غذا بخورد
يک کبوتر که فيش دستش نيست  ، آمده در حرم هوا بخورد
 
قصر ما صحن قدس و آزادي است ، نه از اين قصرهاي درويشي!
بگذاريد هرکه مي خواهد ، فيش ها را دوتا دوتا بخورد
 
يا امام غريب! مي داني!  تو خودت مکه ي فقيراني!
فقر يعني کسي تمام عمر ، حسرت مشهد تو را بخورد
 
مرهم آورده اي، غم آورديم! يا سريع الرضا، کم آورديم!
هيچ کس نيست بين آقايان، که به جز تو به درد ما بخورد
 
بگذريم از گلايه ها ديگر، شده حالم کنار تو بهتر
بايد اين زائرت نباتش را، با کمي نيت شفا بخورد 


24 آبان 1393 2708 1

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین... در باز شد

 

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین... در باز شد

از میان جمعیت راهی به این سر، باز شد

 

در حرم سهل است، حتی در دل میدان مین

هر زمان که یا رضا گفتیم، معبر باز شد

 

اول ِ نامش که آمد بر زبانم سوختم

در دلم بال صد و ده تا کبوتر باز شد

 

از صدای گریه ی زن ها یکی واضح تر است

خوش به حالش بعد عمری بغض مادر باز شد

 

دار قالی... پنجره فولاد... مادر... سال ها

بس که روی هم گره زد بخت خواهر باز شد

 

نان حضرت، آب سقاخانه، اشکی پر نمک

سفره ی یک شعر آیینی دیگر باز شد

 

مادر از باب الرضا رد شد، به من رو کرد و گفت

بچه که بودی زبانت پشت این در باز شد

 


14 مهر 1393 3334 2

از پشت پلک ها سفر آغاز می کنم


امشب
گریز آهوانه ی من
دست های توست
نه گنبد طلا!
آقا
تمام شهر صیّادند
پولاد
پای پنجره ات آب می شود
وقتی برای دیدن تو
آسمان شوم
امشب
کنار پنجره
جای نگاه نیست
پرواز می کنم
از پشت پلک ها
سفر آغاز می کنم

 


17 شهریور 1393 1292 0

گفتي "انا من شروطها" گفتم چشم


گفتند بلا بلا بلا، گفتم چشم
از روز الست با رضا، گفتم چشم

من آمده بودم به ولايت برسم
گفتي "انا من شروطها" گفتم چشم

 


16 شهریور 1393 1143 0

دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی

می خورد بر گونه ام از جانب صحنت شمیمی
می دھی اذن دخول این بار آقا با نسیمی
 
فرق دارد زائرت واگویه ھایش با ھمیشه
دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی
 
دست خالی آمدم رسم ادب این نیست آقا
میھمان با توشه ای آید به دیدار کریمی
 
در میان سوره ھای چشم ھای مھربانت
«توبه»ام دارد چه«بسم الله الرحمن الرحیم»ی
 
شاه توس! آواره ی آھنگ ناقوست مسیحی
یابن موسی! بی قرار طور آھویت کلیمی
 
از تو پنھان نیست شرح غصه ھا ھر چند گم شد
در صدای کفترانت ناله ھای یا کریمی
 
زخم ھای کھنه با دیدار تو درمان شد اما
دردھای تازه آوردیم ای یار قدیمی!

15 شهریور 1393 1467 0

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست
 
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست
 
آنجا که «راه » می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
 
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست
 
پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
 
حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست
 
جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟
 
ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
 
خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم 
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
 
آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست
 
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست
 
غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست
 
 دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست
 
 
ها... راستی... بلیت، غذا، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!
 
 
آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد

13 شهریور 1393 1436 1

حس زیارتنامه خواندن زیر باران...

 

تصویر مهتاب و شب و آیینه بندان

امشب صفای دیگری دارد شبستان

 

گلدسته ها و آسمان سرمه ای رنگ

نقش و نگار کاشی و گل های ایوان

 

شهر از هیاهوها پر اما با حضورت

آرامش باغ ارم دارد خیابان

 

جایی به غیر از خانه ی امن شما نیست

چتر امانی بر سر ما بی پناهان

 

در ساحل آرامشت پهلو گرفتند

دل های توفان دیده ی جمعی پریشان

::

گنبد... کبوتر... اشتیاق روشن ابر

حس زیارتنامه خواندن زیر باران...

 

قلبم هوایی می شود پر می کشد باز

با شوق معصومانه ای سمت خراسان

 


10 شهریور 1393 1425 0

گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !

من زیر باران در مسیر باد دل کندم
در آن هوا که می شود دل داد دل کندم
تا در قفس بودم نمی فهمیدم آزادم
در بندم از روزی که از صیاد دل کندم
در جاده ها در شهرها در کوچه و بازار
هرجا که می شد یاد تو افتاد دل کندم
شب های دلتنگی نظامی در کنارم بود
با ضربه های تیشه ی فرهاد دل کندم
سجاده وا کردم ، دعا کردم ، صفا کردم
گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !
*
از تو که خیلی عاشق شاه خراسانی
یک شب میان ِ صحن گوهر شاد ، دل کندم.


03 شهریور 1393 3129 6

دوشنبه، نم نم باران، چهارم بهمن


دوشنبه، نم نم باران، چهارم بهمن
درخت های معطل؛ فضای پارک، و من

که فکر می کنم امروز پیرتر شده است
غروب خیس و مه آلود و خسته ی لندن

از آشنایی با شکسپیر پی بردم
به عمق مسأله ای از نبودن و بودن

نبودن تو و این ذهن های ماشینی
نبودن تو و آمار خودکشی کردن

دلم برای ضریح تو تنگ تر شده است
برای صحن حرم زیر لب غزل خواندن

برای سادگی کودکانه ی مشهد
برای سینه زدن ها، رضا رضا گفتن

مرور می کنم آن داستان آهو را
تو را درست زمان به او امان دادن

سه شنبه سوم اسفند پای قفل ضریح
هوای برفی مشهد، فضای صحن وَ من...

 


20 مرداد 1393 1111 1

چشمم به هيچ پنجره رغبت نمي کند


چشمم به هيچ پنجره رغبت نمي کند
جز با ضريح پاک تو صحبت نمي کند

ديگر کبوتر دل من، آب و دانه را
جز با کبوتران تو قسمت نمي کند

شايد هنوز اين همه باران اشتياق
در آستان دوست کفايت نمي کند

شايد هنوز بنده ي خاکم که گنبدت
من را به آسمان تو دعوت نمي کند

مولا نگو که اين پر و بال شکسته را
باران مرهم تو شفاعت نمي کند

آخر بدون مرحمت چشم هاي تو
اين خسته را خدا هم اجابت نمي کند

خواندي مرا، وگرنه بدون اشاره ات
قلبم چنين هواي زيارت نمي کند

 


14 مرداد 1393 704 0

این فاصله انگار نه انگار زیاد است

هرچند که در شهر تو بازار زیاد است
باید برسم زود، خریدار زیاد است
من دربه‌در پنجره‌ فولادم و دیری‌ست
بین من و آن پنجره دیوار زیاد است
آن‌قدر کریمی که بدهکار تو کم نیست
آن‌قدر کریمی که طلبکار زیاد است
پاییز رسیدم به حرم، با همه گفتم
این‌جا چقدر چادر گل‌ دار زیاد است
با بار گناه آمده‌ام مثل همیشه
با بار گناه آمدم این بار زیاد است
گندم به کبوتر بدهم، شعر بگویم
آخر چه کنم در حرمت؟ کار زیاد است
 نوروز به نوروز، محرم به محرم
سرمست زیاد است، عزادار زیاد است
هر گوشه ایران حرم توست که با تو
همسایه دیوار به دیوار زیاد است
از دور سلامی تو و از دور جوابی
این فاصله انگار نه انگار زیاد است
آن شب که به رؤیای من افتاد مسیرت
دیدم چقدر لذت دیدار زیاد است
در خواب، سر سفره اطعام تو گفتی
هر قدر که می‌خواهی بردار، زیاد است


24 تیر 1393 2254 0
صفحه 3 از 5ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  بعدی   انتها