در را ببند فضه! دیگر کسی نیاید

در را ببند فضّه، جارو بکش زمین را
تا هیچ کس نفهمد دیشب کبوتری رفت

خاکستر پرش را از روی خاک بردار
تا خاکیان نفهمند از خانه آن پری رفت

امروز چشم خورشید آیینه ی غزل نیست
بانوی مهربانی دیگر در این محل نیست

آیینه ها شکسته، دست بهار بسته
خورشیدمان به سمت دنیای دیگری رفت

چیزی به شب نمانده، سجاده را بیاور
آن آیه های بر خاک افتاده را بیاور

باید جهاز او را، چادر نماز او را
تحویل دخترش داد، وقتی که مادری رفت

در را ببند فضه! دیگر کسی نیاید
دشمن به جشن در این دلواپسی نیاید

دیگر کسی به جز غم در را نمی گشاید
جان مجسمی سوخت، روح مصوری رفت

در کوچه های بن بست تکرار می شود درد
در چاه های متروک انبار می شود درد

در خواب می رود عشق، بیدار می شود درد!
در را ببند! مادر، از راه بهتری رفت!

03 خرداد 1391 1653 0

پس آیه ها به زبان می روند و می آیند

شب است پیر و جوان می روند و می آیند
فرشته ها نگران می روند و می آیند

شبیه ساعت سرخی، دو ماهی قرمز
میان حوض زمان می روند و می آیند

دری که سوخته باشد چگونه بسته شود؟
چنان که سینه زنان می روند و می آیند

گلی که خم شده از زیر چشم می بیند
که غنچه هاش چنان می روند و می آیند

که شانه های پدر در سکوت می لرزند
و درد و اشک نهان می روند و می آیند

زمان کم است علی جان وصیتی دارم
دو چشم خسته تان می روند و می آیند

صدا صدای تو اما غریب و محزون است
و لحظه ها که دوان می روند و می آیند

به روی گونه تو ردّ محو لبخندی است
پس آیه ها به زبان می روند و می آیند

و بعد بغض فروخفته ای که می ترکد
و رودهای روان می روند و می آیند

به روی دوش تو را می برند تا دریا
و قرن ها پس از آن می روند و می آیند

و قرن ها پس از آن، دسته دسته چلچله ها
به سوگ یاس جوان می روند و می آیند

به عشق توست اگر از زمین نمی کوچند
که عاشقان ز جهان می روند و می آیند!

03 خرداد 1391 1650 0

بگیر دست مرا! سردم است بانوجان!

تمام درد من از این غم است، بانو جان!
که هر چه از تو بگویم کم است بانوجان!

چه دور مانده ام از آفتاب چشمانت
بگیر دست مرا! سردم است بانو جان!

جهان همیشه همین بوده است، با این حال
هنوز مسئله ای مبهم است بانو جان

که میخ، پهلوی خورشید را چگونه شکافت
که پشت ماه از آن شب خم است بانو جان!

تو را به دوش گرفته است در سکوتی تلخ
که چاه حتی نامحرم است، بانو جان!

به زیر خاک تو را مثل گنج پنهان کرد
کدام خاک؟ خدا اعلم است بانوجان!

زمین هنوز پر از خاک های دور از توست
بگیر دست مرا! سردم است بانوجان!

03 خرداد 1391 1688 0

وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند

وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند
خار و خسی گل های پرپر را بسوزانند

وقتی تبرها دست در دست درختی خشک
سر شاخه های تازه و تر را بسوزانند

دیگر حریم باغبان را کی نگه دارند
وقتی سر سرو تناور را بسوزانند

از میوه های تلخ پر کردند دل ها را
تا میوه ی قلب پیمبر را بسوزانند!

از دوزخ سرخ حسادت هیزم آوردند
تا آیه های سبز کوثر را بسوزانند

حالا به جایی می رسد بی شرمی این قوم:
در را بکوبند...آه! نه! در را بسوزانند!

دست علی را بسته می خواهند بعد از تو
تا با دروغی کهنه منبر را بسوزانند

یک روز دیگر می رسند از راه، مادر جان
با جام زهری تا برادر را بسوزانند

فردای آن هم خیمه های عشق می سوزند
در کربلا تا دشت محشر را بسوزانند

آیینه ها در شوق دیدار تو می سوزند
تا لحظه ی دیدار خنجر را بسوزانند

فردای آن...فردای آن...طاقت نداری شعر
تا واژه های داغ دفتر را بسوزانند؟!

سر بسته می گویم: زمین گرما نخواهد دید
وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند!

03 خرداد 1391 1557 0
صفحه 27 از 33ابتدا   قبلی   22  23  24  25  26  [27]  28  29  30  31  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 2083 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1066 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 831 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 846 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها