شعر عاشورایی


طاقت ندارم این همه تنها ببینمت

از زبان حضرت عبدالله بن الحسن علیهما السلام خطاب به سیدالشهدا علیه السلام...

از درد تو تمام تنم تیر می کشد
وقتی کسی به روی تو شمشیر می کشد

طاقت ندارم این همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان، تیر می کشد

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد

ای قاری همیشه ی قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد

این که ز هر طرف نفست را گرفته اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد

برخیز ای امام نماز فرشته ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد


15 مهر 1395 3449 2

آتشی می زد به جانم نوحه های آذری


می وزد از ضبط صوت کودکی های "پری"

های های سنج و طبل و روضه های "کوثری"

چیزی از معنایشان هرگز نفهمیدم ولی
آتشی می زد به جانم نوحه های آذری

مثل پرچم های بی تاب عزا در رقص بود
طُرّۀ مویی که بیرون مانده بود از روسری

چون لباس مشکی ام،پیراهنی می خواستند
از منِ مادر،عروسکهای پیراهن_زری

خفته بر درگاه مسجد،حالت معراج داشت
غرق خاک کفش های سینه زن ها، پا دری

پای من در گِل فرو می شد،دلم در عشق،تا
نوحه ای می خواند ابری با زبان مادری

باز می گشتند قزغان های نذری،رو سفید
پیش از آغاز محرم از دکان مسگری

می دود حسّ لذیذی در دلم از آن زمان
تا برای خانۀ همسایه نذری می بری...

باد می آید ولی این برگ های سرخ و زرد
می وزد از ضبط صوت کودکی های پری

14 مهر 1395 646 0

در کربلا شدند پسرهاش زیورش


قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...


14 مهر 1395 3192 2

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان  نی نوا  برسی

امام پیک  فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت  نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی...  به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...

13 مهر 1395 2662 2

قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد
خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد


13 مهر 1395 4751 1

آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

پرسید از قبیله كه این سرزمین كجاست
این سرزمین غم‌زده، در چشمم آشناست

این سرزمین كه بوی نی و نیزه می‌دهد
این سرزمین تشنه كه آبستن بلاست

گفتند: «طفّ» و «ماریه» و «شاطِیءُ الفُرات»
گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا»ست

دستی كشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

طوفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح، در آن روشنای خون
روی صلیب دید، سر از پیكرش جداست

طوفان وزید، قافله را بُرد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود كه می‌آمد از كمان
بر دوش باد دید كه پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده ا‌ست
مردی كه فكرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید كه در آسمان، عزاست


12 مهر 1395 2120 0

عشق به پایان رسید؛ خون تو پایان نداشت


شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...

07 مهر 1395 3997 0

عابر دلخسته جز تنهائي‌اش ياور نداشت

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت
بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي
عابر دلخسته جز تنهائي‌اش ياور نداشت

بام هاي خانه هاي مردم بيعت فروش
وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي
نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

سنگ ها كمتر به پيشاني او پا مي زدند
نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود
سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش
جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

20 شهریور 1395 2372 0

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت
مرد غریبه ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد
تاریخ زخم کهنه اش انگار تازه شد

این سوگ بادهاست که هی زوزه می‌کشند
در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد
پهلوی نخل های تناور کبود شد

تو می رسی و فاجعه آغاز می شود
درهای دوزخ از همه سو باز می شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها
این شهر، خواب رفته در آغوش مرده ها

در گوش، با صدای تو انگشت می کنند
فریاد می زنی و به تو پشت می کنند

افکار مرده در سرشان خاک می خورد
در خانه اند و خنجرشان خاک می خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رد می شوی و پنجره ها بسته می شوند
سمت سکوت حنجره ها بسته می شوند

ماندی کسی ندید تو را کوفه کور شد
شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف کور شد

روی تن تو این‌همه کرکس چه می کنند
با تو سرانِ خشک مقدس چه می کنند

حالا که از مبارزه پرهیز کرده اند
خنجر برای کشتن تو تیز کرده اند

شب می‌شود تو می رسی و ماه می رود
در آسمان کوفه سَرَت راه می رود

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد



 


20 شهریور 1395 4045 1

مرز ما عشق است هرجا اوست آنجا خاک ماست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند

سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان

آسمان شام با ایران چه فرقی می‌کند

قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم

حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند

مرز ما عشق است هرجا اوست آنجا خاک ماست

سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند

هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند

10 تیر 1395 2170 1

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمّدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعرابِ جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع و ق و ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
::
مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا و سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچم دار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دست چین بشوی

 


19 اردیبهشت 1395 2958 1

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 


19 اردیبهشت 1395 2227 0
صفحه 8 از 38ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


موقت/ نوحه واره

شب اول:

«شور به پا کرده‌ای» ماه محرم سلام
تازه شب اول است «اذن بده یا امام»

باز به دنبال من پیک فرستاده‌ای
باز به دنبال من... این منِ کوفی مرام

عشق! چها کرده‌ای؟ عزم کجا کرده‌ای؟
چشم به راهت منم تشنه‌لب از روی بام

اشک غمت جاری است، فصل عزاداری است
نام تو را می‌برم لحظۀ حُسن ختام

داغ دل خواهرت... تشنگی اصغرت...
روضۀ آب آورت... گریه کنم بر کدام؟

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...........................

شب دوم:

عشق؛ شدیدالعقاب؛ عشق؛ رئوفٌ رحیم
سورۀ دوم رسید: عشق، الف، لام، میم

در شب دنیا دمی، خیمه زده ماه من
هر که از این خیمه رفت فأصبَحَت کالصَّریم

فصل جنون آمده موکب خون آمده
می‌شنوم از غروب آیۀ کهف و رقیم

کیست صدا می‌زند نام مرا سوزناک؟
کیست که آتش زده قلب مرا از قدیم؟

در پی‌ات آواره‌ام، مصحف صدپاره‌ام!
رسیده‌ام تا فدیناهُ بذبح عظیم

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
......................

شب سوم:

باز شب جمعه (سوم) و موکب نعم الحبیب
نام تو بردم وزید از نفسم بوی سیب

شور به پا کرده در هیأت انصار عشق
روضۀ هل من معین، نالۀ أمن یجیب

عشق، نفس‌گیر شد سینه‌زنت پیر شد
زود بیا - دیر شد - بر سر نعش حبیب

مهلت ما سررسید لحظۀ آخر رسید
تا نفسی مانده أوصیکَ بِهذا الغریب

«گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق»
می‌شنوی نوحه‌ای در غم شیب الخضیب:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب چهارم:

آتش عشق است و نیست حرفِ صغیر و کبیر
در طلبت هستی‌ام سوخت أَجِر یا مُجیر

پیر و جوان می‌رسند سینه‌زنان می‌رسند
به کربلا با دَمِ «ای که به عشقت اسیر...»

شور جوانی‌ست این، سوز نهانی‌ست این
تپیده در خاک و خون به پای نعم الامیر

راز رشید من است کاش شهیدت شود
شیر من از کودکی با غم تو خورده شیر

رفت گلم؛ والسلام سایۀ تو مستدام
ای دل من در خیام شورِ دمادم بگیر:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب پنجم:


می‌رسد از کربلا بوی اُویس قرن
باز شب پنجم است بالحَسَنِ بالحَسن

خون شهیدان عشق آتش پنهان عشق
شعله‌ور است از دمشق، شعله‌ور است از یمن

سینه‌زنان رفته‌اند، پیر و جوان رفته‌اند
شمر و سنان مانده و حسین مانده‌ست و من

عاشقم از کودکی، با همۀ کوچکی
آمده‌ام تا سرم جدا شود از بدن

لحظۀ تنهایی‌ات... غربت و زیبایی‌ات...
هست غمت تا ابد بر جگرم شعله‌زن

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
....................

شب ششم:

خسته‌ام از این قفس ناله زنم در قنوت
أغثنی یا مُخرِجَ یونُسَ مِن بطنِ حوت

یار، مرا می‌خرد دل ز قفس می‌پرد
عشق، مرا می‌برد تا ملکوت از قنوت

عمر من از کودکی سر شده با این امید
می‌شوم آیا شهید؟ با تو و در پیش روت؟

قصۀ ما تازه نیست... این زره اندازه نیست...
کاش بلندم کند دست تو بعد از سقوط

ذکر مصیبات یار خاصه دمِ احتضار
می‌دهدم شستشو به جای غسل و هنوط

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

..................

شب هفتم:

آه، تو دریاب یا راحمَ شیخ الکبیر
بسته شده آب یا رازقَ طفل الصغیر

قصه غم‌انگیز شد، عشق، عطش‌خیز شد
روضۀ آب است و اشک، شعله کشد در مسیر

صبر خدا را ببین، کرب‌و‌بلا را ببین
کودک شش‌ماهه‌اش می‌خورَد از تیر شیر

نالۀ هونٌ عَلَیّ زلزله شد در جهان
خون تو از آسمان، خواند: إلیک المصیر

بس کنم این قصه بس، آه از آن دم که از
سینۀ مجروح خود کشیدی آهسته تیر

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...............

شب هشتم:

وادی عشق است و شد نوبت هل مِن مزید
آه که هُرم عطش... آه که ثقلُ الحدید...

دعوت خون خداست «آینه در کربلاست
ما همه بی‌غیرتیم» نوبت اکبر رسید

لالۀ پرپر شده! از تو جهان پُر شده
می‌رسد از کربلا شهید بعد از شهید

گیریم اکبر نبود شبه پیمبر نبود
داغ جوان می‌کند موی پدر را سپید

بار دگر ای جوان اذان بگو بعد از آن
غربت او را بخوان که یا وحیدالفرید:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.................

شب نهم:

روضه به غیرت رسید  سینه زنان سینه چاک
بیرق و زنجیر و سنج شعله زنان روی خاک

مشک و عَلَم روی خاک  دست قلم روی خاک
صبر کن ای روضه خوان هیئت ما شد هلاک

سوی حرم می رویم زیر عَلَم می رویم
گو که نمانَد ز ما هیچ به غیر از پلاک

گوش کنی گر هنوز می رسد از کربلا
نال ی هل من معین ناله ی ادرک اخاک

فدای تو سر، حسین! آه برادر! حسین!
لحظه ی آخر حسین! حسین! روحی فداک

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
.....................

شب دهم:

نور خدا را ببین در سحرِ کوه طور
سوز مناجات کیست؟ یَبعثُ مَن فی القبور

گرم نماز شبند دلخوشی زینبند
محفل یاران عشق هیئت اصحاب نور

دشت، سراسر سکوت وجه خدا در قنوت
إنَّ لک فی النهار... آه از آن نفخ صور

ناشئةُالیل هم تشنه ی ترتیل توست
إنَّ لک فی النهار... آه که یوم النّشور...

إنَّ لک فی النهار... رأس تو بر روی نی
إنَّ لک فی النهار... رأس تو کنج تنور

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.........................

روز دهم:

عرش خدا ولوله ارض و سما در قیام
«وای حسین کشته شد» روضه همین والسلام

ماه محرم کجاست؟ صاحب این دم کجاست؟
سینه زنان را ببین در عطش انتقام

روضه به آخر رسید گریه ولی ناتمام
ناله ی جانسوز کیست از حرمت صبح و شام؟

و أهلُکَ کالعَبید و صُفُّدوا فی الحدید
باید از اینجا به بعد روضه بخواند امام

«تا تو شدی کشته ما بی سرو سامان شدیم» 
غلغله شد در حرم ولوله شد درخیام

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

...............

شب آخر:

اول دلتنگی است تازه شب آخری
چه کردی ای روضه خوان چه کردی ای منبری

«ای که به عشقت دچار»... «عجب گلی روزگار»...
بر لب ما سالهاست که می کند دلبری

«عشرت عالم فروخت» هر که دمی دید سوخت
رأس تو را در تنور خونی و خاکستری

«جان یارالی جان حسین حامی قرآن حسین *»
می کُشدم داغ تو... خاصه اگر آذری...

با تو اگر سرنوشت برد مرا در بهشت
باز بسوزاندم این دو دمِ کوثری:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»


....................
* مصرع ترکی از حاج ولی الله کلامی

27 شهریور 1397 195 0

قسمت ما



دستان همه رو به خدا بود فقط
کار همگان ذکر و دعا بود فقط
این بار هم از فیض محرم وَ صفر
ظرف شله ای قسمت ما بود فقط

#سیدباقر_موسوی
@humanistVestifier

14 آذر 1395 299 0

تشنگی با تو


ابتدای قصه بی‌آب و ابتدای تشنگی با تو

انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو


انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید

ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو


کفش‌ها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود

آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو


دسته‌دسته چیده شد گل‌ها، غنچه‌های باغ آزادی

در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو


گفت من میانتان هستم؟ شهد انگبین من مرگ است

بی‌زره روانهٔ میدان شد برای تشنگی با تو


گوشه‌ای پیمبر افتاده، گوشه نه که ارباً اربا شد

گوشه‌های زخمهٔ دشتی، در عزای تشنگی با تو


گوشه‌ای رباب تنها شد، جان او اسیر غم‌ها شد

بعد از آن سه‌شعبهٔ خونین، لای‌لای تشنگی با تو


ساقی از شتاب لبریز و جان او لبالب از باران

تیر چشم و … گریهٔ مشکی در رثای تشنگی با تو


یا اخا بیا مرا دریاب، ای برادرم مرا دریاب

ای عجب برادرت خوانده است، از حیای تشنگی


جان من مرو مرو مهلا، گوش کن صدای خواهر را

"خواهرم زمان رفتن شد، نینوای تشنگی با تو"


دیدمت فتاده بر خاک و دیدمش فتاده بر سینه

خواهرت کشید دست از جان در قفای تشنگی با تو


زینبت میان نامردان در میان دود و خاکستر

عاقبت اسیر ماندن شد پا به پای تشنگی با تو


آیه‌ای دگر بخوان جانم، از لبان خیزران خورده

تو بخوان، شنیدنش با من، آیه‌های تشنگی با تو


شوکران قصه در شام و غربت سه‌ساله‌ای تنها

که سروده بیت آخر را ماجرای تشنگی با تو




برگرفته شده از delsharm.blog.ir


27 آبان 1395 446 0

شام غریبان

از زمزم سرخ اشک آبش بدهید
یک پوشش نرم از سحابش بدهید


لب تشنه و بی کفن غنوده است حسین
امشب شمدی ز ماهتاب اش بدهید





امشب بده ای ماه خدا را مددی
ازبرگ گل ناز بیاور سبدی

خورشید خشن تاخته برجسم حسین
برکش به رخش ز ماهتابت شمدی



ابوالفتح کرمی

30 مهر 1395 346 0
صفحه 1 از 64ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها