مادر! جهان ما یتیم عشق و احساس است

ای تا همیشه مطلع الانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت

جان پدر را تا بهشتی غرق گل می برد
در لحظه های روشن دیدار لبخندت

لبریز بود از مادری لبریز چشمانت
سرشار بود از عاطفه سرشار لبخندت

نه سال در دنیای حیدر صبح و ظهر و شب
تکرار شد تکرار شد تکرار لبخندت

با گردش دستاس خیر و نور می پاشید
بر هرچه صحرا هرچه گندمزار لبخندت

از روزه ی بی نان و بی خرما چه شیرین تر
وقتی که باشد لحظه ی افطار لبخندت

..
اما چرا این روزها دیگر نمی خندی
اما چرا این روزهای تار لبخندت.‌..

مثل گلی توفان زده پژمرد، پرپر شد
بعد از پدر بعد از در و دیوار لبخندت

این روز های آخری یک بار خندیدی
اما چه تلخ است آه تلخ این بار لبخندت

با چشم های خسته تا تابوت را دیدی
بر چشمهای فضه شد آوار لبخندت

::
مادر جهان ما یتیم عشق و احساس است
قدری بخند ای مهربان بگذار لبخندت…

چادر نماز دخترم از یاس لبریز است
تابیده بر این چادر گلدار لبخندت


11 اسفند 1395 1838 0

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت...


تا که نامت بر زبان آمد زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غسلت دهد آب روان آتش گرفت

هان چه می پرسی چه پیش آمد؟ زمین را آب برد
بادبانِ کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماهِ مرا ابرِ سیاهِ فتنه کشت
یک طرف از درد غربت کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت
در زمین جسم تو گم شد، آسمان آتش گرفت
 


11 اسفند 1395 2230 0

مرز بهشت و دوزخ از آن روز اين در است


تفسير او به دست قلم ناميسر است
در شان او غزل ننويسيم بهتر است
 
شان نزول يك پري از آسمان به خاك
دامان مادري ست كه در شان كوثر است

هر مصرعم لبي ست كه لبخند مي زند
اين بيت من شبيه لبان پيمبر است

از عرش تا به فرش ملائك خمار او
ذكرش سبو سبو مي الله اكبر است

او فاطمه ست معني اين نام را هنوز
از هر زبان كه مي شنوم نامكرر است

از زخم او اگر بنويسي قلم ، بدان
نامت از اين به بعد قلم نيست  خنجر است

ننويس فتنه پشت دري شعله مي كشد
در كوچه شر به پا شده در خانه محشر است

در كوچه بوي آتش و در خانه عطر گل
مرز بهشت و دوزخ از آن روز اين در است

با پهلوي شكسته هم از كوه كوه تر
با قامت خميده هم از آسمان سر است
  
لبخند مي زند كه بخندند بچه ها
مادر اگر كه جان بدهد باز مادر است...
 

10 اسفند 1395 1626 0

و یاد مادرم افتادم

کوهی را به شانه گرفتم

و اندوهی ابدی را

                  نشانه رفتم

خانه‌ام دور می‌شد

و ترانه‌هایم

              می‌خشکید

زنی

چون روزنی عتیق

پیش چشمم

              شکفت

و در گوشم

            رازی گفت

که از افشای آن

چند قرن و چهل سال

                       می‌گذشت.

دوباره پیر شدم

و یاد مادرم افتادم

که تداومِ دردهای دلبندش را

                               به سینه می‌کوفت
و ناخودآگاه

روح فرزندش را

به آینه‌های مندرس

                      وصله می‌زد!


09 اسفند 1395 2374 0
صفحه 6 از 32ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تقدیم به حضرت صدیقه ی کبری(س)

دخترم! هربار رو به من تبسّم می کنی
آفتابی، گوشه ی چشمی به گندم می کنی


بوی نانت باز می پیچد میان کوچه ها
ذکر می گوییّ و با باران ترنم می کنی


قاب چشمان حسن شد قامتت وقت نماز
کوه را با ایستادن های خود گم می کنی


گفته ای:الجار ثم الدار، تا آواز صبح
هر دعایی خوانده ای در حق مردم می کنی


ناخدای کشتی ام! پهلو گرفتی، درخفا
چشم دریای علی را پرتلاطم می کنی


خانه ات، درها، همه دیوارها فهمیده اند
بر سر دستاس احساس تالم می کنی


دست بر دیوار می گیری، برای لحظه ای
گریه های دخترانت را تجسم می کنی


آب وقتی نیست هنگام وضویت در حیاط
گرد از چادر که می گیری تیمم می کنی


روی دوش حیدر آرامیده ای؛ تا پیش من
قبل از او پر می کشی آری...تقدم می کنی

21 اسفند 1394 1930 2

فرشته ای که شدی بهر مرتضی ، همسر

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور       

               

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

فروردین94


21 فروردین 1394 1024 4

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

این نور کیست بین صف محشر آمده ست

نوری که قبل خلقت عالم بر آمده ست

از فرّ و شوکتش همگی غرق حیرتند

نور خداست در صفت دیگر آمده ست

او را رسول مهر بخوانم عجیب نیست

وحی خدا در آینه ی کوثر آمده ست

وقتی حدیث قدسی «لولاک» شأن اوست

در حد من که نیست بگویم : سرآمدست

در آخرت شفاعت زهرا نصیب اوست

هرکس که با توسلِ «یا حیدر» آمده ست

وقتی دلیل قهر خدا خشم فاطمه ست

یعنی که ظالمان نفس آخر آمده ست

 


 


21 فروردین 1394 796 0

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 


21 فروردین 1394 810 0
صفحه 1 از 19ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها