غروب است در شهر بی شادی و بی ترانه

شاعر: اسماعیل امینی

02 شهریور 1394 | 741 | 0


غروب است در شهر بی شادی و بی ترانه
غروب است و گنجشک ها راهی آشیانه

غروب است و بغضی گلوی افق را گرفته
و با دست خالی پدر می رود سوی خانه

پدر، گرمی خانه و شوق دیدار فرزند
پدر، سردی دست هایی که بی آب و دانه

پدر می رسد پشت در؛ باز کن آمدم باز
به آغوش او می پرد کودکی شادمانه

در آغوش باز پدر بازی رنگ و رؤیا
تبسّم به لب دارد آن لحظه گویی زمانه

برای پدر کودکی گرم شیرین زبانی
سکوت پدر سردی آتشی بی زبانه

سکوت است و در خانه از جعبه ی رنگ و نیرنگ
بلند است غوغای لاف و گزاف و بهانه

سکوت قفس سرد و سر زیر پر مرغ خوشخوان
سیاه است از بانگ زاغان کران تا کرانه

 

اسماعیل امینی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

 



 
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.