آرزو دارم این که بگذارم، شاخه گل بر مزار تو اما...

ای شکوهت فراتر از باور
ای مقام ات فراتر از ادراک
وصف تو درک «لیلة القدر» است
فهم ما از تبارک «ما ادراک»

کوثری، بی کرانه دریایی
ما و ظرف حقیر این کلمات
باید از تو نوشت با آیات
باید از تو سرود با صلوات

آیه در آیه وصف تو جاری است
«فتلقی...»، «مباهله»، «کوثر»
در دل «انما یرید الله»
در «فصل لربک وانحر»

از بهشت آمدی به هیئت نور
عطر سیبت وزید در هستی
تو گلِ... نه، تو نو بهارِ... نه
تو بهشت دل پدر هستی

پدر و مادرم فدای شما
مادری کرده ای برای پدر
چشم بد دور و چشم شیطان کور
دست تو بود و بوسه های پدر

از بهشت آمدی و روشن شد
سرنوشت دل علی با تو
بی تو کم بود در تمام جهان
نیمه ی دیگرش ولی با تو...

وصف ذات تو و صفات علی
وصف آیینه است و آیینه
غربت و خنده ی تو و دل او
قصه ی گرد و دست و آیینه

خانه می شد بهشتی از احساس
با گل افشانی بهاری تو
عاطفه با تمام دل می زد
بوسه بر دست خانه داری تو

خانه از زرق و برق خالی بود
از صفا، عاشقی، محبت، پر
داشتی ای کلیددار بهشت
پینه بر دست، وصله بر چادر

از بهشت آمدی و آوردی
یازده سوره ی بهشتی را
مصحف سرنوشت خود دیدیم
سوره هایی که می نوشتی را

نسل تو نوحِ با شکوه نجات
نسل تو خضرِ آسمانی راه
جلوه ای از دم تو را دیدیم
در مسیحی به نام روح الله

روز مادر شده دلم با شوق
پر زده در هوای تو، مادر!
منم و وسعت بهشت خدا
منم و خاک و پای تو، مادر!

آرزو دارم این که بنشینم
لحظه ای در جوار تو اما...
آرزو دارم این که بگذارم
شاخه گل بر مزار تو اما...

آه در حسرت زیارت تو
دل ما آشنای دلتنگی است
حرم دختر کریمه ی تو
شاهد لحظه های دلتنگی است

روز مادر شده به محضر تو
آمدم پا به پای این کلمات
هدیه ی من برای تو اشک است
هدیه ی من برای تو صلوات

21 خرداد 1391 1791 0

چیزی نمانده است که پر در بیاوریم

ما را ببخش فاطمه جان ما مزوّریم
هر روز در پی هیجانات دیگریم

باغ تعلقیم و پاییز رنگ رنگ
بی آنکه یک شکوفه ی زیبا بپروریم

ابلیس میهمان نفس های سرد ماست
هر روز ماجرای سقوطی مکرّریم

از بس گناه در دل ما بال می زند
چیزی نمانده است که پر در بیاوریم

غیبت، دروغ، هرزگی چشم، جلوه، شرم
نه دختران خوب، نه خوبان مادریم

برنامه ی تجمل و اسراف کار ماست
غرق زریم و تشنه ی باران زیوریم

در جان ما برای عبادت خشوع نیست
در عاشقانه حرف زدن کم می آوریم

از واجبات خسته و بیزار مستحب
بی روشنای نور تو، بانو مکدّریم

با این وجود ما به تو امید بسته ایم
یعنی همیشه دست به دامان کوثریم

18 خرداد 1391 1797 0

من از سقیفه های شهر می ترسم

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته چه تلخ است ادعا کردن
و مثل شمع به سوز دل اعتنا کردن

و بغض خویش تکاندن به روی دامن شعر
دوباره عقده ی دل را در آن رها کردن

دلم گرفته برآنم که از سر درد
به گریه دست برآوردن و دعا کردن

در انزوای سراسیمه خوب من بد نیست
کمی سکوت، کمی هم خداخدا کردن

صدای من که در این گوش ها نمی پیچد
و نیست چاره به جز بانگ را رسا کردن

دلم گرفته، گره خورده ام نمی فهمند
چه حاجت است مرا شرح ماجرا کردن

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان
دلم گرفته، مزارت کجاست بی بی جان

دلم گرفته نمیدانم از چه بنویسم
من از کدام هیاهوی کوچه بنویسم

چگونه دست بگیرم به زیر بازویت
چه مرهمی بگذارم به زخم پهلویت

چگونه بین تو و میخ در سپر باشم
و از عطوفت دیوار بیشتر باشم

دلم گرفته و از اشک بیت الاحزانم
درست مثل تو از شهر گریه- نالانم

درست مثل تو در هم شکسته ام بی بی
درست مثل تو مجروح و خسته ام بی بی

من از سقیفه های شهر می ترسم
ز طیف توطئه چین های شهر می ترسم

هنوز در شب ما سایه ی خطر باقی است
هنوز قصه ی پهلو و میخ در باقی است

هنوز هم به علی کینه می فروشد شهر
و بر عدالت او فتنه می خروشد شهر

و استخوان به گلو دارد او غریبانه
و خون دل خورد او باز هم نجیبانه

من از کرانه ی اندوه و آه می آیم
من از شبانه ی فریاد و چاه می آیم

دلم گرفته از این شهر خفته ی خاموش
دلم گرفته از این شهر معصیت-آغوش

از این هوای ز نبض گناه طوفانی
پر از حرام و هراس و شب و هوسرانی

چنان به نکبت لذات خویش مشغول اند
که مثل کرم به عمق گناه می لولند

کسی ز سفره ی بی قوت و نان نمی پرسد
ز قحط عاطفه ی آسمان نمی پرسد

گروهی از پی تاراج قدرت و نام اند
گروه دیگری اما اسیر این دام اند

گروهی آتش غفلت به کام می ریزند
و با حقایق دنیا و دین گل آویزند

چقدر بوی هوس می دهد نفس هاشان
پر ازکبودی کیفر، شب هوس هاشان

دلم گرفته از این بزم های وحشتناک
دلم گرفته از این سورهای دهشتناک

و مرگ های پلیدی که مثل مردن نیست
و رعشه های شدیدی که جان سپردن نیست

و غیرتی که فراموش می شود کم کم
طراوتی که فراموش می شود کم کم

هراس آن شب ظلمانی ای خدای بزرگ
و دختران خیابانی ای خدای بزرگ

خلیج و یک شب بارانی آه باور کن
حراج دختر ایرانی...آه باور کن

اگرچه چشم وطن تا همیشه مرطوب است
علاج واقعه بعد از وقوع هم خوب است

دلم گرفته مزارت کجاست بی بی جان
بنفشه زار بهارت کجاست بی بی جان

به جای در، دلم آتش گرفته بی بی جان
تمام حاصلم آتش گرفته بی بی جان

دلم گرفته و می خواهم آتشین باشم
و شروه-داغ ترین شاعر زمین باشم

بیا امام امان ای مسیح گم شده ام
بگو کجاست نشان ضریح گم شده ام

بر آن سرم که کنارش بهار گریه کنم
به بغض چنگ زنم زارزار گریه کنم

چه می شود که بیایی و ذوالفقار کشی
به روی پنجره ها طرحی از بهار کشی

چه می شود که بیایی ستم فرو ریزد
به پیشواز تو دیوار غم فرو ریزد

بیا امام زمان جان مادرت زهرا
به دادمان برس ای امتداد عاشورا!

18 خرداد 1391 2146 1

تو مادر همه ی قصه های خوب خدایی

تویی تو صبح و مصابیح در نگاه تو پنهان
و مهر و ماه به تصریح در نگاه تو پنهان

که واژه واژه ی تکبیر در سکوت تو پیدا
و دانه دانه ی تسبیح در نگاه تو پنهان

و سوره سوره ی قرآن، میان جای تو جاری
و آیه آیه  به تشریح در نگاه تو پنهان

وعشق، مبهم و در پرده مانده بود اگر تو...
که رو نمودی و توضیح در نگاه تو پنهان

دلت اگرچه نمی دید عشق غیر علی را
سکوت کردی و ترجیح در نگاه تو پنهان

چه غم برای در خانه ی شما که بسوزد
علی در اه است و مفاتیح در نگاه تو پنهان

نشسته بود نمازت کنارت حیدر و...دردی
پیمبرانه به تلویح در نگاه تو پنهان!

تو مادر همه ی قصه های خوب خدایی
بسا اشاره و تلمیح در نگاه تو پنهان

و چند قرن زمین، مشق اشتباه نوشته
تو آسمانی و تصحیح در نگاه تو پنهان

شبی غریب، کفن کرد شاعری غزلش را
و بعد...

17 خرداد 1391 1587 0
صفحه 25 از 32ابتدا   قبلی   20  21  22  23  24  [25]  26  27  28  29  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 1725 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1007 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 779 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 789 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها