دفتر مجازی شعر

 

شاعر: ناصر حامدی

04 اسفند 1391 | 1860 | 0
آدمِ خاطره بازی نیستم،اما گاه دفتر قدیمی رو ورق می زنم و آه....

"هشت شب" یادگار سالهای جوانی است...حوالی بیست سالگی...سالهایی که "هشت شب"ش

زیبا بود...



در دل ِمن كه براي دل ِ تو جايي هست

ساعت هشت شب انگار خبرهايي هست

         ساعت هشت شب انگار تو بر مي خيزي

        به وجود نگرانم هيجان مي ريزي

شب رشت است،هوا منتظر باران است

شب رشت است و دلم پيش تو سرگردان است

      شب بخير اي نفس ات شرح پريشاني من

      ماه پيشاني من! دلبر باراني من!

رشت زيباست،تو وقتي به هوا زُل بزني

بنيشيني و به گيسوي ترت گُل بزني

     عشق سطري ست از احساس نجيب تن تو

     عطر، عطر خوش و رويايي پيراهن تو

نغمه اي،زمزمه اي نيست،هوا سنگين است

پنجه اي تازه بزن،باز دلم غمگين است

     به هواي تو سري هست كه پر خواهم داد

     دل به توفاني درياي خزر خواهم داد

ياد آن وعده كه مست آمده بودي پيشم

هشت شب،چتر به دست آمده بودي پيشم

      چترت آميزه اي از گرمي و زيبايي بود

       زير چتر تو همه چيز تماشايي بود

* * *

دوست دارم به خدا خنده ي رنگينت را

تو و زيبايي ايراني و غمگينت را

      تو نباشي اثر از گرمي و زيبايي نيست

     رشت بي عطر نفس هاي تو رويايي نيست

كاش مي شد به همان هيات و حالت باشي

باز هم گوشه ي ميدان رسالت باشي

     كاش مي شد به هوا فرصت باران بدهيم

     بنيشينيم و دو لب چاي سفارش بدهيم

كسري از پنجره باز است،هوا دم دارد

اين هوا عطر نفس هاي تو را كم دارد

      به هر آن چيز بخواهي قسَمت خواهم داد

      دل خود را به هواي قدمت خواهم داد

وقت تنگ است،بيا بي كسي ام را كس باش

باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش

       وقت تنگ است هوا منتظر باران است

       شب رسيده است و دلم پيش تو سرگردان است

ساعت انگار - سر هشت - به من مي خندد

آمدي پيش من و رشت به من مي خندد...

آدمِ خاطره بازی نیستم،اما گاه دفتر قدیمی رو ورق می زنم و آه....

"هشت شب" یادگار سالهای جوانی است...حوالی بیست سالگی...سالهایی که "هشت شب"ش

زیبا بود...



در دل ِمن كه براي دل ِ تو جايي هست

ساعت هشت شب انگار خبرهايي هست

         ساعت هشت شب انگار تو بر مي خيزي

        به وجود نگرانم هيجان مي ريزي

شب رشت است،هوا منتظر باران است

شب رشت است و دلم پيش تو سرگردان است

      شب بخير اي نفس ات شرح پريشاني من

      ماه پيشاني من! دلبر باراني من!

رشت زيباست،تو وقتي به هوا زُل بزني

بنيشيني و به گيسوي ترت گُل بزني

     عشق سطري ست از احساس نجيب تن تو

     عطر، عطر خوش و رويايي پيراهن تو

نغمه اي،زمزمه اي نيست،هوا سنگين است

پنجه اي تازه بزن،باز دلم غمگين است

     به هواي تو سري هست كه پر خواهم داد

     دل به توفاني درياي خزر خواهم داد

ياد آن وعده كه مست آمده بودي پيشم

هشت شب،چتر به دست آمده بودي پيشم

      چترت آميزه اي از گرمي و زيبايي بود

       زير چتر تو همه چيز تماشايي بود

* * *

دوست دارم به خدا خنده ي رنگينت را

تو و زيبايي ايراني و غمگينت را

      تو نباشي اثر از گرمي و زيبايي نيست

     رشت بي عطر نفس هاي تو رويايي نيست

كاش مي شد به همان هيات و حالت باشي

باز هم گوشه ي ميدان رسالت باشي

     كاش مي شد به هوا فرصت باران بدهيم

     بنيشينيم و دو لب چاي سفارش بدهيم

كسري از پنجره باز است،هوا دم دارد

اين هوا عطر نفس هاي تو را كم دارد

      به هر آن چيز بخواهي قسَمت خواهم داد

      دل خود را به هواي قدمت خواهم داد

وقت تنگ است،بيا بي كسي ام را كس باش

باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش

       وقت تنگ است هوا منتظر باران است

       شب رسيده است و دلم پيش تو سرگردان است

ساعت انگار - سر هشت - به من مي خندد

آمدي پيش من و رشت به من مي خندد...

ناصر حامدی

  • متولد:
  • محل تولد: گیلانی-ماسالی
  • کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
  • باشد برای بعد
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

 



 
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.