منزوی را به خاک بسپارید، انزوا سرنوشت مردان است!

شاعر: نغمه مستشارنظامی

03 خرداد 1391 | 1901 | 0
می وزد، می کَند درختان را، این بهار است یا زمستان است؟
بعد می بارد آرام آرام، شاید از کرده اش پشیمان است!

این چه فصلی است؟ این چه قانونی است؟ باورش مشکل است و مشکل تر
این که باور کنی تحمل این، داغ های بزرگ آسان است!

کم کم انگار باورم شده است، که نباید زیاد گریه کنم!
کم کم انگار باورم شده است، پشت هر شیشه مرگ پنهان است!

این خبرهای تلخ و پی در پی، مثل کابوس دردناکی و دل:
مثل یک شهر بعد زلزله، شعر: مثل یک دشت بعد طوفان است!

داغ آخر عجیب کاری بود، من که باور نمی کنم...یعنی...؟
ولی انگار راست می گویند، ولی انگار نوبت آن است

که غزل روی دوش مردم شهر، برود سمت آخرین دیدار
با غروب غریب ماه بلند غزل و عشق رو به پایان است!

در غروب غریب ماه بلند آسمان گریه می کند امشب
منزوی را به خاک بسپارید، انزوا سرنوشت مردان است!

عشق با مرگ هم نمی میرد، عاشقی در سرشت مردان است
منزوی دور از این هیاهو بود، انزوا سرنوشت مردان است

ساکن کوی هفت پیچ آرام، می رود، می رود بدون خبر
بی خبر، بی صدا سفر کردن، سرنوشت و سرشت مردان است

می نشیند کنار پنجره ای، به افق خیره می شود آرام
گونه اش خیس می شود انگار، درد و غم نانْ خورشت مردان است!

روح باران، غم قدیمی عشق، ریشه در گرمی صدایش داشت
این خلوص و صداقت کمیاب، مایه ی خشت خشت مردان است

قلمش تا همیشه مانا باد! غزلش تا همیشه پاینده
او نمرده است، مرگ فصل درو، فصل پر بارِ کشت مردان است!

نغمه مستشارنظامی

  • متولد:
  • محل تولد: کرج
  • کارشناسی ارشد منابع طبیعی
  • یک جرعه غزل
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.6 با 5 رای


نظرات

 



 
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.