چند روز مانده به عید؟

شاعر: اسماعیل امینی

24 اسفند 1391 | 2276 | 0
این شعر را سالها پیش سروده ام و چون مربوط به ایام پایان سال است تقدیم دوستان می کنم با این امید که آخرین سالی باشد که موضوع آن واقعی محسوب می شود.

آخرین هفتۀ زمستان است

همه چشم انتظارِ چهرۀ عید

پر شده شهر از هوای بهار

عطر گل های زرد وسرخ و سفید

در خیابان و کوچه و بازار

دست در دستِ مادر و پدرند

کودکان پُر نشاط آمده اند

تا لباس قشنگ و نو بخرند

مثلِ آیینه صاف و براق است

کفش ها ،زیرِ نورِ ویترین ها

کودک اصرار می کند:" بابا!

من از این کفش ها فقط این ها"

- چند؟ - ناقابل است ، ده تومان

- ده هزار؟! این که... چشم های پدر

به زمین خیره می شود با بُهت

منتظر مانده چشم های پسر

کودک و عید شادی وخنده

کودک و کفش نو، لباسِ قشنگ

کودک و سرزمین رؤیاها

عطرها ، نورهایِ رنگانگ

- "می خری؟ هان؟ ببین چه براق است؟

ظاهرش مثل کفشِ مردانه ست

می خری هان؟ ببین که مرد شدم"

مرد در فکرِخرجیِ خانه ست

راستی چند روز مانده به عید؟

عیدِ آجیل و ماهی قرمز

عیدِ این سفره های دور از نان

که به سامان نمی رسد هرگز

- می خری هان؟ - بله بله حتماً

می زند خنده شادمانه پسر

لبش از شادی و شعف باز است

مثلِ لبخندِ کفش های پدر

در خیابان و کوچه و بازار

هیچ کس بغضِ مرد را نشنید

آی تقویم های رنگارنگ!

راستی چند روز مانده به عید؟

این شعر را سالها پیش سروده ام و چون مربوط به ایام پایان سال است تقدیم دوستان می کنم با این امید که آخرین سالی باشد که موضوع آن واقعی محسوب می شود.

آخرین هفتۀ زمستان است

همه چشم انتظارِ چهرۀ عید

پر شده شهر از هوای بهار

عطر گل های زرد وسرخ و سفید

در خیابان و کوچه و بازار

دست در دستِ مادر و پدرند

کودکان پُر نشاط آمده اند

تا لباس قشنگ و نو بخرند

مثلِ آیینه صاف و براق است

کفش ها ،زیرِ نورِ ویترین ها

کودک اصرار می کند:" بابا!

من از این کفش ها فقط این ها"

- چند؟ - ناقابل است ، ده تومان

- ده هزار؟! این که... چشم های پدر

به زمین خیره می شود با بُهت

منتظر مانده چشم های پسر

کودک و عید شادی وخنده

کودک و کفش نو، لباسِ قشنگ

کودک و سرزمین رؤیاها

عطرها ، نورهایِ رنگانگ

- "می خری؟ هان؟ ببین چه براق است؟

ظاهرش مثل کفشِ مردانه ست

می خری هان؟ ببین که مرد شدم"

مرد در فکرِخرجیِ خانه ست

راستی چند روز مانده به عید؟

عیدِ آجیل و ماهی قرمز

عیدِ این سفره های دور از نان

که به سامان نمی رسد هرگز

- می خری هان؟ - بله بله حتماً

می زند خنده شادمانه پسر

لبش از شادی و شعف باز است

مثلِ لبخندِ کفش های پدر

در خیابان و کوچه و بازار

هیچ کس بغضِ مرد را نشنید

آی تقویم های رنگارنگ!

راستی چند روز مانده به عید؟

اسماعیل امینی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4 با 1 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.