شعر عاشورایی


شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

خوشا سري كه سرِ دار آبرومند است
به پاي مرگ چنين سجده اي خوشايند است

چه ديده است در آن سوي پرده ي هستي
كسي كه روي لبش وقت مرگ لبخند است

به سن و سال، به نام و نشان نگاه مكن
شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

زبان مشترك نسل هاي ما عشق است
ببين سلاح پدر روي دوش فرزند است

ز جاهلان سخن ناشناس بي مقدار 
بپرس قيمت خون عزيزشان چند است؟!

مدافعان حرم پاي جانفشاني شان
بدان كه چيزي اگر خورده اند، سوگند است

خوشابه حال شهيدان كه سربلند شدند

كه مرگِ غير شهادت ز خويش شرمنده است

06 اسفند 1395 1194 0

پسر آمد ولی مادر از احوال حرم پرسید

حرم یعنی نگاه آبی دریا و طوفانش
حرم یعنی تلاطم های امواج خروشانش

حرم یعنی دعا یعنی توسل های در ندبه
حرم یعنی اجابت زیر گنبد بین ایوانش

حرم یعنی همان آب گوارا ظهر تابستان
حرم یعنی همان خورشید دنیا در زمستانش

حرم بید است مجنون است هرکس عاشقش باشد
میان بادها یک دم نمیخواهد پریشانش

حرم رود است مشهود است هرکس شاهدش باشد
شهادت می دهد راکد نخواهد ماند جریانش

و مادر گریه گریه از حرم گفت و پسر فهمید
چه آشوبی است در دلواپسی های فراوانش

پسر شوق پریدن را میان بال وپر حس کرد
پسر می رفت و مادر باز هم می شد غزلخوانش

حرم یعنی نگاه آبی دریا دریا و طوفانش
تویی طوفان آن دریا تویی موج خروشانش

اگر باران سنگ از آسمان بارید چترش باش
که حتی نشکند در سنگ باران بغض گلدانش

پسر می رفت و مادر با طنین آیةالکرسی
سپرد او را به آغوش رسول الله و قرآنش

قدوبالای او را دید چندین بار با حسرت
فقط می گفت زیر لب:به قربانش به قربانش

پسر رفت وفضای خانه را عطر حرم پر کرد
و مادر ماند و عکسی درمیان دست لرزانش

خبر آمد
ولی مادر
از احوال حرم پرسید
نپرسید از پسر هرگز میان بغض پنهانش

پسر برگشت و
مادر از حرم می خواند ومی دانست
نشسته عمه سادات در شام غریبانش


06 اسفند 1395 706 0

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را

هرکس دچار قصه ى باید، نباید است
عمرى ميان ماندن و رفتن مردد است

"راهى است راه عشق... " به دلداده ها بگو:
خوشبخت آن دلى است که در رفت و آمد است!

هر جاده مى رسد به دو راهى کربلا
"طور"ى که اوج جذبه گرى هاش بى حد است

طوفان گرفته است به "حر"ها امان دهيد!
این کشتی نجات عزیزان احمد است!

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را
يک زن که از تمامى مردان سرآمد است

او خطبه خوان مرثيه هايي شنیدنى است
در انتشار مکتب سرخش زبانزد است!

این ناخدا ى صبر خدايى نمى کند
این عالمه به حرمت علمش مقید است

زیباتر از مسیر حسینى شدن نداشت
وقتى عيار عشق تو بالاتر از صد است

تاریخ از بر است سرآغاز خطبه را...
این کاروان _به نام خدا _ با سر آمده است


14 بهمن 1395 967 0

به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...

شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالم
به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...
 
تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردند
گرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم

نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت را
گرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم

ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!
ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم!

نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرم
به آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم

اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینم
برایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم *

میان رفت و آمدهای قایق های سرگردان
به غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم


26 آبان 1395 2426 1

شوق دوباره دیدن بابا غروب ها


از راه می رسند پدرها غروب ها
دنیای خانه روشن و زیبا غروب ها

از راه می رسند پدرها و خانه ها
آغوش می شوند سراپا غروب ها

از راه می رسند و هیاهوی بچه هاست
زیباترین ترانه ی دنیا غروب ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته ایم همین جا غروب ها

اینجا پدر، خرابه ی شام است ، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروب ها

بابا بیا که بر دلمان زخم ها زده ست
دیروز تازیانه و حالا غروب ها

دست تو را بهانه گرفته ست بغض من
بابا ز راه می رسی آیا غروب ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب ها

از جاده ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده ها بیایی...اما غروب ها

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته اند خدایا غروب ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه های غربت دریا غروب ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می چکد
از مشک پاره پاره ی سقا غروب ها





14 آبان 1395 1990 0

با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست


با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست


14 آبان 1395 1702 0

«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»

 

کی می توان عروج تورا با زبان سرود؟
با واژه ها نمی شود آتشفشان سرود

خورشید در میانه و ماه و ستاره ها
منظومه ها برای شما کهکشان سرود

گفتم به خاک: لختی از آن ماجرا بگو
سروی ردیف کرد و هزار ارغوان سرود

خورشید سر به صخره زد و بر زمین گریست
روزی که چشم های تورا آسمان سرود

بغضی گرفت راه گلو را؛ رسید اشک
این رودخانه داغ دلم را روان سرود

معصومِ شرحه شرحه، چه مدحی سزای توست؟
«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»


11 آبان 1395 810 0

لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود



زیور و زر داشت، اما غیر ویرانی نبود
لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود

گرچه بعضی ها بر آن نام اسارت می نهند
غیر آزادی، خودت هم خوب می دانی، نبود

آشنا پیشانی ات با سجده ی توحید شد
چون که پیشانی نوشتت نامسلمانی نبود

تا بساط غیر "او" از سینه ات بیرون شود
هیچ چیزی در دلت جز عشق زندانی نبود

جز به درگاه خدا سر خم نکردی هیچ جا
جز به هنگام دعا چشم تو بارانی نبود

اینکه با خون خدا در یک بدن جاری شود
بی تو حتی در خیال خون ایرانی نبود

عشق مادرزاد را شاید اگر با خود نداشت
سجده ی سجادت این اندازه طولانی نبود

مرگ پیش اهل حق سهل است، اما از حسین-
شک ندارم دل بریدن کار آسانی نبود

06 آبان 1395 836 0

به روي چهره مي گيرند ابر آستين ها را ...

 

ببين در مشرق نيزه طلوع مه جبين ها را...

و بشنو نغمه ي قرآن مقطوع الوتين ها را...

ببار اي آسمان كه دختران آفتاب از حجب

به روي چهره مي گيرند ابر آستين ها را

نميخواهد بتابد بر زمين خورشيداز آن هنگام

كه ديدي بر تن صحرا، تن ِ تنهاترين ها را

دل سنگ كنار جاده از غم آب شد تا خواست

ببوسد زخم هاي پاي آن محمل نشين ها را...

اگرچه داغ تلخي ديده اي اما به لب داري

همان شيريني شكرا لرب العالمين ها را...

چه نقش يا حسيني بر عقيق قلب تو حك كرد!

خدا از اعتبار انداخت بازار نگين ها را

تو هم مثل حسينت آيه ي إنا فتحنايي...

كه عشقت فتح كرده قلب ها و سرزمين ها را...

به آتش مي زند پروانه ي شمع دمشق تو

كه با خون خودش پاسخ دهد هل من معين ها را...

به من يك جرعه از صبرت بنوشان و دعا كن تا

بيايم پابه پاي ماتم تو اربعين ها را

 


06 آبان 1395 882 0

تو بیمار حسینی؛ راست می گویند بیماری

 

زمین کربلا تب دارد آیا، یا تو تب داری؟

دل زینب فدایت پا برون از خیمه نگذاری

بخوان در نیمه شب هایم " الهی لا تؤدّبنی"

بگو صد بار دیگر "ربِّ خلِّصنا من الناری:

غل و زنجیر بر گردن چهل منزل بیا با من

که فردا باز فردا یوسف تنهای بازاری

تو تب دار ابالفضلی که سقا بود و عطشان بود

تو بیمار حسینی؛ راست می گویند بیماری

تو را هر روز عاشوراست... یا سبوحُ یا قدّوس

ملایک بر سر سجاده ات جمع اند بسیاری

الهی یا الهی سیدی ربّی و مولایی

و یا سبحانک اللّهمّ خلّصنا من الناری


06 آبان 1395 3042 2

خبری بود در تنور انگار

 

هیچ کس تا ابد نمی فهمد

شب آن زن چگونه سر شده بود

خبری بود در تنور انگار
خبر این بار، داغ تر شده بود

با دل خون وضوی گریه گرفت
بین سجاده نوحه گر شده بود

آسمان را به سمت خویش کشید
وسعت خانه بیشتر شده بود

شانه برداشت تا که مویش را...
شانه از دست چشم، تر شده بود

عطر برداشت تا که رویش را...
عطر می سوخت، خون جگر شده بود

آب برداشت تا گلویش را...
آب، دریای شعله ور شده بود

کاش آن شب سحر نمی آمد
سحر آمد ولی اگر شده بود...

پشت سر ایستاد و قامت بست
لحظه های نماز سر شده بود

01 آبان 1395 968 0

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود

 

من درهمین شروع غزل مات مانده ام
حیران سرگذشت نفس هات مانده ام

خیمه، حریق، همهمه، شمشیر، دست، سر
مبهوت در هجوم اشارات مانده ام

«هَل من...» چه بر صحیفه ی سی پاره رفته است؟
در گردباد چرخش «آیات» مانده ام

من، های های، زخم تورا ضجّه می زدم
مجروح آن ترنّم «هیهات…» مانده ام

خورشید- سوگوار تو می سوخت- می سرود
یک اخگر از حریم ملاقات مانده ام

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود
شرمنده ام… اسیر عبارات مانده ام


28 مهر 1395 1238 0
صفحه 8 از 39ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود

28 شهریور 1398 21 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم

24 شهریور 1398 53 0

شهید


حاء و سین و یاء و نون آیا شنیدی تا کنون؟
 نام زیبایی که دل را می برد سوی جنون
نام زیبایش ببین با یا چه غوغا می کند
محشری کبری درون سینه برپا می کند
روز عاشورا عَلَم افتاد از دست  قَمَر
تا اَبَد بالاست پرچم چون خدا دارد نظَر
روز عاشورا زمین سیراب از خون خدا
کشته شد اسلام و دین شدمنهدم؛ روزه رها
اهل باطل همچو کف باشند و اهل حق چو آب
اهل حق ساقی آب و اهل باطل در سراب
از یزید و شمر آیا نام نیکی مانده است
فاتحه آیا برای سگ، فهیمی خوانده است
تا ظهور حق نمانده چند روزی بیشتر
صبح نزدیک است یاران، این شنیدم پیشتر
ای خدا کوته مکن دستان ما از دست دوست
ما همه نالایقیم و  قبله ی آمال اوست
چند بیتی گفت" ناظر" در ثنای آن شهید 
کی شود از درگه مولای خوبش نا امید 
سروده علی رضایی پورمشیزی تخلص ناظر 
1398/06/21 کرمان

22 شهریور 1398 71 0

ذوالجناح

ذلجناح
اسبی رسید و شیهه بکوی حرم کشید
گرد و غبار و واهمه روی حرم کشید
چشمان کودکان که پر از آه و ناله بود
شطی ز اشک دیده بسوی حرم کشید
خون می چکید از بدن پر شراره اش
فریاد بی امان ز عدوی حرم کشید
جامی ز خط و خال گل سرخ روزگار
نوشید و جرعه ای ز سبوی حرم کشید
در قحط آب و سجده خورشید راستین
عطری ز سیب و لاله ببوی حرم کشید
با کاکلی که غرقه بخون داشت ذلجناح
نقشی به رمز و راز مگوی حرم کشید
فریاد بود و ناله که معصومی عاقبت
بر چهره خاک غم ز وضوی حرم کشید
محرم۹۸...معصومی

22 شهریور 1398 71 0
صفحه 1 از 67ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها