ارثیه

شاعر: قاسم رفیعا

04 بهمن 1390 | 1566 | 0

وقتی تو اون غروب سرد پاییز

پدر تو خاک تشنه بی صدا شد

زمین یادگار اون مسافر

بین سکوت وارثا رها شد

****

اولش از زمزمه ها شروع شد

دخترا هی نغ میزدن به مردا

زمین من زمین من می کردن

دغدغه داشتن واسه فقر فردا

*****

شوهراشون که متراژ زمینو

از تو سند دیده بودن یه روزی

تو ذهنشون ازاین درخت کوچیک

چارتا شاخه چیده بودن یه روزی

*****

بعد چلم بحثو جلو کشیدن

سهم من و سهم من و سهم من

هش یکم سهم زنش زبیده

آخه بابا گرفته بود سه تا زن

*****

مادر مرتضی ،محمد ،صنم

بیست سال پیش مرده بود وبعد از اون

مادر من همسر حاج مراد شد

ننم واسش بچه آورد فراوون

******

کاظم و هاشم ،من و آبجی زری

فاطمه و حشمت و ته تغاری

یعنی علی که رفته خدمت داره

مینویسه روی لحظه یادگاری

******

بعد ننم که زنده مونده هنوز

آبجی زبیده رو گرفته بابام

زبیده هم آورده هشتا دختر

هشتا خواهر بابام آورده برام

******

دویست و سی مترِ زمین اوسا

چطور باید قسمت این و اون شه

هش یکم همسرای حاج مراد

ریزه تر و ریزه و بی نشون شه

******

هفته هف روز جلسه ،شام چایی

تموم میشد هر جلسه با دعوا

یکی سه مترو سه وجب مال من

یه متری هم سهم خواهر مادرا

******

چار تا برادر توی سهم ارثی

چادر زدن شب تا سحر نشستن

یکی دو تا از خواهرا با طناب

تو سهمشون حصار چوبی بستن

*******

آخرشم دعوا شد و فحش بد

فحشای بد ،فحشای تند و آبدار

فحشای بد که بر می گشت دوباره

به سمت و سوی خودمون به ناچار

******

آخه خواهر مادرمون یکی بود

بگذر از این قصه خنده آور

خلاصه یک پدرخدا بیامرز

یه حرفی زد به دل نشست از آخر

******

حالا که این مدرسه رو می بینم

حس می کنم تموم ما زنده ایم

به خاطر اون همه فحش آبدار

از خواهر و مادرا شرمنده ایم

******

چه خوبه وقتی می تونی با دستات

یه مدرسه بسازی وقفش کنی

چه خوبه جای اینکه این خونه رو

به سادگی ببازی وقفش کنی

 

 


وقتی تو اون غروب سرد پاییز

پدر تو خاک تشنه بی صدا شد

زمین یادگار اون مسافر

بین سکوت وارثا رها شد

****

اولش از زمزمه ها شروع شد

دخترا هی نغ میزدن به مردا

زمین من زمین من می کردن

دغدغه داشتن واسه فقر فردا

*****

شوهراشون که متراژ زمینو

از تو سند دیده بودن یه روزی

تو ذهنشون ازاین درخت کوچیک

چارتا شاخه چیده بودن یه روزی

*****

بعد چلم بحثو جلو کشیدن

سهم من و سهم من و سهم من

هش یکم سهم زنش زبیده

آخه بابا گرفته بود سه تا زن

*****

مادر مرتضی ،محمد ،صنم

بیست سال پیش مرده بود وبعد از اون

مادر من همسر حاج مراد شد

ننم واسش بچه آورد فراوون

******

کاظم و هاشم ،من و آبجی زری

فاطمه و حشمت و ته تغاری

یعنی علی که رفته خدمت داره

مینویسه روی لحظه یادگاری

******

بعد ننم که زنده مونده هنوز

آبجی زبیده رو گرفته بابام

زبیده هم آورده هشتا دختر

هشتا خواهر بابام آورده برام

******

دویست و سی مترِ زمین اوسا

چطور باید قسمت این و اون شه

هش یکم همسرای حاج مراد

ریزه تر و ریزه و بی نشون شه

******

هفته هف روز جلسه ،شام چایی

تموم میشد هر جلسه با دعوا

یکی سه مترو سه وجب مال من

یه متری هم سهم خواهر مادرا

******

چار تا برادر توی سهم ارثی

چادر زدن شب تا سحر نشستن

یکی دو تا از خواهرا با طناب

تو سهمشون حصار چوبی بستن

*******

آخرشم دعوا شد و فحش بد

فحشای بد ،فحشای تند و آبدار

فحشای بد که بر می گشت دوباره

به سمت و سوی خودمون به ناچار

******

آخه خواهر مادرمون یکی بود

بگذر از این قصه خنده آور

خلاصه یک پدرخدا بیامرز

یه حرفی زد به دل نشست از آخر

******

حالا که این مدرسه رو می بینم

حس می کنم تموم ما زنده ایم

به خاطر اون همه فحش آبدار

از خواهر و مادرا شرمنده ایم

******

چه خوبه وقتی می تونی با دستات

یه مدرسه بسازی وقفش کنی

چه خوبه جای اینکه این خونه رو

به سادگی ببازی وقفش کنی

 

 


قاسم رفیعا

  • متولد:
  • محل تولد: مشهد
  • سمارق
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای

نظرات

نام

ایمیل

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.