آهسته گفت من که کبوتر نمی شوم

16 آبان 1397 | 6110 | 8
هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

مژگان عباسلو


نظرات

مهدی امیدواری
24 تیر 1397 11:38 ق.ظ
سلام خدمت شما مژگان خانوم.
شعرتون عالی بود افرین
خدا توفیقات شما رو بیش از پیش کنه
شعری بود که تا حالا اینجوری نخونده بودم و جالب بود که از زبون یه پرنده یا کلاغ بود

حمیدرضا رشیدی مجد
14 مهر 1392 04:00 ب.ظ
بسیار زیباست،
فکر میکنم بجای که فکر .... به فکر .... زیباتر است:
آنها به فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست


ف یوسفی
12 مهر 1392 03:15 ب.ظ
خیلی زیباست. بهتون تبریک می گم که همچین قلم زیبایی دارید.
...باران گرفت، بغض خدا هم شکسته بود...

الهه عارف
31 شهریور 1392 10:31 ق.ظ
باران گرفت، بغض خدا هم شکسته بود ...

28 شهریور 1392 02:23 ق.ظ
سلام...غزل زیبائی بود...
سوژه کبوترها رو دوست دارم به شرطی که مثل این غزل کشف نوئی داشته باشه...
...
اما تشبیه باران به اشک خدا رو نمی پسندم! حتی درست نمی دونم.

قبول باشه

سیده فاطمه شیخ الاسلام
26 شهریور 1392 07:55 ب.ظ
سلام
خیلی خیلی زیبا بود. قبول باشه.
باران گرفت، بغض خدا هم شکسته بود ...

سپاس.

شهاب مرادی
29 دی 1391 09:02 ق.ظ
آهسته گفت من که کبوتر نمیشوم
تنها دلم به دیدن گلدسته ات خوش است ...

محمد میرزایی
10 دی 1391 10:42 ب.ظ
به سوی پنجره فولاد خیره می مانم
ولی چگونه صدایت کنم؟ نمی دانم
مگر کلاغ چه کم دارد از کبوترها
کبوترانه برایت ترانه می خوانم

نام

ایمیل