شیشه عمر

شاعر: حسنا محمدزاده

29 تیر 1391 | 2009 | 0

 


روز آغاز، دل و جان مرا  بسته بودند به تار مویت

ریختی در دلم و پر کردند ، شیشه ی عمر مرا با بویت

 

ګاه سنجاقکی از موګیرم، می نشیند لب انګشتانت

با نسیمی که سرم را برده ست، برساند به سر زانویت

 

سینه ات غرق ِ پر فاخته هاست ، شانه ات لانه ی ګنجشکان است

دسته ای مرغ ِ مهاجر هر صبح ، می پرند از قفس بازویت

 

آی خوب است تو دریا بشوی! من در اعماق تو تنها ماهی

آی خوب است تو صحرا باشی ! من حیران بشوم آهویت

 

مسجد و دیر و کلیسای منی ، چند قرن است مسیحای منی

یک نفر ګفت که معبد شده ای ، قصد دارم بشوم هندویت

 

قصد دارم بروم از این شهر ، کفش هایم به سفر خو کردند

می روم یک چمدان بردارم ، بدوم تا ته دنیا سویت

 

***

 

باز خشکش زده بر روزنه ها ، سال ها پیر تر و تنها تر

قاب عکسی که نیاویختی اش ، مګر از میخ ِ ته ِ پستویت


.

 


روز آغاز، دل و جان مرا  بسته بودند به تار مویت

ریختی در دلم و پر کردند ، شیشه ی عمر مرا با بویت

 

ګاه سنجاقکی از موګیرم، می نشیند لب انګشتانت

با نسیمی که سرم را برده ست، برساند به سر زانویت

 

سینه ات غرق ِ پر فاخته هاست ، شانه ات لانه ی ګنجشکان است

دسته ای مرغ ِ مهاجر هر صبح ، می پرند از قفس بازویت

 

آی خوب است تو دریا بشوی! من در اعماق تو تنها ماهی

آی خوب است تو صحرا باشی ! من حیران بشوم آهویت

 

مسجد و دیر و کلیسای منی ، چند قرن است مسیحای منی

یک نفر ګفت که معبد شده ای ، قصد دارم بشوم هندویت

 

قصد دارم بروم از این شهر ، کفش هایم به سفر خو کردند

می روم یک چمدان بردارم ، بدوم تا ته دنیا سویت

 

***

 

باز خشکش زده بر روزنه ها ، سال ها پیر تر و تنها تر

قاب عکسی که نیاویختی اش ، مګر از میخ ِ ته ِ پستویت


.

حسنا محمدزاده

  • متولد:
  • محل تولد: کاشان
  • مهندسی الکترونیک
  • قلب قلم
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.