ما را ببر بهشت تو ای خواهر بهشت

دست مرا گرفت و به دست قلم گذاشت
حسی که باز پای مرا در حرم گذاشت
حسی که اشکوار به چشمم قدم گذاشت
تا ((اشفعی لنا))به لبم دم به دم گذاشت

پس از کنار هجره ی پروین که رد شدم...
بی اختیار شعر سرودن بلد شدم

در این حرم که آمده ام پا به پای عشق
عاشق شدن دعای من است و دعای عشق
ما دست خالی آمده ایم ای خدای عشق
اذن دخول مان بده محض رضای عشق

تا چشم کار می کند اینجا کرامت است
اینجا شفیعه هست پس این جا قیامت است

ما اشک می شویم که باران مان کنی
ما درد می شویم که درمان مان کنی
ما را غریب و بی کس و بی خانمان کنی
تا شب نشین صحن شبستان مان کنی

یادش بخیر ماه مبارک‌ بهار تو
سی جزء عشق خوانده شده در کنار تو

خوش روییت نبود چنین رو نمی زدیم
نورت نبود با دل شب مو نمی زدیم
صحنت نبود دست به جارو نمی زدیم
بالا اگر نبودی  زانو نمی زدیم

ما با حضور لطف تو حاجت نداشتیم
ما بی حضور لطف تو بهجت نداشتیم

بال فرشته است و قدم های مردم است
در حوض صحن آینه اش آسمان گم است
دیگر نگرد مادرمان در همین قم است
((اینجا که آب هست چه جای تیمم است؟))

گفتند باز می شود از قم در بهشت
ما را ببر بهشت تو  ای خواهر بهشت

آهو شدیم در دل صیادمان ببر
پروازمان بده به گهر شادمان ببر
یک لحظه سمت پنجره فولادمان ببر
در هشت هشت لحظه ی میلادمان ببر

مشهد به پاست در سرمان شور عشق تو
پس مال ماست کوچه ی سرشور عشق تو


15 شهریور 1392 2951 4

زائری بود که هر روز حرم می آمد...

دل من باز گرفته به حرم می آید
درد دلهاست که از چشم ترم می آید

باز هم پیش ضریح تو نشستم با اشک
لطف تو باز فقط در نظرم می آید

در همه زندگی از بی تو شدن می ترسم
که اگر دست نگیری به سرم می آید

کاش آن لحظه ی پر غصه به دادم برسی
آه آن لحظه که وقت سفرم می آید...

زائری بود که هر روز حرم می آمد
چقدر پیش تو بوی پدرم می آید

می روم از حرمت حس من این است انگار
که کسی تا دم در پشت سرم می آید

شعر می خواند و می گرید و می گریاند
طبع من باز هم از سمت حرم می آید


15 شهریور 1392 2635 4

اجازه؟ بشكند بادام چشمم جزر و مدها را؟



افتد گذرش سمت دوراهی كه منم
باران بدهد دست گیاهی كه منم
با طرح محرم به خیابان بزند
این چادر كشدار سیاهی كه منم

***
عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را
به شور آورده‌ای در من هوالله أحدها را

دِهم را جنگ با خود برد آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را

پدر پیوسته گاری را نصیب سد معبر كرد
و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را

كسی با نان افغانی نمك‌گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته كردم این سبدها را

همین امضای سروان رد مرزم می‌كند فردا
به شهرت باز دعوت می‌كنی ما نام‌بدها را؟

چه كیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتن آقا
اجازه؟ بشكند بادام چشمم جزر و مدها را؟

03 مرداد 1392 2873 1

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت...

به درگهت چو غبار اوفتاده می آیم
اراده نیست مرا بی اراده می آیم

برآستان تو ای آستین معجزه ریز
به روی دست دلم را نهاده می آیم

چنان غبار به پیشت ز اشتیاق حضور
گهی سواره و گاهی پیاده می آیم

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت
چو ذره دست به خورشید داده می آیم

اگر چه بر همه در می گشایی اما من
فقط به خاطر روی گشاده می آیم

حضور قامت شمعم زکارگاه وجود
به پاس حرمت تو ایستاده می آیم

کبوترم که به منقار سجده محتاجم
چه دانه داده مرا یا نداده می آیم


23 دی 1391 2399 1

غم غربت اومده دخيل ببنده به دلم

مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فرياده

دل گنبد داره از غصه و غم مي تركه
چون هزار تا دل غمگين تو خودش جا داده

قد گلدسته، وقاري داره امشب كه نگو
رو ضريح ِ قامتش دست ِ نياز باده

تشنگي مثل گدايي كه دروغي باشه
دم سقاخونه زير دست و پا افتاده

غم غربت اومده دخيل ببنده به دلم
به خيالش دل من پنجره ي فولاده!

22 دی 1391 2174 1

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

 

من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

 

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

 

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

 

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن

و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

مربع

 سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو

نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو

و می روم به امید دوباره های من و تو

میان این همه غوغا میان صحن و سرایت

 


06 مهر 1391 6526 3

شگفتا شگفتا به انسان رسیدم

چو آیینه هرچند حیران رسیدم                      

ز مشکل گذشتم به آسان رسیدم  

چه ابری گره در گره بغض در بغض                                 

به باران به باران به باران رسیدم     

به شرق قدم های تو در نشابور

به قطعیتی فوق برهان رسیدم

نه من شیخ بودم نه بامن چراغی

شگفتا شگفتا ! به انسان رسیدم   

به مهرم نباید که زین پس به خورشید                                 

به دروازه های خراسان رسیدم         

 


06 مهر 1391 1664 0

خدا نگیرد از این خلق تشنه، مشهدتان را

جدا نمی کنم از خویش خاک مرقدتان را
خدا نگیرد از این خلق تشنه، مشهدتان را

شما مسافر پاک مدینه اید و رقم زد
خدا به نام خراسان، مسیر و مقصدتان را

برای آن که ببارند بر سیاهی دنیا
به ابرها برسانید رنگ گنبدتان را

خزان نگیرد اگر روی دوش گل بگذارید
عبای آبی و بارانی زبرجدتان را

غریب من! چه ملالی اگر غریب بمانم
خدا نگیرد از این خسته، عشق مشهدتان را
 

01 مرداد 1391 281 0

قم سال هاست با نفسش زنده مانده است

همسایه، سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه‏ ی تنهایی ام تویی
تنها دلیل اینکه من اینجایی ام، تویی

هر شب دلم قدم به قدم می کشد مرا
بی اختیار سمت حرم می کشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل می کند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست می دهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

با زمزم نگاه، دمادم هزار شمع
روشن کنند هاجر و مریم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست
خونین تر است ماه محرم کنار تو

ما با تو در پناه تو آرام می شویم
وقتی که با ملائکه همگام می شویم

ما در کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری ات شدیم

زیباترین خاطره هامان نگفتنی است
تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است

باران میان مرمر آیینه دیدنی است
این صحنه در برابر آیینه دیدنی است

مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار می کنم
در مثنوی و در غزل اقرار می کنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم
آیینه ایم و محو تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست
ما رو به روی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سال هاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما، بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم
روزی که زیر پای شما خاک می شوم...


23 فروردین 1391 2821 0

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است

در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است
به من اجازه ی در اوج پر زدن داده است

در آن کرانه که همواره یک نفر آنجاست
که در پذیرش مهمان همیشه آماده است

در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد
بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است
شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است

سؤال می کند از خود هنوز آهویی
که بین دام و نگاهت کدام صیاد است

دلم که دست خودم نیست این دل غمگین
همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است

بدون فنِ غزل بی کنایه می گویم
دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است...

23 فروردین 1391 2251 0
صفحه 5 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  بعدی   انتها