تلاش براي کشتن زني که کشته شدني نيست... (ترجمه شعري از نزار قبان

شاعر: انسیه سادات هاشمی

28 خرداد 1391 | 1105 | 1

 


1


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


سپس در برابر اين تصميم شگرف، ترس مرا فرا گرفت


عهد کردم که برنگردم


و برگشتم


و از دلتنگي نَميرم


و مُردم


بارها عهد کردم


و بارها تصميم گرفتم که کنار بکشم


و يادم نمي‌‌آيد که کنار کشيده باشم


2


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


فردا روزنامه‌ها درباره من چه خواهند گفت؟


حتما خواهند نوشت ديوانه شده‌ام


حتما خواهند نوشت خودکشي کرده‌ام


عهد کردم


که ضعيف نباشم... و بودم


که براي چشمانت شعري نسرايم


و سرودم..


عهد کردم که نه ..


و نه ..


و نه ..


و وقتي به حماقتم پي بردم.. خنديدم


3


عهد کردم 


که نسبت به گيسوانت بي تفاوت باشم وقتي از برابرم عبور مي کنند


ولي آنگاه که مثل شب بر پهنه پياده رو جاري شدند


فرياد زدم ...


عهد کردم


که چشمانت را ناديده انگارم هرچقدر که مرا به محبت فرابخوانند


ولي آنگاه که ديدم ستاره مي‌بارند


نعره کشيدم...


عهد کردم


که هيچ نامه عاشقانه‌اي برايت ننويسم


ولي ـ بر خلاف ميلم ـ نوشتم


عهد کردم


جايي که تو هستي پيدايم نشود


و وقتي فهميدم که براي شام دعوت شده‌اي


رفتم...


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


چگونه؟


کجا؟


اصلاً کي ديدي که من عهد کرده باشم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم...


4


عهد کردم


با نهايت سردي... و با نهايت حماقت


که تمام پل‌هاي پشت سرم را خراب کنم


مخفيانه تصميم گرفتم که تمام زنان را بکُشم


و عليه تو اعلام جنگ کردم


و هنگامي که روي سينه‌ات اسلحه کشيدم


شکست خوردم


و هنگامي که دست تسليمت را ديدم


شرمگين شدم


عهد کردم که نه... و نه... و نه ...


و تمام عهد‌هايم


دود بود و در هوا پراکندمشان.


5


عهد کردم


که هيچ شبي به تو زنگ نزنم


و به تو فکر نکنم، وقتي بيمار مي‌شوي


و دلواپست نباشم


و گلي نفرستم


و دستانت را نبوسم


و شبي زنگ زدم.. بر خلاف ميلم


و گل فرستادم.. بر خلاف ميلم


و وسط ديدگانت را بوسيدم، تا سير شدم


عهد کردم که نه ... و نه ... و نه ...


و وقتي به حماقتم پي بردم خنديدم...


6


عهد کردم 


که تو را پنجاه بار ذبح کنم


و آنگاه که لباسم را غرق خون ديدم


يقين کردم اين منم که ذبح شده‌ام


پس مرا بر کجاوه جدّيت منشان


هرگاه خشمگين شدم.. هرگاه متأثر شدم


هرگاه شعله‌ور شدم.. هرگاه خاموش شدم


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


7


عهد کردم.. که کار را يکسره کنم


و هنگامي که ديدم اشک از چشمانت فرو مي‌ريزد


گرفتار شدم


و هنگامي که چمدان‌ها را بر زمين ديدم


دانستم که تو به اين راحتي کشته نخواهي شد


تو سرزميني.. تو قبيله‌اي


تو شعري پيش از سرودن


تو دفتري... تو دستوري.. تو کودکي هستي


تو غزل غزل‌هاي سليماني


تو مزاميري


تو روشنگري


تو رسولي


8


عهد کردم


که چشمانت را از دفتر خاطراتم بيندازم


و نمي‌دانستم که زندگي‌ام را خواهم انداخت


و نمي‌دانستم که تو ..


ـ با اختلافي کوچک ـ من هستي


و من توام


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


ـ چه حماقتي ـ


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


9


عهد کردم


که بعد از پنج دقيقه ديگر اينجا نباشم


ولي ... کجا بروم؟


خيابان‌ها خيس باران‌اند


به کجا بروم؟


در قهوه‌خانه‌هاي شهر تشويش ساکن شده است


تنها به کجا دريانوردي کنم؟


که تو دريايي


تو بادباني


تو سفري


مي‌شود ده دقيقه ديگر هم بمانم؟


تا باران بند بيايد؟


ابرها که بروند، حتما خواهم رفت


بادها که آرام شوند..


وگرنه..


مهمانت مي‌شوم


تا صبح برسد..


10


عهد کردم


که دوستت نداشته باشم، مثل ديوانگان، براي بار دوم


و هجوم نياورم مثل گنجشکان


به درختان بلند سيبت


و موهايت را شانه نکنم ـ وقتي خوابي ـ


اي گربه گران‌قيمت من..


عهد کردم که باقيمانده عقلم را تباه نکنم


وقتي ستاره‌اي پا برهنه بر بدنم مي‌افتد


عهد کردم که سرکشي جنونم را مهار کنم


و خوشا به سعادتم که هنوز


افراط‌ گرم وقتي عاشق مي‌شوم


کاملاً مثل دفعه قبل


11


عهد کردم


که تا يک سال، عشق را با تو در ميان نگذارم


و تا يک سال، چهره‌ام را پنهان نکنم


در جنگل گيسوانت 


و تا يک سال از ساحل چشمانت صدف نگيرم 


چگونه چنين حرف احمقانه‌اي زدم؟


در حالي که چشمان تو خانه من است و خانه امن است.


چگونه به خود اجازه دادم احساس مرمري سنگ را جريحه‌دار کنم؟


در حالي که بين من و تو


نان است .. و نمک


جاري شراب .. و آواز کبوتر..


و تو آغاز هر چيزي 


و حسن ختام..


12


عهد کردم


که برنگردم.. و برگشتم


که از دلتنگي نَميرم


و مُردم


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم..


 

 


1


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


سپس در برابر اين تصميم شگرف، ترس مرا فرا گرفت


عهد کردم که برنگردم


و برگشتم


و از دلتنگي نَميرم


و مُردم


بارها عهد کردم


و بارها تصميم گرفتم که کنار بکشم


و يادم نمي‌‌آيد که کنار کشيده باشم


2


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


فردا روزنامه‌ها درباره من چه خواهند گفت؟


حتما خواهند نوشت ديوانه شده‌ام


حتما خواهند نوشت خودکشي کرده‌ام


عهد کردم


که ضعيف نباشم... و بودم


که براي چشمانت شعري نسرايم


و سرودم..


عهد کردم که نه ..


و نه ..


و نه ..


و وقتي به حماقتم پي بردم.. خنديدم


3


عهد کردم 


که نسبت به گيسوانت بي تفاوت باشم وقتي از برابرم عبور مي کنند


ولي آنگاه که مثل شب بر پهنه پياده رو جاري شدند


فرياد زدم ...


عهد کردم


که چشمانت را ناديده انگارم هرچقدر که مرا به محبت فرابخوانند


ولي آنگاه که ديدم ستاره مي‌بارند


نعره کشيدم...


عهد کردم


که هيچ نامه عاشقانه‌اي برايت ننويسم


ولي ـ بر خلاف ميلم ـ نوشتم


عهد کردم


جايي که تو هستي پيدايم نشود


و وقتي فهميدم که براي شام دعوت شده‌اي


رفتم...


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


چگونه؟


کجا؟


اصلاً کي ديدي که من عهد کرده باشم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم...


4


عهد کردم


با نهايت سردي... و با نهايت حماقت


که تمام پل‌هاي پشت سرم را خراب کنم


مخفيانه تصميم گرفتم که تمام زنان را بکُشم


و عليه تو اعلام جنگ کردم


و هنگامي که روي سينه‌ات اسلحه کشيدم


شکست خوردم


و هنگامي که دست تسليمت را ديدم


شرمگين شدم


عهد کردم که نه... و نه... و نه ...


و تمام عهد‌هايم


دود بود و در هوا پراکندمشان.


5


عهد کردم


که هيچ شبي به تو زنگ نزنم


و به تو فکر نکنم، وقتي بيمار مي‌شوي


و دلواپست نباشم


و گلي نفرستم


و دستانت را نبوسم


و شبي زنگ زدم.. بر خلاف ميلم


و گل فرستادم.. بر خلاف ميلم


و وسط ديدگانت را بوسيدم، تا سير شدم


عهد کردم که نه ... و نه ... و نه ...


و وقتي به حماقتم پي بردم خنديدم...


6


عهد کردم 


که تو را پنجاه بار ذبح کنم


و آنگاه که لباسم را غرق خون ديدم


يقين کردم اين منم که ذبح شده‌ام


پس مرا بر کجاوه جدّيت منشان


هرگاه خشمگين شدم.. هرگاه متأثر شدم


هرگاه شعله‌ور شدم.. هرگاه خاموش شدم


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


7


عهد کردم.. که کار را يکسره کنم


و هنگامي که ديدم اشک از چشمانت فرو مي‌ريزد


گرفتار شدم


و هنگامي که چمدان‌ها را بر زمين ديدم


دانستم که تو به اين راحتي کشته نخواهي شد


تو سرزميني.. تو قبيله‌اي


تو شعري پيش از سرودن


تو دفتري... تو دستوري.. تو کودکي هستي


تو غزل غزل‌هاي سليماني


تو مزاميري


تو روشنگري


تو رسولي


8


عهد کردم


که چشمانت را از دفتر خاطراتم بيندازم


و نمي‌دانستم که زندگي‌ام را خواهم انداخت


و نمي‌دانستم که تو ..


ـ با اختلافي کوچک ـ من هستي


و من توام


عهد کردم که دوستت نداشته باشم


ـ چه حماقتي ـ


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم


9


عهد کردم


که بعد از پنج دقيقه ديگر اينجا نباشم


ولي ... کجا بروم؟


خيابان‌ها خيس باران‌اند


به کجا بروم؟


در قهوه‌خانه‌هاي شهر تشويش ساکن شده است


تنها به کجا دريانوردي کنم؟


که تو دريايي


تو بادباني


تو سفري


مي‌شود ده دقيقه ديگر هم بمانم؟


تا باران بند بيايد؟


ابرها که بروند، حتما خواهم رفت


بادها که آرام شوند..


وگرنه..


مهمانت مي‌شوم


تا صبح برسد..


10


عهد کردم


که دوستت نداشته باشم، مثل ديوانگان، براي بار دوم


و هجوم نياورم مثل گنجشکان


به درختان بلند سيبت


و موهايت را شانه نکنم ـ وقتي خوابي ـ


اي گربه گران‌قيمت من..


عهد کردم که باقيمانده عقلم را تباه نکنم


وقتي ستاره‌اي پا برهنه بر بدنم مي‌افتد


عهد کردم که سرکشي جنونم را مهار کنم


و خوشا به سعادتم که هنوز


افراط‌ گرم وقتي عاشق مي‌شوم


کاملاً مثل دفعه قبل


11


عهد کردم


که تا يک سال، عشق را با تو در ميان نگذارم


و تا يک سال، چهره‌ام را پنهان نکنم


در جنگل گيسوانت 


و تا يک سال از ساحل چشمانت صدف نگيرم 


چگونه چنين حرف احمقانه‌اي زدم؟


در حالي که چشمان تو خانه من است و خانه امن است.


چگونه به خود اجازه دادم احساس مرمري سنگ را جريحه‌دار کنم؟


در حالي که بين من و تو


نان است .. و نمک


جاري شراب .. و آواز کبوتر..


و تو آغاز هر چيزي 


و حسن ختام..


12


عهد کردم


که برنگردم.. و برگشتم


که از دلتنگي نَميرم


و مُردم


عهد‌هايي کردم بزرگ‌تر از خودم


چه کردم با خودم؟


دروغ مي‌گفتم از فرط راستگويي


و خدا را شکر که دروغ مي‌گفتم..


 

انسیه سادات هاشمی

  • متولد:
  • محل تولد: قم
  • دکتری مطالعات ترجمه عربی
  • خاکستر سرد
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4 با 1 رای


نظرات

محمد هادی مقیسه
30 مهر 1391 03:32 ب.ظ
خدا برکت بده به این همه عهد...

نام

ایمیل