مبارکباد عاشورا

شاعر: مصطفی محدثی خراسانی

03 آذر 1391 | 1054 | 0

 

خیمه ها قد بر افراشته اند ،علم ها بر دوش جمعیت می چرخند،کتیبه هاشهر را سیاهپوش کرده اند،طنین سنج ها به هیچ صدایی اجازه بلند شدن نمی دهند جز طنین یاحسین که هر چند لحظه یکبار آسمان را می شکافد و سنج ها به احترام آن خاموش می شوند،موج جمعیت گاه چون رودی خروشان می نماید که در تکاپوی راه جستن به دریاست و گاه فوج عظیم پرندگانی که برای رسیدن به آسمان بال بال می زنند،اما درتصویری دیگر این موج نه رودی در تکاپوی دریا که خود دریاست و نه فوج پرندگانی در آرزوی پر گشودن به آسمان که خود آسمانند.

محشر کبرایی است ،شهر که تا دیروز به  قبرستانی سرد و خاموش می مانست که در پس غبار غفلت ها به خواب رفته باشد،وهیچ آینه ای در آن نمی درخشید ، امروز گلخانه آفتابگردانی شده است بشکوه و آیینه خانه ای خورشیدی،رستاخیز فرا رسیده و مردگان سر از خاک برداشته اند، و در جستجوی خویش و فطرت خویش و حقیقت و راستی به گذرگاه تاریخ آمده اند تا با جامی از فرهنگ که که در دستان حیسن است عطش دادخواهی و حقیقت طلبی خویش را لبی تر کنند و قراری گیرند.

من که تا چند لحظه پیش از بیرون تماشاگر این محشربودم،حالا خود این محشرم و در وجودم قیامت قامت برافراشته است،

میرسد و شور به پا میکند

عشق،تو را از تو جدا می کند

دست به هم دادن جان و تن است

فرصت یکرنگی من با من است

اینبار به تمامی مفهوم تولد را که عمری شنیده بودم دارم می بینم و احساس میکنم از من ، من دیگری قد کشیده به یمن عشق

میرسد و شاد تورا می برد

تا شب میلاد تو را می برد

به خیابان آمده ام تا درسیل عزاداران گم شوم و شده ام ،حالا من و شهر دو دست شده ایم که بر سرو سینه می کوبیم ، دوشی تنومند و بلند شده ایم و علم عزای ابا عبدالله را به اهتزازدر آورده ایم، دو چشم شده ایم و چون ابر بهاری می باریم،  حنجره ای شده ایم و فریاد یاحسین را به گوش فلک خفته می کوبیم ، کتیبه ای و بیتی بر ان کتیبه شده ایم که:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

من عزادارم ، ما عزاداریم ، شهر عزادار است، هستی عزادار است، همه به هم ، من به تو ، تو به  او ، او به من، تو به من، ما به آنها ، آنها به ما ، و همه به همه تسلیت می گوییم.

اما چرا از تولد فراموش کرده ایم چرا در بین این همه تسلیت یکنفر یادش نمی افتد که این میان تولدی هم رخ داده و تولد را باید تبریک بگوید، جای مبارکباد ها به شکل غریبانه ای خالیست ، غریبانه تر از شام غریبان و غربت حسین در دشت نینوا، بیایید طلوع خورشید را بر آیینه ها تبریک بگوییم، بیایید شعله ور شدن خاکستر و زبانه های رقصان آتش را بر پروانه ها تبریک بگوییم،بیایید جریان دوباره خون خدا را در رگ های هستی به قلب عالم تبریک بگوییم،بیایید این جوشش و این مستی را به هم و به کون و مکان تبریک بگوییم، بیایید همه با هم فریاد برآوریم:

 

مبارکباد بر آیینه ها خورشید

برپروانه ها آتش

مبارکباد خون

خون خدا در رگ رگ هستی

مبارکباد این جوشش

مبارکباد این مستی

 

بیایید گفتگوی تازه ای با حسین و یارانش داشته باشیم، شاید این تسلیت ها و تکرار یکنواخت آنها در طول قرن ها ، حسنیان را ملال آورده باشد، درست است که باید تسلیت گفت و باید عزاداری کرد و اصلا ما به همین عزاداری ها توانسته ایم شعله های عشق به حسین و آرمانهایش را در وجودمان زنده نگهداریم، اما بیایید این حقایق را هم گاه زمزمه کنیم،اینکه فریاد هل من ناصرینصرنی حسین بی پاسخ نمانده است اینکه زمین دستی شده و به سوی حسین داراز شده تا به بیعت او درآید و آشنا شود با حقیقت او و یارانش، اینکه زمین به پا خاسته است تا در قامت عاشورائیان عشق را درک کند و در پرتو فروغ نام حسین راه رستگاری را بیابد

اینکه هنوز نام حسین را حماسه ها می وزند با عطری از عرفان در کوچه های غفلت تاریخ:

 

طنین مهر با نام تو در گوش زمین پیچید

سحر در دشت جاری شد

زمین در پاسخ تو دست یاری شد

فروغ نام تو خورشید شد در معبر تاریخ

زمین در قامت تو آسمان را دید

عشق را فهمید

طلوع جاودان عشق

شکوه خلقت انسان

حماسه می وزد یاد تو را با عطری از عرفان

 

و دوباره مبارکباد و دوباره تبریک:

 

مبارکباد بر آیینه ها خورشید

برپروانه ها آتش

مبارکباد خون

خون خدا در رگ رگ هستی

مبارکباد این جوشش

مبارکباد این مستی

 

 

خیمه ها قد بر افراشته اند ،علم ها بر دوش جمعیت می چرخند،کتیبه هاشهر را سیاهپوش کرده اند،طنین سنج ها به هیچ صدایی اجازه بلند شدن نمی دهند جز طنین یاحسین که هر چند لحظه یکبار آسمان را می شکافد و سنج ها به احترام آن خاموش می شوند،موج جمعیت گاه چون رودی خروشان می نماید که در تکاپوی راه جستن به دریاست و گاه فوج عظیم پرندگانی که برای رسیدن به آسمان بال بال می زنند،اما درتصویری دیگر این موج نه رودی در تکاپوی دریا که خود دریاست و نه فوج پرندگانی در آرزوی پر گشودن به آسمان که خود آسمانند.

محشر کبرایی است ،شهر که تا دیروز به  قبرستانی سرد و خاموش می مانست که در پس غبار غفلت ها به خواب رفته باشد،وهیچ آینه ای در آن نمی درخشید ، امروز گلخانه آفتابگردانی شده است بشکوه و آیینه خانه ای خورشیدی،رستاخیز فرا رسیده و مردگان سر از خاک برداشته اند، و در جستجوی خویش و فطرت خویش و حقیقت و راستی به گذرگاه تاریخ آمده اند تا با جامی از فرهنگ که که در دستان حیسن است عطش دادخواهی و حقیقت طلبی خویش را لبی تر کنند و قراری گیرند.

من که تا چند لحظه پیش از بیرون تماشاگر این محشربودم،حالا خود این محشرم و در وجودم قیامت قامت برافراشته است،

میرسد و شور به پا میکند

عشق،تو را از تو جدا می کند

دست به هم دادن جان و تن است

فرصت یکرنگی من با من است

اینبار به تمامی مفهوم تولد را که عمری شنیده بودم دارم می بینم و احساس میکنم از من ، من دیگری قد کشیده به یمن عشق

میرسد و شاد تورا می برد

تا شب میلاد تو را می برد

به خیابان آمده ام تا درسیل عزاداران گم شوم و شده ام ،حالا من و شهر دو دست شده ایم که بر سرو سینه می کوبیم ، دوشی تنومند و بلند شده ایم و علم عزای ابا عبدالله را به اهتزازدر آورده ایم، دو چشم شده ایم و چون ابر بهاری می باریم،  حنجره ای شده ایم و فریاد یاحسین را به گوش فلک خفته می کوبیم ، کتیبه ای و بیتی بر ان کتیبه شده ایم که:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

من عزادارم ، ما عزاداریم ، شهر عزادار است، هستی عزادار است، همه به هم ، من به تو ، تو به  او ، او به من، تو به من، ما به آنها ، آنها به ما ، و همه به همه تسلیت می گوییم.

اما چرا از تولد فراموش کرده ایم چرا در بین این همه تسلیت یکنفر یادش نمی افتد که این میان تولدی هم رخ داده و تولد را باید تبریک بگوید، جای مبارکباد ها به شکل غریبانه ای خالیست ، غریبانه تر از شام غریبان و غربت حسین در دشت نینوا، بیایید طلوع خورشید را بر آیینه ها تبریک بگوییم، بیایید شعله ور شدن خاکستر و زبانه های رقصان آتش را بر پروانه ها تبریک بگوییم،بیایید جریان دوباره خون خدا را در رگ های هستی به قلب عالم تبریک بگوییم،بیایید این جوشش و این مستی را به هم و به کون و مکان تبریک بگوییم، بیایید همه با هم فریاد برآوریم:

 

مبارکباد بر آیینه ها خورشید

برپروانه ها آتش

مبارکباد خون

خون خدا در رگ رگ هستی

مبارکباد این جوشش

مبارکباد این مستی

 

بیایید گفتگوی تازه ای با حسین و یارانش داشته باشیم، شاید این تسلیت ها و تکرار یکنواخت آنها در طول قرن ها ، حسنیان را ملال آورده باشد، درست است که باید تسلیت گفت و باید عزاداری کرد و اصلا ما به همین عزاداری ها توانسته ایم شعله های عشق به حسین و آرمانهایش را در وجودمان زنده نگهداریم، اما بیایید این حقایق را هم گاه زمزمه کنیم،اینکه فریاد هل من ناصرینصرنی حسین بی پاسخ نمانده است اینکه زمین دستی شده و به سوی حسین داراز شده تا به بیعت او درآید و آشنا شود با حقیقت او و یارانش، اینکه زمین به پا خاسته است تا در قامت عاشورائیان عشق را درک کند و در پرتو فروغ نام حسین راه رستگاری را بیابد

اینکه هنوز نام حسین را حماسه ها می وزند با عطری از عرفان در کوچه های غفلت تاریخ:

 

طنین مهر با نام تو در گوش زمین پیچید

سحر در دشت جاری شد

زمین در پاسخ تو دست یاری شد

فروغ نام تو خورشید شد در معبر تاریخ

زمین در قامت تو آسمان را دید

عشق را فهمید

طلوع جاودان عشق

شکوه خلقت انسان

حماسه می وزد یاد تو را با عطری از عرفان

 

و دوباره مبارکباد و دوباره تبریک:

 

مبارکباد بر آیینه ها خورشید

برپروانه ها آتش

مبارکباد خون

خون خدا در رگ رگ هستی

مبارکباد این جوشش

مبارکباد این مستی

 



نظرات

 



 
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.