هی چرا در پا شدن یاد جوانی می کند؟

تا که با دیوار، چوبِ در تبانی می کند
قامت رعنای یارم را کمانی می کند

هر چه می پرسم از این مردم نمی داند کسی
آنچه میخی آهنی با استخوانی می کند    

دست بادِ سرد، سنگین هم نباشد باز هم
صورت یاسی جوان را ارغوانی می کند

تازگی در خانه رو می گیرد از من فاطمه
مهربان من چرا نامهربانی می کند

پس چرا دستی به پهلو می زند محبوب من؟
هی چرا در پا شدن یاد جوانی می کند؟

از تماشای پرستویم پریشان می شوم
تا به چشمانم نگاهی آسمانی می کند

باز کن یک بار دیگر چشم هایت را ببین
دارد اینجا زینبت شیرین زبانی می کند

31 خرداد 1391 1381 0

گل من نقش زمین است نپرسید چرا؟

گل من نقش زمین است نپرسید چرا؟
کار پاییز همین است نپرسید چرا؟

زنی افتاد و رگ غیرت عالم نگریست
نظر عشق چنین است نپرسید چرا؟

گاه مردی که جهان دور سرش می گردد
بی کس و کارترین است نپرسید چرا؟

تا نرنجد دل من، فاطمه هر چند که دید
حیدرش خانه نشین است نپرسید چرا؟

رسم دنیاست هر آنجا که مسیحی باشد
یک یهودا به کمین است نپرسید چرا؟

بی جواب است سلامم نه تعجب نکنید
آخر این شهر، مدینه است نپرسید چرا؟

31 خرداد 1391 1512 0

پیچیده بغض غربت مان در گلوی هم

ماییم ما، دو آینه ی رو به روی هم
تابانده اند صورت ما را به سوی هم

تا خیره می شویم به هم با نگاهمان
وا می کنیم پنجره ها را به روی هم

من مرد روز رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیده ایم سر خدا از سبوی هم

سر خم نمی کنیم مگر پیش پای عشق
عالم نمی خریم به یک تار موی هم

قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
یا «ایها الذین» هم و «امنوا»ی هم

دریا ندیده است، نمی فهمد این کویر
ما غرق می شویم چرا در وضوی هم؟

قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
پیچیده بغض غربت مان در گلوی هم

آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم

نه دستِ بسته ام و نه بازوی خسته ات
طاقت نداشتند بیایند سوی هم

پروانه ها خوشند، اگرچه در آتشند
پر می کشند در دلشان آرزوی هم

یک روز دوباره شبیه دو آینه
می ایستیم رو به خدا رو به روی هم

31 خرداد 1391 1850 0

وای! وقتی می رسد دریا به دریا دیدنی است

آسمان می خواند امشب قدسیان دف می زنند
حوریان کِل می کشند و خاکیان کف می زنند

شیر عاشق کش! کدام آهو دلت را برده است؟
تیغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟

آسمانی بی کرانی، عاشق دریا شدی
آمدی آیینه ی انسیه ی حورا شدی

امشب ای زیباترین! ای دلبر کوثر بیا!
شب، شبِ عشق است، ای داماد پیغمبر بیا!

بیش از اینها با دل محبوب ما بازی نکن
پیش این نیلوفر یکدانه غمازی نکن

مثل اقیانوس آرام است این بانو ولی
در دلش طوفان به پا کردی، مدارا کن علی!

«لیلة القدر» نگاهش یا علی! اجر تو است
او «سلام فیه حتی مطلع الفجر» تو است

از ازل در پرده بود آیینه دارش می شوی
در عبور از کوچه باغ عشق، یارش می شوی

قدّ و بالای علی از چشم زهرا دیدنی است
وای! وقتی می رسد دریا به دریا دیدنی است

ماه در اوج برکه دیدنی تر می شود
قدر زهرا با علی فهمیدنی تر می شود

مانده احمد تا کدامین وجه رب را بنگرد
روی حیدر را ببیند یا به زهرا بنگرد

ای بلال امشب اذانی را که می خواهی بگو
«اشهد ان علیا حجت الله»ی بگو

عقد زهرا و علی در آسمان ها بسته شد
سرنوشت عشق هم بر زلف آنها بسته شد

گفت احمد: این زره خرج جهاز دختر است
خوب می دانست حیدر بی زره هم حیدر است

تا در میخانه امشب روح را پر می دهیم
دل به چشم کوثر و دستان حیدر می دهیم

31 خرداد 1391 2300 0
صفحه 24 از 33ابتدا   قبلی   19  20  21  22  23  [24]  25  26  27  28  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 2082 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1066 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 831 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 846 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها