گفت: یک روز... یک نفر اما...

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

21 اردیبهشت 1391 | 2979 | 0
گفت: در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا نه، صدای طوفان است
مزن این خانه ی مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما...

گفت: آرام، ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته، ما عزا داریم

پشت در سوخت بال و پر اما

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان، بردند

بازوی مادرم سپر، اما

بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد

گفت: یک روز... یک نفر اما...
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.72 با 18 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.