شكرخدا كه سايه ی تو بر سر من است

هجده بهار رفت، زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست

آغوش خاک‌های زمین منزل تو نیست
دست خدا برآمده در انتظار توست

ماه کبود! روی نپوشانی از علی
دریای تو همیشه دلش بی‌قرار توست

باور نمی‌کنم که تو دور از دل منی
هرجا دلی شکست همان جا مزار توست

بانوی آب‌های جهان! آبروی ما
از اشک تو، عبادت تو، اعتبار توست

شکرخدا که سایۀ تو بر سر من است
چادر حجاب نیست فقط، یادگار توست


06 بهمن 1398 27 0

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا

بغض کرد و گفت مردم! شعله ها از در گذشت
بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت

زد به سینه، چند یازهرای اشک آلود گفت
بعداز آن از چند و چون روضه ی مادر گذشت

روضه خوان رفت و به ظهر داغ عاشورا رسید
من‌ همان جا ایستادم... شعله ها از در گذشت

من میان کوچه بودم روضه خوان در کربلا
آه، آن شب بر دل من روضه ای دیگر گذشت

تازیانه رفت بالا و غلاف آمد فرود
تیغ پشت تیغ از جسم علی اکبر گذشت

شعله بود و محسن شش ماهه و دیوار و در
تیری آمد از گلوی تشنه ی اصغر گذشت

میخ در بر سینه ی پرمهر مادر حمله کرد
آب دیگر از سر عباس آب آور گذشت

ریسمان بر گردن حبل المتین انداختند
قافله از بین غوغای تماشاگر گذشت

ذکر حیدر داشت زهرا مسجد از جا کنده شد
ذکر حیدر داشت مولا از دل لشکر گذشت

درد پهلو، زخم بازو... فاطمه از پا نشست
تیر و نیزه از تن فرزند پیغمبر گذشت

من سراپا اشک بودم، طاقتم از دست رفت
روضه خوان از ماجرای خنجر و حنجر گذشت

روضه ها اینجا گره می خورد، بابا رفته بود
هیچکس اما نمی داند چه بر دختر گذشت

26 دی 1398 85 0

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله

به واژه‌ای نکشیده‌ست مِنَّت از جوهر
خطی که ساخته باشد مُرکَّب از باور

کنون مرکب من جوهر است و جوهر نیست
به جوش آمده خونم چکیده بر دفتر

به جوش آمده خونم که این‌چنین قلمم
دوباره پر شده از حرف‌های دردآور

دوباره قصۀ تاریخ می‌شود تکرار
دوباره قصۀ احزاب باز هم خیبر

دوباره آمده‌اند آن قبیلۀ وحشی
که می‌درید جگر از عموی پیغمبر

عصای کینه برآورده باز ابوسفیان
دوباره کوفته بر قبر حمزه و جعفر

به هوش باش مبادا که سِحرِمان بکنند
عجوزه‌های هوس، مُطربان خنیاگر

مباد این‌که بیاید از آن سر دنیا
به قصد مصلحتِ دین مصطفی؛ کافر

چنان مکن که کسان را خیال بردارد
که باز هم شده این خانه بی در و پیکر

به این خیال که مرصاد تیر آخر بود
مباد این‌که بخوابیم گوشۀ سنگر

زمان زمانۀ بی‌دردی است می‌بینی
که چشم‌ها همه کورند و گوش‌ها همه کر

هزار دفعه جهان شاه‌راه ما را بست
هزار مرتبه اما گشوده شد معبر

خوشا به حال شکوه مدافعان حرم
که سر بلند می‌آیند یک‌به‌یک بی‌سر

اگر چه فصل خزان است، سبز پوشانیم
برآمد از دل پاییز میوۀ نوبر

به دودمان سیاهی بگو که می‌باشند
تمام مردم ایران سپاهِ یک لشکر

به احترام کسی ایستاده‌ایم اینک
که رستخیز به پا کرده در دل کشور

نفس نفس همۀ عمر مالک دل بود
کسی که بود به هنگامه، مالک اشتر

بغل گشوده برایش دوباره حاج احمد
رسیده قاسمش از راه، غرق خون، پرپر

به باوری که در اعماق چشم اوست قسم
هنوز رفتن او را نمی‌کنم باور

چگونه است که ما کشته داده‌ایم اما
به دست و پا زدن افتاده دشمن مضطر

چگونه است که خورشید ما زمین افتاد
ولی نشسته سیاهی به خاک و خاکستر

چه رفتنی‌ست که پایان اوست بسم الله
چه آخری‌ست که آغاز می‌شود از سر

جهان به واهمه افتاد از آن سلیمانی
که مانده است به دستش هنوز انگشتر

بدون دست علم می‌برد چنان سقا
بدون تیغ به پا کرده محشری دیگر

چنین شود که کسی را به آسمان ببرند
چنین شود که بگوید به فاطمه مادر

قصیده نام تو را برد و اشک شوق آمد
که بی‌وضو نتوان خواند سوره کوثر

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش،
هزار مرتبه دختر، اگر تویی دختر

میان آتشی از کینه پایمردیِ تو
کشاند خصم علی را به خاک و خاکستر

فقط نه پایۀ مسجد که شهر می‌لرزید
از آن خطابه، از آن رستخیز، از آن محشر

تمام زندگی تو ورق ورق روضه‌ست
کدام مرثیه‌ات را بیان کنم آخر؟

تو راهیِ سفری و نرفته می‌بینی
گرفته داغ نبود تو خانه را در بر

تو رفته‌ای و پس از رفتنت خبر داری
که مانده دیدۀ زینب هنوز هم بر در

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد
که زیر سایۀ آن چادر است این کشور

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام
امید فاطمه از راه می‌رسد آخر

19 دی 1398 224 4

گریه ات تمام شد

ناگهان زمین چه سوت و کور شد
ناگهان زمان چه گیج و منگ ماند
ناگهان
پرکشیدی از کنار خاک
گریه ات تمام شد
غنچه ی لبت به خنده باز شد
::
آه!
آسمان
مثل گونه ات کبود
کوه 
مثل پهلویت شکسته بود

27 تیر 1398 943 0
صفحه 1 از 33ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها   

اشعار فاطمی ارسالی کاربران


پیاله

کی می شود دوباره کمی زندگی کنیم

در کوچه های باغ عدم بچه گی کنیم

وحشی شویم همدم جنگل غریق رود

لعنت به هرچه جانور خانگی کنیم

از ازدیاد عقل،هراسان تمام خلق

یک فکر بی نظیر ،که دیوانگی کنیم

می خانه را ببند به حکم خمار دود

خواهد که شیخ مثل خودش نئشگی کنیم

من عازم پیاله یک سجده میشوم

مردانگی کنیم شبی بندگی کنیم

سهم مرا ز خاک زمین با خبر کنید

باید دوباره فکر کمی زندگی کنیم

محمد صادق رحمانی پور1389

06 مهر 1392 835 5

خورشید بوسه بر لب ایوانتان زده ست

ردّی که " لا" ی تیغ تو در آسمان زده ست

فریاد " لا شریک" به گوش جهان زده ست

حُجّت تمام می شود از چشم های تو

وقتی نگاهت آخر لشگر کمان زده ست

وقتی برای حمله ی خود تیغ می کشی

خوشبخت، آن کسی ست که دادِ "امان" زده ست

...

پیغمبران دخیل به جایی زدند که

مسکین، یتیم،اسیر به امّید نان زده ست

پیغمبری که خاک کف پاش طوطیاست

در عشق تو میان خلائق زبانزدست

حتی دلیلِ " أشرقتِ الأرض" نور توست

خورشید، بوسه بر لب ایوانتان زده ست

...

روزی برای دین خدا بدرِ خیبری

امروز...در گلوت... عدو استخوان زده ست

 


30 شهریور 1392 789 18

خلافی

از چشم بپرس و صافی ام را بنویس

آشفتگی کلافی ام را بنویس

در جاده ی زندگی کمی تند شدم

سرکار بیا خلافی ام را بنویس


14 مرداد 1392 787 5

مرگ عشق

آن شب که علی  مرتضا را کشتند
گویا  همه ی هستی ما را کشتند

 وقتی که به شمس فرق او تیغ زدند
شمس شرف ارض و سما را کشتند

 آن شب نه فقط کتاب حق را بستند
غمخوار یتیم و فقرا را کشتند

 بر خواهش نفسانی دل چنگ زدند
سرمایه ی ختم الانبیا را کشتند

خون دل او بود که در طشت طپید
وقتی که امام مجتبا را کشتند

 آن رأس علی بود که بر نیزه نشست
آن دم که امیر شهدا را کشتند

نه بار علی مرتضا شد مسموم
تا ریشه ی نخل اوصیا را کشتند

از غیبت صاحب الزمان فهمیدم
سرچشمه ی نور اولیا را کشتند

07 مرداد 1392 746 1
صفحه 7 از 19ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها