این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت
ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست
آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب
حتی دو دست باز برای کمک نداشت

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!
ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

می پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان
گلدان یاس باغچه ی من ترَک نداشت

خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیره ی یثرب فدک نداشت

08 دی 1392 1770 2

وای وقتی می رسد دریا به دریا دیدنی ست

آسمان مي‌خواند امشب قدسيان دف مي‌زنند
حوريان کل مي‌کشند و خاکيان کف مي‌زنند

شير عاشق کش! کدام آهو دلت را برده است؟
تيغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟

آسماني بي‌کراني، عاشق دريا شدي
آمدي آيينه‌ي انسيه‌ي حورا شدي

امشب اي زيباترين! اي دلبر کوثر بيا !
شب شبِ عشق است، اي داماد پيغمبر بيا !

بيش از اينها با دل محبوب ما بازي نکن
پيش اين نيلوفر يکدانه غمازي نکن

مثل اقيانوس آرام است اين بانو ولي
در دلش توفان بپا کردي، مدارا کن علي!

«ليله القدر» نگاهش يا علي! اجر تو است
او «سلام فيه حتي مطلع الفجر» تو است

از ازل در پرده بود آيينه دارش مي‌شوي
در عبور از کوچه باغ عشق، يارش مي‌شوي

قدّ و بالاي علي از چشم زهرا ديدني‌ست
واي‌! وقتي مي‌رسد دريا به دريا ديدني‌ست

ماه در امواج دریا ديدني تر مي‌شود
قدر زهرا با علي فهميدني تر مي‌شود

مانده احمد تا کدامين وجه رب را بنگرد
روي حيدر را ببيند يا به زهرا بنگرد

اي بلال امشب اذاني را که مي‌خواهي بگو
«اشهد ان عليا حجت الله»ي بگو

با خديجه کاش چادر مي کشيدم بر سرش
وقت رفتن کاش مي‌بوسيد او را مادرش

«اُمّ اَيْمَن»! مثل مادر دور زهرا مي‌پري
تا نريزد اشکي امشب از سر بي مادري

عقد زهرا و علي در آسمان‌ها بسته‌ شد
سرنوشت عشق هم بر زلف آنها بسته‌ شد

گفت احمد: این زره خرج جهاز دختر است
خوب مي‌دانست حيدر بي زره هم حيدر است

تا مدینه روح را با حاجیان پر مي‌دهيم
دل به چشم کوثر و دستان حيدر مي‌دهيم 


15 مهر 1392 2899 1

در این نبرد نیازی به ذوالفقار ندارد

در این نبرد نیازی به ذوالفقار ندارد
وگرنه تیغه ی شمشیر او غبار ندارد

خدا رضا که نباشد علیست آن که برایش
شکست عبدودان نیزافتخار ندارد

وگرنه قبضه ی شمشیر را که دست بگیرد
کسی مقابل او چاره جز فرار ندارد

 هنوز اوست ید ا... فوق ایدیهم، 
دلاوری که شبیهی دراین دیار ندارد

 غمی نداشت علی لیلة المبیت به جز این
مراد او تک و تنهاست، یار غار ندارد

مگر که نام کسی چون علی نخورده به گوشش؟
کسی که گفته خدا اسم مستعار ندارد

 نشسته است به خانه که غیر فاطمه دنیا
برای او خبری غیر ناگوار ندارد

هوای کوفه اگر چه خزانی است برایش
به لطف فاطمه در خانه جز بهار ندارد

 ولی چه تلخ که این را درخت سبز ببیند
بهار نیز حضوری ادامه دار ندارد

 به فرض قبر علی زائری نداشته باشد
جهان مزار شریفی جز این مزار ندارد

به وصف آن که بدون نهایت است صفاتش
گریز و چاره زبانم جز اختصار ندارد

چقدر مانده بیاید دلاوری که به دوران
جهان به غیر علی مثل او سوار ندارد

 همیشه آن خبر خوش رسیده است به آدم
درست لحظه ی آخر که انتظار ندارد

28 مرداد 1392 2488 4

تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»



ای كعبه بی‌حاجی و ای قبله غایب!
تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»

یا اُمِّ هَنا! اُمِّ وِلا! اُمِّ ابیها!
هرگز به مقامت نرسیدند مناصب

در كتم زمان، مادر سترِ كلماتی
وحیِ فَیَضان در حرمِ روح تو راهب

«قوسین دَنا» مرتبه فاطمی توست
فاطر شده با رتبه نامت متناسب

در منزل «اَدنا» به سریرِ ملكوتی
بعد از تو نشسته‌اند ملائك به مراتب

در كون و مكان سوی تو سوسوی حیات است
پیدایی و نزدِ تو فقیرند جوانب

می‌ترسم اگر فاش بگویم كه چه هستی
جانم بِسِتانند بزرگان مذاهب

با احمد مختار به یك جانی و یك جسم
با حیدر كرّار به یك روح و دو قالب

بینِ علی و آینه بین‌الحرمینی
اُمُّ الحسنینی تو، چرا اُمِّ مصائب!؟

آداب و مراعات، همه مستحبات‌اند
مُشتی كلمات‌اند، كه در عشق تو واجب

ای اشرف اسماء خدا در تو درخشان
ای سیّد اولاد بشر با تو مُصاحب!

در پرده حق نام تو را «نور» نهادند
تا آینه‌ها از تو بگیرند مواجب

قدرِ تو غدیر است و نصابِ تو نبوّت
معراج تولّایی و میقات مناقب

تو مادر آبی و علی هم پدرِ خاك
آب و گِل ما مهر تو بانوی مواهب!

از ریشه نبی هستی و بر شاخه امامی
در مرتبتِ تو چه حقیرند عجایب

وقتی كه تو را روح قُدُس مُصحف حق داد
بر سینه در، شعله آتش شده كاتب

بینِ در و دیوار نشستی و شكستی
تا سرِّ خدا را برسانی تو به صاحب

بعد از تو چه نحس است میانِ در و دیوار
بعد از تو چه نفرین شد بر واژه ضارب

تشییع شبانگاه تو بر دوش ملائك
تدفین تنِ پاك تو با دست كواكب

در روح سخن، سوخته نام تو توصیف
در ذهن قلم، مست طواف تو مطالب

با روح عفیف تو سرشته‌ست مقامات
در لوح عقیق تو نوشته‌ست مراتب

03 مرداد 1392 1343 0
صفحه 20 از 33ابتدا   قبلی   15  16  17  18  19  [20]  21  22  23  24  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 2107 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1084 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 843 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 858 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها