من دوستت دا... دوستت دا... دوستت دا... آه!

19 فروردین 1393 | 481 | 0

این مطلب در تاریخ ﺳﻪشنبه, 19 فروردین,1393 در وبلاگ مریم پیله ور ، منتشر و از طریق فیدخوان به طور خودکار در این صفحه بازنشر شده است.

 

 

* عشق ات بِکِشد یا هوسی فکر کنی؟!

   حتــــــــــی شده قدر نفسی فکر کنی

   جز من که همه عمر به یادت هستم

   مدیونی اگر به هر کسی  ...

 

 

اگر آنچه یافته ای خالص باشد، هرگز فاسد نخواهد شد. و میتوانی روزی به سوی آن بازگردی.

ولی اگر درخششی ناپایدار باشد، مثل انفجار یک ستاره، آنوقت در بازگشت چیزی نخواهی یافت.فقط انفجار نور دیده ای و خود این هم ارزش تجربه کردن داشته است. (کیمیاگر/پائولوکوئیلو)

 

 

* اینجا را دوست دارم، مثل خانه ی قدیمی مان که همیشه عطر شمعدانی میداد، مثل صندوقچه ی یادگاری هایم، مثل دفترچه های شعرم، مثل اتاق صورتی ام،مثل عروسک هایم، مثل همه ی دوست داشتنی هایم اصلأ...

 

 

* از یک جایی به بعد آدم، یک آدم دیگری می شود انگار! یعنی بعضی اتفاق ها هستند که از آدم ، آدم دیگری می سازند. سر که بر می گردانم، به همین یکی دوسال آخری که نگاه می کنم می بینم چقدر تغییر کرده ام، چقــــــــــدر از خودِ قبلی ام فاصله گرفته ام، نه اینکه کلأ آدم دیگری شده باشم، نه!

اما گاهی بعضی از اتفاق ها هستند، بعضی از جریان ها هستند که راه و روش زندگی آدم را به مسیری که هیچ وقت -شاید- فکرش را هم نمی کرد تغییر می دهند، کسی هم شاید این میان مقصر نباشد، یعنی من که همیشه این جور تغییرها را میگذارم پای تقدیری که همیشه صلاح اش را از خدا خواسته ام.

اما خب، هنوز هم دلم برای همان مریمی که مریما تر بود تنگ می شود، دلم برای 8854...911 ِدوست داشتنی ام تنگ می شود، برای حس و حالی که پیش از این اتفاق ها داشتم، برای مخاطبینِ بسیــــــــارِ گوشی ام، برای شوقی که برای پیامک زدن به دوستانم داشتم ...

حالا اما حس می کنم سال ها از آن روزها گذشته، حالا اگر هزار ویک شماره ی دیگر هم داشته باشم، حسی به تماس گرفتن و پیامک زدن و جواب گرفتن ندارم، حالا که گهگاه به همان شماره ی قدیمی ام زنگ میزنم و بیهوده انتظار روشن بودنش را دارم...

.

.

.

* ... خلاصه اما یکی هست که آدم را بیشتر از دیگران می فهمد، یکی که نگاهش فرق می کند با همه، کلامش، مهربانی اش، حتی بداخلاقی های گاهگاهش  آدم را نمی رنجاند!

یکی هست که در اوج ناامیدی به داد آدم می رسد، آنقدر پافشاری می کند که ... به هر مشقتی شده خودش را در دلت جا می کند، حال ات را خوب می کند اصلأ !

قطعأ » این انتهای خوشبختی ست «؛وقتی یکی هست که تو را "فقط و فقط" برای خودت بخواهد،بدون شرط و شروطِ خودخواهانه، بدون اما و اگر،بدون باید و نباید،بدون پنهان کاری،بدون دروغــــــــــــــــــــــــ،

یکی هست که کوه است انگار، می شود به شانه هایش تکیه کرد

می شود به حمایت همیشگی اش ایمان داشت

می شود با خیال راحت دست هایش را گرفت و دل به جاده سپرد

یـــــــــــــکی چون تـــــــــــــــــــــویی ...

 

 * عزیــز ی گفت؛ »راستی "شعر" قشنگ بود« ، و دوستی هم در انتهای نقدی که قبولش داشتم تأکید کرد؛ »تنها می ماند صیقل... جلا بدهید از دانه مویی نگذرید... بگذار بدرخشد...«

و من که هنوز این شعر را نیمه می دانم و به قول بچه مدرسه ای های  این دوره ؛ نیازمندتلاش بیشتر!!!

هرچند نشانی از احوال این روزهایم ندارد، با این حال میگذارمش اینجا باشد، شاید روزی دستی به سر و رویش کشیدم؛

 

لبریز کردم از شرابی ناب جامم را

دیگر نمی فهمم حلالم را، حرامم را !

پِیکی زدم محض سلامت بودن ات، هرچند

یکبار هم پاسخ نمیدادی سلامم را

صدبار اگر از شوق شعری می فرستادم

بی اعتنا بودی، نمیخواندی پیامم را

امشب از آن شب های بی تو آسمان ابری ست

با طعم بغضی کوفت خواهم کرد شامم را !

مادر حواسش هست، مادر خوب می فهمد

شیرین ِ عشقی تلخ اگر کرده ست کامم را

*

من دوستت دا... دوستت دا... دوستت دا... آه

هرگز نماندی بشنوی اصل کلامم را...

 

 

 

____________________________________________________________

بیمارستان ... هنـــــــــــــــــوز بیمارستان (6اسفند93)

 

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 1 با 1 رای


نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

نویسندگان