در آغوش کسالتِ « بودن »

15 اردیبهشت 1394 | 381 | 0

این مطلب در تاریخ ﺳﻪشنبه, 15 اردیبهشت,1394 در وبلاگ اکبر نبوی ، منتشر و از طریق فیدخوان به طور خودکار در این صفحه بازنشر شده است.

در آغوش کسالتِ « بودن»

... و جاده به راه افتاد

اگر چه خسته و زخمی

و دلپریش و خونین چشم.

 

کسی به « ماندن » ما شک نمی کند

ما، در آغوش کسالت « بودن » آرمیده ایم

و شرارت  دیوبچه های وحشیِ غریزه

بر پیکر باورهای دیرادیر سینه ها شلاق می کشد.

 

چقدر تنهایی دل را شماره بخواند همین فرشته ی مغموم؟

و جاده در کدام ایستگاهِ بسیار بماند و ما در هنوزِ چه کنم پای در گل مانده باشیم؟

 

خورشید خواب دیده بود تمام شدن انسان را

باور نمی کرد و می گریست.

من! پشت فطرتِ تنهایی و پنهان ماه

هیأت سیاهپوش ستارگان را دیدم که نوحه می خواندند.

پُرسه ی انسان بود در گوشه ی دنجی از آسمان

و کاروانی از حجله های رنگارنگ

بر پیشانی و دست های کهکشان راه شیری جلوه می فروخت.

اطلاعیه ی ترحیم انسان

فقط یک علامت سوال درشت داشت

بی هیچ متنی و مدحی و سوگ نوشتی.

و انسان چقدر کوچک بود

خدا رحمت اش کند.

                بیست و نهم آذر نود و سه

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

نویسندگان