ویژه نامه اشعار و آثار

قیصر امین پور

مرحوم دکتر قیصر امین پور، بزرگ شاعر معاصر و از جریان سازترین شاعران روزگار ماست. یاد و خاطره بسیاری از شعرهای ایشان در حافظه تاریخی مردم ایران ثبت شده است. اشعار او عمدتا در قالب غزل، رباعی، دوبیتی و شعر نو نیمایی سروده شده است. قیصر امین پور متولد 2 اردیبهشت 1338 در گتوند است و جامعه فرهنگی و هنری ایران در  8 آبان 1386 در خسارت از دست دادن ایشان به سوگ نشست.

شعر هر چه نثر بشکفم، پیش پای تو نثار/ قیصر امین پور

سنگ ناله می‌کند: رود، رود بی‌قرار
کوه گریه می‌کند: آبشار، آبشار!

آه سرد می‌کشد، باد، باد داغدار
خاک می‌زند به سر، آسمان سوگوار

سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید
برگ و بار باغ ریخت، سبزِ سبز در بهار

ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پیچ ‌و تاب شد، جست‌وجوی جویبار

در لبش ترانه‌، آب، از گدازه‌های درد
در دلش غمی مذاب، صخره صخره کوهوار

از سلاله‌ی سحاب، از تبار آفتاب
آتش زبان او، ذوالفقار آب‌دار

باورم نمی‌شود! کی کسی شنیده ‌است:
زیر خاک گم شوند، قله‌های استوار؟

بی‌تو گر دمی زنم، هر دمی هزار غم!
روی شانه‌ی دلم، هر غمی هزار بار!

هر چه شعر گل کنم،‌ گوشه‌ی جمال تو!
هر چه نثر بشکفم، پیش پای تو نثار!

1504 0

شعر خودمانيـم، بگـو اين همه ترديد چرا؟/ قیصر امین پور

سايه ی سنگ بر آيینـــه ی  خــــورشيد چرا؟
خودمانيـــــم، بگـــو اين همه ترديـــــد چرا؟

نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن
طعن و ترديـد به سرچشمه ی خورشيد چرا؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خنـــــديد چرا؟ آن که نخنـــــديد چرا؟

طالـــــع تيـــــره ام از روز ازل روشن بــــــود
فــال کولـــــى به کفـم خط خطــــا ديـد چرا؟

من که دريـــــا دريـــــا غـــرق کف دستم بود
حـــاليــا حسرت يک قطـــره که خشکيد چرا؟

گفتم اين عيـــــــد به ديــــدار خودم هم بروم
دلــــم از ديـــدن اين آينـــــــه ترسيد چـــــرا؟

آمـــــدم يک دم مهمــــــان دل خــــــود باشم
ناگهـــــان سوگ شد اين سور شب عيد چرا؟  

2939 0

شعر در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست/ قیصر امین پور

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست

2836 0

شعر هر چه دویدم جاده از من پیش‌تر بود/ قیصر امین پور

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های‌ بی سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟

دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هر چه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پَر جا مانده بر بام ِ رسیدن

ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

1488 0

شعر دو زلفونت شب و روی تو ماهه/ قیصر امین پور

دو زلفونت شب و روی تو ماهه
ازین شب، روزگارِ مو سیاهه

دلم شد راهی دریای چشمت
ازین پس کار چشمم رو به راهه

زدست کفر زلفت داد و بیداد
به درگاهت دل مو دادخواهه

دلم تنها به درگاه تو رو کرد
که بی روی تو بی پشت و پناهه

ندارم شاهدی جز چشم مستت
که اشکم شاهد و آهم گواهه

مو خوندم در ازل از نقش چشمت
که خط سرنوشتم اشتباهه

اگر مشک خُتن گفتم به زلفت
خطا گفتم، خطا گفتم، گناهه

که در هر حلقه ی هندوی زلفت
هزاران چین و ماچین عذرخواهه

گرفتی کشور دل را به مویی
که در پشت سرت، خیل سپاهه

چه شد حاصل از این روز و شب ای دل
که موی مو  سفید و رو سیاهه

اگر دستِ دل ما را نگیری
تموم کار و بارِ ما تباهه

دلم پیوسته با لطف مدامت
که لطف دیگرونم گاه گاهه

سماعِ یادِ تو در سینه برپاست
تموم خانه ی دل خانقاهه

1679 0

شعر بیا عاشقی را رعایت کنیم/ قیصر امین پور

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پُر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پُر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم

11229 3

شعر دیری است از خود، از خدا، از خلق دورم/ قیصر امین پور

دیری است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این همه در عین بی تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سر شاخه های پیچ در پیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم

بادا بیفتد سایه ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگْ پشتی پیر در لاکم صبور

آخردلم با سربلندی می گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

2300 0

شعر تمام دور و برم پُر زجای خالی‌ها/ قیصر امین پور

دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها
که چشم باران دارم زخشکسالی‌ها

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟
تمام دور و برم پر زجای خالی‌ها

زلال بود و روان رود روبه دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی‌ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها

798 0

شعر سیل شادی است و شادباش ها!/ قیصر امین پور

سیل شادی است و شادباش ها!
سیل گل بریز و گل بپاش ها!
 
باز در دلم شکوفه می کند
باغ کاغذین شادباش ها
 
هرچه کاشتم به باد رفت و ماند
کاش ها و کاش ها و کاش ها
 
دور کرد و کور کرد عشق را
دورباش ها و کورباش ها
 
زخم می زند به چشم آفتاب
تیغ برج آسمان خراش ها
 
سوخت دست و بال ما از این همه
کاسه های داغتر ز آش ها
 
دور باطل است سعی بی صفا
رقص بسمل است این تلاش ها
 

2143 0

شعر مانده از آن کاروان ها و از آن چاووش ها/ قیصر امین پور

مانده از آن کاروان ها و از آن چاووش ها
شعله های خفته در خاکستر خاموش ها

کاروان در کاروان خورشید و خون چاووش خوان
راه روشن از طنین گامشان در گوش ها

ذره ای بود از غبار راه آنها آفتاب
مانده اینک سایه برای گران بر دوش ها

هر چه جز تشریف عریانی برایم تنگ بود
از قماش زخم بر تن داشتم تن پوش ها

هر چه گفتم از غم آن روزها و سوزها
هر چه در دل داشتم از نیش ها و نوش ها

هر چه گفتم، هیچ کس نشنید یا باور نکرد
من دهانی نیستم از زمره ی این گوش ها

966 0

شعر دور از همه مردم شده‌ام در خودم امشب/ قیصر امین پور

دور از همه مردم شده‌ام در خودم امشب
پیدا شده‌ام، گم شده‌ام در خودم امشب
 
لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی
دریای تلاطم شده‌ام در خودم امشب
 
در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته ا‌ست
یک باغ تبسم شده‌ام در خودم امشب
 
تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم
موسای تکلم شده‌ام در خودم امشب
 
باریده مگر نم نم نام تو به شعرم
باران ترنم شده‌ام در خودم امشب
 
هم دانه‌ی دانایی و هم دام هبوطم
اسطوره‌ی گندم شده‌ام در خودم امشب

1406 0

شعر شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم/ قیصر امین پور

من سایه ای از نیمه ی پنهانی خویشم
تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه
هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

عالم همه هرچند که زندان من و توست
از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست
چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پی امروز
شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم*

حافظ مگر از عهده ی وصف تو برآید
با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم


*گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
 آه اگر از پی امروز بود فردایی (حافظ)

6827 0

شعر من سال های سال مُردم تا اینکه یک دم زندگی کردم/ قیصر امین پور

من
سال های سال مُردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟

2058 0

شعر یک سطر در میان آزادم/ قیصر امین پور

این روزها که می گذرد
شادم
زیرا یک سطر در میان
آزادم
و می توانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست
جولان دهم
-در بین این دو خط-

1594 0

شعر آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد/ قیصر امین پور

دست عشق از دامنِ دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

13585 0

شعر ای از همه من های من بهتر، منِ تو/ قیصر امین پور

ای حُسن یوسف دکمه ی پیراهن تو
دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست
گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو

آغاز فروردینِ چشمت، مشهد من
شیرازِ من، اردیبهشت دامن تو

هر اصفهان ابرویت نصف جهانم
خرمای خوزستانِ من خندیدن تو

من جز برای تو نمی خواهم خودم را
ای از همه من های من بهتر، منِ تو

هر چیز و هر کس رو به سویی در نمازند
ای چشم های من، نماز دیدن تو!

حیران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد
منظومه ی دل بر مدار روشنِ تو!

6744 0

شعر پیچیده در هُرمِ نفسهایم، هوایت/ قیصر امین پور

ای مطلعِ شرقِ تغزل، چشمهایت
خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر
پیچیده در هُرمِ نفسهایم، هوایت

آیینه ی موسیقیِ چشم تو، باران
پژواکِ رنگ و بوی گل، موجِ صدایت

با دستهایت پل زدی ای نبضِ آبی
بر شانه های من، پلی تا بی نهایت

پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت

1000 0

شعر پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!/ قیصر امین پور

پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تراز آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر

هیچ نریزد به جز از نام تو
بر رگِ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر

15898 4

شعر ای شکوه بی کران اندوه من!/ قیصر امین پور

ای شکوه بی کران اندوه من!
آسماندریای جنگلکوه من!

گم شدی ای نیمه ی سیب دلم
ای منِ من! ای تمامِ روح من!

ای تو لنگرگاه تسکینِ دلم
ساحل من، کشتی من! نوح من!

قدر اندوه دل ما را بدان
قدر روحِ خسته و مجروح من

هر چه شد انبوه تر گیسوی تو
می شود اندوه تر اندوه من!

5026 0

شعر با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را/ قیصر امین پور

با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را
در هر بُتی که ساخته ام دیده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ
من از تمام گلها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!
در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را

2467 1

شعر در بند خویش بودن معنای عشق نیست/ قیصر امین پور

ای فرصت نسیم برای وزندگی
پروانه ی پرنده برای پرندگی

ای اهتزاز روح به بوی نسیم دوست
امکانِ دل برای تکان و تپندگی

لیلایی تو را همه مجنون کوه و دشت:
بادِ دوندگی و غزالِ رمندگی

در بند خویش بودن معنای عشق نیست
چونانکه زنده بودن، معنای زندگی

غرق عرق ز دست دلِ سرکش خودم
شرمندگی است پیش تو اظهار بندگی

2188 0

شعر هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم/ قیصر امین پور

ی از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ای است حور و پری پیش چشم تو

صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو

باید به جای نرگس و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو

«زین آتش نهفته که در سینه ی من است»*
خورشید شعله...نه، شرری پیش چشم تو

هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟

چیزی نداشتم که کنم پیشکش، به جز
دیوان شعر مختصری پیش چشم تو


* زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت(حافظ)

1025 0

شعر سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل/ قیصر امین پور

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد*

بعد هم تبعید و زندانِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودکِ دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد


* پس از هبوط از بهشت آسمانی،آدم به صحرای سرزمین هند فرود آمد و حوا به جده و آدم به جستجوی وی رفت(ترجمه تاریخ طبری- ص72-73)

6266 0

شعر چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟/ قیصر امین پور

چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟

اگرچه پرسش بی پاسخی است، می پرسم:
چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند؟
زمان زمانه ی قهر و زمین زمینه ی کین؟

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان
حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین

هزار شاید و آیا به جای یک باید
گمان کنم، به گمانم نشسته جای یقین

اگر که چون و چرا با خدا خطاست، چرا
چرا سوال و جواب است روز بازپسین؟

چرا در آخر هر جمله ای که می گویم
تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین؟

3772 0

شعر دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟/ قیصر امین پور

ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است
آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لبِ بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
آنکه عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آبِ ماهی یا هوای آدم است
می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستانِ بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنینِ چیست؟ چیست؟...

2415 0

شعر این روزها که می گذرد شادم/ قیصر امین پور

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

7169 0

شعر اما چرا آهنگ شعرهایت تیره و رنگشان تلخ است؟/ قیصر امین پور

اما
چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است؟
-وقتی که بره ای
آرام و سر به زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر
نزدیک می شود
زنگوله اش چه آهنگی دارد؟

1758 0

شعر دلم را ورق می زنم/ قیصر امین پور

دلم را ورق می زنم
به دنبال نامی که گم شد
در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی
به دنبال نامی که من …
-من شعرهایم که من هست و من نیست -
به دنبال نامی که تو …
-توی آشنا-ناشناس تمام غزل ها-
به دنبال نامی که او …
به دنبال اویی که کو؟

3249 0

شعر بادبادک دست کودک را هر طرف می بُرد/ قیصر امین پور

باد بازیگوش
بادبادک را
بادبادک
دست کودک را
هر طرف می بُرد
کودکی هایم
با نخی نازک به دست باد
آویزان!

12223 0

شعر به اميد پيروزي واقعي/ قیصر امین پور

شهيدي كه بر خاك مي خفت
سرانگشت در خون خود مي زد و مي نوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به اميد پيروزي واقعي
نه در جنگ،
كه بر جنگ!»

1852 0

شعر چرا همچنان دشمنی هست؟/ قیصر امین پور

شهيدي كه بر خاك مي خفت
چنین در دلش گفت:
«اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»

1141 0

شعر کاری به کار عشق ندارم / قیصر امین پور

نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار                
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
 خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
 یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
نا گفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !

3527 0

شعر تا نسوزم تا نسوزانم/ قیصر امین پور

تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش...
پس چگونه
بی امان روشن نگه دارم
سالها این پاره۫  آتش را
در کف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم!

1984 0

شعر ما عشق را به مدرسه بردیم / قیصر امین پور

اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
درامتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه ی کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفته ایم
-یعنی همین کتاب اشارات را-
با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را  که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی ...
ناگاه
انگشتهای «هیس !»
ما را
ز هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!

5394 0

شعر قطار می رود/ قیصر امین پور

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام !

12013 0

شعر هرجا که سرزدم همه در مرز بودن است/ قیصر امین پور

هرجا که سرزدم همه در مرز بودن است
کو مرز تازه ای که فراتر ز بودن است

پروانه  وار بال و پر گُر گِرفته ام
پروانه عبور من از مرز بودن است

خاموش می شویم و فراموش می شویم
ما را اگر که وسوسه در سر ز بودن است

کو عمر خضر رو طلب مرگ سرخ کن
کاین شیوه جاودانه ترین طرز بودن است

هان ای گیاه هرزه که با لاله همدمی
رو خار باش خار به از هرزه بودن است

قیصر امین پور

2137 0
صفحه 3 از 3ابتدا   قبلی   1  2  [3]  بعدی   انتها