شكرخدا كه سايه ی تو بر سر من است

هجده بهار رفت، زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست

آغوش خاک‌های زمین منزل تو نیست
دست خدا برآمده در انتظار توست

ماه کبود! روی نپوشانی از علی
دریای تو همیشه دلش بی‌قرار توست

باور نمی‌کنم که تو دور از دل منی
هرجا دلی شکست همان جا مزار توست

بانوی آب‌های جهان! آبروی ما
از اشک تو، عبادت تو، اعتبار توست

شکرخدا که سایۀ تو بر سر من است
چادر حجاب نیست فقط، یادگار توست


06 بهمن 1398 683 1

عمری پناه آورده ام بر چادر تو

دستی بکش بر این دل تبدار مادر
آشفته ام آشفته ام بسیار مادر ...

تنهام مثل برکه ای بی آب و بی ماه
تنهام مثل شاخه ای بی بار مادر

آتش گرفته جنگلی از حرف در من
در من جهانی سوخته است انگار مادر

هم شعله ها در تار و پودم جان گرفته
هم بسته راهم را در و دیوار مادر

ای تکیه‌گاه و ای پناه لحظه‌هایم
وقتی که از خود می شوم بیزار، مادر

امشب میان ذکرهایت یاد من باش
در لحظه ی الجار ثم الدار مادر

عمری پناه آورده ام بر چادر تو
این بار آزرده تر از هربار مادر...
 

03 بهمن 1398 467 0

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا

بغض کرد و گفت مردم! شعله ها از در گذشت
بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت

زد به سینه، چند یازهرای اشک آلود گفت
بعداز آن از چند و چون روضه ی مادر گذشت

روضه خوان رفت و به ظهر داغ عاشورا رسید
من‌ همان جا ایستادم... شعله ها از در گذشت

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا
آه، آن شب بر دل من روضه ای دیگر گذشت

تازیانه رفت بالا و غلاف آمد فرود
تیغ پشت تیغ از جسم علی اکبر گذشت

شعله بود و محسن شش ماهه و دیوار و در
تیری آمد از گلوی تشنه ی اصغر گذشت

میخ در بر سینه ی پرمهر مادر حمله کرد
آب دیگر از سر عباس آب آور گذشت

ریسمان بر گردن حبل المتین انداختند
قافله از بین غوغای تماشاگر گذشت

ذکر حیدر داشت زهرا مسجد از جا کنده شد
ذکر حیدر داشت مولا از دل لشکر گذشت

درد پهلو، زخم بازو... فاطمه از پا نشست
تیر و نیزه از تن فرزند پیغمبر گذشت

من سراپا اشک بودم، طاقتم از دست رفت
روضه خوان از ماجرای خنجر و حنجر گذشت

روضه ها اینجا گره می خورد، بابا رفته بود
هیچکس اما نمی داند چه بر دختر گذشت

26 دی 1398 552 0

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله

به واژه‌ای نکشیده‌ست مِنَّت از جوهر
خطی که ساخته باشد مُرکَّب از باور

کنون مرکب من جوهر است و جوهر نیست
به جوش آمده خونم چکیده بر دفتر

به جوش آمده خونم که این‌چنین قلمم
دوباره پر شده از حرف‌های دردآور

دوباره قصۀ تاریخ می‌شود تکرار
دوباره قصۀ احزاب باز هم خیبر

دوباره آمده‌اند آن قبیلۀ وحشی
که می‌درید جگر از عموی پیغمبر

عصای کینه برآورده باز ابوسفیان
دوباره کوفته بر قبر حمزه و جعفر

به هوش باش مبادا که سِحرِمان بکنند
عجوزه‌های هوس، مُطربان خنیاگر

مباد این‌که بیاید از آن سر دنیا
به قصد مصلحتِ دین مصطفی؛ کافر

چنان مکن که کسان را خیال بردارد
که باز هم شده این خانه بی در و پیکر

به این خیال که مرصاد تیر آخر بود
مباد این‌که بخوابیم گوشۀ سنگر

زمان زمانۀ بی‌دردی است می‌بینی
که چشم‌ها همه کورند و گوش‌ها همه کر

هزار دفعه جهان شاه‌راه ما را بست
هزار مرتبه اما گشوده شد معبر

خوشا به حال شکوه مدافعان حرم
که سر بلند می‌آیند یک‌به‌یک بی‌سر

اگر چه فصل خزان است، سبز پوشانیم
برآمد از دل پاییز میوۀ نوبر

به دودمان سیاهی بگو که می‌باشند
تمام مردم ایران سپاهِ یک لشکر

به احترام کسی ایستاده‌ایم اینک
که رستخیز به پا کرده در دل کشور

نفس نفس همۀ عمر مالک دل بود
کسی که بود به هنگامه، مالک اشتر

بغل گشوده برایش دوباره حاج احمد
رسیده قاسمش از راه، غرق خون، پرپر

به باوری که در اعماق چشم اوست قسم
هنوز رفتن او را نمی‌کنم باور

چگونه است که ما کشته داده‌ایم اما
به دست و پا زدن افتاده دشمن مضطر

چگونه است که خورشید ما زمین افتاد
ولی نشسته سیاهی به خاک و خاکستر

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله
چه آخری‌ست که آغاز می‌شود از سر

جهان به واهمه افتاد از آن سلیمانی
که مانده است به دستش هنوز انگشتر

بدون دست علم می‌برد چنان سقا
بدون تیغ به پا کرده محشری دیگر

چنین شود که کسی را به آسمان ببرند
چنین شود که بگوید به فاطمه مادر

قصیده نام تو را برد و اشک شوق آمد
که بی‌وضو نتوان خواند سوره کوثر

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش،
هزار مرتبه دختر، اگر تویی دختر

میان آتشی از کینه پایمردیِ تو
کشاند خصم علی را به خاک و خاکستر

فقط نه پایۀ مسجد که شهر می‌لرزید
از آن خطابه، از آن رستخیز، از آن محشر

تمام زندگی تو ورق ورق روضه‌ست
کدام مرثیه‌ات را بیان کنم آخر؟

تو راهیِ سفری و نرفته می‌بینی
گرفته داغ نبود تو خانه را در بر

تو رفته‌ای و پس از رفتنت خبر داری
که مانده دیدۀ زینب هنوز هم بر در

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد
که زیر سایۀ آن چادر است این کشور

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام
امید فاطمه از راه می‌رسد آخر

19 دی 1398 1174 8
صفحه 1 از 33ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


تو آن گلي كه بيايي، بهار برگردد

خدا كند كه بيايد بهار، برگردد
بيايد از قدمش گل به بار، برگردد

اي آسمان دلم از چه رو نمي باري؟
ببار تا كه بيايد، ببار، برگردد

چه آرزوی قشنگی که آفتاب امید
در انتهای شب انتظار، برگردد

چه روزهاي قریبي! چه سبز و نورانی!
در اين ديار، ز روزي كه يار، برگردد

بهار معني عشق است و بي تو بي معني
بيا كه نغمه سار و هزار، برگردد

اگر چه با گل تنها بهار سر نرسد
تو آن گلي كه بيايي، بهار، برگردد!



30 فروردین 1392 1403 5

یاس کبود...

 یاس کبودِ من گلِ نیلوفرم، بمان

در خانه ای که عطرِ تو دارد، تمامِ آن


 "عَجّل وَفات" گفتنِ تو می کُشَد مرا

بوی فراق می شنوم، یارِ مهربان 



از تند بادِ حادثه، پژمرده ای، چنین؟
باد خزان چه کرده در این باغ و بوستان؟!


چشمی شبیه چشم تو گریان نبوده است
تنها به شوقِ مرگ شدی، گاه، شادمان


جان مرا به آتش هجران خود مسوز
در ماتمی به وسعت غم های بیکران


یک سینه بغض، پشت گلو، گُر گرفته است
از داغ توست بین گلو، مانده، استخوان


غیر از تو، کیست، سنگِ صبورِ غمِ علی؟
بعدِ تو نیست، هیچ کسی، چون تو همزبان


خورشیدِ من، به سرخیِ مغرب رسیده ای
با رفتنت سیاه نکن روزِ آسمان


حوریّه ی بهشت علی، بی علی چرا
پرواز می کنی تو از این خانه تا جنان؟


این خانه، خانه نیست، همان قتلگاه توست
دیوار و در نداد تو را لحظه ای امان


دیوار و دربِ خانه و مسمارِ آهنین
با تو چه کرد؟ هستیِ حیدر، که ناگهان-


ناله زدی که فضّه بیا، آه، محسنم
دریاب جسمِ زخمیِ زهرای نیمه جان


دادند، اجر و مزدِ رسالت به دخترش
سیلی و تازیانه و آتش... چه قدردان!!!


ضرب لگد، شراره ی آتش، غلاف نیز...
آری، چه کرد کینه ی اهریمنِ زمان


افتاد بر زمین دمِ آخر نفس زنان
کاری کن ای خدا، به کبوتر، مدد رسان


بال و پری برای پرستویِ من نماند
بردند، دست بسته مرا هم کشان کشان


چون آتشِ نهفته به خاکسترم ز صبر
در رنجکوره های بلا خیزِ امتحان


بامن فقط دلی است که لبریزِ خون شده
از جهل و بی مروّتیِ خلق توأمان


حس کردنی است قصّه ی دردم، نه گفتنی
چون قاصر از بیان غمم می شود زبان


دل کندنم ز فاطمه سخت است، ای خدا
صبری به من بده و قراری به کودکان


گر پیش از این به مُردنِ خویشم یقین نبود
با رفتنش یقین شده مُردن در این خزان


آن سینه سرخ، نیمه ی شب پرکشید و رفت
زخمی و پرشکسته و دل خسته از جهان


پر پر زنان، پرید، به آفاق، دل سپُرد
سر گشته چون کبوترِ دلتنگِ آشیان


مهمانِ نُه بهارِ همین خانه بود، رفت...
نیلوفرِ امانتیِ من، ز  باغبان ...




"فاطمه اکبرزاده"
1392/01/25
سوم جمادی الثّانی سال 1434
مصادف باشهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


27 فروردین 1392 1356 11

مجبور هستی تکیه بر بازو کنی

با هیچ ظلم و فتنه پیوستی نداری
جز پایگاه خانه پابستی نداری

تو دختر پیغمبری اما در این شهر
حقی برای آنچه که هستی نداری

مجبور هستی تکیه بر بازو کنی چون
همراز و  همفکری و همدستی نداری

برداشتی دست از سر دستاس اما
 وقتی که بر چرخاندنش دستی نداری

مجبور اگر باشی خودت را، محسنت را ...
تو در مسیر خویش بن بستی نداری

25 فروردین 1392 1230 8

وای بر من بهار را کشتند

وای بر من بهار را کشتند
مادری باردار را کشتند

یک نفر؛ نه چهل نامردند!
محسن بی گناه را کشتند

بین دیوار و در؛ فشار و درد
یاس تازه بهار را کشتند

پیش چشم شوهر و بچه
مادر داغدار را کشتند

پیش چشم عزیز پیغمبر
همه حرمت و را کشتند

25 فروردین 1392 1645 2
صفحه 10 از 19ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها