حس می شود حضور شما موقع اذان...

تا آمدی کمی بنشینی کنارمان
تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان

از روی خاک با کمی اکراه پا شدی
رفتی وضو گرفتی از اشراق و بعد از آن

هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش
نزدیک تر شدی به خودت، ذات بی نشان

کم مانده بود در دِه پیغمبر خدا
مردم خدایشان بشود: یک زن جوان!

می خواستی که جلوه کنی بر زمین ولی
توحید غیرتی شد و بردت به آسمان

از عصر جاهلیت آن ها، تو را گرفت
دادت به درک ناقص این آخرالزمان

حالا هزار سال پس از تو رسیده اند
اهل زمین به قسمت جذاب داستان

جایی که آسمان به زمین رزق می دهد
از سفره ی نگاه تو، بانوی مهربان!

در کوچه های ساکت و مرطوب شهر ما
حس می شود حضور شما موقع اذان

اما هنوز منظره ی بکر خالقی
که وا نشد به دیدن تو چشم دیگران

این شعر را بگیر و برای فرشته ها
با لهجه ی خدا و صدای خودت بخوان...

10 اردیبهشت 1392 3362 4

شبا بیا ببینمت

جدا می شم از تو ولی می رم پیش بابام علی
غصه نخور برای من چون اونجا خوبه جام علی

بیا کنار بسترم تا بشنوی درد دلم
چون که مث دستای من جون نداره صدام علی

تو اولین زیارتم با پدرم از تو می گم
می گم رسونده به شما از راه دور سلام علی

پیش بابام غم ندارم اون جا چیزی کم ندارم
فقط یه غم دارم اونم این که ازت جدام علی

اینو همه خوب می دونن یتیم نوازی کارته
خلاصه که جون تو و تک تک بچه هام علی

فدای اشک نم نمت شبا بیا ببینمت
کنار قبر من بشین قرآن بخون برام علی

اونقده منتظر می شم تا که یه روز بیای پیشم
چون که صفایی نداره بهشتِ بی امام علی

24 فروردین 1392 3768 0

عاشقی روی دیگری دارد

قصه‌ی عشق آخری دارد
عاشقی روی دیگری دارد

گاه آن روی عشق پنهان است
گاه راه از میان توفان است

گاه فرمان دهد زمین بخوری
سیلی از دست بدترین بخوری

سر هجده بهار پیر شوی
بین دیوار و در اسیر شوی

یا که در شعله‌‌‌ی پریشانی
مثل پروانه پر بسوزانی

عشق گاهی سر جنون دارد
داستانی به رنگ خون دارد

ریشه‌ی عشق اگر چه افلاکی است
گاه دربند چادری خاکی است

عشق بازوی با ورم دارد
عشق بانوی بی حرم دارد

گاه چشم تر از تو می‌خواهد
زخمِ میخ در از تو می‌خواهد

گاه شیرین ترین محدّثه‌ای
گاه زخمیِ سخت حادثه‌ای

گرچه پاک است قلب مرضیه‌ات
سوزد از دود بازهم ریه‌ات

هم قرار است کوثرش باشی
هم فداییِ حیدرش باشی

عشق گرچه هزار غم دارد
ماه پهلو گرفته کم دارد

دوست دارد که بی‌قرار شوی
روی دل رحم ذوالفقار شوی

پیش محبوب دست و پا بزنی
جای او فضه را صدا بزنی

قدر باشی و قدر نشناسان
بگذرند از کنار تو آسان

می‌کشاند به کوچه راهت را
می‌کشد در خسوف ماهت را

گاه دستی کبود می‌خواهد
یاس با بوی دود می‌خواهد

بازی عشق سرشکستن داشت
پای جانان به جان نشستن داشت

گاه فرمان دهد که پرپر شو
جان حیدر! فدای حیدر شو

آه زهرا ! بگو علی چه کند؟
مرد جنگ است او، ولی چه کند؟



19 فروردین 1392 4054 1

ناخدای کشتی مولا ...

با هیچ زن جز تو دل دریا شدن نیست
یاراییِ درگیر توفان ها شدن نیست

در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!
جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست

تو نور چشم مصطفی و کس به جز تو
در شأن شمع محفل طاها شدن نیست

تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را
اهلیّت صدّیقه ی کُبرا شدن نیست

جز تو زنی را شوکت در باغ هستی
سرو چمان عالم بالا شدن نیست

جز با تو شأن گم شدن از چشم مردم
وانگاه در چشم خدا پیدا شدن نیست

نخلی که تو در سایه اش آسودی او را
در سایه ی تو، حسرت طوبا شدن نیست

ای عالم امکان خبر، تو مبتدایش
آن جمله ای که در خور معنا شدن نیست

سنگ صبور مردی از آن گونه بودن
با هیچ زن ظرفیّت زهرا شدن نیست



15 فروردین 1392 2462 0
صفحه 21 از 33ابتدا   قبلی   16  17  18  19  20  [21]  22  23  24  25  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 2107 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1084 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 843 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 858 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها