باده وحدت و خم خانه ی کثرت زهراست


واپسین موقف معراج حقیقت زهراست
سر توحید در آیینه غیرت زهراست

روح آدم ، شرف خاتم ، دردانه‌ی غیب
ذات عصمت ، نفس صبح قیامت زهراست

مصدر واجب و ممکن ز ازل تا به ابد
باده وحدت و خم خانه ی کثرت زهراست

خشم و خشنودی حق، غایت پاداش و جزا
رایت رحمت و تمهید شفاعت زهراست

به عبادت نرسد عادت دینداری ما
گر ندانیم که معیار عبادت زهراست

منشأ بود و نبود، آینه‌پرداز وجود
وحدت غیب و شهودِ احدیت زهراست

در نمازی که وضویش بود از خون جگر
قبله‌ی باطن اربابِ طریقت زهراست

نه همین ام ابیهاست به تقدیم وجود
شخص روح‌القدس و شأن ولایت زهراست

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
سرّ سرمستیِ هفتاد و دو ملت زهراست

غایت سیر وجود است رسیدن به علی
غایت سیر علی هم چو بدایت زهراست

 


30 اردیبهشت 1398 269 0

کاش او پاسخ این شاید و اما می شد

شاید او یوسف ذریه ی طاها می شد
روشنی بخش دل و دیده ی بابا می شد

شاید او در دل گهواره زبان وا می کرد
همدم فاطمه -فی المهد صبیا- می شد

شاید او بین مناجات و نماز شب خویش
جلوه ی روشنی از حضرت موسی می شد

شاید او از همه ی اهل جهان دل می برد
مثل پیغمبرمان خوش قد و بالا می شد

شاید او در سکنات و وجنات و حسنات
اشبه الناس به صدیقه ی کبرا می شد

شاید او مثل اباالفضل میان صفین
ذوالفقار علی عالی اعلی می شد

شاید او مشک به دوش از وسط نخلستان
از حرم با رجزی راهی دریا می شد

شاید اما چه بگویم که چه شد در آتش
کاش او پاسخ این شاید و اما می شد

17 بهمن 1397 188 0

شب های یتیمی محمد به سر آمد


شد فاطمه در عالم اعلا متجلی
از فاطمه شد نور به هر جا متجلی

یا فاتح و یا فاطر و یا فاطمه آمد
این گونه شد آیینه ی اسما متجلی

از شوق مشرف شدنش بر کره ی خاک
آدم متحول شد و حوّا متجلی

شیث آمد و نوح امد و هود امد و ادریس
عیسی متولد شد و موسی متجلی

در تیره ی توحیدی سادات قریشی
عشق آمد و شد سید بطحا متجلی

در سوره ی مکی مدنی های مقدس
کوثر متلألئ شد و طاها متجلی

در کعبه علی آمد و دیدند ملائک 
زهراست در این آیه ی عظمی متجلی

چل روز محمد به حرا رفت و دعا کرد
تا اینکه شود چهره ی زهرا متجلی

شب های یتیمی محمد به سر آمد
شد آمنه در ام ابیها متجلی

از فاطمه انوار کثیری جریان یافت
از فاطمه شد این همه دنیا متجلی

در امر فرج اذن دهد مادر سادات
آنگاه شود روی مسیحا متجلی

فردای زمین هیمنه ی فاطمیون است
آنجا که شود یوسف زهرا متجلی

13 خرداد 1397 375 0

یگانه بینی اگر هست بی گمان زهراست


جهانیان همه نقش اند و نقش جان زهراست
جهان سراب فنا جان جاودان زهراست

نشان مجو ز مزار حقیقت ازلی
چرا که در دو جهان شان بی نشان زهراست

ز خاک تیره نشان خدا چه می جویی
برون ز وهم تو وین تیره خاکدان زهراست

به خاندان محمد که عین توحیدند
چو نیک درنگری راز خاندان زهراست

قسم که جان محمد که ذات پاک علی ست
بهشت آینه ی باغ بی خزان زهراست

یگانگی ست اساس وجود غیب و شهود
یگانه بینی اگر هست بی گمان زهراست

یگانه بینِ یگانه ست آفریننده
یگانه ای که طلب می کنی همان زهراست

ظهور مطلق انسان کامل است علی
ولی به جان علی شاه لامکان زهراست

10 خرداد 1397 546 0
صفحه 1 از 32ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


می رود لاله ی زیبای کمال درغم خاموشی ی نور چراغ شب تار...فاطمه زهری علیها سلام

فصل شادی به سر آمد بلبل

گریه کن بادل غم دیده ی من

 

زمزمه بس کن و آواز نخوان

رحم کن  بر دل نالیده ی من

 

بس جوان بود بهار از چه چنین

آمداز راه زمستان   سیاه

 

حمله آورد به باغ گل یاس

گل وگلزار  جوان کرد تباه

 

سیلی ی زرد خزان کرد سیاه

چهره ی گلشن خوشبوی خدا

 

غنچه ی نا رس آن یاس سفید

شد کبود از نفس باد بلا

 

می کنم ناله که از باغ شکوه

می رود لاله ی زیبای  کمال

 

می رود لعبت زیبائی ها

میرود آن سمن باغ جمال

 

ناله کن یکسره ای مرغ سحر

میرود آن نفس صبح  بهار

 

میرودهمنفس ات از گلزار

می  شود صبح بهارت شب تار

 

ناله  کن مرغ سحر  چون شبگیر

می رود نور چراغ  شب   تار

 

گریه کن  با من و همراهی کن

تا زنی آب بر این  زخم  شرار


06 اسفند 1393 816 0

جهالت های هماهنگ

آنجا سر را
آشکار برمی دارند
اینجا
یواشکی
روسری بر می دارند
جهالت های امروزی
چقدر باهم هماهنگ اند
باید کلاه تمدن عریان را برداشت
فاتحه ای خواند
حالا در خفای قلبمان
یواشکی از دنیا سیر می شویم
آشکارا می میریم



 

 


هشتم خرداد هزار و سیصد و نود وسه
محمد صادق رحمانی پور


08 خرداد 1393 840 2

آینه

داشت آرام دوباره طرف در می رفت

مثل آن حوصله ای بود که از سر می رفت

بعد از آن روز که آیینه اش افتاد شکست

دیگر اصلا جلوی آینه کمتر می رفت

روزگار خوشی خانه مولا سر شد

همه گفتند که از خانه مان گرمی رفت

شب معراج اگر بود کنارش شاید

فاطمه از پدرش نیز فراتر می رفت

پدر خانه، یتیمانه، کناری، تنها

زانوی غم به بغل داشت که مادر

                                    ....می رفت


14 فروردین 1393 575 4

روایت چلچله از پاییز کوچه


پاییز امد بسته شد درهای کوچه
خندید و امد تا رسید این جای کوچه

یک شاخه از یاس امده بیرون ز خانه
یک چلچله میلرزد آن بالای کوچه

طوفان به پا شد یک درخت پیر لرزید
طوفان,شکستن,شاخه گل; ای وای کوچه!

وقتی که باران میزند بر خاک; آن طور
پیچید عطر یاس در سرمای کوچه!

در انتهای کوچه می آید ز گودال
فریاد خون جاری از یک نای: "کوچه"

روی در و دیوار این کوچه نوشته
از نسل تو می آید ای آقای کوچه:

مردی که می بارد بهار از هر نگاهش
می آید و وا می شود درهای کوچه...

10 فروردین 1393 621 13
صفحه 5 از 19ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها