شعر عاشورایی


به روي چهره مي گيرند ابر آستين ها را ...

 

ببين در مشرق نيزه طلوع مه جبين ها را...

و بشنو نغمه ي قرآن مقطوع الوتين ها را...

ببار اي آسمان كه دختران آفتاب از حجب

به روي چهره مي گيرند ابر آستين ها را

نميخواهد بتابد بر زمين خورشيداز آن هنگام

كه ديدي بر تن صحرا، تن ِ تنهاترين ها را

دل سنگ كنار جاده از غم آب شد تا خواست

ببوسد زخم هاي پاي آن محمل نشين ها را...

اگرچه داغ تلخي ديده اي اما به لب داري

همان شيريني شكرا لرب العالمين ها را...

چه نقش يا حسيني بر عقيق قلب تو حك كرد!

خدا از اعتبار انداخت بازار نگين ها را

تو هم مثل حسينت آيه ي إنا فتحنايي...

كه عشقت فتح كرده قلب ها و سرزمين ها را...

به آتش مي زند پروانه ي شمع دمشق تو

كه با خون خودش پاسخ دهد هل من معين ها را...

به من يك جرعه از صبرت بنوشان و دعا كن تا

بيايم پابه پاي ماتم تو اربعين ها را

 


06 آبان 1395 922 0

تو بیمار حسینی؛ راست می گویند بیماری

 

زمین کربلا تب دارد آیا، یا تو تب داری؟

دل زینب فدایت پا برون از خیمه نگذاری

بخوان در نیمه شب هایم " الهی لا تؤدّبنی"

بگو صد بار دیگر "ربِّ خلِّصنا من الناری:

غل و زنجیر بر گردن چهل منزل بیا با من

که فردا باز فردا یوسف تنهای بازاری

تو تب دار ابالفضلی که سقا بود و عطشان بود

تو بیمار حسینی؛ راست می گویند بیماری

تو را هر روز عاشوراست... یا سبوحُ یا قدّوس

ملایک بر سر سجاده ات جمع اند بسیاری

الهی یا الهی سیدی ربّی و مولایی

و یا سبحانک اللّهمّ خلّصنا من الناری


06 آبان 1395 3084 2

خبری بود در تنور انگار

 

هیچ کس تا ابد نمی فهمد

شب آن زن چگونه سر شده بود

خبری بود در تنور انگار
خبر این بار، داغ تر شده بود

با دل خون وضوی گریه گرفت
بین سجاده نوحه گر شده بود

آسمان را به سمت خویش کشید
وسعت خانه بیشتر شده بود

شانه برداشت تا که مویش را...
شانه از دست چشم، تر شده بود

عطر برداشت تا که رویش را...
عطر می سوخت، خون جگر شده بود

آب برداشت تا گلویش را...
آب، دریای شعله ور شده بود

کاش آن شب سحر نمی آمد
سحر آمد ولی اگر شده بود...

پشت سر ایستاد و قامت بست
لحظه های نماز سر شده بود

01 آبان 1395 1008 0

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود

 

من درهمین شروع غزل مات مانده ام
حیران سرگذشت نفس هات مانده ام

خیمه، حریق، همهمه، شمشیر، دست، سر
مبهوت در هجوم اشارات مانده ام

«هَل من...» چه بر صحیفه ی سی پاره رفته است؟
در گردباد چرخش «آیات» مانده ام

من، های های، زخم تورا ضجّه می زدم
مجروح آن ترنّم «هیهات…» مانده ام

خورشید- سوگوار تو می سوخت- می سرود
یک اخگر از حریم ملاقات مانده ام

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود
شرمنده ام… اسیر عبارات مانده ام


28 مهر 1395 1297 0

سلام کرد بر آن گونه های خاک آلود


غمی به وسعت عالم نشسته بر جانش

تمام ناحیه خیس از دو چشم گریانش

شبیه ابر بهاری هوای ناحیه را

پر از ترنم غم کرده  اشک سوزانش

سلام کرد به جدش ... سلامی از سر صدق

سلام آن که کند جان  فدای  جانانش

سلام کرد بر آن گونه های خاک آلود

بر آن  تنی که نمودند نیزه بارانش

سلام کرد بر آن بوسه گاه نورانی

سلام آنکه کند جان خویش قربانش

سلام آن که دلش زخمی مصیبت هاست

سلام آن که اگر بود کربلا –جانش

میان طف ، سپر نیزه و سنان می کرد

و می سپرد به شمشیرها گریبانش

سلام کرد بر آن جام نیزه نوشیده

بر آن کسی که شکستند عهد و پیمانش

سلام آنکه اگر نی نوا حضور نداشت

علی الدوام شده ناله ی فراوانش

سلام آن که سرازیر می شود هر روز

 به جای اشک روان ، سیل خون زچشمانش...


23 مهر 1395 2038 0

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست...


می آید از سمت غربت اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفته ست در چشم هایش هویداست

یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی
اما فرازی که بشکوه اما فرودی که زیباست

در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او گل های آتش شکوفاست

در جان او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است
زخمی که از جنس گودال اما به ژرفای دریاست

در چشم او می سراید مردی که شعر رسایش
با آنکه کوتاه و ژرف است اما در اوج بلنداست

داغی که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست
یا سرکشی های آتش در آب و آیینه پیداست؟

هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی
گویی سلامش به زینب اما پیامش به دنیاست

از پا سوار من افتاد تا آنکه مردی بتازد
در صحنه هایی که امروز در عرصه هایی که فرداست

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست
تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست

23 مهر 1395 3409 1

طوفان! به حال خود بگذار این اجاق را

 

سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را

چشمم سرود وسعت ان اتفاق را

تنهایی ام صحیفه صحیفه ورق زده ست

یعقوب وار قصه ی اشک و فراق را

هر شب عبور قافله ای باز می کند

در من مسیر تازه ی شام و عراق را

بگذار تا ز خاک سجودم برآورم

هفتاد و دو صنوبر آن کوچه باغ را

بگذار لب به لب شوم از جام تشنگی

در من بریز باده ی لبریز داغ را

در آب و خاک... آتش من گر گرفته است

طوفان! به حال خود بگذار این اجاق را

حج مرا ببین و فرزدق شو و بخوان

شاعر! بخوان و گریه کن آن اتفاق را

 


21 مهر 1395 2198 0

این میان دل من است شرمگین و روسیاه

در خرابه دختری نشسته گریه می کند
دلشکسته، دست بسته، خسته گریه می کند

زین واژگون کنایه از نبودن کسی است
ذوالجناح بال و پر شکسته گریه می کند

باز، این چه شورش است دشت را که بعد تو
کوه هم نماز را نشسته گریه می کند

تاب دیدن کبودی دوباره را نداشت
آسمان که با دل شکسته گریه می کند

این میان دل من است شرمگین و روسیاه
در عزای بیعتی که بسته گریه می کند!

تازیانه ها غلاف می شود، زنی هنوز
بر مزار کودکی نشسته گریه می کند


20 مهر 1395 1597 0

خیمه ها می سوزد و....

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماری ام آتش پرستارم شده

ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده

پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده

ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده

جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهایی ام تنها همین یارم شده

من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده

بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟

جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده

گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده

شعله های کربلا آتش به جانم زد "حسان"
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده

20 مهر 1395 9922 3

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود


امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا می شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان زین دشت برپا می شود

امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها گمگشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه بی دست سقا می شود

امشب بُوَد جای علی آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش پامال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان این حلقه یغما می شود

امشب سر سرّ خدا بر دامن زینب بُوَد
فردا انیس خولی و دیر نصارا می شود

ترسم زمین و آسمان زیر و زبر گردد "حسان"
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

20 مهر 1395 27180 12

با عطش وارد شويد!

حضرت ِ عباسي آمد شعر، دستانش طلاست
چشم شيطان کور! حالم امشب از آن حال هاست!


با عطش وارد شويد! اينجا زمين علقمه است
مجلس لب تشنگان حضرت سقا به پاست


جمع بي‌پايان ما را نشمريد آمارها!
جمع ِ ما هر جور بشماريد هفتاد و دو تاست


جاي دنجي خواستي تا با خدا خلوت کني
اين حسينيه که گفته کمتر از غار حراست؟


اشک را بگذار تا جاري شود شور افکند
هرچه پيش آيد خوش آيد، اشک مهمان خداست


شانه خالي کرده‌ايم از کلّ يومٍ اشک و آه
گريه‌ي حرّي است اين شب گريه‌ها، اشکِ قضاست


اذن ميدان مي‌دهند اينجا به هرکس عاشق است
با رجزهاي ابالفضلي اگر آمد سزاست


هروله در هروله اين حلقه را چرخيده‌ايم
هاي! اي هاجر! بيا در اين حرم، اينجا صفاست


شورِ ما را مي‌زند هر تشنه کامي گوش کن!
حلقِ اسماعيل هم با العطش‌ها همصداست


ايها العشاق! آب آورده‌ام غسلي کنيد
شامِ عاشوراست امشب، مقصد بعدي مناست


خنده‌ي قربانيان پر کرده گوش خيمه را
من نفهميدم شب شادي است امشب يا عزاست؟!


گريه هاتان را بياميزيد با اين خنده‌ها
سفره‌ي اين شب‌نشينان تلخ و شيرينش شفاست


آب باشد مال دشمن، ما تيمم مي‌کنيم
آب‌هاي علقمه پابوسِ خاک کربلاست


ما اذان‌هامان اذانِ حضرتِ سجادي است
همهمه هر قدر هم باشد صداي ما رساست


أشهدُ أنَّ محمّد جدّ والاي من است
أشهد أنَّ علي إلّاي بعد از لافتاست


يک نفر از حلقه بيرون مي‌زند وقت نماز
سينه‌ي خود را سپر کرده مهياي بلاست


اي مکبّر! وقت کوتاه است، قد قامت بگو
صف کشيدند آسمان‌ها، پس علي اکبر کجاست؟


گفت قد... قامت... جوان‌ها گريه‌شان بالا گرفت
راستي! سجاده‌هاي ما همه از بورياست!


از علي اکبر مگو! مي‌پاشد از هم جمعمان
يک نفر اين سو پريشان، يک نفر آن سو رهاست


چاره‌ي اين جمع بي‌سامان فقط دستِ يکي است
نوحه‌خوان مي‌داند آن منجي خودِ صاحب لواست


گفت «عباس!»، آن طرف طفلي صدا زد «العطش!»
ناگهان برخاست مردي، گام‌هايش آشناست


مشک را بر دوش خود انداخت بسم الله گفت
زير لب يکريز مي‌گفت از من آقا آب خواست


حضرتِ عباسي از من ديگر اينجا را نپرس
آسمان‌ را از کمر انداختن آيا رواست؟ 


20 مهر 1395 4954 9

مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی؟

نه در توصیف شاعر ها نه در آواز عشاقی
تو افزون تر از اندیشه فراوان تر از اغراقی

وفاداری و شیدایی علمداری و سقایی
ندارند این صفت ها جز تو دیگر هیچ مصداقی

به خوبی تو حتی معترف بودند بدخواهان
یزید آنجا که می گوید الایاایها الساقی

تمام کودکان معراج را توصیف می کردند
مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی

 چنان رفتی که حتی سایه ات از رفتنت جا ماند
رکاب از هم گسست از بس برای مرگ مشتاقی

فرار از تو فراری می شود در عرصهء میدان
چنان رفتی که بعد ازآن بخوانندت هوالباقی

بدون دست می آیی و از دستت گریزانند
پراز زخمی هنوز اما برای جنگ قبراقی

به سوی خیمه ها یا (عدتی فی شدتی) برگرد
که تو بی مشک سقایی که تو بی دست رزاقی

شنیدم بغض بی گریه به آتش می کشد جان را
بماند باقی روضه درون سینه ام باقی

19 مهر 1395 963 0
صفحه 9 از 40ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها   

اشعار عاشورایی ارسالی کاربران


اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب

13 مهر 1398 147 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی

08 مهر 1398 150 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود

28 شهریور 1398 211 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم

24 شهریور 1398 226 0
صفحه 1 از 68ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها