برای شهدای مناطق جنوب

شاعر: ابراهیم قبله آرباطان

30 خرداد 1388 | 809 | 0

رهاورد سرزمین نور

... و آخرین شبی که در سرزمین نور بودم، گویا خوبی سنگین، مرا به سال های ترکش و خاکستر برگردانده باشد...

 دیدم در آنجا شعله را آتشفشان آنشب

بر شانه هایم بار فریادی گران آنشب

 

دیدم در آنجا آسمان را لابلای خاک

و خاک آنجا را شبیه آسمان آنشب

 

بی استخوان – بی سر ؛ پلاک مردهایم را

در لابلای گریه های بی امان آنشب

 

زانو زدم در گوشه ایی ، بغضی مرا بلعید

بغضی که می ارزید بر صد کهکشان آنشب

 

سی سال ، یعنی سی بهار سرد و بی روزن

عمری که می پیمود من را بی گمان آنشب

 

ناگاه طوفان شد  گمانم، خوب یادم نیست...

گم شد میان نور و ظلمت، « راهیان» آنشب

 

شن ماسه ها دف می زدند و شعر می خواندند

بر شاعری چون من به دور از دوستان آنشب

 

در ذهن من انگار طوفان بود، بوران بود

در من کسی فرمود: ابراهیم! بمان آنشب

 

چشمانم از دست « شلمچه» خواب می نوشید

دیدم عقب برگشت ساعات زمان آنشب

 

دیدم که در دهلاویه خون بود و آتش بود

چمران میان خاک و خاکستر دوان آنشب

 

قناسه ها در تنگه ی چزّابه می خواندند...

بر گوش مشتاقانشان گویا اذان آنشب

 

دیدم که سمت کربلا با شوق می رفتند...

« آهنگران» با« لشکر صاحب زمان» آنشب

 

بعد از نماز آخرین تا عرش می رفتند...

رزمندگان رزمندگان رزمندگان آنشب

 

از باقری ها و بقایی ها و آوینی

با فکه می گفتند شن های روان آنشب

 

اروند را دیدم که زانو زد – و غواصی ...

افتاد در آغوش دریا ناگهان آنشب

 

بادی وزید و زد به دریا، باکری تنها

وَ دجله گم شد در طواف قدسیان آنشب

 

همت وضو می ساخت، آبادان دعا می خواند

من بودم و بر شانه ام باری گران آنشب

 

من گریه می کردم، کسی من را نمی فهمید

من بودم و صدها پلاک بی نشان آنشب

 

دستی به روی شانه ام می خورد: ابراهیم!

برخیز برگردیم پیش دوستان ...

 آنشب...

 

 

 

رهاورد سرزمین نور

... و آخرین شبی که در سرزمین نور بودم، گویا خوبی سنگین، مرا به سال های ترکش و خاکستر برگردانده باشد...

 دیدم در آنجا شعله را آتشفشان آنشب

بر شانه هایم بار فریادی گران آنشب

 

دیدم در آنجا آسمان را لابلای خاک

و خاک آنجا را شبیه آسمان آنشب

 

بی استخوان – بی سر ؛ پلاک مردهایم را

در لابلای گریه های بی امان آنشب

 

زانو زدم در گوشه ایی ، بغضی مرا بلعید

بغضی که می ارزید بر صد کهکشان آنشب

 

سی سال ، یعنی سی بهار سرد و بی روزن

عمری که می پیمود من را بی گمان آنشب

 

ناگاه طوفان شد  گمانم، خوب یادم نیست...

گم شد میان نور و ظلمت، « راهیان» آنشب

 

شن ماسه ها دف می زدند و شعر می خواندند

بر شاعری چون من به دور از دوستان آنشب

 

در ذهن من انگار طوفان بود، بوران بود

در من کسی فرمود: ابراهیم! بمان آنشب

 

چشمانم از دست « شلمچه» خواب می نوشید

دیدم عقب برگشت ساعات زمان آنشب

 

دیدم که در دهلاویه خون بود و آتش بود

چمران میان خاک و خاکستر دوان آنشب

 

قناسه ها در تنگه ی چزّابه می خواندند...

بر گوش مشتاقانشان گویا اذان آنشب

 

دیدم که سمت کربلا با شوق می رفتند...

« آهنگران» با« لشکر صاحب زمان» آنشب

 

بعد از نماز آخرین تا عرش می رفتند...

رزمندگان رزمندگان رزمندگان آنشب

 

از باقری ها و بقایی ها و آوینی

با فکه می گفتند شن های روان آنشب

 

اروند را دیدم که زانو زد – و غواصی ...

افتاد در آغوش دریا ناگهان آنشب

 

بادی وزید و زد به دریا، باکری تنها

وَ دجله گم شد در طواف قدسیان آنشب

 

همت وضو می ساخت، آبادان دعا می خواند

من بودم و بر شانه ام باری گران آنشب

 

من گریه می کردم، کسی من را نمی فهمید

من بودم و صدها پلاک بی نشان آنشب

 

دستی به روی شانه ام می خورد: ابراهیم!

برخیز برگردیم پیش دوستان ...

 آنشب...

 

 

 

ابراهیم قبله آرباطان

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای

نظرات

نام

ایمیل

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.