وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند

وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند
خار و خسی گل های پرپر را بسوزانند

وقتی تبرها دست در دست درختی خشک
سر شاخه های تازه و تر را بسوزانند

دیگر حریم باغبان را کی نگه دارند
وقتی سر سرو تناور را بسوزانند

از میوه های تلخ پر کردند دل ها را
تا میوه ی قلب پیمبر را بسوزانند!

از دوزخ سرخ حسادت هیزم آوردند
تا آیه های سبز کوثر را بسوزانند

حالا به جایی می رسد بی شرمی این قوم:
در را بکوبند...آه! نه! در را بسوزانند!

دست علی را بسته می خواهند بعد از تو
تا با دروغی کهنه منبر را بسوزانند

یک روز دیگر می رسند از راه، مادر جان
با جام زهری تا برادر را بسوزانند

فردای آن هم خیمه های عشق می سوزند
در کربلا تا دشت محشر را بسوزانند

آیینه ها در شوق دیدار تو می سوزند
تا لحظه ی دیدار خنجر را بسوزانند

فردای آن...فردای آن...طاقت نداری شعر
تا واژه های داغ دفتر را بسوزانند؟!

سر بسته می گویم: زمین گرما نخواهد دید
وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند!

03 خرداد 1391 1429 0

بمیرم دخترم! این خاکیان بد با تو تا کردند

میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید
محمد!(ص) دخترم از راه خیلی دور می آید
صدای ناله ی خاک است این یا شادی افلاک
نوای توأم سوز نی و تنبور می آید
محمد! سخت دلتنگم برای حزن لبخندش
به سمت مادر امشب-چشم دشمن کور- می آید
بمیرم دخترم! این خاکیان بد با تو تا کردند
نفهمیدند از تو آیه های نور می آید

بمیرم دخترم! بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

علی!(ع) امشب قدم در کوچه ها بگذار آهسته
گل پژمرده ات را از زمین بردار آهسته
به دور از چشم فرزندانت امشب بی کس و تنها
قیامت را ببین بین در و دیوار آهسته
قیامت را ببین در این نگاه رو به خاموشی
قیامت را ببین در این گل تب دار آهسته
علی جان دخترم را، نور چشم خاندانم را
ببر در خاک پنهان کن ولی بسیار آهسته!
قدم در کوچه ی دلتنگی ات بگذار آهسته
بیاور این امانت را به ما بسپار آهسته

بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

03 خرداد 1391 1385 0

بانو! نگو که «خسته شدم، وقت رفتن است»

موی تو را رسول خدا شانه می کند
عطرش میان خانه مان خانه می کند
می دانی آن نگاه زلال این صدای گرم
این خانه را چگونه پریخانه می کند؟!
این چادر سفید زمانِ نماز صبح
یاس مرا شبیه به پروانه می کند!
حس می کنم گرفته دلت گر چه ساکتی
دنیا چه با تو ای گل ریحانه می کند؟
بانو! نگو که «خسته شدم، وقت رفتن است»
فکرش مرا به جان تو دیوانه می کند

فکری به حال خستگی ما نمی کنی
وقتی که قصد رفتن از این خانه می کنی؟!

یاد از تو و کبودی آن شانه می کنم
می میرم آه و موی تو را شانه می کنم
تا عطر تو همیشه بماند در این اتاق
در را به روی هیچ کسی وا نمی کنم!
باید تو را به منزل امنی برم، عزیز
فکری به حال دفن غریبانه می کنم!

کو آن صدف که لایق دُردانه ی من است؟
ابریشمی که در خور پروانه ی من است؟!

03 خرداد 1391 1631 0

بشر شدی تو که از هر فرشته سر باشی!

گُلم سلام! نمی خواستم پسر باشی!
خدا گذاشته از عشق با خبر باشی

خدا گذاشته تو همدمم شوی در غم
خدا گذاشته تو مادر پدر باشی

گلم، قشنگ تری از گل و بهار و بهشت
بشر شدی تو که از هر فرشته سر باشی!

خدا تو را به نگاه خودش تبرّک کرد
که از هر آن چه که خوب است خوب تر باشی

میان دست تو تسبیحی از ستاره گذاشت
که آفتاب شوی، مژده ی سحر باشی!

گلم، عزیز دلم، دخترم، خدا می خواست
علی(ع) به عرش بیاید، تو بال و پر باشی!

از آسمان به زمین هدیه داده شد نورت
که نور چشم و عزیز پیامبر(ص)باشی!

03 خرداد 1391 1356 0
صفحه 27 از 32ابتدا   قبلی   22  23  24  25  26  [27]  28  29  30  31  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 1725 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1007 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 779 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 789 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها