شاعر یک لاقبا !

شاعر: مصطفی محدثی خراسانی

30 آذر 1391 | 1677 | 0


خاطره ای از سفر بیست سال پیش با مرتضی امیری اسفندقه به کرمانشاه

سال هفتاد و دو ، یعنی قریب بیست سال پیش ، ساکن مشهد بودم و مسئولیت گروه شعر حوزه هنری با من بود . روزی استاد محبت از کرمانشاه تماس گرفتند و دعوت کردند به همراه سیدعبدالله حسینی، برویم کرمانشاه برای شرکت در شب شعری که به همت آموزشکده فنی برگزار می شد . گفتند دو مهمان دیگر هم از تهران می آیند : استاد سیدعلی موسوی گرمارودی و خانم فاطمه راکعی . به استاد گفتم « سید عبدالله » ایران نیست ، اما شاعر دیگری همراهم می آورم که نه تنها جای سید عبدالله را پر کند ، بلکه کلی به شب شعر شما شور و حال هم بدهد . گفتند : کی ؟ می دانستم که به نام نمی شناسندش، آخر شاعری که مد نظرم بود با تمام ارجمندی و توانمندی در شعر، تازه از خلوت بیرون آمده بود ، یا بهتر بگویم بیرون کشیده بودیمش، البته به مدد دوستانی چون محمد کاظم کاظمی و مصطفی علی پور . گفتم : شاید به نام نشناسیدش و بعد گفتم "مرتضی امیری اسفندقه" استاد محبت گفتند : نمی شناسم ، ولی اگر اینطور است که می گویی ، بسم الله !

امیری مدتی بود که به اصرار ما به جلسه پنج شنبه های حوزه هنری می آمد، ورود او به انجمن، شور تازه ای در بین اعضا بر انگیخت، او با دانش و ذوق سرشار و رفتار درویشی اش همه را مجذوب خود کرده بود و هر هفته با دستی پُرتر به جلسه و جوانان مشتاق، روح و روحیه می داد، البته این شوریدگی توام بود با گریز از رسم زمانه و بر نتابیدن قیودی که دیگران به آن مقید بودند . مثلا ،امیری در تالاری که سیصد نفر مخاطب در آن نشسته بودند برای سخنرانی در حالی پشت تریبون می رفت که دمپایی به پا داشت! حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

با این امیری تازه از خلوت به در آمده و پریشان حال و پریشان قال، آمدیم تهران تا با پرواز دیگری برویم کرمانشاه، در سالن انتظار چند دقیقه قبل از سوار شدن به هواپیما استاد گرمارودی را دیدیم که نشسته و مشغول مطالعه و تورق کتابی بودند . رفتیم جلو و احوالپرسی مختصری کردیم و آقای امیری را هم با ظاهرآشفته اش معرفی کردم، ایشان هم او را نمی شناختند . بعدا فهمیدم گمان هم نمی کردند این یک لا قبا هم شان و همسفرشان باشد. در این سفر شاعرانه، استاد گرمارودی در صندلی خودشان که چند ردیفی جلوتر از ما بود نشستند و من و امیری هم کنار هم، در فرودگاه کرمانشاه، استاد محبت و آقای یوسف عظیمی رئیس آموزشکده فنی آمده بودند استقبال . استاد محبت با چشمانش دنبال امیری می گشت ، با این که امیری دوشادوش من می آمد، گویا باورش نمی شد این پریشان احوال یک لا فبا، آنی باشد که تعریفش را از من شنیده بود . احساس کردم استاد محبت نگران است و نگران تر از ایشان آقای عظیمی که انتظار دیدن چهره رسمی تری را داشت . پیش رفتم و وقتی برای مصافحه نزدیک شدم آرام استاد محبت گفت: "کره" جان عمو جواد اون تعریفایی که می کردی تو این "شیت" هست ؟ گفتم استاد صبر کنید تا چند دقیقه دیگر بر شما آشکار خواهد . امیری را به کنایتی متوجه بهت دوستان کردم ،با استاد گرمارودی و استاد محبت و آقای عظیمی سوار ماشین شدیم، و چند دقیقه بعد امیری چون شیری به میدان آمد . آنچنان با سخنان و شعر هایش آنها را به وجد آورد و چنان با محبت و گرمارودی اخت شد که همگی فراموش کردند محدثی که حلقه وصل آنها بود هم در این ماشین است !

این نقطه آغاز دوستی و ارادتی بود که روز به روز بر آن افزوده و منشا برکات بسیاری در شعر معاصر و انقلاب اسلامی شد، بعدها از امیری شنیدم که استاد محبت روز بعد او را به بازار کرمانشاه برده ، برایش کت و شلوار خریده و گفته : شاعر به این خوبی ، باید لباسش هم خوب باشد .

این چند بیت از غزلی به یادم مانده است که زمزمه من و امیری بود در مسیر بازگشت از کرمانشاه به مشهد در آن سفر پرخاطره :


تازه، تر، گیرا ،رها، از این حوالی می رویم
با چه حالی آمدیم و با چه حالی می رویم
درخراسان گرچه از بام و درش گل می چکد
بی شما اما به سمت خشکسالی می رویم
قلب ما در سرزمین باختر جا مانده است
تا نپندارد کسی با بی خیالی می رویم


خاطره ای از سفر بیست سال پیش با مرتضی امیری اسفندقه به کرمانشاه

سال هفتاد و دو ، یعنی قریب بیست سال پیش ، ساکن مشهد بودم و مسئولیت گروه شعر حوزه هنری با من بود . روزی استاد محبت از کرمانشاه تماس گرفتند و دعوت کردند به همراه سیدعبدالله حسینی، برویم کرمانشاه برای شرکت در شب شعری که به همت آموزشکده فنی برگزار می شد . گفتند دو مهمان دیگر هم از تهران می آیند : استاد سیدعلی موسوی گرمارودی و خانم فاطمه راکعی . به استاد گفتم « سید عبدالله » ایران نیست ، اما شاعر دیگری همراهم می آورم که نه تنها جای سید عبدالله را پر کند ، بلکه کلی به شب شعر شما شور و حال هم بدهد . گفتند : کی ؟ می دانستم که به نام نمی شناسندش، آخر شاعری که مد نظرم بود با تمام ارجمندی و توانمندی در شعر، تازه از خلوت بیرون آمده بود ، یا بهتر بگویم بیرون کشیده بودیمش، البته به مدد دوستانی چون محمد کاظم کاظمی و مصطفی علی پور . گفتم : شاید به نام نشناسیدش و بعد گفتم "مرتضی امیری اسفندقه" استاد محبت گفتند : نمی شناسم ، ولی اگر اینطور است که می گویی ، بسم الله !

امیری مدتی بود که به اصرار ما به جلسه پنج شنبه های حوزه هنری می آمد، ورود او به انجمن، شور تازه ای در بین اعضا بر انگیخت، او با دانش و ذوق سرشار و رفتار درویشی اش همه را مجذوب خود کرده بود و هر هفته با دستی پُرتر به جلسه و جوانان مشتاق، روح و روحیه می داد، البته این شوریدگی توام بود با گریز از رسم زمانه و بر نتابیدن قیودی که دیگران به آن مقید بودند . مثلا ،امیری در تالاری که سیصد نفر مخاطب در آن نشسته بودند برای سخنرانی در حالی پشت تریبون می رفت که دمپایی به پا داشت! حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

با این امیری تازه از خلوت به در آمده و پریشان حال و پریشان قال، آمدیم تهران تا با پرواز دیگری برویم کرمانشاه، در سالن انتظار چند دقیقه قبل از سوار شدن به هواپیما استاد گرمارودی را دیدیم که نشسته و مشغول مطالعه و تورق کتابی بودند . رفتیم جلو و احوالپرسی مختصری کردیم و آقای امیری را هم با ظاهرآشفته اش معرفی کردم، ایشان هم او را نمی شناختند . بعدا فهمیدم گمان هم نمی کردند این یک لا قبا هم شان و همسفرشان باشد. در این سفر شاعرانه، استاد گرمارودی در صندلی خودشان که چند ردیفی جلوتر از ما بود نشستند و من و امیری هم کنار هم، در فرودگاه کرمانشاه، استاد محبت و آقای یوسف عظیمی رئیس آموزشکده فنی آمده بودند استقبال . استاد محبت با چشمانش دنبال امیری می گشت ، با این که امیری دوشادوش من می آمد، گویا باورش نمی شد این پریشان احوال یک لا فبا، آنی باشد که تعریفش را از من شنیده بود . احساس کردم استاد محبت نگران است و نگران تر از ایشان آقای عظیمی که انتظار دیدن چهره رسمی تری را داشت . پیش رفتم و وقتی برای مصافحه نزدیک شدم آرام استاد محبت گفت: "کره" جان عمو جواد اون تعریفایی که می کردی تو این "شیت" هست ؟ گفتم استاد صبر کنید تا چند دقیقه دیگر بر شما آشکار خواهد . امیری را به کنایتی متوجه بهت دوستان کردم ،با استاد گرمارودی و استاد محبت و آقای عظیمی سوار ماشین شدیم، و چند دقیقه بعد امیری چون شیری به میدان آمد . آنچنان با سخنان و شعر هایش آنها را به وجد آورد و چنان با محبت و گرمارودی اخت شد که همگی فراموش کردند محدثی که حلقه وصل آنها بود هم در این ماشین است !

این نقطه آغاز دوستی و ارادتی بود که روز به روز بر آن افزوده و منشا برکات بسیاری در شعر معاصر و انقلاب اسلامی شد، بعدها از امیری شنیدم که استاد محبت روز بعد او را به بازار کرمانشاه برده ، برایش کت و شلوار خریده و گفته : شاعر به این خوبی ، باید لباسش هم خوب باشد .

این چند بیت از غزلی به یادم مانده است که زمزمه من و امیری بود در مسیر بازگشت از کرمانشاه به مشهد در آن سفر پرخاطره :


تازه، تر، گیرا ،رها، از این حوالی می رویم
با چه حالی آمدیم و با چه حالی می رویم
درخراسان گرچه از بام و درش گل می چکد
بی شما اما به سمت خشکسالی می رویم
قلب ما در سرزمین باختر جا مانده است
تا نپندارد کسی با بی خیالی می رویم

نظرات

نام

ایمیل

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.