شعر عاشورایی


ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن

سبز است باغ نافله از باغبانی ات
گل کرد عطر عاطفه با مهربانی ات

در سایه سار همدلی ات بود آفتاب
روشن شد آب و آینه با همزبانی ات

ای انتشار صبح از آفاق جان تو
ای چشمه سار نور، دلِ آسمانی ات

هر گل به باغ، دفتر تقریر فقه توست
هر بلبلی مفسّر نهج المعانی ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی ات

ای آنکه صبح کوفه ز رزم تو شام شد
ای افتخار، آینه ی خطبه خوانی ات

آیا شکست خطبه ی پولادی تو را
بر نیزه آیه های گلِ ناگهانی ات؟

از بس به خار زار غم آواره بوده ای
چشم کسی ندید گل شادمانی ات

از آن سری که در طبق آمد شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی ات
::
ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن
با شور عزّت و شرف آرمانی ات

 


24 فروردین 1396 2443 0

شاعران مضطر با نام تو چه کردند ؟

 

پلک صبوری می گشایی

و چشم حماسه

روشن می شود

کدام سر انگشت پنهانی

زخمه به تار صوتی تو می زند

که آهنگ خشم صبورت

عیش مغروران را

منقّص می کند

می دانیم

تو نایب آن حنجره ی مشبّکی

که به تاراج زوبین رفت

و دلت

مهمانسرای داغ های رشید است

 

 

 ای زن !

 

 

 قرآن بخوان

 تا مردانگی بماند

 قرآن بخوان

 به نیابت کل آن سی جزء

 که با سر انگشت نیزه

 ورق خورد

 قرآن بخوان

 و تجوید تازه را

 به تاریخ بیاموز

 و ما را

 به روایت پانزدهم

 معرفی کن

 قرآن بخوان

 تا طبل هلهله

 از های و هوی بیفتد

 

 

 خیزران٬

 

 

 عاجزتر از آن است

 که عصای دست

 شکستهای بزک شده باشد

 ***

 شاعران بیچاره

 شاعران درمانده

 شاعران مضطر

 با نام تو چه کردند ؟

 ***

 تاریخ ِ زن

 آبرو می گیرد

 وقتی پلک صبوری می گشایی

 و نام حماسی ات

 بر پیشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :

 زینب !

 


24 فروردین 1396 2571 1

سی سال پای قاب عکسی صبر کردن

در ایام فاطمیه خبری آمد از پایان یافتن صبر مادر #شهید_جواهری و دیدارش با پیکر مطهر شهید که به تازگی تفحص شده و پس از 33 سال به دامن مادرش برگشته. غزلی را در این حال و هوا تقدیم می کنم:


کی صبر چشمان صبورت سر می آید؟
کی از پس لبخندت این غم بر می آید؟

با هر صدای کوبه ی در بعد سی سال
جان و دلت با شوق،‌ پشت در می آید

گفتی پس از صد سال هم من مطمئنم
تنها چراغ خانه ام آخر می آید!

گفتی خودش دیشب به خوابم آمد و گفت
«دارد زمان انتظارت سر می آید...»

سی سال پای قاب عکسی صبر کردن
این عشق ها تنها به یک مادر میاید
*
صبح است؛ پشت گوشی از بخش تفحص
گفتند دارد باز هم پیکر می آید

عصر است؛‌ در بخش شناسایی جوانی
با برگه ای و چشم هایی تر می آید
*
از سرو رعنای تو حالا بعد سی سال
یک پیکر، از قنداقه کوچک تر می آید

آه از صدای روضه خوان ظهر تشییع:
«اکبر به میدان می رود اصغر می آید...»
*
بخش شهیدان حرم؛ فردای آن روز
با چشم تر دارد زنی دیگر میاید...

11 اسفند 1395 724 0

سعی دارم که در این حج به صفایی برسم

حق وصف علی را به پیمبر گوید
جبریل به انبیا مکرر گوید
دانید کدام خودستایی حسن است؟
آنجا که رسول مدح حیدر گوید

::

میروم تا به خود آیم به منایی برسم
سعی دارم که در این حج به صفایی برسم

قلبم از جوشش لبیک لبالب شده است
تا به وادی اجابت به دعایی برسم

میروم بشنوم از دوست که "فاخلع نعلیک"
طی این راه به وادی "طوا"یی برسم

شوق شش گوشه به آتش بکشد دلها را
سوختم تا که به مصباح"هدایی" برسم

"آه" من ترجمه ای از "نفس المهموم" است
همدم آه شدم تا به نوایی برسم

کاش در راه حرم لایق دیدارشوم
"لن ترانی" نشنیده به لقایی برسم

هر قدم سوی حرم "سیرالی الله" من است
غیر از این راه بعید است به جایی برسم

کاش در سیر مسیر سفر اکسیر شوم
شاید از خاک به ایوان طلایی برسم

کاش هرجا بروم همدم جابر باشم
کاش همراه عطیه به عطایی برسم

کاش با رنگ خدا از همه سبقت گیرم
با "حبیب ابن مظاهر" به حنایی برسم

آه ای دل "بذل مهجته فیک" بخوان
باید از خوان زیارت به نوایی برسم


06 اسفند 1395 1258 0

شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

خوشا سري كه سرِ دار آبرومند است
به پاي مرگ چنين سجده اي خوشايند است

چه ديده است در آن سوي پرده ي هستي
كسي كه روي لبش وقت مرگ لبخند است

به سن و سال، به نام و نشان نگاه مكن
شناسنامه ي سرباز نقش سربند است

زبان مشترك نسل هاي ما عشق است
ببين سلاح پدر روي دوش فرزند است

ز جاهلان سخن ناشناس بي مقدار 
بپرس قيمت خون عزيزشان چند است؟!

مدافعان حرم پاي جانفشاني شان
بدان كه چيزي اگر خورده اند، سوگند است

خوشابه حال شهيدان كه سربلند شدند

كه مرگِ غير شهادت ز خويش شرمنده است

06 اسفند 1395 1340 0

پسر آمد ولی مادر از احوال حرم پرسید

حرم یعنی نگاه آبی دریا و طوفانش
حرم یعنی تلاطم های امواج خروشانش

حرم یعنی دعا یعنی توسل های در ندبه
حرم یعنی اجابت زیر گنبد بین ایوانش

حرم یعنی همان آب گوارا ظهر تابستان
حرم یعنی همان خورشید دنیا در زمستانش

حرم بید است مجنون است هرکس عاشقش باشد
میان بادها یک دم نمیخواهد پریشانش

حرم رود است مشهود است هرکس شاهدش باشد
شهادت می دهد راکد نخواهد ماند جریانش

و مادر گریه گریه از حرم گفت و پسر فهمید
چه آشوبی است در دلواپسی های فراوانش

پسر شوق پریدن را میان بال وپر حس کرد
پسر می رفت و مادر باز هم می شد غزلخوانش

حرم یعنی نگاه آبی دریا دریا و طوفانش
تویی طوفان آن دریا تویی موج خروشانش

اگر باران سنگ از آسمان بارید چترش باش
که حتی نشکند در سنگ باران بغض گلدانش

پسر می رفت و مادر با طنین آیةالکرسی
سپرد او را به آغوش رسول الله و قرآنش

قدوبالای او را دید چندین بار با حسرت
فقط می گفت زیر لب:به قربانش به قربانش

پسر رفت وفضای خانه را عطر حرم پر کرد
و مادر ماند و عکسی درمیان دست لرزانش

خبر آمد
ولی مادر
از احوال حرم پرسید
نپرسید از پسر هرگز میان بغض پنهانش

پسر برگشت و
مادر از حرم می خواند ومی دانست
نشسته عمه سادات در شام غریبانش


06 اسفند 1395 819 0

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را

هرکس دچار قصه ى باید، نباید است
عمرى ميان ماندن و رفتن مردد است

"راهى است راه عشق... " به دلداده ها بگو:
خوشبخت آن دلى است که در رفت و آمد است!

هر جاده مى رسد به دو راهى کربلا
"طور"ى که اوج جذبه گرى هاش بى حد است

طوفان گرفته است به "حر"ها امان دهيد!
این کشتی نجات عزیزان احمد است!

پرچم به دست مى برد این نيل تشنه را
يک زن که از تمامى مردان سرآمد است

او خطبه خوان مرثيه هايي شنیدنى است
در انتشار مکتب سرخش زبانزد است!

این ناخدا ى صبر خدايى نمى کند
این عالمه به حرمت علمش مقید است

زیباتر از مسیر حسینى شدن نداشت
وقتى عيار عشق تو بالاتر از صد است

تاریخ از بر است سرآغاز خطبه را...
این کاروان _به نام خدا _ با سر آمده است


14 بهمن 1395 1014 0

به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...

شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالم
به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...
 
تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردند
گرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم

نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت را
گرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم

ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!
ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم!

نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرم
به آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم

اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینم
برایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم *

میان رفت و آمدهای قایق های سرگردان
به غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم


26 آبان 1395 2644 1

شوق دوباره دیدن بابا غروب ها


از راه می رسند پدرها غروب ها
دنیای خانه روشن و زیبا غروب ها

از راه می رسند پدرها و خانه ها
آغوش می شوند سراپا غروب ها

از راه می رسند و هیاهوی بچه هاست
زیباترین ترانه ی دنیا غروب ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته ایم همین جا غروب ها

اینجا پدر، خرابه ی شام است ، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروب ها

بابا بیا که بر دلمان زخم ها زده ست
دیروز تازیانه و حالا غروب ها

دست تو را بهانه گرفته ست بغض من
بابا ز راه می رسی آیا غروب ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب ها

از جاده ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده ها بیایی...اما غروب ها

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته اند خدایا غروب ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه های غربت دریا غروب ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می چکد
از مشک پاره پاره ی سقا غروب ها





14 آبان 1395 2031 0

با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست


با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست


14 آبان 1395 1745 0

«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»

 

کی می توان عروج تورا با زبان سرود؟
با واژه ها نمی شود آتشفشان سرود

خورشید در میانه و ماه و ستاره ها
منظومه ها برای شما کهکشان سرود

گفتم به خاک: لختی از آن ماجرا بگو
سروی ردیف کرد و هزار ارغوان سرود

خورشید سر به صخره زد و بر زمین گریست
روزی که چشم های تورا آسمان سرود

بغضی گرفت راه گلو را؛ رسید اشک
این رودخانه داغ دلم را روان سرود

معصومِ شرحه شرحه، چه مدحی سزای توست؟
«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»


11 آبان 1395 845 0

لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود



زیور و زر داشت، اما غیر ویرانی نبود
لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود

گرچه بعضی ها بر آن نام اسارت می نهند
غیر آزادی، خودت هم خوب می دانی، نبود

آشنا پیشانی ات با سجده ی توحید شد
چون که پیشانی نوشتت نامسلمانی نبود

تا بساط غیر "او" از سینه ات بیرون شود
هیچ چیزی در دلت جز عشق زندانی نبود

جز به درگاه خدا سر خم نکردی هیچ جا
جز به هنگام دعا چشم تو بارانی نبود

اینکه با خون خدا در یک بدن جاری شود
بی تو حتی در خیال خون ایرانی نبود

عشق مادرزاد را شاید اگر با خود نداشت
سجده ی سجادت این اندازه طولانی نبود

مرگ پیش اهل حق سهل است، اما از حسین-
شک ندارم دل بریدن کار آسانی نبود

06 آبان 1395 869 0
صفحه 8 از 40ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب

13 مهر 1398 143 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی

08 مهر 1398 146 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود

28 شهریور 1398 207 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم

24 شهریور 1398 221 0
صفحه 1 از 68ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها