اولین برگ سفرنامه باران

06 فروردین 1394 | 569 | 0

این مطلب در تاریخ پنجشنبه, 06 فروردین,1394 در وبلاگ مصطفی محدثی خراسانی ، منتشر و از طریق فیدخوان به طور خودکار در این صفحه بازنشر شده است.

 

فرهنگ در آینه شعر علامه محمد رضا شفیعی کدکنی

 

در ميان شاعران معاصر، دکتر محمدرضا شفيعي کدکني از دلبسته ترين شاعران به  آموزه های عرفانی و پيشينه ها و پشتوانه هاي فرهنگي اين مرز و بوم است و هيچ شعري از او را نمي توان سراغ گرفت که پشت گرم اين مباني ارزشمند نباشد.

شفيعي نه تنها در شدت بهره مندي از مباني عرفان در جريان شعر معاصر چهره اي بي نظير است که در کيفيت بهره مندي از اين مباني نيز ويژگي هاي خاص خودش را دارد. ايده هاي معرفتي و فلسفي و حکيمانه ، الهام بخش شعرهاي شفيعي اند، تمام شعر پيرامون همان ايده ها مي چرخد و محورهاي افقي و عمودي مستحکم و منسجم خويش را در پرتوي مغناطيس همان ايده ها پيدا مي کند و به کمال مي رسد.

آشکارترين جلوه وابستگي و دلبستگي شفيعي به ميراث فرهنگي و معرفتي و اساطيري اين سرزمين ، در عناوين شعرهايش نمود پيدا مي کند.

اين عناوين گاه نام شخصيت هاي مشهور يا نام کتابي مشهور يا عبارت يا مضمون معرفتي مشهوري از اين شخصيت هاست ؛ عناويني چون بار امانت ، هفت خواني ديگر، نور زيتوني، آيينه جم ، محاکمه فضل الله حروفي، حلاج، مزمور، آواره يمگان ، شطح، معراج نامه، اضطراب ابراهيم ، سيمرغ و... نشان از اين دلبستگي دارند.

بهره مندي هاي شفيعي از پشتوانه هاي فرهنگ و اساطير و عرفان ، محدود به ذکر اصطلاحات يا استفاده تلميحي از آنها نمي شود. او اين مفاهيم را از دل تاريخ به عرصه دغدغه هاي امروز انسان مي کشاند و در رستاخيزي شورآفرين حياتي دوباره مي بخشد.

استفاده از حلاج و فرهنگ مفهوم و واژگاني که همراه دارد، از مصاديق چشمگير استفاده تلميحي از يک پديده در تاريخ ادبيات و بخصوص شعر فارسي است:

تا به پاي علم دار نياوردش عشق

سر شوريده منصور به سامان نرسيد

 

گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند

جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد

حلاج آن گاه که به شعر شفيعي راه مي يابد، ديگر يک شخصيت معرفتي تاريخي نيست که در مقطعي نقش آفريني کرده و اکنون بايد از او به خاطر آن نقش آفريني تجليل کرد و تنها او و مفاهيمي که در هاله او قرار دارند را دستمايه مضمون آفريني قرار داد و به اين وسيله شعر خويش را به پشتوانه هاي فرهنگي مزين کرد.

حلاج در آيينه شعر شفيعي دوباره نمايان مي شود در حالي که کماکان سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست . حلاج در شعر شفيعي هنوز بر دار است و کماکان شحنه هاي پير از مرده او پرهيز مي کنند و هنوز نام عاشقانه او نجواي لحظات مستي و راستي رندان سينه چاک نيشابور که نمادي از هستي به حساب مي آيد، است:

در آينه ، دوباره نمايان شد/ با ابر گيسوانش در باد / باز آن سرود سرخ «اناالحق»/ ورد زبان اوست / تو در نماز عشق چه خواندي / که سالهاست / بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير/ از مرده ات هنوز / پرهيز مي کنند

تا اينجاي شعر اين حلاج است که از دل تاريخ به روزگار ما آمده است و اکنون در ادامه شعر اين ماييم که به دل تاريخ بازمي گرديم و همعصر حلاج مي شويم.

ما که در لحظه به دار آويخته شدن حلاج ، کرکسان تماشا بوديم و کنار شحنه هاي مامور و مامورهاي معذور با سکوت خويش ، آنها را تاييد کرديم:

وقتي تو/ روي چوبه دارت / خموش و مات / بودي / ما:/ انبوه کرکسان تماشا/ با شحنه هاي مامور/ مامورهاي معذور / همسان و همسکوت / مانديم شعر مدام بين تاريخ و اکنون در رفت و آمد است و در همين رفت و آمده است که تاريخ و ما يگانه مي شويم و به عصري واحد مي رسيم.

تاريخ در ما زنده مي شود و ما در تاريخ ، و از خاکستر حلاج دوباره مرداني چون او مي رويند و مستان نيمه شب که حلاج هاي اين روزگارند نام او را ترجيع وار زمزمه مي کنند:

خاکستر تو را/ باد سحرگهان / هر جا که برد/ مردي ز خاک روييد/ در کوچه باغهاي نشابور/ مستان نيم شب ، به ترنم / آوازهاي سرخ تو را باز / ترجيع وار زمزمه کردند/ نامت هنوز ورد زبان هاست .

نام گل آفتابگردان و مشابهت اين گل با قرص خورشيد دستمايه بيان و به تصويرکشيدن يکي از بزرگترين مباني تفکر عرفاني مي شود در شعر «غزل براي گل آفتابگردان».

گل آفتابگردان در اين شعر، سالکي است که در راه عشق گام نهاده است و نشانه اين گام نهادن ترانه گل آفتابگردان است که شاعر آن را مي شنود و شکفتن گل آفتابگردان است که شاعر آن را مي بيند:

نفست شکفته بادا و/ ترانه ات شنيدم / گل آفتابگردان / نگهت خجسته بادا و/ شکفتن تو ديدم / گل آفتابگردان

نيمه شب که تمام گلها و گياهان به خوابي سنگين فرو رفته اند، گل آفتابگردان ، گرم طي طريق است و به جستجوي معشوق خويش هر گوشه آسمان را مي کاود.

تنها اوست که آشناي اين راه است و از راز عشق آگاه:

به سحر که خفته در باغ ، صنوبر و ستاره / تو به آبها سپاري همه صبر و خواب خود را / و رصدکني ز هر سو ره آفتاب خود را / نه بنفشه داند اين راز، نه بيد و رازيانه / دم همتي شگرف است تو را در اين ميانه

سپس دغدغه هايي که در طول سير و سلوک گاه گريبانگير سالک مي شود به سراغ سالک اين شعر گل آفتابگردان مي آيد.

رفتن و رفتن براي رسيدن يا رفتن و رفتن براي رفتن بدون دغدغه رسيدن. سالک مي رود چون قرار داشتن در مسير به او و حياتش مفهوم مي بخشد و همين رفتن و در مسير قرار داشتن براي او حکم رسيدن را دارد:

«رفتم اما همه جا تا نرسيدن رفتم»

اين دلمشغولي ها در شعر چنين به تصوير کشيده مي شوند:

تو همه درين تکاپو/ که حضور زندگي نيست / به غير آرزوها/ و به راه آرزوها/ همه عمر/ جستجوها/ من و بويه رهايي / و گرم به نوبت عمر / رهيدني نباشد/ تو و جستجو/ وگر چند، رسيدني نباشد .

فراز پاياني شعر، يادآور داستان منطق الطير عطار است و يگانه شدن با معشوق و طرح يکي از اساسي ترين مباني تفکر عرفاني يعني وحدت وجود، پايان شعر پايان سير و سلوک است و رسيدن قطره به دريا و ذره به خورشيد و تجلي کامل معشوق در هستي عاشق.

شفيعي از مشابهت گل آفتابگردان و قرص خورشيد با هوشمندي و تخيل فرهيخته خويش استفاده اي شاعرانه و سرشار از معرفت مي کند و اين فراز شکوهمند را پايان بندي شعر غزل براي گل آفتابگردان قرار مي دهد:

چه دعات گويم اي گل!/ تويي آن دعاي خورشيد که مستجاب گشتي / شده اتحاد معشوق به عاشق از تو رمزي / نگهي به خويشتن کن که خود آفتاب گشتي.

انسان همواره در عرق ريزان کشمکش ميان زمين و آسمان ، روح و جسم ، ماده و معنا وابستگي و وارستگي و... قرار دارد و هنر و لطيفه خلقت او اين است که بتواند بر مداري حرکت کند که نه جذب مطلق هر کدام از دو سوي اين معادله شود و نه از هيچکدام به کلي بگريزد؛ البته راه کمال انساني او اين است که اين مدار در نهايت با غلبه نسبي روح شکل گيرد.

شعر بلند اضطراب ابراهيم ، يکي از جاندارترين صحنه هاي نبرد اين دو نيروي متضاد در وجود آدمي را به تصوير مي کشد، کشمکشي که حتي مي تواند پيامبر خدا را دچار اضطراب کند.

بسياري از مباني عرفان در جهت تبيين و تعريف و تصحيح و تعديل اين دو نيروي متضاد پي افکنده شده اند و همواره در ادبيات و بخصوص شعر عرفاني ما سهم عمده اي از دلمشغولي شاعران عارف را اين مباني شکل داده اند. آواهايي دروني که برخي آدمي را به خاک فرامي خوانند و برخي به افلاک و همين فراخوان هاي متضاد است که به اضطراب انسان در گذرگاه هستي دامن مي زند.

در فراز اول شعر، طنين صدايي که آدمي را به آسمان فرا مي خواند به گوش مي رسد. صداي ساحري که در حضور و سرور خويش روح را از جامه کبودي اينچنين ، در رهايش و گشايش هزار اوج و موج مي رهاند و برهنه مي کند.

صدايي که هستي را در دو واژه گسستن و شدن خلاصه مي کند:

اين صدا، صداي کيست؛/ اين صداي سبز،/ نبض قلب آشناي کيست؛/ اين صدا که از عروق ارغواني فلق / وز صفير سيره و ضمير خاک و/ ناي مرغ حق / مي رسد به گوشها صداي کيست / اين صدا/ که در حضور خويش و/ در سرور نور خويش / روح را ز جامه کبودي اينچنين / در رهايش و گشايش هزار اوج و موج/ مي رهاند و برهنه مي کند / صداي ساحر رساي کيست / اين صدا/ که دفتر وجود را/ باغ پر صنوبر سرود را/ در دو واژه گسستن و شدن خلاصه مي کند/صداي روشن و رهاي کيست .

همواره در مقابل اين صداي آسماني که ما را به افقي ملکوتي فرا مي خواند، نيروي آن سوي ديگر اين معادله ، انسان را به ترديد و درنگ فرو خوانده و نگاه او را به خاک و خويشتن معطوف مي کند. و هنگامه اضطراب آدمي در کشاکش اين دو صدا فرا مي رسد.

فراز دوم شعر اضطراب ابراهيم اين کشمکش دروني را در هنگامه خطيري که ابراهيم، اسماعيل را به قربانگاه برده است با شکوه هر چه تمامتر به تصوير مي کشد:

من درنگ مي کنم / تو درنگ مي کني / ما درنگ مي کنيم / خاک و ميل زيستن در اين لجن / مي کشد مرا/ تو را/ به خويشتن / لحظه لحظه با ضمير خويش جنگ مي کنيم / وين فراخناي هستي و سرود را/ به خويش تنگ مي کنيم / همچو آن پيمبر سپيد موي پير/ لحظه اي که پور خويش را به قتلگاه مي کشيد/ از دو سوي / اين دو بانگ را/ به گوش مي شنيد/ بانگ خاک سوي خويش و/ بانگ پاک سوي خويش :/ «هان چرا درنگ / با ضمير ناگزير خويش جنگ »/ اين صداي او/ صداي ما/ صداي خوف يا رجاي کيست .

هيچ کدام از اين صداها با ما بيگانه نيست.هر دو صدا، صداي درون ماست و اين راز خلقت انسان است و اين کشمکش ، تقدير او در آفرينش. بستگي و رستگي ، تلاطم و خواب هر دو را بايد در وجود آدمي پذيرفت و آنها را باور کرد.

انسان در اين اضطراب و کشمکش اگرچه همواره بوده و خواهد بود، اما ميل باطني او به آن طنين آسماني گرايش دارد و تلاش او براي رستن از بستگي هاست :

از دو سوي کوشش و کشش / بستگي و رستگي / نقشي از تلاطم ضمير و/ ژرفناي خواب اوست / اضطراب ما/ اضطراب اوست / گوش کن ببين / اين صدا صداي کيست؛/ اين صدا/ که خاک را به خون و/ خاره را به لاله / مي کند بدل / اين صداي سحر و کيمياي کيست / اين صدا که از عروق ارغوان و/ برگ روشن صنوبران / مي رسد به گوش / اين صدا/ خداي را/ صداي روشناي کيست؛

هر کدام از شعرهاي دفترهاي مختلف شفيعي را که پيش چشم داشته باشيم جلوه هاي مباني عرفان و کشف و شهود اشراقي را مي توانيم در آن به تماشا بنشينيم.

دشواري هنگامي است که بخواهيم در آثار شفيعي کدکني شعري را بيابيم که نشاني از اين مباني در آن نباشد.

 

منبع شعرها: آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاييز 1377

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

نویسندگان