عرفان رعایی

شاعر: سید علی میرافضلی

10 اردیبهشت 1385 | 1899 | 0

عرفان رعايي متولد سيرجان و ساكن كرمان است.

فارغ التحصیل رشته عمران از دانشگاه صنعتی اصفهان است.

شعرها و نوشتههايش را در وبلاگ با شعر از انسان ميتوان خواند.

غزلهايش شور شاعرانه عجيبي دارد.

چند تا از آنها را از وبلاگش و چند تايي را هم از خودش گرفتهام.

 

 

1)

به این پرندهء پر بسته آب و دان میداد

زنی که بال و پرش بوی آسمان میداد

و روی گونهء او جای اشک چشمانش

مسیر شاعریام را به من نشان میداد

چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم

و او دوباره صمیمانه ، سر تکان میداد

من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم

همیشه خندهء او عشق یادمان میداد

                            ...

و آخرین خبر از چشمهای او این است :

«زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد»

 

 

2)

امشب كه دارم ميشوم آوار تا فردا

دست از رباعي ، از غزل ، بردار تا فردا

اين وحشي پُر هاي و هوي تيره دل ، شب نيست

دارد كلاغي ميشود تكرار تا فردا

مريم! براي خواب ديدن وقت بسيار است

با چشمهايت كار دارم ، كار تا فردا

يك كوه درد عاشقي ، يك مرد ، يك تيشه

تاريخ دارد ميشود تكرار تا فردا .

 

3)

گر چه شاعرند و با غزل  وجودشان یکی ست

با زمین و خاک پست ، تار و پودشان یکی ست

یک قصیده بیشتر امانـشان ندادهاند

شیون و ترانه ، نوحه و سرودشان یکی ست

مردمی که از قفس به شب نگاه کردهاند

سقف راه راه و گنبد کبودشان یکی ست

هیچ کس از آبروی عشق دم نمیزند

شاعران خسته ، بودن و نبودشان یکی ست.

 

 

4)

همراه با نسیم سحر آفریده بود

دست و دهان و سینه و سر آفریده بود

اندامی از شهامت و شهوت درست کرد

تا مطمئن شود که پسر آفریده بود

لبخند زد.

برای خودش آفرین نوشت

مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود

                        ...

گفتند سالها پس از این ماجرا مرا

یک اتفاق زود گذر آفریده بود

از ریشههای نازک خود قد کشیدهایم

ما را زمین ، بدون پدر آفریده بود

                        ...

پلکی به هم زدیم و خدا را درست کرد

انسان برای خویش خطر آفریده بود.

 

 

5)

او خندهها و خاطرهها را ندیده بود

بی اعتنا نبود . نه ... ما را ندیده بود

در اوج عشق بود و خودش هم خبر نداشت

مثل پرندهای که هوا را ندیده بود

جایی برای گریه و جایی برای خواب

بر شانههام ، این همه جا را ندیده بود

میگفت : «در جهان کسی عاشقتر از تو نیست »

زیبای من ، هنوز خدا را ندیده بود

پروانه بال و پر زد و بر روی گل نشست

پروانه را ببخش . شما را ندیده بود

وقتی خدا برای زمین عشق آفرید

این عاشقان سر به هوا را ندیده بود

 

6)

اگر چه جای تو در ذهن خانه خالی نیست

کسی یتیم تر از من در این حوالی نیست

نوشتهاید که با عشق زندگی زیباست

نوشتهاید : «به جز دوری ات ملالی نیست»

نگفتهای ، ولی از لحن نامهات پیداست

که بازگشت شما وعدهء محالی نیست

دعای پیر زنی پای آب را بسته ست

وگرنه آب ، هوادار خشکسالی نیست

برای دیدن تان صبر میکنم . اما

برای آینه قرآن تان مجالی نیست.

 

7)

حرفـهاتان اگر چاپلوسی است ، نامتان هست مطلوب علیشاه

در نگاهت اگر اعتراض است ، طرد هستید و مغضوب علیشاه

روزگارم پر از اسم و رسم است . نامهایی که بیاعتبارند

میگذارند ـ بی هیچ لبخند ـ نام پینوکیو چوب علیشاه

هیچ کس در دلم نیست. باید ، قدر تنهاییام را بدانم

وا نمیگردد این درب . بس کن . در مکوب آی دارکوب علیشاه!

داشت میرفت امیدم از دست، داشتم میرسیدم به بن بست

ناگهان داد زد یک نفر مست : «یک نفر هست : مشروب علیشاه»

بی شما روزگارم سیاه است . جادههایم  پر از اشتباه است

دوستت دارم ای مرد آبی . دوستت دارم ای خوب علیشاه!

 

عرفان رعايي متولد سيرجان و ساكن كرمان است.

فارغ التحصیل رشته عمران از دانشگاه صنعتی اصفهان است.

شعرها و نوشتههايش را در وبلاگ با شعر از انسان ميتوان خواند.

غزلهايش شور شاعرانه عجيبي دارد.

چند تا از آنها را از وبلاگش و چند تايي را هم از خودش گرفتهام.

 

 

1)

به این پرندهء پر بسته آب و دان میداد

زنی که بال و پرش بوی آسمان میداد

و روی گونهء او جای اشک چشمانش

مسیر شاعریام را به من نشان میداد

چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم

و او دوباره صمیمانه ، سر تکان میداد

من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم

همیشه خندهء او عشق یادمان میداد

                            ...

و آخرین خبر از چشمهای او این است :

«زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد»

 

 

2)

امشب كه دارم ميشوم آوار تا فردا

دست از رباعي ، از غزل ، بردار تا فردا

اين وحشي پُر هاي و هوي تيره دل ، شب نيست

دارد كلاغي ميشود تكرار تا فردا

مريم! براي خواب ديدن وقت بسيار است

با چشمهايت كار دارم ، كار تا فردا

يك كوه درد عاشقي ، يك مرد ، يك تيشه

تاريخ دارد ميشود تكرار تا فردا .

 

3)

گر چه شاعرند و با غزل  وجودشان یکی ست

با زمین و خاک پست ، تار و پودشان یکی ست

یک قصیده بیشتر امانـشان ندادهاند

شیون و ترانه ، نوحه و سرودشان یکی ست

مردمی که از قفس به شب نگاه کردهاند

سقف راه راه و گنبد کبودشان یکی ست

هیچ کس از آبروی عشق دم نمیزند

شاعران خسته ، بودن و نبودشان یکی ست.

 

 

4)

همراه با نسیم سحر آفریده بود

دست و دهان و سینه و سر آفریده بود

اندامی از شهامت و شهوت درست کرد

تا مطمئن شود که پسر آفریده بود

لبخند زد.

برای خودش آفرین نوشت

مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود

                        ...

گفتند سالها پس از این ماجرا مرا

یک اتفاق زود گذر آفریده بود

از ریشههای نازک خود قد کشیدهایم

ما را زمین ، بدون پدر آفریده بود

                        ...

پلکی به هم زدیم و خدا را درست کرد

انسان برای خویش خطر آفریده بود.

 

 

5)

او خندهها و خاطرهها را ندیده بود

بی اعتنا نبود . نه ... ما را ندیده بود

در اوج عشق بود و خودش هم خبر نداشت

مثل پرندهای که هوا را ندیده بود

جایی برای گریه و جایی برای خواب

بر شانههام ، این همه جا را ندیده بود

میگفت : «در جهان کسی عاشقتر از تو نیست »

زیبای من ، هنوز خدا را ندیده بود

پروانه بال و پر زد و بر روی گل نشست

پروانه را ببخش . شما را ندیده بود

وقتی خدا برای زمین عشق آفرید

این عاشقان سر به هوا را ندیده بود

 

6)

اگر چه جای تو در ذهن خانه خالی نیست

کسی یتیم تر از من در این حوالی نیست

نوشتهاید که با عشق زندگی زیباست

نوشتهاید : «به جز دوری ات ملالی نیست»

نگفتهای ، ولی از لحن نامهات پیداست

که بازگشت شما وعدهء محالی نیست

دعای پیر زنی پای آب را بسته ست

وگرنه آب ، هوادار خشکسالی نیست

برای دیدن تان صبر میکنم . اما

برای آینه قرآن تان مجالی نیست.

 

7)

حرفـهاتان اگر چاپلوسی است ، نامتان هست مطلوب علیشاه

در نگاهت اگر اعتراض است ، طرد هستید و مغضوب علیشاه

روزگارم پر از اسم و رسم است . نامهایی که بیاعتبارند

میگذارند ـ بی هیچ لبخند ـ نام پینوکیو چوب علیشاه

هیچ کس در دلم نیست. باید ، قدر تنهاییام را بدانم

وا نمیگردد این درب . بس کن . در مکوب آی دارکوب علیشاه!

داشت میرفت امیدم از دست، داشتم میرسیدم به بن بست

ناگهان داد زد یک نفر مست : «یک نفر هست : مشروب علیشاه»

بی شما روزگارم سیاه است . جادههایم  پر از اشتباه است

دوستت دارم ای مرد آبی . دوستت دارم ای خوب علیشاه!

 

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.