شكرخدا كه سايه ی تو بر سر من است

هجده بهار رفت، زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست

آغوش خاک‌های زمین منزل تو نیست
دست خدا برآمده در انتظار توست

ماه کبود! روی نپوشانی از علی
دریای تو همیشه دلش بی‌قرار توست

باور نمی‌کنم که تو دور از دل منی
هرجا دلی شکست همان جا مزار توست

بانوی آب‌های جهان! آبروی ما
از اشک تو، عبادت تو، اعتبار توست

شکرخدا که سایۀ تو بر سر من است
چادر حجاب نیست فقط، یادگار توست


06 بهمن 1398 588 1

عمری پناه آورده ام بر چادر تو

دستی بکش بر این دل تبدار مادر
آشفته ام آشفته ام بسیار مادر ...

تنهام مثل برکه ای بی آب و بی ماه
تنهام مثل شاخه ای بی بار مادر

آتش گرفته جنگلی از حرف در من
در من جهانی سوخته است انگار مادر

هم شعله ها در تار و پودم جان گرفته
هم بسته راهم را در و دیوار مادر

ای تکیه‌گاه و ای پناه لحظه‌هایم
وقتی که از خود می شوم بیزار، مادر

امشب میان ذکرهایت یاد من باش
در لحظه ی الجار ثم الدار مادر

عمری پناه آورده ام بر چادر تو
این بار آزرده تر از هربار مادر...
 

03 بهمن 1398 421 0

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا

بغض کرد و گفت مردم! شعله ها از در گذشت
بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت

زد به سینه، چند یازهرای اشک آلود گفت
بعداز آن از چند و چون روضه ی مادر گذشت

روضه خوان رفت و به ظهر داغ عاشورا رسید
من‌ همان جا ایستادم... شعله ها از در گذشت

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا
آه، آن شب بر دل من روضه ای دیگر گذشت

تازیانه رفت بالا و غلاف آمد فرود
تیغ پشت تیغ از جسم علی اکبر گذشت

شعله بود و محسن شش ماهه و دیوار و در
تیری آمد از گلوی تشنه ی اصغر گذشت

میخ در بر سینه ی پرمهر مادر حمله کرد
آب دیگر از سر عباس آب آور گذشت

ریسمان بر گردن حبل المتین انداختند
قافله از بین غوغای تماشاگر گذشت

ذکر حیدر داشت زهرا مسجد از جا کنده شد
ذکر حیدر داشت مولا از دل لشکر گذشت

درد پهلو، زخم بازو... فاطمه از پا نشست
تیر و نیزه از تن فرزند پیغمبر گذشت

من سراپا اشک بودم، طاقتم از دست رفت
روضه خوان از ماجرای خنجر و حنجر گذشت

روضه ها اینجا گره می خورد، بابا رفته بود
هیچکس اما نمی داند چه بر دختر گذشت

26 دی 1398 520 0

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله

به واژه‌ای نکشیده‌ست مِنَّت از جوهر
خطی که ساخته باشد مُرکَّب از باور

کنون مرکب من جوهر است و جوهر نیست
به جوش آمده خونم چکیده بر دفتر

به جوش آمده خونم که این‌چنین قلمم
دوباره پر شده از حرف‌های دردآور

دوباره قصۀ تاریخ می‌شود تکرار
دوباره قصۀ احزاب باز هم خیبر

دوباره آمده‌اند آن قبیلۀ وحشی
که می‌درید جگر از عموی پیغمبر

عصای کینه برآورده باز ابوسفیان
دوباره کوفته بر قبر حمزه و جعفر

به هوش باش مبادا که سِحرِمان بکنند
عجوزه‌های هوس، مُطربان خنیاگر

مباد این‌که بیاید از آن سر دنیا
به قصد مصلحتِ دین مصطفی؛ کافر

چنان مکن که کسان را خیال بردارد
که باز هم شده این خانه بی در و پیکر

به این خیال که مرصاد تیر آخر بود
مباد این‌که بخوابیم گوشۀ سنگر

زمان زمانۀ بی‌دردی است می‌بینی
که چشم‌ها همه کورند و گوش‌ها همه کر

هزار دفعه جهان شاه‌راه ما را بست
هزار مرتبه اما گشوده شد معبر

خوشا به حال شکوه مدافعان حرم
که سر بلند می‌آیند یک‌به‌یک بی‌سر

اگر چه فصل خزان است، سبز پوشانیم
برآمد از دل پاییز میوۀ نوبر

به دودمان سیاهی بگو که می‌باشند
تمام مردم ایران سپاهِ یک لشکر

به احترام کسی ایستاده‌ایم اینک
که رستخیز به پا کرده در دل کشور

نفس نفس همۀ عمر مالک دل بود
کسی که بود به هنگامه، مالک اشتر

بغل گشوده برایش دوباره حاج احمد
رسیده قاسمش از راه، غرق خون، پرپر

به باوری که در اعماق چشم اوست قسم
هنوز رفتن او را نمی‌کنم باور

چگونه است که ما کشته داده‌ایم اما
به دست و پا زدن افتاده دشمن مضطر

چگونه است که خورشید ما زمین افتاد
ولی نشسته سیاهی به خاک و خاکستر

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله
چه آخری‌ست که آغاز می‌شود از سر

جهان به واهمه افتاد از آن سلیمانی
که مانده است به دستش هنوز انگشتر

بدون دست علم می‌برد چنان سقا
بدون تیغ به پا کرده محشری دیگر

چنین شود که کسی را به آسمان ببرند
چنین شود که بگوید به فاطمه مادر

قصیده نام تو را برد و اشک شوق آمد
که بی‌وضو نتوان خواند سوره کوثر

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش،
هزار مرتبه دختر، اگر تویی دختر

میان آتشی از کینه پایمردیِ تو
کشاند خصم علی را به خاک و خاکستر

فقط نه پایۀ مسجد که شهر می‌لرزید
از آن خطابه، از آن رستخیز، از آن محشر

تمام زندگی تو ورق ورق روضه‌ست
کدام مرثیه‌ات را بیان کنم آخر؟

تو راهیِ سفری و نرفته می‌بینی
گرفته داغ نبود تو خانه را در بر

تو رفته‌ای و پس از رفتنت خبر داری
که مانده دیدۀ زینب هنوز هم بر در

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد
که زیر سایۀ آن چادر است این کشور

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام
امید فاطمه از راه می‌رسد آخر

19 دی 1398 1095 8
صفحه 1 از 33ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


زخم اول...

 

در طواف خانه ای پروانه ها پر می زنند
لحظه ی احرام می سوزند و پرپر می زنند

جز فقیران و یتیمان و اسیران، عده ای
آمدند این بار با بی حرمتی در می زنند

زیر پای او بهشت و در حصار آتش است
پیش چشم آسمانی ها به مادر می زنند

راه بر محراب و گودال از همین در باز شد
دشمنان دیگر فقط از پشت خنجر می زنند

تشنه، از خون جگر یک تشت را پُر می کنند
لاله های زخمیِ یک دشت را سر می زنند

گرگ ها راضی به یک زخم پر از خون نیستند
بار دیگر... بار دیگر... بار دیگر می زنند...!

محسن نورپور

 


 

يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً...

فجر 27 و 28


04 فروردین 1394 1187 1

سال فاطمي

نوروز دلم به عشق زهرا (س) زيباست

سرسبزترين بهار ، بانو زهرا (س) ست

امّيد كه فاطمي شود روز و شبم

سالي كه نكوست از بهارش پيداست


24 اسفند 1393 1185 0

سوگ فاطمیون

بسم الله الخالق الصبر

به بهانه تلاقی نوروز و ایام فاطمیه

 

 

بهار است و بهار است و بهار است

 دل آزادگان از غم فگار است

ضمیر دشت و صحرا، باغ و بستان

 ز اندوه گرانی غمگسار است

 به شیون گریه ابر بهاری

 به ماتم ناله باغ هزار است

 خروش رود در عالم بلند است

 دل دریا غمین و غصه دار است

 سروش از عرش در عالم صلا زد

 که سوگ فاطمیون برقرار است

 ز خون یاسمین در یاد ایام

  تن و جان شقایق داغدار است

ببین چون نور زهرا(سلام الله علیها) از زمین رفت

زمان از بی بری چون شوره زار است

ز ظلم و جور و تاریکی و ظلمت

خجل تاریخ و انسان شرمسار است

کلید رستگاری را شکستند

چنین شد کاین جهان بی زینهار است

ز رسم فتنه نفی مودت

جهان و کار آن آشفته وار است

چنان ظلمی بدان حضرت روا شد

چنان ان شیوه زشت و ناگوار است

که جای مدفن بانوی هستی

به دنیا بی نشان و بی مزار است

از آن پس چهره خورشید تابان

به زیر ابر نسیان سوگوار است

جفا یا رب گذشت از حد مدد کن

تو قائم (عجل الله فرجه الشریف) را که چشمش اشک بار است

به حق لطف بی پایان زهرا(سلام الله علیها)

که در دنیا و عقبی پایدار است

برای انتقام  خون زهرا(سلام الله علیها)

که بی اغماض حقی استوار است

شتابان رایت قائم برافراز

که او امید هر امیدوار است

همان خورشید بی زنهار مغرب

که پایان بخش این شب های تار است

بسوزان خرمن ظلمت ز نورش

که او فرجام نیک روزگار است

الهی رحم کن بر حال و روزم

که جان از داغ این غم بی قرار است

چو اشکم کن روان در راه زهرا(سلام الله علیها)

که او نور است و باقی جمله نار است

شفاعت می طلب مهدی از این باب

که حکم حضرت پروردگار است

هر آن کو دوستدار اهل بیت (علیهم السلام) است

به خیر عاقبت او رستگار است

 

مهدی رستگاری

تحریر شد در ایام فاطمیه سال 1392 شمسی

 


21 اسفند 1393 1045 0

از چشم تو میخوانم آهنگ سفر را

وصیت نامه حضرت زهرا(س)

.



از چشم تو میخوانم آهنگ سفر را

معنای این لبخند از غم تلخ تر را

هنگام رفتن شوق دیدار پدر را

میدانم اما باز میگویی خبر را:

امشب تورا ناچار تنها میگذرام

اما برایت خاطره جا میگذرام

این خاطره تلخ است اما عاشقانه ست

آثار عشقش بر در و دیوار خانه ست

گاهی وظیفه صبر در ظلم زمانه ست

آری همیشه عشق با غم توأمان ست

مانند آن یاسی که در شب بیقراراست

در قبر آغوش پدر چشم انتظار است

تابوت را امشب مهیای سفر کن

در غربت شب از دل کوچه گذر کن

تشییع را غمگین ترین راز سحر کن

تنها مریدان ولایت را خبر کن

حالا که دیگر سوی بابا رهسپارم

راز کفن ها را به زینب میسپارم

میداند اینک شیوه ی غم پروری را

ام أبیها بودنش را... مادری را

تاکه بسازد کربلای دیگری را

یادش بده ان خطبه های حیدری را

قرآنی و در نیمه شبها آفتابی

باید شبی چون قدر بر دلها بتابی

یافطمه بعد از تو در این سینه آه ست

سنگ صبورم سینه ی دلتنگ چاه ست

وقتی تمام شهر غرق اشتباه ست

در نیمه شبها اشک تنها تکیه گاه ست

فزت و رب الکعبه...با تو رستگارم

تا دیدن تو لحظه ها را میشمارم



اردیبهشت 93

17 اسفند 1393 844 0
صفحه 3 از 19ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها