شعر عاشورایی


هشدار در این عرصه یزیدی نشوی

هشدار که یار ناامیدی نشوی
زنهار که غرقه در پلیدی نشوی
رفتند حسینیان و گلگون کفنان
هشدار در این عرصه یزیدی نشوی

28 خرداد 1391 1853 0

حلقم ببرید زنده تر خواهم شد

زخمم بزنید، بارور خواهم شد
بالم شکنید، بال و پر خواهم شد
خونم بخورید، سرخ تر خواهم گشت
حلقم ببرید زنده تر خواهم شد

28 خرداد 1391 2130 0

بی زیور زخم، قامت شیعه مباد

آن زخم که زیب فرق حیدر شده است
در عرصه ی کربلا  مکرّر شده است
بی زیور زخم، قامت شیعه مباد
این کوه به زخم تیشه خوگر شده است

28 خرداد 1391 1867 0

صد رشته قنات در قنوت تو گذشت

دریا به طلب از برهوت تو گذشت
یک قافله نعره در سکوت تو گذشت
آن روز اگر چه تشنه بودی، اما
صد رشته قنات در قنوت تو گذشت

28 خرداد 1391 2071 0

از نای زمانه نعره ی «لا» جوشید

آن جمله چو بر زبان مولا جوشید
از نای زمانه نعره ی «لا» جوشید
تنها ز گلوی اصغر شش ماهه
خون بود، که در جواب بابا جوشید

28 خرداد 1391 1553 0

با لهجه ی خون سِرّ مگو گفت حسین

گر بر ستم قرون برآشفت حسین(ع)
بیداری ما خواست، به خون خفت حسین
آنجا که زبان محرم اسرار نبود
با لهجه ی خون سِرّ مگو گفت حسین

28 خرداد 1391 1276 0

عجب این زن شبیه فاطمه است

کیست این زن ز دور می آید
با نگاهی صبور می آید

آبله پا و خسته و مجروح
جسم او راه می رود یا روح

کیست این زن که جامه اش نیلی است
گل گل صورتش رد سیلی است

هر طرف وای وای و همهمه است
عجب این زن شبیه فاطمه است

رنگ و بوی حسین دارد او
شیون و شور و شین دارد او

مردم این زینب عزیزم نیست
محرم چشم اشک ریزم نیست

زینب من که قد خمیده نبود
اینقدر رنگ و رو پریده نبود

مردم این را که خوب می دانید
زینب من بلا ندیده نبود

از کدامین بلا شکسته چنین
قامتش این قدر تکیده نبود

وای من روی او خراشیده است
چه کس این بذر فتنه پاشیده است

زینب من که قد خمیده نبود
اینقدر رنگ و رو پریده نبود

آفتاب قبیله ی طاها!
زینب من! عقیله ی طاها!

دختر آسمانی زهرا!
میوه ی زندگانی زهرا!

آمدی، آمدی غرور علی!
وارث سینه ی صبور علی!

تو که محبوبه ی خدا بودی
زینب دوش مصطفی بودی

آمدی زینبم، شکسته چرا؟
این همه خسته خسته خسته چرا؟

آه زینب چقدر تنهایی!
کوه دردی ولی شکیبایی

ز چه هستی؟ ز سنگ یا آهن
ای کبودای تازیانه ی من!

28 خرداد 1391 1879 0

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید
ورود قافله را از دهان شهر شنید

مسافران عزیزش ز راه می آیند
میان گریه چو ابر بهار می خندید

پس از تحمل یک انتظار جان فرسا
عصای حوصله اش روی کوچه می لغزید

نشان قافله را با نگاه مضطربش
میان همهمه ها می گذشت و می پرسید

میان زمزمه ها بوی مرگ می آمد
برای آنچه نباید شود کمی ترسید

بشیر! حرف بزن! از حسین می دانی
هزار ماه و ستاره فدای یک خورشید

خبر سریع تر از او ز کوچه ها می رفت
و بغض شهر در این سوگ بی کران ترکید

گرفت دست به پهلو، شکست، طوفان شد
به روی خاک نشست، ابر شد و خون بارید

28 خرداد 1391 1773 0

بچرخ ای سر و برگرد سمت دشمن، آه

زن ایستاده که اندوه را الک بزند
به زخم باور دشمن کمی نمک بزند

کنار حجله ی خونین آرزوهایش
عروس، کِل بکشد، شروه نی لبک بزند

دوباره چنگ زند لای زلف های پسر
کنار ناخن او ردّ خون شتک بزند

زنی به وسعت معصوم یک شکیبایی
نشسته بر جگرش زخم ناخنک بزند

و بوسه، خاطره ای داغ می شود از عشق
که روح سبز یقین پشت پا به شک بزند

بچرخ ای سر و برگرد سمت دشمن، آه
نباید این عطش مادرانه لک بزند

و غلت خوردن آن سیب سرخ در میدان
حماسه ای است که تاریخ را محک بزند

28 خرداد 1391 1563 0

سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق، ماتم زده از شهر شما می گذرد

آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود:
سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سرِ نیزه، سر از جسم جدا می گذرد

چشم هاتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد

ننگِ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد

می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید؟
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد!

28 خرداد 1391 1280 0

زیباترین پدیده ی دامان کوثر است

زیباترین پدیده ی دامان کوثر است
این ماهْ پاره، روشنی چشم حیدر است

در گریه اش مغازله ی ابر و آسمان
در خنده اش طراوت جان پیمبر است

جبریل بال فرش کند پیش پای او
در التیام زخم، مسیحای دیگر است

نام قشنگ او: هوس واژه های شعر
در شاه بیت حادثه مضمون برتر است

آه ای حسین! ای هیجان شکوهمند!
تقدیر تو حرارت تقدیر مادر است

افسانه نیستی که بهای حقیقتی
تعبیر سرخ هرچه که در عشق بهتر است

نقش حماسه می زند آفاق چشم را
هر جا خیال کرب و بلایت مصوّر است

دنیا به بوی نام تو تعظیم می کند
آزادگی همیشه ز نامت معطر است

25 خرداد 1391 1458 0

حرّ است چشمه ای که فرومانده در سراب

تردید، در تلاطم اندیشه، انتخاب
آشفتگی، هراس، دلی غرق اضطراب

اما چگونه؟ می شود آیا؟ چرا،نه،کی؟
صدها سوال تب زده در حسرت جواب

جنگ است و نابرابری و فتنه ی عطش
یعنی سپاهیان سراب اند گرد آب

یک سو فتاده مست در آغوش شب هوس
یک سو تمام روشنی و صبح و آفتاب

در چشم این سوار، معمای مبهمی است
تردید و شوق، وحشتِ تصمیم و انتخاب

دیگر دم از غرور امیری نمی زند
در شب-سکوتِ خیمه نهان کرده التهاب

فردا به کوی عشق پناهنده می شود
می سوزد از حرارت این انتخاب ناب!

او تشنه ی حقیقت پنهان نیزه هاست
حرّ است چشمه ای که فرومانده در سراب

25 خرداد 1391 1463 0
صفحه 34 از 40ابتدا   قبلی   29  30  31  32  33  [34]  35  36  37  38  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب

13 مهر 1398 286 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی

08 مهر 1398 269 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود

28 شهریور 1398 345 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم

24 شهریور 1398 356 0
صفحه 1 از 68ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها