دفتر مجازی شعر

 

غزل عاشقانه

شاعر: اصغر عظیمی مهر

15 مهر 1391 | 2209 | 0

 

 

پیش از اینها عاشقی رسم فراموشی نداشت

شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت

بزمْ حرمت داشت و در جمع کس با دیگری-

خنده ی زیرلب و حرف در گوشی نداشت

هرکسی از راه معمول خودش می آمد و

در بساطش قابله داروی بیهوشی نداشت

هرکه در آغوش معشوق خودش خرسند بود

در خیالش نقشه ی اشغال آغوشی نداشت

پرده ای وقتی که می افتاد در بین دو تن

تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت

 

 

گرچه در اوجم! نترسی! سایه ی بال عقاب

هیچ آسیبی برای هیچ خرگوشی نداشت

 

 

 

 

پیش از اینها عاشقی رسم فراموشی نداشت

شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت

بزمْ حرمت داشت و در جمع کس با دیگری-

خنده ی زیرلب و حرف در گوشی نداشت

هرکسی از راه معمول خودش می آمد و

در بساطش قابله داروی بیهوشی نداشت

هرکه در آغوش معشوق خودش خرسند بود

در خیالش نقشه ی اشغال آغوشی نداشت

پرده ای وقتی که می افتاد در بین دو تن

تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت

 

 

گرچه در اوجم! نترسی! سایه ی بال عقاب

هیچ آسیبی برای هیچ خرگوشی نداشت

 

 

اصغر عظیمی مهر

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.8 با 10 رای


نظرات

 



 
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.