شعر عاشورایی


عباس به دستگیری ام می آید

این اشک که در مَشک دلم می زاید
یک روز گره ز کار من بگشاید
روزی که برید دست من از همه جا
عباس به دستگیری ام می آید

13 اردیبهشت 1391 2238 0

جز عشق، مگر چه بود دینت؟ عباس!

شد قطع دو دست نازنینت، عباس!
جز عشق، مگر چه بود دینت؟ عباس!
در یاوری عشق برون آمده بود
دستان خدا از آستینت، عباس!

13 اردیبهشت 1391 2312 0

والله که کشتی نجات همه است

چرخید خداوند به دور سر تو
زد بوسه به پاره پاره ی پیکر تو
والله که کشتی نجات همه است
گهواره ی کوچک علی اصغر تو

13 اردیبهشت 1391 2440 0

والله که آب از خجالت شد آب

آن روز اسیر دست ظلمت شد آب
قربانی غفلت و جهالت شد آب
از سوز عطش لبان مولا خشکید
والله که آب از خجالت شد آب

13 اردیبهشت 1391 1986 0

ای این همه آب! خاک توی سرتان!

افتاد تب هلاک توی سرتان
یک آتش دردناک توی سرتان
لب های رقیه از عطش خشک شده
ای این همه آب! خاک توی سرتان!

13 اردیبهشت 1391 2317 0

یک چشمْ فرات و چشم دیگر، دجله

سرهای بریده نعش بی سر، دجله
تنها و غریب و بی برادر، دجله
یک سویْ حسین(ع) و سوی دیگر عباس
یک چشمْ فرات و چشم دیگر، دجله

13 اردیبهشت 1391 1770 1

این پیر طریقتی که خود شش ماهه است

هر چند کلاس درس او یک واحه است
راهی که به آن جا نرسد، بی راهه است
پیران همه طفل مکتب او هستند
این پیر طریقتی که خود شش ماهه است

13 اردیبهشت 1391 1650 0

این نامه به دست آب باید برسد

بنویس که با شتاب باید برسد
فوراً ببرش؛ جواب باید برسد
لب های رقیه از عطش خشک شده
این نامه به دست آب باید برسد

13 اردیبهشت 1391 2131 0

از روی تو آب، آبرو می گیرد

گل از نفس تو رنگ و بو می گیرد
از روی تو آب، آبرو می گیرد
از عشق چه پاک تر که آن هم حتی
با خون زلال تو وضو می گیرد

10 اردیبهشت 1391 1225 0

شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند

کشتی باورمان نوح ندارد بی تو
زندگی نیز دگر روح ندارد بی تو

لحظه ها در غم هجر تو کفن پوشیدند
همه ی خاطره ها زهر بلا نوشیدند

عرشیان در دل تاریک زمین چال شدند
کوفیان رنگ عوض کرده و دجال شدند

ماه در بند خسوف است پس از غیبت تو
و جهان لانه ی بوف است پس از غیبت تو

باغ می خشکد و نارنج عزا می ترکد
گوش در طنطنه ی سنج عزا می ترکد

تو نبودی و گلستان نبی(ص) پرپر شد
سوخت خورشید به هر خیمه و خاکستر شد

ماه از غصه ترک خورد در آن دشت بلا
طفل معصوم کتک خورد در آن دشت بلا

یک طرف جنتی از آیه ی قرآنی بود
یک طرف دوزخی از لشکر سفیانی بود

عشق در خاک نشست و تن بی سر رویید
بر زمین خون خدا ریخت، کبوتر رویید

باد در دامن آن قافله ساقی نگذاشت
یک گل سرخ در آن باغچه باقی نگذاشت

آسمان تیره شد و پشت زمین تیر کشید
تا خزان خم شد و بر جدّ تو شمشیر کشید

آری این آیت حق مثل علی(ع) مظلوم است
او جگر گوشه ی زهرا(س)است، ولی مظلوم است

او که گهواره اش از شهپر جبراییل است
دایه ی این گل احمد(ص)خود میکاییل است

آن که با شور دعا بر عرفات آتش زد
عطشش بر جگر نهرِ فرات آتش زد

بین تقدیر و عطش هروله می کرد حسین(ع)
رفتنش خون به دل قافله می کرد حسین(ع)

تا زمین پرده غم بر رخ آن ماه انداخت
آسمان دسته ی زنجیر زنی راه انداخت

کربلا عاشق سرمست فراوان دارد
و شهیدانی از این دست فراوان دارد

تو نبودی و گل نورس بستان پژمرد
دختر کوچکی از بی پدری سیلی خورد

باز هم پهلوی تبدار گل یاس شکست
مشک، سوراخ شد و قامت عباس شکست

بهر جانبازی و ایثار هوا عالی بود
همه بودند فقط جای شما خالی بود

دشت، آبستن زخم است خودت می دانی
چهره ی آب، پراخم است، خودت می دانی

روز و شب بی تو ببین شام غریبان شده است
و سری بر سر نی قاری قرآن شده است

نخل ها هم پس از این واقعه شاعر شده اند
ذاکر حرّ و حبیب ابن مظاهر شده اند

داغ هفتاد و دو آلاله بی سر با توست
سیصد و سیزده آیینه ی باور با توست

اشک غم بر دل فرزند علی(ع)نازل کرد
حج او نیمه تمام است ، تواش کامل کن

علم افتاد و علمدار زمین خورد، بیا
چهره ی مادرتان فاطمه(س)چین خورد، بیا

شهر از کینه پر است آه و مسلم تنهاست
بی تو در ظهر عطش حضرت قاسم(ع) تنهاست

ای سیه پوش غم و غربت زهرا(س)، برگرد!
زایر هر شب و هر لحظه ی مولا(ع)، برگرد!

خود ز پیشانی سجاد بیا تب بردار
بار سنگین غم از سینه ی زینب(س)بردار

شعرها بی تو پر از فلسفه بافی شده اند
مثنوی ها همه در بند قوافی شده اند

واژه ها نیز به عشق تو گرفتار شدند
«چشم بیمار تو را دیده و بیمار شدند»

جاده ها چشم به راه اند، بیا، زود بیا!
جان به لب آمده، ای مهدی موعود(عج)، بیا!

07 اردیبهشت 1391 1326 0

گوشی برای ناله ی زینب(س) نداشتند

آن ها که توی صورت خود لب نداشتند
گوشی برای ناله ی زینب(س) نداشتند

این کوه ها هم از غم او پشتشان خمید
از ابتدا که شکل محدّب نداشتند

قومی که قوت غالب شان زخم وعده بود
کاری به کار غیرت و مذهب نداشتند

حتی ببین امام زمانش اشاره کرد
بانوی ما نیاز به مکتب نداشتند

یک قافله به رهبری او می آمدند
افسوس که لباس مرتب نداشتند

با روشنای زخمی خورشید روی نی
این کاروان خسته دگر شب نداشتند

آتش گرفت شعر و عجب نیست شاعران
جز خون حنجر تو مُرکّب نداشتند

07 اردیبهشت 1391 1170 0

بابا چه شد که حج شما نیمه کاره بود؟

می سوخت خاک و آب فقط استعاره بود
در آسمانِ مَشک که غرق ستاره بود

اشکی نمانده بود که نذر عطش کند
وَرنه فرات منتظر یک اشاره بود

تا کشتی نجات به چشمش قدم نهد
«با اینکه بادبانِ لبش پاره پاره بود»

در بُخلِ کوفه گندمِ ری سبز کرده بود
نسلی که مرده بود، فقط سنگواره بود

گوشی برای ناله ی طفلان نداشتند
آن قوم که غنیمتشان گوشواره بود

- بابا! چرا نمازِ تو را تیر پاره کرد؟
بابا چه شد که حج شما نیمه کاره بود؟

بابا چه شد که عمه که طوفان صبر بود
از پا فتاد مثل عمو که سواره... بود

بابا کجاست لشکر تو؟ - عشق اشاره کرد-
سمت سری که بر سرِ دار الاماره بود

تنها علیِ اکبر او بود و اصغرش
که شیر بود و دشمن او شیرخواره بود

می خواستش اجازه میدان دهد، ولی
چشمش هنوز در صدد استخاره بود

با واژه که نمی شود از عشق حرف زد
بایست در تدارک یک سوگواره بود

آورده اند جسم شهیدان کفن نداشت
من مانده ام که ماه پس آنجا چکاره بود؟

07 اردیبهشت 1391 1354 0
صفحه 39 از 40ابتدا   قبلی   31  32  33  34  35  36  37  38  [39]  40  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب

13 مهر 1398 295 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی

08 مهر 1398 275 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود

28 شهریور 1398 354 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم

24 شهریور 1398 363 0
صفحه 1 از 68ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها