شعر عاشورایی


این خانم کوچک سه‌ساله چه کسی‌ست؟!

شاید که برای تعزیت می‌آید
تشییع تو را به تسلیت می‌آید

این خانم کوچک سه‌ساله چه کسی‌ست؟!
سوی تو خلاف جمعیت می‌آید

01 مهر 1396 595 0

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم
سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

سراغ سرت را من از آسمان و
سراغ تنت از بیابان بگیرم

تو پنهان شدی زیر انبوه نیزه
من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم...

قرار من و تو شبی در خرابه
پیِ گنج را کنج ویران بگیرم...

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل
برای تو از عشق پیمان بگیرم

01 مهر 1396 1748 0

سرگشته اند قبله نماهای روزگار

ای وای کاروان به کجا می رود کجا؟
این ماهِ مهربان به کجا می رود کجا؟

سرگشته اند قبله نماهای روزگار
این کعبه ی روان به کجا می رود کجا؟

از مسجدالنبی است صدای اذان ولی
گلدسته ی اذان به کجا می رود کجا؟

ای رودهای همسفر! این ماهی غریب
برگشته ناگهان به کجا می رود کجا؟

این سر که خون صبح ازل جاری است از او
تا آخرالزمان به کجا می رود کجا؟

تاریخ را به پشت سر خویش می کشد
با مردم جهان به کجا می رود کجا؟

همراه می برد کلمات شهید را
این متن خونچکان به کجا می رود کجا؟

راوی نوشت ظهر دهم سر بریده شد
ننوشت خونِ آن به کجا می رود کجا؟
 

01 مهر 1396 718 0

جهان تشنه ست، ماه آسمان تشنه ست، اما آب...

هنوز اين آسمان آلودهٔ پرهای كركس‌هاست 
و از خون تو، تر، دامان خشكی‌ها و اطلس‌هاست 

جهان تشنه ست، ماه آسمان تشنه ست، اما آب 
هنوز آن سوی، دست بيعت (خشک‌مقدس‌ها)ست 

چنان پاشيده از هم نقش‌های روزگار انگار 
زمين يک كاشیِ افتاده از طاق مقرنس‌هاست 

در آن سو گربه ‌رقصانی شامی‌هاست و اين سو
شتر‌ها پای می‌كوبند و ميدان دست ناكث‌هاست 

به دنيا برنگرد ای ذوالجناح تشنه! در اين عصر 
اگر آن روزگار شمر بود اين عصر اشعث‌هاست!

01 مهر 1396 813 0

روشن ترین دلیل همین اشک جاری است

بر فرض از دلیل و از اثبات بگذریم
قرآن تویی چگونه از آیات بگذریم؟

روشن ترین دلیل همین اشک جاری است
گیرم که از متون و عبارات بگذریم

ما را نبود تاب تماشا، عجیب نیست
از صفحه های مقتل اگر مات بگذریم

تفصیل بند بند مصیبت نمی کنیم
انگشترت... ، ز شرح اشارات بگذریم

یک خط برای روضه ی گودال کافی است:
زینب چه دید وقت ملاقات؟ بگذریم

ما تیغ غیرتیم که از هرچه بگذریم
از انتقام خون تو هیهات بگذریم

30 شهریور 1396 1233 0

ای معتدل! هزار برابر/ آن سرو، اعتدال تو را داشت

او نیز خط و خال تو را داشت
نیکوتر از خصال تو را داشت

زن داشت، بچه داشت، پدر بود
او نیز حس و حال تو را داشت

تا زندگی کند به کناری
وسعی به قدر مال تو را داشت

ای معتدل! هزار برابر
آن سرو، اعتدال تو را داشت

با این همه نخواست بماند
زیرا غم زوال تو را داشت

می رفت و در نگاه غریبش
دلشوره و خیال تو را داشت

در دستش ای اسیر تغافل
آئینه جمال تو را داشت

پنجاه سال رفته و خوابی
آن خفته هم مجال تو را داشت

او مرگ را گرفت در آغوش
مرگی که احتمال تو را داشت

ای جسم من، دو نیمه شوی کاش
او نصف سن و سال تو را داشت!

21 شهریور 1396 649 0

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
اینجا نیا، دیگر نداری خانه در این شهر...

یادم می‌آید تا کجاها کیسه‌ای نان را
می‌برد آن شب‌ها علی بر شانه در این شهر

وقتی تمام مردمانش عاقل‌اند ای عشق!
پیدا نخواهی کرد یک دیوانه در این شهر

آواره، گشتم کوچه‌ها را یک یک اما نیست
جز طوعه هرگز قامتی مردانه در این شهر

هر کس که روزی نامهٔ یاری برایت داد
شد نیزه‌دار لشکر بیگانه در این شهر

دورت بگردم! بادهای شام آوردند
انگار با خود قحطی پروانه در این شهر

این نامه از مسلم به دستت می‌رسد اما
کشتند او را ناجوانمردانه در این شهر
 

08 شهریور 1396 1117 0

اگر لعن است بر تزویر،‌ اگر مرگ است بر نیرنگ

خبرها حاکی از آن است می برّند سرها را
به مادرها کسی آهسته‌تر گوید خبرها را

نیستان در نیستان می‌شود شیرینی‌اش پیدا
ببرّد گر کسی فصل رسیدن نی‌شکر‌ها را

شما مرد خطر بودید،‌ما اهل حذر بودیم
شما رفتید و ما هرگز نداریم این جگرها را...

شهیدان زنده‌اند و مرگ بر مردارها گفتند
گره کن مشت خود را تا بگویم مرگ‌برها را:

اگر لعن است بر تزویر،‌ اگر مرگ است بر نیرنگ
خدایا ریشه‌کن کن فتنه‌ها و فتنه‌گرها را

کسی که مقصدش دریا و توفان است مقصودش
به ‌دل هرگز نگیرد طعنه‌های رهگذرها را

چه پنهان،‌ تازگی‌ها خواب اقیانوس می‌بینم
قفس تنگ است ای صیّاد،‌ واکن بال و پرها را
 

28 مرداد 1396 1240 0

آتش زدی به جان جهانی، چه کرده ای

ای تیغ عشق! از سر ما دست برمدار
درد سر است سر که نیفتد به پای یار

از نو رسیده است خبرهای داغ...آه
از نو رسیده است خبرهای داغدار

تو سر رسیده ای و ورق خورده سررسید
شد ابرویت هلال محرم در این دیار

آخر چگونه زیسته بودی که داده جان
جان دادنت به پیکر بی روح روزگار

آخر چگونه زیسته بودی که برده ای
از چنگ این زمانه چنین مرگ شاهوار

در چشمهای حسرتیان خیره مانده ای
شرم از تو کشتمان، نگهت را نگاه دار

آتش زدی به جان جهانی، چه کرده ای
با آن نگاه نافذ آتش به اختیار!
 

27 مرداد 1396 1108 0

آهسته فقط گفت: امان از دل زینب


برداشت به امّید تو ساک سفرش را
ناگفته ترین خاطره ی دور و برش را

برگشت، نگاهی به من انداخت و خندید
بوسید در آن لحظه ی آخر پسرش را

برخاسته بود العطش از مجلس روضه
آتش زده بود آه... دل شعله ورش را

پر زد به هوای حرم عشق که شاید
یک روز بریزد همه جا بال و پرش را

آهسته فقط گفت: امان از دل زینب
وقتی که رساندند به مادر خبرش را

این کرب و بلا نیست دمشق است،که هربار
یکجور شکسته دل هر رهگذرش را

آیا تن بی جان تو هم زیر سم اسب...
بگذار نگوییم از این بیشترش را

در راه دفاع از حرم عشق چه خوب است
عاشق بدهد مثل تو صدبار سرش را...
 

21 مرداد 1396 963 0

رفتی که خودت را به شهیدان برسانی

زرد اﺳﺖ بهار ﺑﺸﺮ از ﺑﺎد ﺧﺰاﻧﯽ
ﭘﯿﺪاﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮن ﻣﯽﺧﻮرد اﯾﻦ ﺑﺎغ نهاﻧﯽ

دردا ﮐﻪ ﺧﺪاﯾﺎن زر و زور در ﻋﺎﻟﻢ
ﯾﮏ روز ﻧﮑﺮدﻧﺪ ﺑﺮ اﯾﻦ گله ﺷﺒﺎﻧﯽ

ﺑﺎ اﯾﻦ همه ای راﯾﺤﻪ ی روﺷﻦ اﯾﻤﺎن
دارد ﻧﻔﺲ ﺳﺒﺰ ﺗﻮ از ﺑﺎغ ﻧﺸﺎﻧﯽ

ﮐﺲ ﭼﻮن ﺗﻮ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺳﺖ ﺑﻪ هـﺮ ﺣﺎدﺛﻪ ﺑﯽ‌ﺑﺎک
ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺪاری ﺗﻮ در اﯾﻦ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺛﺎﻧﯽ

در واژه نگنجید ﭼﻮ اﯾﺜﺎر ﺗﻮ دﯾﺮوز
ﻟﻨﮓ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺗﻮ اﻣﺮوز ﻣﻌﺎﻧﯽ

در ﺧﻂ ﺧﻄﺮ، آن هـﻤﻪ ﭼﺎﻻک دوﯾﺪی
ﺗﺎ ﻧﺎم شهیدان وطﻦ، ﮔﺸﺖ ﺟهاﻧﯽ

ﺗﻨها ﻧﻪ در اﻧﺪﯾﺸﻪ‌ی اﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ، ﮐﻪ رﻓﺘﯽ
ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ی هـﻤﺴﺎﯾﻪ ز دﺷﻤﻦ ﺑﺴﺘﺎﻧﯽ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻤﺎن! رﻓﺘﯽ و از ﺧﻮﯾﺶ ﮔﺬﺷﺘﯽ
رﻓﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮدت را ﺑﻪ ﺷهیدان ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ

در ﺧﺎطﺮ اﯾﻦ ﺑﺎغ ﺑﻤﺎن ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﻮﻋﻮد
ﭼﻮن ﺻﺮف وطﻦ ﮐﺮده ای ای ﺳﺮو، ﺟﻮاﻧﯽ

ﺑﺎ آﯾﻨﻪ‌ی ﺻﺒﺢ ﺑﻪ دﯾﺪار ﻣﯿﺎﯾﯿﻢ
ﻣﺎ را ﺗﻮ اﮔﺮ از ﺷﺐ دیجور ﺑﺨﻮاﻧﯽ


21 خرداد 1396 704 0

پشت جبهه اسم تو خط مقدم اسم توست

کعبه اسم تو، منا اسم تو، زمزم اسم توست
ندبه اسمِ تو، شفا اسم تو، مرهم اسم توست

عشق، یعنی «کلنا عباسک یا زینبا»
پشت جبهه اسم تو، خط مقدم اسم توست

از عراق و شام با دستار خونین می گذشت...
اسم تو؛ وقتی تمام لشکر غم اسم توست

آسیه، هاجر، رقیه، ساره، حوا اسم توست
ای که اسم توست زهرا، ای که مریم اسم توست

اسم تو ییلاق و قشلاق پرستوهای آه
سرد و گرم گونه از بارانِ نم نم، اسم توست

پرچم سرخت به دست و چادر سبزت به سر
ماه شعبان اسم تو، ماه محرم اسم توست

اسمت ای زن پرچم بالا بلندی هاست تا....
عصمت زن با شکیباییش، هر دم اسم توست


21 خرداد 1396 1124 0
صفحه 7 از 40ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب

13 مهر 1398 333 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی

08 مهر 1398 318 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود

28 شهریور 1398 396 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم

24 شهریور 1398 408 0
صفحه 1 از 68ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها