مسعود سلاجقه

شاعر: سید علی میرافضلی

22 فروردین 1385 | 1684 | 0

مسعود سلاجقه در دهه هفتاد با مجموعه غزل از ماه گمشده در غزل امروز كرمان حضورش را اعلام كرد. و امروز بر همان خط و همان مدار، كژدار و مريز و آهسته و پيوسته ميپويد. راستش را بخواهيد، غزلهايش در اين ده دوازده سال نه اوج زيادي داشته است، و نه آن قدر فرود كه بشود ناديدهاش گرفت. سلاجقه از سال گذشته وبلاگ نويسي را با وبلاگ چلچله آغاز كرده است. از وبلاگش چند غزل برگزيدهام كه ميخوانيد.

 

1)

بر امتداد شعله نمي ايستي مگر؟

تعبير خواب گم شدهام نيستي مگر؟

ميخواهم آه را به عبورت نشان كنم

اما به پاي حوصله ميايستي مگر؟

از روزهاي مرده سرودم كسي نگفت

آخر سياه روز تو هم  زيستي مگر؟

اي ديده داري الفتي از سنگ ميشوي

روزي كه عشق مرد تو نگريستي مگر؟

 

 

2)

بال شکسته فرصت پرواز میشود

خون در دهان چلچله آواز میشود

بر کتفهای بستهام اقبال مبهمی است

دارد طلسم سلسلهام باز میشود

فکر خطور در تن آئینهام، ولی

با التهاب هم مگر اعجاز میشود؟

در این دیار زوزهی گرگی غنیمت است

قرنی به نا برادری آغاز میشود

 

3)

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و  رو در رو

به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

 

 

4)

آری شکسته بودم و باور نداشتم

بر خاک میتپیدم وسر بر نداشتم

من در بهار اولم این فصل تشنه را

در خواب دیده بودم و باور نداشتم

امروز در نبود تو تعبیر میشود

خوابی که در جوانی خود سر نداشتم

آن التهاب تشنهی پیش از غروب را

در دشتهای هر شبه دیگر نداشتم

احساس کوه در نفسم بود و هیچ وقت

گامی برای دیدن خود بر نداشتم

پرواز تا حوالی آن روح سبز را

می خواستم، ولی به خدا پر نداشتم

 

 

5)

من مسیحم باغ کرکس دیده ام از جان پُر است

جانب تنهاييام از خاک تابستان پُر است

هر چه از ققنوس عریان میشود خاکسترم

باقی افسانه‫‫ام از روح سرگردان پر است

یک دو جای قصه شاید آسمان سنگی شود

راست میگویند این ویرانه از شیطان پر است

من خودم میدانم از کابوس یک شب دورتر

هفت قرنم از صدای تندر و طوفان پراست

ای هبوط تازه از بس آه نقشم را گزید

فکر کردم سفرهی پیغمبران از نان پر است

ای رمههای شب از ناقوس سنگی پیرتر

این بیابان از پریشان گردی چوپان پراست

بر عصای هیچ ، گاهی هدهد دیوانهام

از سلیمانی که در خود میشود عریان پر است

گفت میدانی کجا؟ گفتم به تاول میکشد

پیش رو انگار از انسان بی انسان پر است.

 

 

6)

پر از تطاول خويشم بهار يعني چه

ميان آتشم، آتش بيار يعني چه

محال بود به افسانهي تو بر گردم

هميشه گم شدهام انتظار يعني چه

براي من كه به منقار ميكشم خود را

در اين تطاول و تاول تبار يعني چه

مسيح را به نيايش نميتوان فهميد

سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه

در اين مباهله من خونبهاي نفرينم

زنان ساحره آخر هوار يعني چه

بهشت ديگري از ما گرفته شد، اما

كسي نگفت خدايا ديار يعني چه

 

7)

من همان نوحم که امشب هفت سالم میشود

بعد از این افسانه طوفان بی خیالم میشود

من چه خواهم گفت وقتی تا تمام روزها

خواب دیدن پاسخ تنها سؤالم میشود

در سکوت گاه پروازم به فردا میزنم

صبح لبریز از صدای بال بالم میشود

دور خواهم شد که در پایان این دیوانگی

شبنمی دارم که میگویند فالم میشود

بر گلویم پنجه میبستید وقتی این چنین

زندگی کردن دلیل گوشمالم میشود

با دو خال کهنه میآیم به رقص آفتاب

با تمام نقصها آئینه لالم میشود

مثل آوازی که بر لبهای غربت داشتم

عشق تردیدی برای هفت سالم میشود

 

8)

طرحی کشیدهام که به انسان شبیه نیست

همزاد آتش است و به شیطان شبیه نیست

این کیست کز میان چراگاه بی رمه           

هی هی کنان گذشت و به چوپان شبیه نیست

روزی هزار شیوه بر انگشت میزند

اما به سر نوشت سلیمان شبیه نیست

گرگی کنار خانهام آغوش کرده است 

آخر دیار من که به کنعان شبیه نیست

 

9)

تاصبح پرسه میزد یک سایه برمزارم

دیگر مزار خود را تنها نمیگذارم

چیزی شبیه رویا آن دورتر فرو ریخت

حتماً  ستاره من افتاد بر مزارم

بخت جنون کشیده دل را نمیشنا سی

ناکس دخیل میبست شبها به چوب دارم

رنگ پریدهام را بیخود به دل گرفتی

ای عشق دیر وقتی است کاری به دل ندارم

گفتی تبسمت را ایینه عطش کن

اخر تو هم... ولی نه ... باشد قبول دارم

 

 

مسعود سلاجقه در دهه هفتاد با مجموعه غزل از ماه گمشده در غزل امروز كرمان حضورش را اعلام كرد. و امروز بر همان خط و همان مدار، كژدار و مريز و آهسته و پيوسته ميپويد. راستش را بخواهيد، غزلهايش در اين ده دوازده سال نه اوج زيادي داشته است، و نه آن قدر فرود كه بشود ناديدهاش گرفت. سلاجقه از سال گذشته وبلاگ نويسي را با وبلاگ چلچله آغاز كرده است. از وبلاگش چند غزل برگزيدهام كه ميخوانيد.

 

1)

بر امتداد شعله نمي ايستي مگر؟

تعبير خواب گم شدهام نيستي مگر؟

ميخواهم آه را به عبورت نشان كنم

اما به پاي حوصله ميايستي مگر؟

از روزهاي مرده سرودم كسي نگفت

آخر سياه روز تو هم  زيستي مگر؟

اي ديده داري الفتي از سنگ ميشوي

روزي كه عشق مرد تو نگريستي مگر؟

 

 

2)

بال شکسته فرصت پرواز میشود

خون در دهان چلچله آواز میشود

بر کتفهای بستهام اقبال مبهمی است

دارد طلسم سلسلهام باز میشود

فکر خطور در تن آئینهام، ولی

با التهاب هم مگر اعجاز میشود؟

در این دیار زوزهی گرگی غنیمت است

قرنی به نا برادری آغاز میشود

 

3)

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و  رو در رو

به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

 

 

4)

آری شکسته بودم و باور نداشتم

بر خاک میتپیدم وسر بر نداشتم

من در بهار اولم این فصل تشنه را

در خواب دیده بودم و باور نداشتم

امروز در نبود تو تعبیر میشود

خوابی که در جوانی خود سر نداشتم

آن التهاب تشنهی پیش از غروب را

در دشتهای هر شبه دیگر نداشتم

احساس کوه در نفسم بود و هیچ وقت

گامی برای دیدن خود بر نداشتم

پرواز تا حوالی آن روح سبز را

می خواستم، ولی به خدا پر نداشتم

 

 

5)

من مسیحم باغ کرکس دیده ام از جان پُر است

جانب تنهاييام از خاک تابستان پُر است

هر چه از ققنوس عریان میشود خاکسترم

باقی افسانه‫‫ام از روح سرگردان پر است

یک دو جای قصه شاید آسمان سنگی شود

راست میگویند این ویرانه از شیطان پر است

من خودم میدانم از کابوس یک شب دورتر

هفت قرنم از صدای تندر و طوفان پراست

ای هبوط تازه از بس آه نقشم را گزید

فکر کردم سفرهی پیغمبران از نان پر است

ای رمههای شب از ناقوس سنگی پیرتر

این بیابان از پریشان گردی چوپان پراست

بر عصای هیچ ، گاهی هدهد دیوانهام

از سلیمانی که در خود میشود عریان پر است

گفت میدانی کجا؟ گفتم به تاول میکشد

پیش رو انگار از انسان بی انسان پر است.

 

 

6)

پر از تطاول خويشم بهار يعني چه

ميان آتشم، آتش بيار يعني چه

محال بود به افسانهي تو بر گردم

هميشه گم شدهام انتظار يعني چه

براي من كه به منقار ميكشم خود را

در اين تطاول و تاول تبار يعني چه

مسيح را به نيايش نميتوان فهميد

سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه

در اين مباهله من خونبهاي نفرينم

زنان ساحره آخر هوار يعني چه

بهشت ديگري از ما گرفته شد، اما

كسي نگفت خدايا ديار يعني چه

 

7)

من همان نوحم که امشب هفت سالم میشود

بعد از این افسانه طوفان بی خیالم میشود

من چه خواهم گفت وقتی تا تمام روزها

خواب دیدن پاسخ تنها سؤالم میشود

در سکوت گاه پروازم به فردا میزنم

صبح لبریز از صدای بال بالم میشود

دور خواهم شد که در پایان این دیوانگی

شبنمی دارم که میگویند فالم میشود

بر گلویم پنجه میبستید وقتی این چنین

زندگی کردن دلیل گوشمالم میشود

با دو خال کهنه میآیم به رقص آفتاب

با تمام نقصها آئینه لالم میشود

مثل آوازی که بر لبهای غربت داشتم

عشق تردیدی برای هفت سالم میشود

 

8)

طرحی کشیدهام که به انسان شبیه نیست

همزاد آتش است و به شیطان شبیه نیست

این کیست کز میان چراگاه بی رمه           

هی هی کنان گذشت و به چوپان شبیه نیست

روزی هزار شیوه بر انگشت میزند

اما به سر نوشت سلیمان شبیه نیست

گرگی کنار خانهام آغوش کرده است 

آخر دیار من که به کنعان شبیه نیست

 

9)

تاصبح پرسه میزد یک سایه برمزارم

دیگر مزار خود را تنها نمیگذارم

چیزی شبیه رویا آن دورتر فرو ریخت

حتماً  ستاره من افتاد بر مزارم

بخت جنون کشیده دل را نمیشنا سی

ناکس دخیل میبست شبها به چوب دارم

رنگ پریدهام را بیخود به دل گرفتی

ای عشق دیر وقتی است کاری به دل ندارم

گفتی تبسمت را ایینه عطش کن

اخر تو هم... ولی نه ... باشد قبول دارم

 

 

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 2 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.